خاطرات مسکوت يک زندانی با اعمال شاقهء معنوی
روز سوم
آخ اين صبح پاشدن چقدر سخت بود! اولين بار که زنگو می زدند هيچ کس از جاش بلند نمی شد. حدوداً يه ربع بعدش دوباره از سر راهرو تا ته راهرو دم در هر اتاق زنگ جدا می زدن. با اين حال دوسه بار توی روزهای آينده با صدای زنگ دوم هم بيدار نشدم و سپيده خودش اومد بيدارم کرد. از بين دامّا ورکرها اون از همه بهتر سکوت رو رعايت می کرد. صبح اگه با زنگ گنده ش حريفم نمی شد می اومد بالاسرم شونه هام رو تکون می داد. طفلکی مبصر ريزه ميزه مون گاهی از دستمون عاجز می شد!
سر مراقبهء صبحگاهی اون روز کمتر از روز قبل چرتم برد. آخه ياد گرفته بودم که نيم ساعت اول يواشکی چرت بزنم بعد که يه کم سرحال تر شدم شروع کنم به مراقبه. با اين حال بازم چندبارچرتم برد و کله م تلپی افتاد پايين... د بزن اون زنگو می خوام برم بخوابم.... سر صبحونه هم فقط فکر اين بودم که زود تمومش کنم و برم بخوابم.
اون روز تا قبل از ظهر بهتر از روزهای قبل تمرکز کردم. با اين حال نزديک زنگ ناهار کلافه بودم. می فهميدم که اين ذهن خودمه که حالا که نزديک ناهاره داره بی قراری می کنه. وگرنه جسماً مشکلی برام پيش نمی اومد اگه چند ساعت ديگه َ م از غذا خبری نمی شد.... د بزن اون زنگو مردم از گشنگی ! .. وای اين سپيده انگار نه خواب داره نه خوراک نه احتياجی به تکون خوردن! دختره عين شقايق دريايی می مونه! استادم فکر نکنم انقدر بتونه بشينه! بچه تو يعنی هيچ جات درد نمی گيره؟ پاشو برو اون زنگو بزن بينم! دهه!
بعد از ناهار توی حياط زير يه درخت بيد نشستم با شخ و برگها به بازی کردن. واسه خودم يه بازی اختراع کردم. اسمشو گذاشتم "بيدف". يعنی گلفی که با شاخهء بيد بازی کنی. بايد از خاصيت ارتجاعی شاخهء بيد استفاده کنی، و يه برگ يا سنگ ريزه که نشونش کردی، بندازی توی گودال. يه گودال اون نزديکی بود که من از اون استفاده می کردم. يه کم زيادی بزرگ بود اما به درد مبتدی ها می خورد.... همين طور که داشتم بازی تازه اختراع شده رو پيش خودم تمرين می کردم و قانون براش می ذاشتم، دوباره فکرم رفت رو اصل ماجرايی که شروعش کرده بودم ..اين برون فکنی که می گن چيه؟ چه جوريه؟.. ترسناکه يه کم.. چرا تا الان من چيزی نفهميدم؟ شايد چون قبلاً تی ام کار کردم چيزی پيش نياد اصلاً .. شايد کسايی که تا حالا هيچ کاری نکردن اينجا يه دفه زير و رو می شن.. چيزی ته دلم می گفت که اشتباه می کنم. اما نمی خواستم جدی بگيرمش.. از اونجا بلند شدم و اومدم توی اتاقم. از ديشب يک نفر ديگه بهمون اضافه شده بود. حالا سه نفر بوديم که توی يک اتاق می خوابيديم. نفر سوم روی زمين می خوابيد. خيلی زود فهميدم که قدرت سازگاريش به مراتب از هر دوی ما بالاتره. اون يکی هم اتاقيم با اينکه از شاگردهای قديمی بود زياد انگار به اين اتاق خواب های کنسروی عادت نداشت. منم که از همه اوضام خراب تر بود. اوايل ( به جز شب اول که از خستگی زياد زود خوابم برد) صدتا قلت می زدم تا خوابم ببره. اگه کسی می رفت دستشويی يا چراغ راهرو روشن می شد من می پريدم و دوباره شيش ساعت بايد وول می زدم تا خوابم ببره. تخت صدا می داد و نمی گذاشت بقيه بخوابن.. بقيه وول می زدن و اين بار من از صدای وول زدن اونا خوابم نمی برد... بساطی داشتيم.. خلاصه، پاشدم اومدم توی اتاق و نشستم روی تختم. اين لحظات رو اگه بخوام توصيف کنم، درست مثل لحظات قبل از استفراغ می مونه وقتی تا خرخره مشروب خوردی. لحظهء آخر دلت بدجوری آشوب می شه و بعد از اون يک دفه همه چيز رو بر می گردونی. ديگه نمی تونی جلوی دستگاه گوارشت رو بگيری. اما از اون دل آشوبه راحت شدی. اون لحظات توی فکرم آشوب بود. به دردهايی فکر می کردم که چطور توی چند سال گنجيده بودند.. وقتی يکی دو قطره اشک از چشمام سرازير شد، دوباره بلند شدم رفتم توی حياط. نمی خواستم کسی منو ببينه. دوست نداشتم کسی بهم توجه کنه. دوروبری ها حتی اگر نگاهت نکن، توجهشون رو روی خودت حس می کنی. می خواستم خودم باشم و خودم.. و انقلابی که درونم داشت آغاز می شد.. رفتم روی همون نيمکت زير درخت بيد نشستم.. و به ياد آوردم.. زمانی رو- حدود هفت هشت سال پيش- که اولين بحران جدی زندگيم رو با دست خودم آغاز کرده بودم.. سردرگمی و گيجی خودم توی اون تجربهء وحشتناک دوباره به ياد آوردم.. و پدرم.. خودم رو از چشم او نگاه کردم.. عجب معمای گندهء دردناکی بودم!! خدای من چه دردی کشيده بود!! خدای من چه دردی!!!........
اونروز روی اون نيمکت، من يکی از شديدترين و بی صداترين گريه های زندگيم رو کردم.. تمام ساعت استراحت و مراقبهء بعد از ظهر گريه کردم. خودم رو سرزنش نمی کردم، اما نسبت به خودم- و يا کس ديگه ای- حس دلسوزی هم نداشتم. بدون هيچ داوری، خشم، بودن هيچ بار عاطفی ای فقط درد می کشيدم... يه درد خالص و سوزاننده.. چطور نفهميده بودم؟ چطور اون موقع درک نکرده بودم؟...... و باز نگاه می کردم به خودم..از اينکه اون زمان انقدر احساساتم زمخت بود که اين درد رو حس نکرده بودم تعجب می کردم.. و درد می کشيدم.. آخ چه دردی خدای من!! عجب سؤال گندهء دردناکی برای پدرم بودم....
درس شبانه که شروع شد من هنوز گريه می کردم. می دونستم استاد نگاهم می کنه. و می دونستم که می دونه.. حتم داشتم که من اولين نفر نبودم.. معذب نبودم. راحت گريه می کردم. حتی يکبار هم به صورت کسی نگاه نکردم. تمام مدت توی سالن گريه م ادامه داشت.
اونشب يه خواب عجيب ديدم. هم اتاقيم، اونی که روی تخت می خوابيد، با لبخند - بدون اينکه حرفی بزنه - به تابلويی اشاره کرد که روش نوشته شده بود: "بخشی از معالجهء ذهن انجام شده است." پايين تابلو يک فلش کوچيک به طرف تابلوی دوم کشيده شده بود. روی تابلوی دوم نوشته شده بود: "ذهن کامل و سالم ناهوشيار به ديدن ذهن ناسالم هشيار آمده است."*
*: نمی تونم ادعا کنم که تمام صفت هايی که به ذهن هوشيار و ناهوشيار دادم رو به روشنی از خوابم به ياد داشتم و اينجا نوشتم.
بايگانی وبلاگ
-
▼
2002
(457)
-
▼
نوامبر
(36)
- ماهانه 45 دختر ايرانی در کراچی فروخته می شوند دوست...
- چاکريم! اين يکيَم ای .. بد نبود. پ.ن: نه که چن...
- beza az archive to mibinam : ahan bezar archieveto...
- - .... سلام.. ببين من بايد باهات حرف می زدم..همين ...
- اين يکی از نقاشی هاشه که من خيلی دوست دارم.
- اينم يکی از نقاشياش
- فضولک: 12- بازم بگم؟ بقيشو تو روزنامه ها خودتون ب...
- روی تنهايی ام راه برو لبخند بزن و بگو : آه چه صبح ...
- يه چيز مهم يادم رفت. برای آموزش ويپاسانا هيچ پولی ...
- اول اينجا رو ببينين. زن امروز بايد الگوی پذيرش خشو...
- خاطرات مسکوت يک زندانی با اعمال شاقهء معنوی قسمت ...
- برای نجات آمينه از سنگسار شدن، اگر می خواين کاری ا...
- اول اينو بخونين روانی بشين تا بعد بگم کيه.
- می گم که.. وقتی خودت مشکل داری ، دست کم می دونی که...
- خوش به حال کسايی که می تونن از مودهای بدشون توی وب...
- خيلی ممنون که همه شو پاک کردين آقای نظرخواهی !!
- بیعنوان
- دخترهای قوی و سالمی رو می شناسم.. که گرمای تنشون ر...
- اژدهای خفته: چند تا از بچههاي علامه را ميبينم، ...
- از فرمايشات يک مملی تبتی: اين کيک شکلاتی رو اژدهای...
- ... آنگاه ندا در داد*: ● يا ايها الذين نامنوا ! ...
- آب دستتونه روم به ديوار همين طوری دست به آب يه تک...
- This is no ordinary love No ordinary love This is ...
- بیعنوان
- خاطرات مسکوت يک زندانی با اعمال شاقهء معنوی قسمت ه...
- لالاهی ل لاه !
- خاطرات مسکوت يک زندانی با اعمال شاقهء معنوی روز سو...
- خاطرات مسکوت يک زندانی با اعمال شاقهء معنوی قسمت پ...
- چهار زن در انتظار مرگی غيرقابل تصور هستند. مثل "...
- خاطرات مسکوت يک زندانی با اعمال شاقهء معنوی ( ق...
- خاطرات مسکوت يک زندانی با اعمال شاقهء معنوی (قسمت ...
- خاطرات مسکوت يک زندانی با اعمال شاقهء معنوی (2) ر...
- عشق جاری است و پيش برنده. معشوق خلاق و عاشق بالنده...
- خاطرات مسکوت يک زندانی با اعمال شاقهء معنوی خبر ر...
- ســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ...
- بيا اينم يادگاري حسابي... منتظريم! جين جين
-
▼
نوامبر
(36)