خاطرات مسکوت يک زندانی با اعمال شاقهء معنوی
خبر رسيد که استاد يک تکنيک عالی مديتيشن - به اسم ويپاسانا - بعد از سالها اومده ايران.. يکی از فاميل های دورمون ( دختر عمهء دخترخالهء مامانم!) که خودش اين دوره رو گذرونده بود خبرم کرد: «اين يه فرصت خيلی عاليه .. ما با هزار بدبختی و مشکل می رفتيم هند که اين دوره رو بگذرونيم.. ببين، سخت هست، اما غير ممکن نيست. ده روز اونجا درس می گيری و همونجا با بقيهء شاگردها کار می کنين. بايد اين ده روز رو سکوت کنی، ذهنت رو کاملاً ساکن کنی تا بتونی شيرجه بزنی توی ناخودآگاهت. با خودِ خودِ خودت روبرو بشی... اونجا سعی کن به کسی نگاه نکنی تا به ذهنت خوراک نرسونی. اگر مشکلی پيش اومد يا سؤالی داشتی از خود استاد يا از "دالما ورکر"ها بپرس. با خودت رخت خواب ببر با يه پتوی اضافه. احتمالاً اونجا سرده. لباس گرم ببر. يه شال که موقهء مديتيشن بندازی روی شونه هات. اول روی تنفس تمرکز می کنين.. ساعات زيادی رو بايد تمرين کنين. سخته. خيلی سخته. همين طوری می گيم ده روز، اما ده روز رو گذروندن اونجا اصلاً کار ساده ای نيست. ولی مطمئن باش که می ارزه. پشيمون نمی شی. فقط دوام بيار. همين. اميد وارم موفق باشی....»
وقت زيادی نداشتم. بايد خريد می کردم و ساکهام رو می بستم. بايد کلاس اين ترم رو کنسل می کردم. وای چقدر وقت کم داشتم.. چقدر استرس دير رسيدن.. تمام مدت در حال دويدن بودم. تمام مدت نگران جا گذاشتن چيزی.. يا دير رسيدن..... هر طوری بود خودم رو آماده کردم. پتو و بالشت هر چی می تونستم برادشتم.. لباس گرم، مسواک و شامپو.. خيلی دقت کردم که چيزی جا نذارم. مخصوصا کيف پولم رو دو سه بار چک کردم. وقتی ماشين اومد من در حال بحث با مامانم بودم که چرا ده روز دارم می رم و کی ميام و حالا نمی شه نرم و ... و در عين حال بستن ساکها. بالاخره از در رفتم بيرون و تا پايين با کمک مامانم ساکهای سنگين رو کشون کشون برديم.. دم ماشين دوباره پرسيد: «تاريخ دقيق به من بده! دقيقاً کی برمی گردی؟»
خودمم نمی دونستم دقيقاً کی بر می گردم...
ادامه دارد....
بايگانی وبلاگ
-
▼
2002
(457)
-
▼
نوامبر
(36)
- ماهانه 45 دختر ايرانی در کراچی فروخته می شوند دوست...
- چاکريم! اين يکيَم ای .. بد نبود. پ.ن: نه که چن...
- beza az archive to mibinam : ahan bezar archieveto...
- - .... سلام.. ببين من بايد باهات حرف می زدم..همين ...
- اين يکی از نقاشی هاشه که من خيلی دوست دارم.
- اينم يکی از نقاشياش
- فضولک: 12- بازم بگم؟ بقيشو تو روزنامه ها خودتون ب...
- روی تنهايی ام راه برو لبخند بزن و بگو : آه چه صبح ...
- يه چيز مهم يادم رفت. برای آموزش ويپاسانا هيچ پولی ...
- اول اينجا رو ببينين. زن امروز بايد الگوی پذيرش خشو...
- خاطرات مسکوت يک زندانی با اعمال شاقهء معنوی قسمت ...
- برای نجات آمينه از سنگسار شدن، اگر می خواين کاری ا...
- اول اينو بخونين روانی بشين تا بعد بگم کيه.
- می گم که.. وقتی خودت مشکل داری ، دست کم می دونی که...
- خوش به حال کسايی که می تونن از مودهای بدشون توی وب...
- خيلی ممنون که همه شو پاک کردين آقای نظرخواهی !!
- بیعنوان
- دخترهای قوی و سالمی رو می شناسم.. که گرمای تنشون ر...
- اژدهای خفته: چند تا از بچههاي علامه را ميبينم، ...
- از فرمايشات يک مملی تبتی: اين کيک شکلاتی رو اژدهای...
- ... آنگاه ندا در داد*: ● يا ايها الذين نامنوا ! ...
- آب دستتونه روم به ديوار همين طوری دست به آب يه تک...
- This is no ordinary love No ordinary love This is ...
- بیعنوان
- خاطرات مسکوت يک زندانی با اعمال شاقهء معنوی قسمت ه...
- لالاهی ل لاه !
- خاطرات مسکوت يک زندانی با اعمال شاقهء معنوی روز سو...
- خاطرات مسکوت يک زندانی با اعمال شاقهء معنوی قسمت پ...
- چهار زن در انتظار مرگی غيرقابل تصور هستند. مثل "...
- خاطرات مسکوت يک زندانی با اعمال شاقهء معنوی ( ق...
- خاطرات مسکوت يک زندانی با اعمال شاقهء معنوی (قسمت ...
- خاطرات مسکوت يک زندانی با اعمال شاقهء معنوی (2) ر...
- عشق جاری است و پيش برنده. معشوق خلاق و عاشق بالنده...
- خاطرات مسکوت يک زندانی با اعمال شاقهء معنوی خبر ر...
- ســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ...
- بيا اينم يادگاري حسابي... منتظريم! جين جين
-
▼
نوامبر
(36)