شنبه، فروردین ۱۶، ۱۳۸۲

تو پنج تا خواهر ميمنت از همه خوشگل تر بود، ناز و اداش هم بيشتر. چشماش درشت و تيله ای، قدش بلند، موهاش کمند نه اما يه فرفری خوشگلی. از بس خواستگار رد کرده بود، رو هر کی يه عيب و ايرادی گذاشته بود، ديگه هيچ کی جرأت نمی کرد بره خواستگريش از ترس کنف شدن. اما بازم همه براش می مردن.
می گن دختر که رسيد به بيست، بايد به حالش گريست. يه هشت سالی بود که از وقت گريه کردن برای ميمنت گذشته بود.. اما بازم ايراد می گرفت و خواستگار رد می کرد. اين کچله اون مودار، اين يکی انگار می خواد بگه خانم من می رينم تو وردار.
يه بارم يه داستانی تو فک و فاميل پيچيده بود که دخترا زير گوش هم تعريف می کردن و پقی می خنديدن. يکی از خواستگارای ميمنت که ديگه "شيرنی خورده" قرار بوده بشه، يه روز نمی دونم تو رستوران يا کافی شاپ يا کاباره، روسری نامزد نازنازی شو از سرش می کَنه و می ندازه تو استخر يه کاره. می گن بعدها خوارزاده ش - دختر خواهر بزرگه؛ منصوره- يه شوهر می کنه که کلاه گيس شو پرت می کنه وسط سالن رستوران شهرک نفت. يه بارم ديگ آش رشته رو وسط ديوار آشپزخونه. آخه خوارزاده هه انگاری کشک زياد ريخته بوده تو آش، يا نه، آش کم ريخته بوده تو کشک.. چی بگم... می گفتن بخت دخترای اين فاميل شوهر چيز پرت کنه.
خلاصه، اينطوريا می شه که باز نامزدی ميمنت می خوره درق و درق به هم. تا اينکه خانمش يه روز بهش می گه.. آهان راستی، اين پنج تا خواهريا، رسمشون و عادتشون اين بوده که مادرشون رو خانم صدا کنن. وقتيم که می خواستن يه نقل قولی چيزی از مادرشون بکنن، می گفتن خانومم گفت خانومم رفت خانومم اين خانومم اون ... خلاصه، خانومش بهش می گه.. ام نمی دونم چی می گه اما بعد از اون روز ميمنت تصميم می گيره با اولين خواستگاری که درو از پاشنه در بياره زودی مزدوج بشه. اينطوری می شه که که قرعه به نام آقا سعيد می افته و ميمنت خانوم رو بعد از عمليات پاشنه در کنی صاحب می شه.
آخر قصه تلخه واسه همين اول وسطش رو می گم.
ميمنت خانم و آقا سعيد چند سالی به خوبی و خوشی و کمی هم نق و نوق و ناز و نوز طرفين سر می کنن و بعد از چند سال صاحب يه دختر می شن. بعد چند سال واسه اينکه دختره به سرنوشت مادرش دچار نشه و بتونه زود شوهر دلخواهشو پيدا بکنه، خونه شون رو می فروشن و می رن يه جايی بالا شهر اجاره نشينی. اولش انگاری همه چي خوب و خوش بوده. دختره شوهر می کنه و می ره پی بخت خودش. بعد چند سال اما يه چيزی هی متورم می شه و جاشونو تنگ می کنه. هی متورم تر می شه و جاشونو تنگ تر می کنه. هی متورم تر می... خلاصه اينجوريا می شه که مجبور می شن از اونجا بلند بشن و برن جای ديگه.
حالا ديگه ميمنت خانوم حسابی پير شده. هر سال اسباب کشی سخته براش، دستاشم که هی درد می گيره. دفهء آخری که خوارزادهء خوارزاده ش - نوهء خواهر بزرگه؛ منصوره- زنگ زد بهش، مثل ابر بهار نشست گريه کرد براش. اونم از بالای ديوار هی گوش کرد و کاری از دستش بر نيومد. نتونست حتی يه لبخند به لبهاش بياره. حالا می خواد يه روز کاليبر اگر ياری کنه بپره پايين بره پيشش و بشينن با هم حرف بزنن، فکری کنن...

بايگانی وبلاگ