چهارشنبه، آبان ۲۲، ۱۳۸۱

خاطرات مسکوت يک زندانی با اعمال شاقهء معنوی
(2)

راننده دوتا صفت نچسب داشت: وراجی و فضولی. توی راه پنچر کرد. منم که فرصت نکرده بودم ناهار بخورم، پياده شدم يه بسته نون و يه دونه خامه خريدم و نشستم توی ماشين نصفيشو خوردم. بعدش هم بنزين زد و دوباره راه افتاديم. انگار قبلا طرفهای آدرس رفته بود و می گفت که می دونه کجاست. اما وقتی دنبال پلاک می گشتيم - که يه مقدار سخت پيدا شد- دائم می پرسيد «آخه اسمشون چيه؟... يعنی شما نمی دونين دارين خونهء کی می رين؟... آخه بالاخره يه اسمی، چيزی.....» دم در ويلا که رسيديم، گفتم اگه اشکال نداره اين بستهء نون و خامه توی ماشين بمونه. چون نمی تونم با خودم ببرم. بالاخره طاقت نياورد: «آخر ما نفهميديم شما کجا می خواين برين!»دوست نداشتم فضوليش کار دست بقيه بده، برای همين با لحن خشکی جواب دادم: «اينجا يه دورهء ده روزهء آموزش مديتيشنه. اجازه نداريم با خودمون خوراکی داشته باشيم. اون آدرسو لطف کنيد.»

*****
وقتی رسيدم داشت بارون می اومد. توی ساختمون زنها مشغول کار بودن. هيچ کس رو نمی شناختم. تنها اسم معرفم بود که حضور منو توجيه می کرد. از يه نفر که داشت کلمن پر از آب رو می گذاشت روی ميز پرسيدم: «می شه آب بخورم؟» جواب داد : «احتمالاً می شه.» فهميدم يکی از شاگردهاست. بعدا اسمش رو پرسيدم: "ميترا". بعد از اينکه ساکها رو گذاشتم گوشهء راهرو، به جمع خانومهايی که توی هال مشغول صحبت بودن پيوستم. بعضی هاشون از شاگردهای نسبتاً قديمی بودن. اما اکثراً مثل من جديد بودن. خانم پير با مزه ای که بعداً فهميدم اسمش "ليلی" هستش داشت تعريف می کرد که چه طوری شد که اومد.. می ترسيد. دوبار به جلسه های معارفهء مديتيشن با مانترا ( تی ام) رفته بود و هر دوبار وسط کار بلند شده بود و اومده بود. توی دلم خوشحال شدم که من حداقل تی ام کار کردم و يه خورده به اين کار آشنايی دارم. می دونم سخته اما حداقل ترسی ندارم. يکی از شاگردهای قديمی داشت توضيح می داد: «اگه ديدين توی مدت اين ده روز کسی داره گريه می کنه يا قاه قاه می خنده يا هر چی، اصلاً تعجب نکنيد. همه تون ممکنه "برون افکنی" داشته باشين.» بعد رو کرد به يکی از شاگردهای جديد: «نوار بهداشتی با خودت آوردی؟ آخه بعضی وقتا عمل "برون افکنی" با خون ريزی انجام می شه.» ليلی اون طرف داشت هنوز صحبت می کرد: «قرار بود با خواهرم اينا برم شمال.. اخرين لحظه برنامه رو به هم زدم و اومدم.. خواهرم می گه ای بابا چقدر می ری اين کلاس اون کلاس ؟ هر وقتم نمی ری کلاس داری يه کتاب می خونی.. بابا بيا بريم يه کم اين ور اون ور!.... من عاشق کتابم.. "راه هنرمند" رو تازه خونده بودم و اين چند روز داشتم تمرينای اونو انجام می دادم..»
"راه هنرمند" رو خونده بودم و تمرين هاش رو تا مدتی انجام می دادم. خيلی برام جالب بود و روی خلاقيتم جداً اثر گذاشته بود. لحن ليلی يه کم هراسون شده بود: «می گن خيلی سخته.. نمی دونم والله.. حالا ببينيم چی می شه ...» برامون چايی آرورده بودن. چايی ها هنوز به نصف نرسيده بود که يکی از شاگردهای قديمی اومد توی هال: « خانوما هيزمها دارن اون بيرو بارون می خورن. يه زحمت بکشين بيارينشون زير سايبون. مرسی.»
هيزم ها رو که جابه جا کرديم ديگه شب شده بود. استاد هنوز نيومده بود. خانم های زيادی -که گويا از شاگردهای خيلی قديمی بودن- مدام اين طرف و اون طرف می رفتن و کارها رو راست و ريس می کردن. دختر ريزه ميزه و سبزه ای - که بعداً فهميدم اسمش "سپيده" ست- داشت برنامهء روزانه رو می زد به ديوار:
ساعت 4صبح زنگ بيداری 4.30 تجمع در سالن عمومی
ساعت 6 صبحانه تا 6.30
// 6و30 تا 8 استراحت
// 8 تا 9 نشست گروهی در سالن
// 9 تا 11 مراقبه در سالن يا خوابگاه طبق دستور استاد
// 11 تا 12 ناهار
// 12 تا 1 استراحت
// 1 تا 2 نشست گروهی در سالن
// 2 تا 3.30 مراقبه در سالن يا خوابگاه طبق دستور استاد
// 3.30 تا 5 نشست گروهی در سالن
// 5 تا 6عصرانه
// 6 تا 7 تجمع در سالن عمومی
// 7 تا 8 درس شبانه
// 8 تا 9 مراقبه در سالن
// 9 تا 9.30 آماده شدن برای خواب
// 9.30 خاموشی

يکی از شاگردهای قديمی داشت با نگرانی به اون يکی می گفت: «پس چرا استاد نيومد؟» -«حتما توی ترافيک عباس آباد گير کرده.. ديگه پيداش می شه»
دالما ورکر ها ورقه هايی درست کردن که روی يک طرفش نوشته بود "پر" و روی طرف ديگه نوشته بود "خالی". اونها رو با يه تيکه طناب به دستگيره های دوتا دسشويی/ حمام و حمام سوم آويزون کردند. هر کس وارد می شد بايد اون رو از سمت "پر" آويزون می کرد و وقتی خارج می شد از سمت خالی. روی کاغذهای ديگه ای نوشته بودند: «لطفاً در حداقل زمان ممکن حمام کنيد.» اونها رو هم به در حمامها نصب کردند.
بالاخره استاد هم اومد. يه کلاه نمدی شيری رنگ سرش بود. قدش حدود چهار انگشت از من کوتاه تر بود.. بيشتر موهاش سفيد شده بود. به نظرم با مزه اومد. بعد از سلام عليک گرمی با همهء شاگردها يه راست رفت به اتاقش..
مدير برنامه همه مون رو جمع کرد توی هال تا توضيحاتی بده: « خوب اميد وارم که شاگرد های جديد هم از برنامه های اينجا اطلاعات کافی داشته باشن.. خواهش می کنم توجه کنيد که نظم خيلی اهميت داره... "سکوت شريفه" امشب بعد از شام برقرار می شه و تا روز دهم شکسته نمی شه. لطفاً با هم اتاقی هاتون هيچ صحبتی نکنيد. حتی با ايما و اشاره. به هيچ وجه با همديگه ارتباط برقرار نکنيد. اين تنها راه برای نتيجه گرفتن از اين دوره است. به هيچ چيز و هيچ کس توجه نکنيد. فقط جلوی پاتون رو نگاه کنيد... در ساعات معين شده برای استراحت و غذا چای هم داده می شه. لطفاً از دالما ورکرها بين اين ساعتها تقاضای چای يا خوراکی نکنيد...» اونشب استثناءً شام خورديم. بعد از شام ظرف ها رو به آشپزخونه برديم. غير از بردن ظرف ها مجاز نبوديم کار ديگه ای بکنيم. هيچ شاگردی اجازه نداشت به "دالما ورکر"ها کمک بکنه. بعد اولين درس شبانه رو گرفتيم.. توضيحاتی در مورد فلسفهء ويپاسانا و غير فرقه ای بودن تکنيک.. در آخر يادگرفتيم چطور روی تنفس تمرکز کنيم تا برای مراقبهء فردا صبح آماده باشيم.... برای اولين بار صف مسواک تشکيل شد.. و بعد از اون به اتاقهايی که قبلاً تعيين شده بود رفتيم. بدون اينکه به هم شب به خير بگيم چراغ ها رو خاموش کرديم و به رختخواب رفتيم. دوتا تخت توی ويلا بود که يکی از اونها رو داده بودن به خانم مسنی که ناراحتی شديد مفصل داشت و براش مشکل بود از روی زمين بلند شه. اون يکی تخت که اضافه بود رو من برداشتم. انقدر خسته بودم که چند ثانيه بيشتر بيدار نموندم.


ادامه دارد...



بايگانی وبلاگ