وسط اين حيات وحشی، روی کره ای که هر جونوری يه روز بالاخره بايد به دست شکارچی خودش پاره پوره می شد، يه موجود که بعدها اسم خودشو گذاشت آدم، انقدر شکار نشد که دور برداشت و دريده شد و زندگی جاويدان رو اختراع کرد...بعدها انقدر امر بهش مشتبه شد که اگه کسی قصه شو باور نمی کرد زنده زنده می نداختش تو آتش.. خلاصه انقدر دريدگی کرد که خودش شد شکارچی خودش. حالا کم کم داره از خواب بيدار می شه و می فهمه که همه ش قصه بوده. وای وقتی بيدار بشه چقدر آرزو می کنه دوباره به همون خواب فرو بره ..
اما نه، جدی، تو اين حيات به اين وحشی ای، حياتی که از خون موجوداتی تغذيه می کنه که سلول های تشکيل دهنده ش هستند، اين داستان زندگی جاويدان اختراع کی بود؟
هوووم.. احتمالاً کسی که فکر می کرد جهان برای اين به وجود اومده که بعدها انسانی توش به وجود بياد. يعنی کسی که وحشی بودن زندگی رو می گذاشته به حساب اينکه هيچ موجودی به اندازهء انسان اهميت نداره تو نظام خلقت. الان که اين جمله رو تموم کردم نمی دونم چه ربطی داشت به موضوع و نمی تونم توضيح بدم که چه ربطی داشت اما حذفش نمی کنم.
حالا از اون طرف قضيه رو اگه بخوام نگاه کنم، راستش می بينم که نمی تونم يه چيزايی رو نديد بگيرم. خيلی چيزا خوندم راجع به آدم هايی که چند دقيقه می ميرن و بعد از بالای اتاق خودشونو تماشا می کردن و بعد اين چيزا رو بعد از اينکه برگشتن تعريف می کنن. اما هيچ دليلی نداره که راست باشه. يه چيزايي هم راجع به تعليم خروج روح از بدن خوندم و حتی يکی از تمريناشم انجام دادم البته ول کردم چون پشتکار می خواد و مهمتر اينکه بايد يه مدت مثلاً چند هفته قبل از خواب حواست باشه و حتماً يادت باشه که تو خواب قراره چکار کنی که خوب عمری من يادم بمونه که هر شب حواسم باشه که يادم باشه تو خواب بايد چی کار کنم.
چندتا کتاب خوندم که يکيش مربوط به خانمی بود که برق می گيرتش و 25 دقيقه انگار می ميره و بعد زنده می شه دوباره. ام نمی دونم حالا خودش اينطور می گه. بعد از اون اتفاق خودش رو می بينه که کف اتاق افتاده و می ره تو کوچه که کمک بخواد و مردم نمی بيننش و از اين داستانا. حالا خودتون اگر خواستيد بخونينش. اسمش چيزه.. ديدار با نور نويسنده شم ديان موريسی. اسمش يه کم جواده اما خوبه بخونيدش اگر می خوايد نقدش کنيد. يعنی به نظر من خوبه آدم اگه می خواد چيزی رو رد کنه هم بخوندش.
خيلی دلم می خواد خودم يه بار بميرم وبعد زنده بشم ببينم اينا راست می گن يا نه.. حالا شايدم اصلاً راست می گن، اما در واقع نمرده بودن و اينهام توهمات بی هوشی بوده باشه. اما اگه اينطوره، چرا همه شون يه داستان می گن؟ چرا همه شون صحبت از يه تونل سياه می کنن که با سرعت زياد ازش رد شدن؟
کاش مثل بقيهء چيزا رو اينم می شد تحقيق کرد....
بايگانی وبلاگ
-
▼
2003
(271)
-
▼
آوریل
(25)
- فرياد خاموش!!! Doooooooooooooooooooooooooooooooooo...
- يک خبر از مهشيد خانوم جون: منيرو روانی پور وبلاگ ن...
- يک بار کامل فيلم رو ديدم و متوجه نشدم که نيکل کيد...
- آه ای پروردگار من ، مرا ببخش.. خام بودم و جوانهء ا...
- ترمينال شرق هر چندسال که می خواد بگذره؛ اون صحنه ...
- امروز فندق شده بود. سفيد مظلوم گرد
- چطور است پيشنهاد كنيم اگر در زاد و ولد چند سال ...
- سالروز انقلاب فرهنگی و تشکيل سپاه پاسداران انقلاب ...
- Free Sina Motallebi
- واقعيت وحشتناک تر از اون بود که بتونيم از قبل تصور...
- وسط اين حيات وحشی، روی کره ای که هر جونوری يه روز...
- همی جستمی يک عدد شاه لاگ !
- دفن می شوم گل اُخری بر جمجمه ام مثل آن روز هزاره ...
- نمی دونم کی گفته می خوام حساب کيو اول برسم بعد بر...
- يه خواب خيلی ترسناک ديدم. چند دقيقه پيش از خواب پر...
- امروز وبلاگ من رسماً يک ساله می شه. در اصل يکی دو ...
- ما تو دردسر افتاديم. مقاديری تصميم عجولانه گرفتيم....
- خــــــــــــــــــــــــــــــوب.. من امروزم کلاس...
- اولاً اگه قرار می گساری داشتين با اين خانم و به ه...
- تنها خدا می داند چگونه است در امتداد تجسم يک ساله...
- تمام اشعارم را توقيف کرده اند و آسمان را مدت هاست ...
- تو پنج تا خواهر ميمنت از همه خوشگل تر بود، ناز و ا...
- صحنه ای از فيلم The usual suspect يورش عده ای به خ...
- اين چرا نمی پابليشه؟
- bbc: روز جمعه، 28 مارس، گروهی از مردم در برابر سفا...
-
▼
آوریل
(25)