پنجشنبه، آبان ۲۳، ۱۳۸۱

خاطرات مسکوت يک زندانی با اعمال شاقهء معنوی
(قسمت سوم)
صبح با صدای زنگی که شبيه زنگ معبد ای کيوسان اينا بود بيدار شديم. يک زنگ دايره ای شکل که نيم کرهء برجسته ای در مرکز داشت و با يک نخ ضخيم از محيطش آويزون می شد. زنگ رو با يک ميلهء فلزی - که سرش چيزی شبيه يک مهره داشت - به صدا در می آوردند. بعد از ماهها عميقاً خوابيده بودم برای همين سرحال از جام بلند شدم. سالن مراقبه سرد و تاريک بود و بوی چوب سوخته همه جا پيچيده بود. من يک تشک و يک بالش گردن برای نشستن در ساعات طولانی با خودم آورده بودم که خيلی زود فهميدم کفاف نمی ده. اون روز فقط به اين فکر می کردم که منِ از زانو عاجز با اين کشکک سائيده و تاندون کشيده چطوری قراره ده روز روزی 11- 12 ساعت مراقبه کنم؟؟ اونم با محدوديت در دراز کردن پا! چون اجازه نداشتيم پامونو جلوی استاد دراز کنيم...غير از اون؛ ای خدا اين دماغ بود آفريدی؟؟ حالا که باهاش کار داريم خودشو گرفته... بهله.. اون روز صبح نتونستم روزی تنفسم تمرکز کنم. می شد روی تنفس از راه دهان هم تمرکز کرد اما اون جوری جواب نمی داد. بعد از حدود نيم ساعت استاد هم اومد. اونهايی که توی چرت نبودند خودشون رو جمع و جور کردند و يه جوری نشستن يعنی ما از بدو تولد اينکاره بوديم جون شما. نيم ساعت ديگه هم همين طور گذشت و دماغ ما باز نشد.. يواشکی چشمم رو يه خورده باز کردم. سپيده پايين سکوی استاد - که پشت به پنجره نشسته بود - روی يه دونه بالش زپرتی نشسته بود و تکون نمی خورد.. حتماً زانو درد نداره ديگه.. خوش به حالش.. استاد هم تکون نمی خورد. نمی دونستم داره مارو می پاد يا نه. يه دفه دستش رو برد طرف ضبط صوت که کنارش روی ميز کذاشته بودند و يک نوار گذاشت.. يه سرود که بعداً فهميدم به زبون هندی قديمی - زمان بودا - بود؛ حرفهای بودا.. يه ربع بيست دقيقه ای که نوار داشت می خوند سپيده زد. نور از پنجره وارد شد و از پردهء نازک رد شد. فضای منفی دور استاد رو گرفت و سالن رو روشن کرد.. بعد دوباره يه کم تاريک شد. نوار که داشت به آخر می رسيد ديگه صبح شده بود. زنگ صبحانه خورد. روی ميز ناهارخوری توی هال بساط صبحانه چيده شده بود. هر کسی دور میز می گشت و هر چی که می خواست بر می داشت و می رفت اون يکی اتاق کنار سفره ای که از قبل انداخته شده بود می نشست. صبحانه در سکوت کامل برگذار شد. حتی اشاره ای هم رد و بدل نشد.

اون روز برای من با يه جور گيجی گذشت. انگار هنوز دوزاريم نيفتاده بود. سکوت کردن برام سخت نبود و خوشحال بودم که تونستم انقدر خوب بخوابم. بعد از صبحانه برای اينکه عيش رو کامل کنم باز رفتم توی تختم و خوابيدم.. زنگ ساعت 8 که زده شد از يک خواب بی رؤيا بيدار شدم.. وای يعنی جدی جدی تا ساعت 11 بايد بشينيم توی سالن؟ اصلاً مگه ممکنه؟.. خوب حتماً ممکنه که اين همه آدم اينجان ديگه!
پتوی اضافه ای که برای سرد بودن احتمالی شب با خودم برده بودم رو به سالن مراقبه بردم . چند تا بهش زدم که يه مقدار ارتفاعم از زمين بيشتر بشه تا دچار خفقان زانوَی نشم. نگاه که کردم ديدم هر کسی يه تيکه از رختخوابش کنده با خودش آورده سالن.. ارتفاع همه زياد شده بود. البته فقط شاگرد های جديد. اون قديمی ها که راحت اونطرف سالن برای خودشون نشسته بودن. هرجوری بود يک ساعت رو با وول خوردن نشستم. هوا ديگه کاملاً روشن بود و نمی شد از زير کار در بری. خوبه حالا لااقل دماغم باز شده بود. ساعت نه پنج دقيقه استراحت دادن. بعد از اون بقيهء مراقبه رو بايد توی خوابگاه انجام می داديم: آخييييييش! می رم يه چرت می زنم......... هه هه اين سپيده اگه نبود يه چرت می زدم.
از اون به بعد ديگه استاد نگذاشت توی خوابگاه ها مراقبه کنيم. مثل اينگه همه مثل من نقشهء چرت زدن کشيده بودن.
از يک ساعت قبل از زنگ ناهار دلم به قارروقورر افتاده بود.. چقدر به آزاديم وابسته بودم و خودم خبر نداشتم.. هر وقت دلم می خواست قهوه درست می کردم، هر وقت دلم می خواست چايی.. انقدر سر يخچال رفتن عادی بود که بدون فکر کردن می رفتم و از توش ميوه برمی داشتم. حالا فقط می تونستم عوض همه چيز آب بخورم.
آهان راستی هوا هم محدوديتی نداشت.


بايگانی وبلاگ