دوشنبه، آبان ۲۰، ۱۳۸۱

خاطرات مسکوت يک زندانی با اعمال شاقهء معنوی

خبر رسيد که استاد يک تکنيک عالی مديتيشن - به اسم ويپاسانا - بعد از سالها اومده ايران.. يکی از فاميل های دورمون ( دختر عمهء دخترخالهء مامانم!) که خودش اين دوره رو گذرونده بود خبرم کرد: «اين يه فرصت خيلی عاليه .. ما با هزار بدبختی و مشکل می رفتيم هند که اين دوره رو بگذرونيم.. ببين، سخت هست، اما غير ممکن نيست. ده روز اونجا درس می گيری و همونجا با بقيهء شاگردها کار می کنين. بايد اين ده روز رو سکوت کنی، ذهنت رو کاملاً ساکن کنی تا بتونی شيرجه بزنی توی ناخودآگاهت. با خودِ خودِ خودت روبرو بشی... اونجا سعی کن به کسی نگاه نکنی تا به ذهنت خوراک نرسونی. اگر مشکلی پيش اومد يا سؤالی داشتی از خود استاد يا از "دالما ورکر"ها بپرس. با خودت رخت خواب ببر با يه پتوی اضافه. احتمالاً اونجا سرده. لباس گرم ببر. يه شال که موقهء مديتيشن بندازی روی شونه هات. اول روی تنفس تمرکز می کنين.. ساعات زيادی رو بايد تمرين کنين. سخته. خيلی سخته. همين طوری می گيم ده روز، اما ده روز رو گذروندن اونجا اصلاً کار ساده ای نيست. ولی مطمئن باش که می ارزه. پشيمون نمی شی. فقط دوام بيار. همين. اميد وارم موفق باشی....»
وقت زيادی نداشتم. بايد خريد می کردم و ساکهام رو می بستم. بايد کلاس اين ترم رو کنسل می کردم. وای چقدر وقت کم داشتم.. چقدر استرس دير رسيدن.. تمام مدت در حال دويدن بودم. تمام مدت نگران جا گذاشتن چيزی.. يا دير رسيدن..... هر طوری بود خودم رو آماده کردم. پتو و بالشت هر چی می تونستم برادشتم.. لباس گرم، مسواک و شامپو.. خيلی دقت کردم که چيزی جا نذارم. مخصوصا کيف پولم رو دو سه بار چک کردم. وقتی ماشين اومد من در حال بحث با مامانم بودم که چرا ده روز دارم می رم و کی ميام و حالا نمی شه نرم و ... و در عين حال بستن ساکها. بالاخره از در رفتم بيرون و تا پايين با کمک مامانم ساکهای سنگين رو کشون کشون برديم.. دم ماشين دوباره پرسيد: «تاريخ دقيق به من بده! دقيقاً کی برمی گردی؟»
خودمم نمی دونستم دقيقاً کی بر می گردم...


ادامه دارد....


بايگانی وبلاگ