خاطرات مسکوت يک زندانی با اعمال شاقهء معنوی
قسمت پنجم؛ روز دوم
فردا صبح سر مراقبهء صبحگاهی با هر نفس دوبار خوابم می برد و سرم با شدت ميفتاد پايين. يکبار با دم يکبار با بازدم. نمی فهميدم در اثر مقاومت ذهن بود يا خاصيت تکنيک اما واقعاً بهم سخت گذشت. يک ساعت و نيم - که يک ساعتش رو بايد جلوی استاد آبرو داری هم می کردم- سعی کردم با خواب مبارزه کنم اما دو ثانيه بعد باز کله َ م تالاپی ميفتاد پايين. جالب اينجا بود که خودم يک لحظه قبلش می دونستم الان کلهَ م ميفته. مثل لحظهء قبل از سکسکه. آخر سر تصميم گرفتم تمرکز نکنم و برم توی خواب و خيال های خودم.
***
سر ميز ناهار کنار سينی فلفل و نمک يه ظرف شيشه ای ديگه هم بود با يه گرد سبز رنگ داخلش. روی شيشه با خط خرچنگ قورباغه نوشته شده بود: مُليّن. فهميدم اين تنها من نيستم که در هضم شرايط جديد مشکل پيدا کردم.
ناهار قورمه سبزی بود که به جای گوشت با قارچ پخته شده بود. ولی خيلی خوشمزه بود. شايد به خاطر سبزی تازه و ترشی اندازهَ ش.
اون روز با عصرونه برای اولين بار ميوه هم دادن. بعضی ها کارد نداشتند. بغل دستی من هم نداشت. همون خانمی که روز قبل با مشت می خواست قاروقور شکمش رو ساکت کنه. با انگشت زد به دست من که بپرسه می تونه کاردم رو برداره يا نه. منم انگار نه انگار. فکر کرد متوجه نشدم. دوباره زد. باز هم عکس العملی نشون ندادم. اينبار دوزاريش افتاد و از يک نفر ديگه کارد خواست و گرفت. احساس کردم از دستم عصبانيه. اما خوب.. من شوخی نداشتم. نه با خودم و هيچ کس ديگه. اشاره هم يه جور صحبت بود. می تونست کارد رو بدون صحبت از بشقابم برداره. اما بهترين کار اين بود که بره از دامّا ورکر*ها بگيره. بعداً فهميدم که يه اشارهء کوچيک چقدر آدم رو عقب می ندازه.. نه جايی برای تفريح بود و نه وقت تلف کردن....
توی سالن با شماره مشخص می شديم. من شمارهء 9 بودم و اون شمارهء 13. من پشت شمارهء 5 می نشستم. اون روز تمام مدت هواسم به ميترا بود که بی خيال و آروم نشسته بود. شماره ش 6 بود و بغل دست شمارهء 5 می نشست...سکوت رو که بشکنيم بهش می گم تو چه خوب نشسته بودی ! يه خورده به من وول نزدن ياد بده!
بغل دستی من، - شمارهء 10- يه خانم بروجردی بود. چشمهای درشت عسلی داشت و صورت کشيده. دهان کوچک و چونهء تو رفته. پشت لبهاش با لايه کم پشتی از موهای ضخيم پوشيده شده بود. زير پيشونی کوتاه و پرچينش - که قسمتيش زير روسری هميشه پنهان بود - چند ضلعی نامنظم ابروهاش با فاصلهء کمی از چشمها خودنمايی می کرد. عضلات گونه و زير چشمهاش افتاده بود و کنار بينيش دوتا خط عميق ديده می شد. می شد حدس زد که سنش بالاست. شايد حدود چهل سال. پرستار بود. بعداً فهميدم که به اصرار برادر زاده ش اومده اونجا. مثل شمارهء 13 که به اصرار پسرش اومده بود. هيچکدوم از اونهايی که واقعاً به ميل خودشون نيومده بودند حوصلهء کار کردن نداشتند. تنها چيزی که می تونست ساعتها و ساعتها توی اون سالن نگهت داره کار کردن واقعی بود. برای همين واقعاً بهشون سخت می گذشت. خود من تنها وقتی واقعاً مراقبه می کردم می تونستم تاب بيارم. بارها و بارها احساس کردم که بريدم اما تا درست تمرکز می کردم دوباره لذت می بردم..
اون شب استاد در درس ضبط شدهء شبانه گفت از اينکه فرار نکرديم خوشحاله. گرچه اگر هم می خواستيم ممکن نبود. گفت خودش و استادش اولين بار که در دورهء ويپاسانا شرکت کرده بودند روز دوم دوره می خواستند فرار کنند.. فکر کردم که چطور من به همچين فکری نيفتادم پس؟ نکنه خوب سکوت رو رعايت نکردم؟....نه.. پس چی؟ عجيبه.. نکنه اصلاً ويپاسانا در من اثری نداره؟.. شايدم من چيزی برای برون افکندن ندارم!.. وگرنه حتماً چيزهايی که گفته شد رو حس می کردم..
به خودم نگاه کردم؛ نه دردی بود، نه دلتتنگی ای، نه دلشوره ای.. و نه حس لذت بخشی از سکوت اطرافم و اون باغچه قشنگ . هيچی... هنوز گيج بودم.
ديروز نشست هفتگی ويپاسانا خونهء يکی از شاگردهای قديمی برگذار شد و منم شرکت کردم. از سپيده در مورد کلمهء دامّا که من به اشتباه دالما تلفظ می کردم پرسيدم و فهميدم شکّم به جا بوده. لطفاً در نوشته های قبلی هرجا کلمهء دالما ورکر رو ديديد خودتون ل رو تبديل به تشديد کنيد.
از همکاريتان صميمانه سپاسگذارم!
بايگانی وبلاگ
-
▼
2002
(457)
-
▼
نوامبر
(36)
- ماهانه 45 دختر ايرانی در کراچی فروخته می شوند دوست...
- چاکريم! اين يکيَم ای .. بد نبود. پ.ن: نه که چن...
- beza az archive to mibinam : ahan bezar archieveto...
- - .... سلام.. ببين من بايد باهات حرف می زدم..همين ...
- اين يکی از نقاشی هاشه که من خيلی دوست دارم.
- اينم يکی از نقاشياش
- فضولک: 12- بازم بگم؟ بقيشو تو روزنامه ها خودتون ب...
- روی تنهايی ام راه برو لبخند بزن و بگو : آه چه صبح ...
- يه چيز مهم يادم رفت. برای آموزش ويپاسانا هيچ پولی ...
- اول اينجا رو ببينين. زن امروز بايد الگوی پذيرش خشو...
- خاطرات مسکوت يک زندانی با اعمال شاقهء معنوی قسمت ...
- برای نجات آمينه از سنگسار شدن، اگر می خواين کاری ا...
- اول اينو بخونين روانی بشين تا بعد بگم کيه.
- می گم که.. وقتی خودت مشکل داری ، دست کم می دونی که...
- خوش به حال کسايی که می تونن از مودهای بدشون توی وب...
- خيلی ممنون که همه شو پاک کردين آقای نظرخواهی !!
- بیعنوان
- دخترهای قوی و سالمی رو می شناسم.. که گرمای تنشون ر...
- اژدهای خفته: چند تا از بچههاي علامه را ميبينم، ...
- از فرمايشات يک مملی تبتی: اين کيک شکلاتی رو اژدهای...
- ... آنگاه ندا در داد*: ● يا ايها الذين نامنوا ! ...
- آب دستتونه روم به ديوار همين طوری دست به آب يه تک...
- This is no ordinary love No ordinary love This is ...
- بیعنوان
- خاطرات مسکوت يک زندانی با اعمال شاقهء معنوی قسمت ه...
- لالاهی ل لاه !
- خاطرات مسکوت يک زندانی با اعمال شاقهء معنوی روز سو...
- خاطرات مسکوت يک زندانی با اعمال شاقهء معنوی قسمت پ...
- چهار زن در انتظار مرگی غيرقابل تصور هستند. مثل "...
- خاطرات مسکوت يک زندانی با اعمال شاقهء معنوی ( ق...
- خاطرات مسکوت يک زندانی با اعمال شاقهء معنوی (قسمت ...
- خاطرات مسکوت يک زندانی با اعمال شاقهء معنوی (2) ر...
- عشق جاری است و پيش برنده. معشوق خلاق و عاشق بالنده...
- خاطرات مسکوت يک زندانی با اعمال شاقهء معنوی خبر ر...
- ســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ...
- بيا اينم يادگاري حسابي... منتظريم! جين جين
-
▼
نوامبر
(36)