جمعه، آبان ۲۴، ۱۳۸۱

خاطرات مسکوت يک زندانی با اعمال شاقهء معنوی ( قسمت چهارم)

زنگ ناهار که خورد خانم های محترم عين يه دسته بوفالوی وحشی از اتاق ها ريختن بيرون. آخ جووووووون لوبيا پلو!!...اَه!! با سويا؟!!... اما تا تهش رو خورديم. بغل دستيم انقدر تند تند خورده بود که تمام برنجها ريخته بود کنارش. هيچ کس اجازه نمی داد دونه ای برنج حروم بشه. صدای برخورد قاشق ها با چنگال و بشقاب زياد بود....
بعد از استراحت که تا ساعت يک ادامه داشت دوباره برگشتيم به سالن. ساعت هرچی به 5 نزديک تر می شد قارروقوررها بيشتر می شد. ايندفه چون همه توی سالن بوديم مال بقيه رو هم می شنيديم. بدبختی اينجا بود که توی اون سالن اگه کسی آب دهنش رو اين گوشه قور می داد اون گوشه همه می شنيدن. اينه که همه صدای شکم همديگرو به وضوح می شنيديم. بعداً چقدر سر همين خنديديم. آخه صداها معمولی نبود! يا اينطور به نظر می اومد. گاهی انگار يه فنر "دی يووو" توی شکم يکی در می رفت. گاهی احساس می کردی از اون بادکنکا که صدای بی تربيتی می ده ول کردن. يه بار صدا بم بود: ق ق ق آ آ آ آ ررر يه بار زير بود: قووووررر
خانم پشت سر من يه بار با مشت زد توی شکم خودش. طفلکی لابد خجالت کشيده بود....
زنگ که خورد همه ش نگران بودم: نکنه ما هم مثل شاگردهای قديمی عصرونه فقط بايد شربت آبليمو بخوريم؟ اين تيکهء حرفهای مدير رو خوب متوجه نشده بودم.. با ديدن قابلمهء بزرگ خيالم راحت شد. سوپ جو بود انگار اما همه چی توش پيدا می شد. سعی کردم يه مقدار نون بيشتر بردارم که تا سيزده ساعت ديگه که صبحانه می خورديم سير بمونم. آخ چقدر زانو درد داشتم. بيشتر نگران بودم بلايی سر زانوم بياد. از هفت هشت سال پيش که بدون هيچ آمادگی بدنی پا شدم رفتم اسکی ناراحتی زانو داشتم. کفشم دوبنده بود و پام رو خوب نگه نمی داشت. زانوم افقی توی کفش می چرخيد و استخون ها به هم سابيده می شد. سه چهار بارَم اساسی خوردم زمين. پام تا چند ماه توی آتل بود. سال بعد و دوسال بعدش هم با هر بد بختی ای بود رفتم که ديگه کاملاً سائيدگی پيدا کردم. چند سال پام رو روی پام نمی تونستم بندازم.انقدر ورزش کردم تا يه ذره بهتر شد. اما هنوز حتی تصور نشستن اين همه ساعت برام مشکل بود. اما چاره ای نبود. از صندلی خبری نبود. راه فرار نداشتم. راستی يادم رفت بگم که همون شب اول قبل از شروع همه تمرينها از همه مون تعهد کتبی گرفتن که اين ده روز سکوت رو رعايت کنيم و فکر رفتن هم به سرمون نزنه چون اگه اونشب رو اونجا بمونيم ديگه امکان رفتن تا پايان دوره وجود نداره.
عصرونه رو توی حياط خوردم. يه باغچهء بزرگ با نيمکت های سنگی و يه استخر خالی توی محوطه بود. اينجا و اونجا توی باغچه درخت های بيد و کاج کهنسال زندگی می کردن و يه جور درخت ديگه با برگهای خيلی بزرگ که اسمش رو نمی دونم. زير يه درخت بيد تقريباً ته باغچه يه نيمکت بود که به نظر خيلی با صفا می اومد. نشستم همونجا و سوپم رو خوردم.
تا يک ساعت ديگه که زنگ می خورد فرصت داشتم يه خورده فکر کنم. ديدم با اينکه سخته اما داره خوش می گذره. به جای صدای مداوم و آزاردهندهء فن خراب کامپيوتر، خش خش حرکت برگها و لغزيدنشون روی هم.... صدای باد وقتی از ميون کاجها رد می شد و تنش سوزن سوزن می شد.. گيس پريشون بيدها رو پريشون تر می کرد و دور می شد .. دوباره بر می گشت بالانس می زد و اينبار انگشت به صورتت می کشيد و زمزمه می کرد: هووو هووو.. تک و توک قارقار کلاغ ها و گاهگاهی هم دنگ دنگ اون زنگ عجيب....... و:
«جـــــــــفــــــــــرســووووووووووون؟؟؟؟»
ويلای کناری بر خلاف اين يکی مسکونی بود. اين ويلا خالی بود ( و به همين دليل پر از عنکبوت های گنده گنده که هيچ کس خيال نداشت آزاری بهشون برسونه و هيچ کس هم مجاز نبود اون ها رو - و نه هيچ موجود ديگه ای رو- بکشه) و فقط مدت کمی بود که برای آموزش ويپاسانا اجاره شده بود. اون ويلايی ها يه "شينلو گلد" فوق العاده بيلمز و بدصدا به اسم جفرسون داشتن که هر وقت کسی نزديک ديوار می شد شروع می کرد به پارس کردن های اساسی. بعد هم صدای يه دختر جوون شنيده می شد: «جفرسووووووون؟ چيه؟ چته؟.... جفرسون!!.. بابا؟ من نمی تونم بگيرمش خودت بيا.» اونها گوشهء ديوار حياطشون چيزهايی گذاشته بودن که سگه می تونست ازشون بياد بالا و درست بالا سر ما وايسه. يه بار نزديک بود خودش رو پرت کنه اينطرف!
حيف که لالمونی معنوی گرفته بودم وگرنه می رفتم پای ديوار بهش می گفتم: ای جيفيرسون!! تو آدمی؟؟ تو اجه آدم بودی انگد پارس نمی چردی!!

آهان راستی ! يه صدای ديگه ام بود؛ آهنگ دل انگيز و نفس گير قارروقورر شکم ها !

**********************

بعد از يک ساعت مراقبه درس شبانه شروع شد. آخيش.. راحت شدم! از صبح با ذهنم کلنجار رفته بودم و بازم حواسم رفته بود اين ور اون ور. مخصوصاً اون ور. حالا يه ساعتی از کنترلش راحت بودم.
درس شبانه روی نوار باصدای استاد ضبط شده بود و همون پخش می شد. فکر کردم: عجب در مصرف انرژی صرفه جويی کرده! .. اونشب دوباره علت اينکه چرا نمی تونستيم تا پايان دوره اونجا رو ترک کنيم و برگرديم رو از نوار ضبط شده شنيديم؛ اينکه يک جراحی عميق ذهنی رو آغاز کرديم، و خودمون هم بايد تمومش کنيم. با راهنمايی استاد و درسهايی که می گيريم. اگر وسط اين جراحی با اين زخم باز اونجا رو ترک کنيم آسيب های جبران ناپذيری رو متحمل خواهيم شد. پيش بينی شده بود که درد زيادی خواهيم کشيد. بار ديگه روی اهميت سکوت تأکيد شد. سکوت تيغ اين جراحی بود. هر چه بيشتر عميقتر می رفت درد بيشتر بود اما نتيجه هم به همون نسبت عالی تر.
تصميم گرفتم سکوت شريفه رو کاملاً رعايت کنم. همه به هر حال سختی می کشيديم. تصميم گرفتم از اين سختی دست پر بيرون بيام. می خواستم نهايت تلاشم رو بکنم. نه با خودم و نه با هيچ کس ديگه شوخی نداشتم.
زنگ آماده شدن برای خواب که خورد، تا وقتی همه رفتيم توی رختخواب، من فقط به سه چيز نگاه کردم؛ زمين، مسواکم، و آينهء دستشوئی.


بايگانی وبلاگ