- .... سلام.. ببين من بايد باهات حرف می زدم..همين حالا...... اگه می ذاشتم فردا معلوم نبود ديگه زنگ بزنم.... نمی دونم چه برداشتی می کنی از اينکه الان زنگ زدم که ... که بگم چرا همه چیز تغيير کرد..
هنوز هوا تاريکه که از يه خواب بی رؤيا می پرم. چند ثانيه به مغزم فشار ميارم که بفهمم چی بيدارم کرده. تلفن اتاقم رو ديشب بردم توی هال. می رم گوشی رو بر می دارم. هنوز گيجم.. سردمه ، يه کم خوابم هنوز.. دوباره بر می گردم تو اتاق که يه چيزی بپيچم دور خودم..
- ... اون سال از جلوی خرابه های خونه تون که رد می شدم، نگاه می کردم .. پوريا رو می ديدم که وسط خاکا وآجرا نشسته.. نه اون پوريايی که شونزده سالگی باهاش ازدواج کردم.. پوريايی که شده بود نرينهء وجودم. قسمتی از من.....
می دونی ندا؟ اون خونه .. شيشه های رنگيش، ايون ولنگ و وازش با نرده های آبی..ميز مشکيه که تو روش برای کنکور درس می خوندی.. و ساعتها نشستنمون پيش هم بی اونکه زياد حرفی بزنيم.... شده بود قسمتی از زندگی من.. اون پنجره هِ که هميشه کله تو ازش مياوردی بيرون .. که هر چی حساب می کردم نمی فهميدم پاهات کجاست.. هرچی فکر کردم نفهميدم اون پنجره رو يه کاره برا چی گذاشته بودن اونجا.... می دونی؟ ما اونجا بزرگ نشديم، ما اونجا بالغ نشديم، قسمتی از وجودمون اونجا درست شد.. چيزی از زندگی من و تو، هنوز اونجا وسط آجرها نشسته........
ببين.. من ديگه آدم بی ملاحظه ای نيستم که نصفه شب زنگ بزنم خونهء تو گريه کنم.....اما الان بايد اينکارو می کردم..ساعت من چند وقته روی ده و نيم وايساده. نمی دونم الان ساعت چنده..
به ساعت نگاه می کنم که از من فاصله داره و چون کاملاً روبروی من نيست چندان واضح ديده نمی شه: انگار عقربه کوچيکه داره خودشو از روی 3 می کشه کنار.
- از اونجا رد می شدم و می اومدم خونهء جديدتون.. تو می گفتی: ببين! من به آرامش رسيدم.. من اينجا به آرامش رسيدم..... وای.. توی اون اتاق چه بادی می اومد.... تو حس نمی کردی. منم حس نمی کردم. می نشستيم قهوه می خورديم.. باد همه چيز رو با خودش می برد..... تو نمی ديدی. منم نمی ديدم.
وزش باد رو حس می کنم.. توی ريه هام .. لابه لای عصبهای زير پوستم ..زير ريشه موهام.... لرزم می گيره.. دوتا عطسه پشت هم.. ملافه رو محکمتر می پيچم دور خودم.... پاهامو جمع می کنم و توی مبل فرو می رم....
- من خيلی عوض شدم.. می دونی؟ واقعی شدم. خيلی زياد. ديگه می دونم اونی که هر روز روی برگای خشک که توی حياط نريخته روی زمين راه می ره خياليه..
چشمهام رو می بندم تا يه تيکه خواب رو لای مژه هام گير بندازم. گوشی رو بين شيب کف دست و گوشم نگه داشتم بی اونکه بگيرمش. صدای نفسهام رو می شنوم که با کلماتش قاطی می شن..
- نمی خوام بگم پير شدم.. ( صداش می لرزه ) اما وقتی همکارم با اون موهای جو گندمی کنار گوشش، با صدای خستهء زنگدارش می گه "نسل ما".. می گه "نسل ما تباه شد".. ( صدای پک زدن و تو دادن نفس ).... همسايه مونو يادته؟ اون زن جوونه که يه دختر بزرگ داشت.. دخترش چند روز پيش اوردوز کرد . مُرد.... ( پُک.. نفسش رو تو می ده ).. اون خانومه که همکار مامانم بود يادته يه دختر داشت از ماها کوچيکتر؟ اون از طبقهء سوم خودشو پرت کرد پايين. وسط راه انگار پشيمون شده دستشو گذاشته روی سرش. تمام تنش تا زير دماغش خورد شده. فقط جمجمه ش سالم مونده. خورد و خاکشير شده.. اما زنده مونده. يه دونه دندون توی دهنش نمونده. پنج مليون فقط خرج يه پاش کردن.
تو رو می شونم کنارم روی مبل تا بتونم بازم گوش کنم.. نه.. می شونمت روبروم. نگاهم می کنی. می گی چيزی نيست.. صدات نمی ياد اما حرکت لب هاتو می خونم. برای نگه داشتن ذهنم پشت نرده های طبقهء سوم کافيه. گوش می کنم.
- ...تو اين مدت که همو نديديم من هر روز نوشتم. فضای دورم کاری بود. کار جدی و متراکم. برای چندتا نشريه به طور منظم می نوشتم.. هر روز روزی يک ساعت، دو ساعت می نوشتم.. مجبور شدم با خودم، خود خودم روبرو بشم.
می دونی؟ مجبور شدم واقعی بشم.......
من گوش می کنم.... کارم همينه.
- طعنه می زنی؟
نه.. طعنه ای در کار نبود. اونم هميشه گوش می داد.. کارش همين بود.
گوش می کنم.. به بی خوابی فکر می کنم که باز پيدام کرده.... به سياهی عميق شب که ديگه انگار خيال نداره روزهای منو تو خودش غرق کنه .. به تکه ای از روحم که هی دستشو می ذاره روی سرش می پره پايين و خورد و خاکشير می شه..... و ايستادن پشت نرده های طبقهء سوم.. تو همونجا روبروی من خوابت برده.. سرت کج شده روی شونه ت.. انحنای صورتت افتاده تو حاشيهء مستطيل سياهی که از آشپزخونه پيداست. من کنتراست شديد پوست تو و تاريکی پشت سرت رو برانداز می کنم.
همين کافيه.
فعلاً.
بايگانی وبلاگ
-
▼
2002
(457)
-
▼
نوامبر
(36)
- ماهانه 45 دختر ايرانی در کراچی فروخته می شوند دوست...
- چاکريم! اين يکيَم ای .. بد نبود. پ.ن: نه که چن...
- beza az archive to mibinam : ahan bezar archieveto...
- - .... سلام.. ببين من بايد باهات حرف می زدم..همين ...
- اين يکی از نقاشی هاشه که من خيلی دوست دارم.
- اينم يکی از نقاشياش
- فضولک: 12- بازم بگم؟ بقيشو تو روزنامه ها خودتون ب...
- روی تنهايی ام راه برو لبخند بزن و بگو : آه چه صبح ...
- يه چيز مهم يادم رفت. برای آموزش ويپاسانا هيچ پولی ...
- اول اينجا رو ببينين. زن امروز بايد الگوی پذيرش خشو...
- خاطرات مسکوت يک زندانی با اعمال شاقهء معنوی قسمت ...
- برای نجات آمينه از سنگسار شدن، اگر می خواين کاری ا...
- اول اينو بخونين روانی بشين تا بعد بگم کيه.
- می گم که.. وقتی خودت مشکل داری ، دست کم می دونی که...
- خوش به حال کسايی که می تونن از مودهای بدشون توی وب...
- خيلی ممنون که همه شو پاک کردين آقای نظرخواهی !!
- بیعنوان
- دخترهای قوی و سالمی رو می شناسم.. که گرمای تنشون ر...
- اژدهای خفته: چند تا از بچههاي علامه را ميبينم، ...
- از فرمايشات يک مملی تبتی: اين کيک شکلاتی رو اژدهای...
- ... آنگاه ندا در داد*: ● يا ايها الذين نامنوا ! ...
- آب دستتونه روم به ديوار همين طوری دست به آب يه تک...
- This is no ordinary love No ordinary love This is ...
- بیعنوان
- خاطرات مسکوت يک زندانی با اعمال شاقهء معنوی قسمت ه...
- لالاهی ل لاه !
- خاطرات مسکوت يک زندانی با اعمال شاقهء معنوی روز سو...
- خاطرات مسکوت يک زندانی با اعمال شاقهء معنوی قسمت پ...
- چهار زن در انتظار مرگی غيرقابل تصور هستند. مثل "...
- خاطرات مسکوت يک زندانی با اعمال شاقهء معنوی ( ق...
- خاطرات مسکوت يک زندانی با اعمال شاقهء معنوی (قسمت ...
- خاطرات مسکوت يک زندانی با اعمال شاقهء معنوی (2) ر...
- عشق جاری است و پيش برنده. معشوق خلاق و عاشق بالنده...
- خاطرات مسکوت يک زندانی با اعمال شاقهء معنوی خبر ر...
- ســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ...
- بيا اينم يادگاري حسابي... منتظريم! جين جين
-
▼
نوامبر
(36)