چهارشنبه، آبان ۲۹، ۱۳۸۱

خاطرات مسکوت يک زندانی با اعمال شاقهء معنوی
قسمت هفتم

روز چهارم يک اعلاميهء جديد زده بودند به ديوار کنار ورودی سالن عمومی:

امروز روز ويپاسانا است. قبل از درس شبانه تکنيک اصلی ويپاسانا تدريس خواهد شد. خود را برای دو ساعت نشست پيوسته در سالن عمومی آماده کنيد.

تا قبل از اون هر روز حدود 11 ساعت توی سالن می نشستيم. اما حداکثر بعد از يک ساعت و نيم پنج دقيقه استراحت می دادند که ما سعی می کرديم حداکثر چرت رو توی همون پنج دقيقه بزنيم. اگر هم سرحال بوديم راه می رفتيم که نشستن طولانی رو جبران کنيم. دقيقه های آخر همه ش منتظر اجازهء استاد بوديم که بذاره بريم از سالن بيرون. اون روز نيم ساعت بيشتر بايد می نشستيم اما به نظر خيلی مشکل می اومد.

ساعت اول توضيحاتی راجع به تکنيک از نوار ضبط شده پخش شد. مراقبه که شروع می شد ديگه کسی نبايد تکون می خورد. مثل سپيده و خود استاد بايد سعی می کرديم بی حرکت بشينيم. خوب طبيعتاً به نظر من غير ممکن بود و عزا گرفته بودم. آخه يه جورايی به وول زدن زندهَ م.
استاد در نوار ضبط شده بدون توجه به شاگردهای جديد که عين مادر مرده ها قنبرک زده بودند و سعی می کردند خويشتن دار باشند ادامه می داد: «گره های درونی - "سانکارا" ها - به شکل دردهای جسمانی به سطح می يان.. در اين حالت اگر تکنيک رو درست انجام بدهيد و تعادل کامل ذهن رو برقرار کنيد سانکارا از بين می رود.. نسبت به احساس های ناخوشايند واکنش منفی نشان ندهيد.. به احساس های خوشايند دلبستگی پيدا نکنيد. تعادل ذهن را با به ياد داشتن خصوصيت مشترک هر حس - يعنی ناپايندگی - حفظ کنيد. خصوصيت مشترک تمام حس ها: ناپايندگی؛ "آنيچّا".... امروز با تصميم قاطع خواهيم نشست. زمانی که مراقبه را شروع کرديد، هرطور که تصميم گرفته ايد بنشينيد تا آخر مراقبه آن حالت را حفظ کنيد. از امروز سه بار و هر بار يک ساعت نشست "اديتّانا" خواهيم داشت. "اديتّانا" يعنی تصميم قاطع. در نشست اديتّانا حالت بدن را تا پايان مراقبه تغيير نمی دهيم...»
خوب گوشامو باز کرده بودم که هيچ کلمه ای رو از دست ندم. حرفهای استاد که تموم شد اما من قانع نشده بودم که می تونم به درد زانوم قلبه کنم. برای اينکه بتونم يک ساعت تکون نخورم به نظرم رسيد بهتره تکيه بدم و پاهام رو دراز کنم. اينطوری نگرانی ای بابت زانوم نداشتم. زمانی که بچه ها داشتند برای شروع مراقبه آماده می شدند، به سپيده موضوع رو گفتم. گفت که نمی تونم جامو تغيير بدم و پام رو هم نبايد دراز کنم. وقتی بهش گفتم که زانو درد دارم، گفت ببين همه مثل تو پا درد دارند. تکنيک رو دقيق انجام بده، ذهن رو که به تعادل کامل برسونی درد از بين می ره.
تصميم گرفتم به اين حرف اعتماد کنم. گو اينکه حداقل برای اون يک ساعت چاره ای هم نداشتم.
مراقبه شروع شد و من تمام سعی خودم رو کردم که همون طور که گفته شده انجامش بدم.. چند دقيقه ای نگذشته بود که درد وحشتناک زانوم شروع شد.. با خودم تکرار کردم؛ خصوصيت هر حس؛ ناپايندگی.. سانکارايی که به سطح اومده.. تعادل کامل ذهن.. اين حس رو تنها مشاهده می کنم.. تنها شايد حس هام هستم.... نگاه کردم؛ اثری از درد نبود.
تا شروع سرود پايان مراقبه و تا پايآن خود مراقبه تکون نخوردم. کم کم يه جور حس کرخی لذت بخش سراسر بدنم احساس کردم که نقطهء شروعش دستهام بود. تماس دستهام رو با هم حس نمی کردم. کم کم تبديل شد به يه جور بی وزنی.. انگار از گازی سبک درست شده بودم ....

**********
اولين بار بود که بعد از مراقبه زانو درد نداشتم. احساس می کردم يک لايه پوست انداختم.. يک لايهء دردناک. نگاهم به بدنم، به احساس هام، و به آدمهايی که می شناسم متفاوت بود.
احساس عاشقانه ام، با شوق خالصانه ای منو با تمام وجود به سمت کسی می کشيد بی اونکه به اين همه دوری اهميت بده.. آخه اصلاً دوری ای در کار نبود. حس گرم حضورش تمام قلبم رو پر کرده بود و از وجودم بيرون می زد. انقدر نزديکم بود که شايد حتی اگر کنارش هم بودم نمی تونست باشه. خالصانه دوستش داشتم و از اين دوست داشتن با تمام سلولهای بدنم ذوق می کردم. از اون روز به بعد اين حس رو از دست ندادم. اما هيچ وقت مثل اونروز حس نزديک بودن بهش تکرار نشد.

از سالن که بيرون اومديم، از سپيده به خاطر اينکه نگذاشته بود تکيه بدم تشکر کردم. و از دلگرمی ای که بهم داده بود. هميشه ممنونش خواهم بود.


بايگانی وبلاگ