شنبه، آذر ۰۲، ۱۳۸۱

اژدهای خفته:

چند تا از بچه‌هاي علامه را مي‌بينم، از اونها مي‌پرسم چه خبر؟
يكشون مي‌گه هيچي، از اوضاع جاري مي‌پرسم و اينكه كتك مي‌زنند و ...
يكشون با خنده مي‌گه، قبلا فقط كتك مي‌خورديم و كسي را نمي‌زديم. حالا بيشتر سعي مي‌كنيم فرار كنيم. و اگر مجبور شديم درگير شيم. ولي اينطور كه پيش مي‌ره بايد از اين به بعد وارد كتك زدن بشيم. و كسايي كه وارد دانشگاه مي‌شوند را براي هميشه از دانشگاه بيرون كنيم و ...



بايگانی وبلاگ