خاطرات مسکوت يک زندانی با اعمال شاقهء معنوی
قسمت آخر
از روز پنجم تا آخر دوره خيلی بهم سخت گذشت. زمان کش می اومد و بی طاقتم می کرد. روزا که توی حياط راه می رفتم تصوير سه بعدی يک دهن صاف شده توی فکرم می چرخيد ( از اونم بالاتر.. اما من با تربيتی شو گفتم. ) .....
همه ش نقشهء فرار می کشيدم. حالا می دونستم که اگرم بتونم فرار نمی کنم چون اون قضيهء جراحی ذهن و زخم باز رو جدی گرفته بودم اما دوست داشتم بهش فکر کنم: ... اول پتو بزرگه رو تا می کنم می ذارم توی ساک. بعد کوچيکه رو از سالن عمومی ميارم اونم می ذارم تو ساک.. بعد ساکو يواشکی می برم می ذارم دم در و ميام تندی لباسامو جمع می کنم..
... روز ششم هم تموم شد و من برای صدمين بار شمردم: با فردا می شه چهار روز ديگه مونده؛ روز هفتم، هشتم، نهم، دهم... اَ...آخه چه فايده؟ بعدش تازه صبر اعظم شروع می شه!! ....اون حس نزديک بودن که شب قبل به عسل بادوميم داشتم جاشو داده بود به يه دلتنگی و نا اميدی.. مطمئن بودم که اگه قبل از اومدن ديده بودمش الان انرژی داشتم و تا آخرش توپ توپ می موندم.
روز هفتم نسبتاً بهتر بود. باز سرم به مراقبه ها و سانکارهايی که به صورت تصوير و خاطره - و نه درد جسمی - به سطح می اومدن گرم بود...
آخخخخخ که روز هشتم هر چی ديروزش راحت بودم از دماغم در اومد. يه سانکارا به چه گندگی رفته بود تو پشتم داشت می شکستش!! همونی که نذاشته بود سر راحت زمين بذارم اين يکساله. همون کابوس ساز خواب و بيداريم.. همونی که پايه های خونه مون رو جويد.. می اومد جلوی چشمم و پشتم تير می کشيد..نيمهء راست گردنم و کتف راستم.. بعدشم می رفت توی کمرم جا خوش می کرد.. هر چی تلاش می کردم تعادل ذهنم رو برقرار کنم بلکه از دستش خلاص شم نمی شد .. يه دفه جزئيات ماجرا می اومد جلوی چشمام.. حرفهاش، نگاهاش، دوروييش که تف کرده بود انگار توی صورتم با تمام علاقه ای که فکر می کردم بينمون هست.. گول خوردنش.. دلم براش نمی سوخت... اونی که گولش زده بود، نگاه شرمنده ش به من، تلاشش برای کشتن شرم چشمهاش.. و بلاهت چشمهای اون يکی وسط اين دو نگاه.... درد می چرخيد و می پيچيد و گوله می شد توی کمرم.. برای هميشه از دست داده بودمش.. خودش خواسته بود.. خودش نخواسته بود. اغوا کننده ش دوباره می اومد.. با حرفهاش. با حرفهای نفرت انگيزش.. و نفرت انگيزتر اين که چاره ای جز شنيدن نبود.
اگر مونده بودی اون نمی تونست.. اونشب خواب ديدم دارم به کسی اين حرفو می زنم.. اما اون قبول نمی کنه. مثل بيداری.
روز نهم پشتم از درد خم شده بود. قيافه م مچاله شده بود.. بی حال بودم. برای درد کشيدن ديگه نيرويی نداشتم. اين تو بميری از اون تو بميريا نبود که با يه روز گريه و دو روز مراقبه دست از سرم برداره. خوب طبيعی بود. منی که اراده می کردم فراموش کنم همونجا همه چيز يادم می رفت يکسال تموم با اين کابوس دست و پنجه نرم کرده بودم و هنوزم يادم نرفته بود. حالا دو روزه که نمی شد درستش کرد. حتی نسبت بهش بی احساس هم نشده بودم. هنوزم خشم به سراغم مياد وقتی يادش می افتم. اما حالا خشمم همراه با يه جور دلسوزيه. کسی که انقدر احمق شد.. کاش چيزی که پيش بينی می کنم راست در نياد.. می ترسم گول زننده ش رهاش کنه.. خدا کنه اينطور نشه.. خدا کنه وسوسه نشه.. بيشتر نخواد... کاش بهش اعتماد نکرده بودم.. حالا خودشم از دست نداده بودم.. اون يکی که همهء تکيه ش به منه يه روز با يه عالم غصه که داشت از چشمهاش می زد بيرون گفت: «مثلاً می خواستم کمک کنم..» کاش نگذاشته بودم.. خودمم خر شدم...
پشتم کاملاً خم شده بود.
استاد پنج دقيقه استراحت داد و من توی اين فرصت پشتم رو به زمين رسوندم.. باز هم فکر فرار.. اول پتو گنده هَرو تا می کنم .. بعد می رم پتو کوچيکه رو ميارم.....
روز دهم قرار بود از نيمهء روز سکوت شريفه رو بشکنيم و تا آخر اون روز سخن شريفه داشته باشيم. از بعد از ناهار تا شب دير وقت حرف زديم. اونم چه حرفايی! آخر سخن شريفه! : -اون خانومه که هم اتاقی شماس چقدر خودشو برنزه کرده..
- بهش مياد يه دختر بيست و دو ساله داشته باشه؟
- آره بابا چه جورم...
از يکی از اتاق ها صدای قهقه می اومد. رفتم ديدم ميترا و اون خانوم پرستاره که گفتم بروجردی بود با يه خانم ديگه دارن می خندن و ميترا اين وسط سعی می کنه يه ماجرايی رو تا آخر تعريف کنه. منم نشستم و گفتم از اول بگه که منم بشونم: « ها ها هی هی هه هه من چند روز پيشا داشتم با خودم می گفتم عجب غلطی کردم اومدما.. بعد ديدم اين خانمه ( اشاره به خانم پرستاره) داره با خودش می گه عجب غلطی کردما.. ها ها ها.. منم خنده م گرفت از اتاق رفتم بيرون. توی راهرو اون يکی خانومه که اتاق روبروييه بهم گفت نخـــــــــــــــــــند!! نخـــــــــــــــــــند!! عجب غلتی کرديم به خدا..» دوباره ريسه رفت. يادم افتاد که منم همون روزا درست همين جوری بودم و خندم گرفت. اون يکی خانومه - که اسمش يادم نيست - اون روز بهم گفت «همش می خواستم بيام نازت کنم بگم چيه؟ چته؟ آخی.. مثکه خيلی به تو سخت گذشت نه؟» و دست انداخت گردنم. خيلی مهربون بود. هفتهء پيش توی نشست هفتگی هم ديدمش.
اون روز توی حياط با پرستار چشم عسلی بروجردی ( عجيبه ..چرا اسمشو نپرسيدم؟ ) نشستيم روی همون نيمکتی که من هر روز تنها می نشستم و با هم حرف زديم. گفت که برادرزاده ش بهش گفته توی اين دوره شرکت کنه: «بهش گفتم برگشتم بهت زنگ می زنم. اونم گفت حالا برو و برگرد ببينيم چی می شه.» خنديد: «خودش می دونست داره کجا می فرستتم. برگردم پدرشو در ميارم.» حرف جاهايی که کار کرده بود و اولين استخدامش شد که جايی پشت جبهه بوده تو بهبوههء جنگ: «يه درمونگاه صحرايی. يه جايی بود پر از مار و عقرب و رتيل. دست می کردی اگه بی هوا توی کمد کارت تموم بود. هميشه يه مار اون تو چنبره زده بود... صبح که می خواستيم کفشامونو پامون کنيم اول بايد می تکونديمش که توله مارا از توش بيفتن..» نظرمو راجع به جنگ گفتم و اينکه اگه انقدر کشش نمی دادن اين همه جوون کشته نمی شدن.. بد جوری رفت تو لک.. به صورتش نگاه کردم. به موهايی که اون همه سال دست پر زور سنت روی صورتش نگه داشته بود.. نيازش رو حس کردم به شکستن.. به پاک کردن، آميختن، پاک شدن.. و حکمی که برای زندگيش داده شده بود؛ موندن و موندن توی همون وضع و دم نزدن، مگر اينکه کس ديگه ای تصميم بگيره عوضش کنه.... وای نه.. بهش فکر نکنم بهتره.. ....نگاه کردم؛ چشمهای درشتش تمام نياز و درد درونش رو داشت به زمين تف می کرد.... چرا حرف جنگ رو زدم؟ چرا از دست رفتن جوون ها رو يادآوری کردم که تنها موندن خودش و دخترهای هم نسل و هم ولايتيش رو تداعی می کرد؟ انگار ويپاسانا در ميزان شعورم تأثيری نداشته..
*****
درد رفته بود و جاش رو به سوزن سوزن شدن خفيفی داده بود. تيغ سکوت کنار رفته بود. اون روز عصر مراقبه ای انجام داديم که استاد گفت مثل يک مرهم برای زخم جراحی می مونه. راست می گفت واقعاً لذت بخش و نيرو دهنده بود.
فردای اون روز- يکشنبه - بعد از صبحانه برگشتيم.. و.. نمی دونم..
هنوز نمی دونم....
بايگانی وبلاگ
-
▼
2002
(457)
-
▼
نوامبر
(36)
- ماهانه 45 دختر ايرانی در کراچی فروخته می شوند دوست...
- چاکريم! اين يکيَم ای .. بد نبود. پ.ن: نه که چن...
- beza az archive to mibinam : ahan bezar archieveto...
- - .... سلام.. ببين من بايد باهات حرف می زدم..همين ...
- اين يکی از نقاشی هاشه که من خيلی دوست دارم.
- اينم يکی از نقاشياش
- فضولک: 12- بازم بگم؟ بقيشو تو روزنامه ها خودتون ب...
- روی تنهايی ام راه برو لبخند بزن و بگو : آه چه صبح ...
- يه چيز مهم يادم رفت. برای آموزش ويپاسانا هيچ پولی ...
- اول اينجا رو ببينين. زن امروز بايد الگوی پذيرش خشو...
- خاطرات مسکوت يک زندانی با اعمال شاقهء معنوی قسمت ...
- برای نجات آمينه از سنگسار شدن، اگر می خواين کاری ا...
- اول اينو بخونين روانی بشين تا بعد بگم کيه.
- می گم که.. وقتی خودت مشکل داری ، دست کم می دونی که...
- خوش به حال کسايی که می تونن از مودهای بدشون توی وب...
- خيلی ممنون که همه شو پاک کردين آقای نظرخواهی !!
- بیعنوان
- دخترهای قوی و سالمی رو می شناسم.. که گرمای تنشون ر...
- اژدهای خفته: چند تا از بچههاي علامه را ميبينم، ...
- از فرمايشات يک مملی تبتی: اين کيک شکلاتی رو اژدهای...
- ... آنگاه ندا در داد*: ● يا ايها الذين نامنوا ! ...
- آب دستتونه روم به ديوار همين طوری دست به آب يه تک...
- This is no ordinary love No ordinary love This is ...
- بیعنوان
- خاطرات مسکوت يک زندانی با اعمال شاقهء معنوی قسمت ه...
- لالاهی ل لاه !
- خاطرات مسکوت يک زندانی با اعمال شاقهء معنوی روز سو...
- خاطرات مسکوت يک زندانی با اعمال شاقهء معنوی قسمت پ...
- چهار زن در انتظار مرگی غيرقابل تصور هستند. مثل "...
- خاطرات مسکوت يک زندانی با اعمال شاقهء معنوی ( ق...
- خاطرات مسکوت يک زندانی با اعمال شاقهء معنوی (قسمت ...
- خاطرات مسکوت يک زندانی با اعمال شاقهء معنوی (2) ر...
- عشق جاری است و پيش برنده. معشوق خلاق و عاشق بالنده...
- خاطرات مسکوت يک زندانی با اعمال شاقهء معنوی خبر ر...
- ســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ...
- بيا اينم يادگاري حسابي... منتظريم! جين جين
-
▼
نوامبر
(36)