آهااااااااااااااااااااااااااااااااان! فهميدم چی می شه! خيلی down misham yeho بعد يه دفه با يه جرقهء خيلی ريز از مثبت مثبت تر می شم ... آخی پس بگو اين همه چرا در نوسانم. اما چطوری و چراشو نمی دونم. به هر حال بازم خوبه يه کم ديگه خودمو شناختم.
******************
چند روز پيشا يکی از دوستای قديميم زنگ زد و گفت داره دق می کنه و من حتماً بايد خودمو برسونم کافی شاپ. رفتم ديدمش. گفت که داره دق می کنه از بس که زندگيش با زنش الکی و سرده. "زندگی مون از بيرون خيلی قشنگه و موفق جلوه می کنه. اما از تو داره داغونم می کنه." جريان از اين قراره که بعد از به هم زدن با دوست دخترش، به فاصلهء کمی ازدواج می کنه اما بعد می فهمه اشتباه کرده و در ضمن نمی تونه دختره رو از ياد ببره و جايگزين کنه: "بابک م درست همينطوری شده. می خوايم با هم بريم پيش روانپزشک..." من براش ويپاسانا تجويز کردم. اما خب... اگه می تونستم کارای ديگه ای می کردم. کاری می کردم که هر کس بتونه تو خونهء خودش، با خونواده ش اونقدر راحت باشه که زندگيش دچار دوگانگی نشه. پسری که مادرش چيزی ازش می بينه که هيچ شباهتی به خودش نداره، ناخودآگاه زنی رو انتخاب می کنه که فقط همون ماسک رو می تونه ببينه.
خلاصه که بد وضعيه.
شنبه، تیر ۰۷، ۱۳۸۲
جمعه، تیر ۰۶، ۱۳۸۲
پنجشنبه، تیر ۰۵، ۱۳۸۲
ربوده شدن مليت و تغيير جهت دادن فرهنگ رو همهء ما از بچه گی به چشم ديديم و شاهدش بوديم تا بزرگ شديم. يکی از صورش ممنوع کردن رسم شيرين قاشق زنی و پريدن از روی آتش بود. عملی که نتيجه ش صداهای بمب گونه ايه که من الان می شنوم. از بهمن هر سال اين شکل ناهنجار گرامی داشتن "چارشنبه سوری" رو شاهد هستيم و اين همه قربانی سوخته که از خودش به جا می گذاره. بارها توی کوچه و خيابون از صدای وحشتناک انفجار نارنجک پشت سرمون به خودمون لرزيديم. بارها شنيديم خانواده ای فرزندش رو از دست داده ؛ بچه ای که در اثر انفجار اکليل سرنج توی جيب يا دستش سوخته و از دست رفته....
اعتقاد دارم "به زور گرفتن" کارمای سنگينی داره. هر سال با هر صدای نارنجک-بمب که می شنوم با خودم فکر می کنم.. به کارمای وحشتناک به باد دادن يک ملت.. و هر سال صداها مهيب تر می شن..... با خودم می گم نهيب اين "بمب"ها آيا ربايندگان "صدای قاشق" و آواز "زردی من از تو سرخی تو از من" رو خواهد لرزوند؟ اونهايی که آتش رو از بوته ها گرفتند و به جان مردم انداختند و گفتند: پريدن ممنوع ! همه دراز بکشيد و بميريد !
اعتقاد دارم "به زور گرفتن" کارمای سنگينی داره. هر سال با هر صدای نارنجک-بمب که می شنوم با خودم فکر می کنم.. به کارمای وحشتناک به باد دادن يک ملت.. و هر سال صداها مهيب تر می شن..... با خودم می گم نهيب اين "بمب"ها آيا ربايندگان "صدای قاشق" و آواز "زردی من از تو سرخی تو از من" رو خواهد لرزوند؟ اونهايی که آتش رو از بوته ها گرفتند و به جان مردم انداختند و گفتند: پريدن ممنوع ! همه دراز بکشيد و بميريد !
صاحب اين وبلاگ که ديشبم بهش لينکيدم همون دوستمه که از روی عکس بچه گی هاش اين نقاشی رو کشيدم:
با مامانش توی ادارهء گذرنامه آشنا شدم. با هم حرف که زديم گفت دخترش هم نقاشی می کنه. شمارشونو داد گفت شايد با هم هم فکری کنين و به يه جايی برسين.
رفتم ديدنش. خونه ش پر از نقاشی بود. چه نقاشيايی خدا! حالا اگه بشه چندتاشو می ذارم تو وبلاگم روانی شين! در اوج سادگی می برنت به عمق .. يه جور رکی و صراحت توی کارهاش هست. مرگ رو به همون زيبايی نشونت می ده که معاشقه رو. دلداگی رو به همون صراحت نشونت می ده که مرگ رو.. نمی دونم... اينا احساس منه از نقاشی هاش.
آرام عزيزم وبلاگ نوشتنت مبارک. هرچند نمی دونم چرا انقدر دير بهم گفتی.
______________________________________________
پ.ن: مرده شور اين پرشين بلاگو ببرن با اين دم به دم بر همه دم ناپديد شدنش!!
با مامانش توی ادارهء گذرنامه آشنا شدم. با هم حرف که زديم گفت دخترش هم نقاشی می کنه. شمارشونو داد گفت شايد با هم هم فکری کنين و به يه جايی برسين.
رفتم ديدنش. خونه ش پر از نقاشی بود. چه نقاشيايی خدا! حالا اگه بشه چندتاشو می ذارم تو وبلاگم روانی شين! در اوج سادگی می برنت به عمق .. يه جور رکی و صراحت توی کارهاش هست. مرگ رو به همون زيبايی نشونت می ده که معاشقه رو. دلداگی رو به همون صراحت نشونت می ده که مرگ رو.. نمی دونم... اينا احساس منه از نقاشی هاش.
آرام عزيزم وبلاگ نوشتنت مبارک. هرچند نمی دونم چرا انقدر دير بهم گفتی.
______________________________________________
پ.ن: مرده شور اين پرشين بلاگو ببرن با اين دم به دم بر همه دم ناپديد شدنش!!
سهشنبه، تیر ۰۳، ۱۳۸۲
صل الا قضنفر ، هری پاتر خوش آمد
تو وبلاگ سرزمين آفتاب خوندم که :
اينجا نوشته که خانم رولينگ نويسنده هری پاتر از اونم ثروتش بالاتر زده. آفرين و صد آفرين هم داره. با يه بچه بدون پدر و دست تنها تو يه اتاق زير شيروونی شروع کرده و حالا اينجوری شده. يادمه چند ماه قبل از اينکه اين کتاب آخريش منتشر بشه يه جا خوندم که خلاصه ای از کتاب در دست انتشارشو جلو جلو نوشته و به حراج گذاشته و عوايدشم داده به خيريه حمايت از تک والدين. خوشم مياد ازش.
از مشخصات انسان برتر اينه که وقتی موقعيت بالايی پيدا می کنه سختی های گذشته و انسان هايی که موقعيت گذشتهء او رو داشتند فراموشش نمی شه.
دمش قيژ باد.
تو وبلاگ سرزمين آفتاب خوندم که :
اينجا نوشته که خانم رولينگ نويسنده هری پاتر از اونم ثروتش بالاتر زده. آفرين و صد آفرين هم داره. با يه بچه بدون پدر و دست تنها تو يه اتاق زير شيروونی شروع کرده و حالا اينجوری شده. يادمه چند ماه قبل از اينکه اين کتاب آخريش منتشر بشه يه جا خوندم که خلاصه ای از کتاب در دست انتشارشو جلو جلو نوشته و به حراج گذاشته و عوايدشم داده به خيريه حمايت از تک والدين. خوشم مياد ازش.
از مشخصات انسان برتر اينه که وقتی موقعيت بالايی پيدا می کنه سختی های گذشته و انسان هايی که موقعيت گذشتهء او رو داشتند فراموشش نمی شه.
دمش قيژ باد.
دوشنبه، تیر ۰۲، ۱۳۸۲
دخترخالهء مامانم يه دايه داره که الان پير شده حسابی. پريروز ختم خالهء مامانم ديدمش: - وقتی مريم خانم زنگ زد خبرو بهم داد خيلی ناراحت شدم. اعظم همسايه مون اومد پايين گفت سکينه خانوم چی شده حاج آقا باز زده ت؟ ( و در اين هنگام بنده دو عدد شاخ جنس اعلا از روی سرم جوونه زد ) ...گفتم کاش اکبر آقا زده بود. ديگه من بدون مليحه خانم آخه چکار کنم؟ همه رفتن و من جا موندم (گريه) اين همه داغ شديم تو اين دنيا، باز اگه تو اون دنيام داغمون کنن چی؟
- نه حاج خانم شما که ديگه مقامت خيلی بالاس...
- نه خواهر من از همه تقصير کارترم...
ديروز به مامانم گفتم اين سکينه خانم سر پيری هنوز کتک می خوره. گفت آره، شوهرش خيلی بد اخلاق بود خيلی اذيتش می کرد، هنوزم انگار همونطوريه.
تازه سکينه خانم دوتا از پسرهاشم تو جنگ از دست داده.
*** اه اه اه اين روزا چقد قر می زنم! انگار دنيا هيچ زيبايی ای براش نمونده که بشه ازش حرف زد...
- نه حاج خانم شما که ديگه مقامت خيلی بالاس...
- نه خواهر من از همه تقصير کارترم...
ديروز به مامانم گفتم اين سکينه خانم سر پيری هنوز کتک می خوره. گفت آره، شوهرش خيلی بد اخلاق بود خيلی اذيتش می کرد، هنوزم انگار همونطوريه.
تازه سکينه خانم دوتا از پسرهاشم تو جنگ از دست داده.
*** اه اه اه اين روزا چقد قر می زنم! انگار دنيا هيچ زيبايی ای براش نمونده که بشه ازش حرف زد...
هميشه بيضی ها رو دور زدم، بيضی ها کش ميان، کوتاه و بلند می شن، عميق و سطحی می شن، اما هميشه بيضی هستند.
بيشتر از هر زمان ديگه ای ابروهام رو دوست دارم. نه که ديگه نازکشون نخواهم کرد، هيچ وضعيتی هميشگی نيست اگر قرار باشه بدنش دست من. هميشه بر می کردم سر جای اولم، اما دايره ای رو دور نمی زنم.
**********************
اين روزها يه مقدار عصبی هستم. به قول رضا "اون قيافه ای که لب رودخونه گرفته بودم".. تازه شانس آوردين امروز قرار نيست جايی بريم! يک سگی ام امرووووووووووز!
**********************
نبود؟
بيشتر از هر زمان ديگه ای ابروهام رو دوست دارم. نه که ديگه نازکشون نخواهم کرد، هيچ وضعيتی هميشگی نيست اگر قرار باشه بدنش دست من. هميشه بر می کردم سر جای اولم، اما دايره ای رو دور نمی زنم.
**********************
اين روزها يه مقدار عصبی هستم. به قول رضا "اون قيافه ای که لب رودخونه گرفته بودم".. تازه شانس آوردين امروز قرار نيست جايی بريم! يک سگی ام امرووووووووووز!
**********************
نبود؟
یکشنبه، تیر ۰۱، ۱۳۸۲
شادی صدر:
در آخرين نشست عمومي دفتر تحكيم وحدت، پيش از انشعابها و انشقاقها، سالن به دو بخش تقسيم شده بود. يك طرف سالن را دختران دانشجوي عضو دفتر تحكيم پر كرده بودند اما هيچ زني به عضويت در شوراي مركزي اين حزب دانشجويي انتخاب نشد.
در يكي از تظاهرات دانشجويي پس از 18 تير يكي از شعارها اين بود: «زنها به ما پيوستند، بيغيرتا نشستند»!
***************
بفرما. باز هم قرار نيست آبی برای ما گرم بشود. ديروز به هما (دوستم) می گفتم، فرض کن اين پارچه ها رو هم از دور کله و بدنمون برداشتيم، پامون و که از اين در بذاريم بيرون بوقه و متلک و آزارهای دستی. سالهای سال طول می کشه تا مردم (مردان) اين آموزش رو ببينند که من به عنوان يه انسان (نه اصلاً يه موجود زنده) حق دارم کله ام باد بخوره و آفتاب. که زن برای لذت اونها آفريده نشده، که بابا بتمرگيد سرجاتون کار خودتونو بکنيد بگذارين نيمی از انسانهای اين مملکت هم زندگی کنند!!!
در آخرين نشست عمومي دفتر تحكيم وحدت، پيش از انشعابها و انشقاقها، سالن به دو بخش تقسيم شده بود. يك طرف سالن را دختران دانشجوي عضو دفتر تحكيم پر كرده بودند اما هيچ زني به عضويت در شوراي مركزي اين حزب دانشجويي انتخاب نشد.
در يكي از تظاهرات دانشجويي پس از 18 تير يكي از شعارها اين بود: «زنها به ما پيوستند، بيغيرتا نشستند»!
***************
بفرما. باز هم قرار نيست آبی برای ما گرم بشود. ديروز به هما (دوستم) می گفتم، فرض کن اين پارچه ها رو هم از دور کله و بدنمون برداشتيم، پامون و که از اين در بذاريم بيرون بوقه و متلک و آزارهای دستی. سالهای سال طول می کشه تا مردم (مردان) اين آموزش رو ببينند که من به عنوان يه انسان (نه اصلاً يه موجود زنده) حق دارم کله ام باد بخوره و آفتاب. که زن برای لذت اونها آفريده نشده، که بابا بتمرگيد سرجاتون کار خودتونو بکنيد بگذارين نيمی از انسانهای اين مملکت هم زندگی کنند!!!
شنبه، خرداد ۳۱، ۱۳۸۲
اديپ شاهد است سعادت او را عاشقانه خواسته ام و درخشش اش، او نيز برايم جز اين نخواسته است.
اما بعد از "آن" با خود گفتم: اين غم لعنتی ته چهره ام اگر ناغافل بيايد سر راه... - لعنتی خودتی! خودت اومدی جا خوش کردی حالا روت زياد شده می گی من اومدم نشسته م تو چهرهء تو؟ ... ديگر نشد که از آن طرف فيلترها نگاهشان کنم. هر بار می گويم باشد، اگر آمد سر راه از همان راه بر می گردم.. و هربار حلقهء فيلترها تنگ تر می شود. بعد از ظهر پنجشنبه نزديک بود له ام کنند، اما تاب آوردم. نگاه به سوراخ زير چشمم نکن، پوستم کلفت است.
يکدفه چيزی می شکند، نفسم می گيرد. هر از گاهی کسی دست زير شش هايم می کند و خرده هايش را هم می زند... -احمق! بشين سر جات! نه قضاوت نکن خوب هرکس يکبار لازمه که...راستی گفتی خواستند بشناسنت؟ باز خوبه... من اينجا ايستاده ام و از پشت فيلترها لبخندهای مليح می زنم. بايد به روی خودم نياورم که زانوهايم سر شده و سردی تندآب را حس نمی کنم. فقط اگر گاه به گاه اين غم ته چهره از جعبه اش بيرون نيايد.. و نپ..رد رو....یِ گ.. گل...و...م...
اما بعد از "آن" با خود گفتم: اين غم لعنتی ته چهره ام اگر ناغافل بيايد سر راه... - لعنتی خودتی! خودت اومدی جا خوش کردی حالا روت زياد شده می گی من اومدم نشسته م تو چهرهء تو؟ ... ديگر نشد که از آن طرف فيلترها نگاهشان کنم. هر بار می گويم باشد، اگر آمد سر راه از همان راه بر می گردم.. و هربار حلقهء فيلترها تنگ تر می شود. بعد از ظهر پنجشنبه نزديک بود له ام کنند، اما تاب آوردم. نگاه به سوراخ زير چشمم نکن، پوستم کلفت است.
يکدفه چيزی می شکند، نفسم می گيرد. هر از گاهی کسی دست زير شش هايم می کند و خرده هايش را هم می زند... -احمق! بشين سر جات! نه قضاوت نکن خوب هرکس يکبار لازمه که...راستی گفتی خواستند بشناسنت؟ باز خوبه... من اينجا ايستاده ام و از پشت فيلترها لبخندهای مليح می زنم. بايد به روی خودم نياورم که زانوهايم سر شده و سردی تندآب را حس نمی کنم. فقط اگر گاه به گاه اين غم ته چهره از جعبه اش بيرون نيايد.. و نپ..رد رو....یِ گ.. گل...و...م...
پنجشنبه، خرداد ۲۹، ۱۳۸۲
از کوه که پايين می آمديم، نگاه می کردم فرم های منحنی رو که سالها لغزيده بودند از دستم و همراهشان چرخيده بودم روی پرده های مقوايی و ندانسته بودم چه کيفی دارد تماشا کردنشان وقتی که با بدنی چرخ می خورند.
گردالی ها حالا جان گرفته اد و با من از کوه بالا می روند، به رستوران می آيند، زبان درازی می کنند، قل می خورند.. تنه می زنند و يک قدم مانده که پرت شوی کف اسفالت کنار می کشند: هی هی!
تماشا می کنم و از کوه پايين می آيم، چيز می خورم و گوش می دهم و از درخت توت می خورم و پرت می شوم و يک قدم مانده نقش اسفالت خيابان شوم جاخالی می دهم: هه هه.. و تماشايت می کنم.. .
گردالی ها حالا جان گرفته اد و با من از کوه بالا می روند، به رستوران می آيند، زبان درازی می کنند، قل می خورند.. تنه می زنند و يک قدم مانده که پرت شوی کف اسفالت کنار می کشند: هی هی!
تماشا می کنم و از کوه پايين می آيم، چيز می خورم و گوش می دهم و از درخت توت می خورم و پرت می شوم و يک قدم مانده نقش اسفالت خيابان شوم جاخالی می دهم: هه هه.. و تماشايت می کنم.. .
دوشنبه، خرداد ۲۶، ۱۳۸۲
یکشنبه، خرداد ۲۵، ۱۳۸۲
شنبه، خرداد ۲۴، ۱۳۸۲
امروز که داشتم از خيابون جلوی خونه رد می شدم ياد اونروز افتادم که با هم رفته بوديم خريد. تو اونقدر وايسادی تا هيچ ماشينی از دور نياد و چون خيابون پر رفت و آمده من چند دقيقه ای اون طرف خيابون منتظرت شدم. امروز که تنها از عرض خيابون می گذشتم فکر کردم حتماً امانتی شش ماهه ای که با خودت حمل می کردی باعث شده بود اون همه احتياط کنی. بعد فکر کردم واقعاً که.. تو هم ارزش خودت رو به نقشت می دونستی... ولی بعد فکر کردم شايد نيتت اين بود که مادر خوبی بودن رو شروع کنی.. لبخند رضايتت وقتی بالاخره فاتحانه شکمت رو دادی جلو و به اين طرف اومدی باعث شد امروز فکر دوم رو ترجيح بدم.... اما يه جای فکرم اشتباهه، جور در نمی ياد.. وگرنه امانتی توی اين نُه - ده سالی که می گذره انقدر خشونت نمی ديد، تحقير نمی شد. بی مسئوليت صفتش و سرزنش های دائم تو نصيبش نبود.. لازم نبود برای "خوب بودن" اين همه بزرگ باشه. اگه همونقدر عزيز بود ممکن بود بتونه بدون ترس از مردی که انتخاب کردی تا پدرش باشه لاک بزنه.... مجبور نمی شد موقهء استراحت و برنامه کودک از خواهری که تو براش خواستی تا تنها نباشه مراقبت کنه..
دلم برات زخمه....و حافظه م از خاطرات مشترک. چه کار کردی؟... چکار کردی..... از نبودنت..شايد.. نمی دونم....خجالت کشيدم.. خجالت می کشم. می دونی؟ هيچ وقت به سردی نگاهت عادت نکردم. حتی اگر به اندازهء هم خونگی اون همه سال روز مره باشه.
اما حالا تنها چيزی که بهش فکر می کنم اينه : چرا من اونقدر بزرگ نبودم که نگذارم؟
دلم برات زخمه....و حافظه م از خاطرات مشترک. چه کار کردی؟... چکار کردی..... از نبودنت..شايد.. نمی دونم....خجالت کشيدم.. خجالت می کشم. می دونی؟ هيچ وقت به سردی نگاهت عادت نکردم. حتی اگر به اندازهء هم خونگی اون همه سال روز مره باشه.
اما حالا تنها چيزی که بهش فکر می کنم اينه : چرا من اونقدر بزرگ نبودم که نگذارم؟
منم می خواستم همينو بگم:
الان داشتم عکس ها را نگاه می کردم. من هم اميدوارم که اين جنبش فرجامی خوش داشته باشد. نه مثل جنبش 18 تير. امکان ديگری هم جز اين وبلاگ در اختيارم نيست. فکر کردم اين فکر را به سر همديگر بياندازيم که مسئله احمد باطبی دوباره تکرار نشود. احمد را فقط از روی عکس شناسايی کردند و به اين دليل زندگی احمد به جهنمی مبدل شد.عکسهای علنی بچه ها را پخش نکنيم. صورت ها را محو کنيم که شناسايی نشوند.احمد باطبی و عکس او سمبلی از آزادی شد. اما ما به خود اين بچه ها بيشتر احتياج داريم. زندگی عزيزانمان را پاس داريم.
سهشنبه، خرداد ۲۰، ۱۳۸۲
آفتاب گفته بود منتظر خانم خوشايندی باشم. ديروز که از خونه شون بيرون می اومدم خنده ام گرفته بود همراه با حرص از اين همه استرس که اين همه مدت به خودم تحميل کردم برای ديدن خانم به اين خوشايندی که با گرمی منو بوسيد و صميمانه حرف زد و پذيرايی ام کرد و پخت سبزيجات با بخار يادم داد و پيرهنش چه قشنگ بود و نگاهش شبيه نگاه هشتی زندگی و خاطره و آلبوم و شب هم بولينگ برای کولمباين با آقای خوشايند و بچه ها.
********************
- وای! بزنم به تخته هوای تهرون چه تميز شده! تا اون ته شهر معلومه!
- يعنی خونهء شمام معلومه؟
- آره! تازه پشت کوه َم معلومه!
********************
- وای! بزنم به تخته هوای تهرون چه تميز شده! تا اون ته شهر معلومه!
- يعنی خونهء شمام معلومه؟
- آره! تازه پشت کوه َم معلومه!
دوشنبه، خرداد ۱۹، ۱۳۸۲
جمعه، خرداد ۱۶، ۱۳۸۲
شاهد:
جامعه اي كه در آن حقوق اجتماعي و سياسي يك انسان تعريف و يا به رسميت شناخته نميشود نمايانگر اين است كه شخصيت بالغ جامعه هنوز شكل نگرفته و با انسانهاي آن به مانند كودكاني نگريسته ميشود كه قادر به درك نيك و بدِ خود نبوده و نياز به قيم در آنها امري است ضروري ، و اين حق (حقوق اجتماعي و سياسي) بدست نخواهد آمد مگر با رشد شخصيت بالغ تك تك انسانهاي جامعه ، و اين زماني است كه جامعه از درون پوست انداخته و شاهد تحولاتي خواهد بود كه فرجام آن تا حدودي نزديكي به مدينه فاضله خواهد بود.
پس بيائيد هر كس به سهم و توانائي خود در اين امر مهم ( رشد شخصيت بالغ انسان هاي جامعه مان) شركت نموده و بهانه هائي را كه خود باعث آن بوده ايم از حاكمان گرفته ، و در راستاي تحقق عدالت و حاكميت مردم قدم برداشته و در اين راه كوشا و ساعي باشيم.
ُSTYX
---------------------- نقش خداوند در قرآن بعنوان كارگزار روابط عمومي پيغمبر -------------------
***بر گرفته از : بازشناسی قرآن صفحات 207- 214
خداوند در نقش كارگزار روابط عمومي پيغمبر، به زنان محمد درس پيغمبرداري، و به مسلمانان درس آداب معاشرت با پيغمبر و زنان او را ميدهد؛ به محمد امتيازات استثنايي براي رفتار و آميزش با زنانش تفويض و براي نوبت همخوابگي محمد با زنانش فرمان صادر ميكند.
در آيات زير، خداوند از يك طرف به پيغمبرش آئين زناشويي و طرز رفتار با زنانش را مي آموزد و در اينباره بطور استثنايي مزايايي براي او قائل ميشود كه ساير مسلمانان و مومنان بايد از آنها محروم بمانند، و از دگر سو به زنان پيغمبر آداب معاشرت با ديگران و مخصوصا" چگونگي رفتار با پيغمبر را درس ميدهد و به آنها توصيه ميكند كه اگر مرتكب گناه شوند، در دنياي اخروي مجازاتشان دو برابر زنان عادي بوده و اگر از پيغمبر اطاعت كنند، پاداششان دو برابر زنان ديگر خواهد بود.
بقيه ش
جامعه اي كه در آن حقوق اجتماعي و سياسي يك انسان تعريف و يا به رسميت شناخته نميشود نمايانگر اين است كه شخصيت بالغ جامعه هنوز شكل نگرفته و با انسانهاي آن به مانند كودكاني نگريسته ميشود كه قادر به درك نيك و بدِ خود نبوده و نياز به قيم در آنها امري است ضروري ، و اين حق (حقوق اجتماعي و سياسي) بدست نخواهد آمد مگر با رشد شخصيت بالغ تك تك انسانهاي جامعه ، و اين زماني است كه جامعه از درون پوست انداخته و شاهد تحولاتي خواهد بود كه فرجام آن تا حدودي نزديكي به مدينه فاضله خواهد بود.
پس بيائيد هر كس به سهم و توانائي خود در اين امر مهم ( رشد شخصيت بالغ انسان هاي جامعه مان) شركت نموده و بهانه هائي را كه خود باعث آن بوده ايم از حاكمان گرفته ، و در راستاي تحقق عدالت و حاكميت مردم قدم برداشته و در اين راه كوشا و ساعي باشيم.
ُSTYX
---------------------- نقش خداوند در قرآن بعنوان كارگزار روابط عمومي پيغمبر -------------------
***بر گرفته از : بازشناسی قرآن صفحات 207- 214
خداوند در نقش كارگزار روابط عمومي پيغمبر، به زنان محمد درس پيغمبرداري، و به مسلمانان درس آداب معاشرت با پيغمبر و زنان او را ميدهد؛ به محمد امتيازات استثنايي براي رفتار و آميزش با زنانش تفويض و براي نوبت همخوابگي محمد با زنانش فرمان صادر ميكند.
در آيات زير، خداوند از يك طرف به پيغمبرش آئين زناشويي و طرز رفتار با زنانش را مي آموزد و در اينباره بطور استثنايي مزايايي براي او قائل ميشود كه ساير مسلمانان و مومنان بايد از آنها محروم بمانند، و از دگر سو به زنان پيغمبر آداب معاشرت با ديگران و مخصوصا" چگونگي رفتار با پيغمبر را درس ميدهد و به آنها توصيه ميكند كه اگر مرتكب گناه شوند، در دنياي اخروي مجازاتشان دو برابر زنان عادي بوده و اگر از پيغمبر اطاعت كنند، پاداششان دو برابر زنان ديگر خواهد بود.
بقيه ش
نمی دونم باهاش چی کار کنم. کسی که تحمل يه انتقاد ملايم رو نداره. دائم بهم هديه هايی می ده که واقعاً نمی دونم باهاشون چکار کنم و توقع داره همون طوری ازشون استفاده کنم که اون می گه. اگه اينکارو نکنم به اطرافيانم فشار مياره (واقعاً جالبه نه؟) خيلی زود بينمون شکر آب می شه و ماه بعد خواب بچگی هامو می بينه و با روی باز و هديه های جديد مياد سراغم. گل های مصنوعی صورتی درشت که "بايد بذارمشون رو ميز ناهارخوری تا خونه قشنگ بشه"، لباسهايی که قبلاً خريده و هيچ وقت دلش نيومده بپوشه اما همون پنج دقيقه که پوشيده يه ذره چايی ريخته روش، فرشی که نبايد بندازمش دم راه و... امروز بعد از دو روز، دقيقاً دو روز بهش زنگ زدم که بگم هديه ای که بعدش طبق ميل او بايد مصرف کنم رو نمی خوام. جوابم يه چيزی بود بين جيغ و گريه به اين مضمون: "چرا هر وقت می خوای با من دعوا کنی زنگ می زنی؟ نمی تونستی زنگ بزنی يه دقه حالمو بپرسی؟ من کی با مامانت دعوا کردم؟ چرا نمی ذارين يه لقمه غذا بخورم؟" و گوشی رو قطع کرد.
تلفن رو که گذاشتم مامانم گفت چرا وسط حرفات يهو گوشی رو گذاشتی؟ وقتی بهش گفتم باورش نمی شد قطع کرده گوشی رو.
خيلی حالم گرفته ست. واقعاً نمی دونم باهاش بايد چکار کنم. هر کاری می کنم رفتارشو تحمل کنم نمی شه. بالاخره يه جا جونم به لبم می رسه. اما از ناراحتيش هم اذيت می شم. نمی فهمه چقدر کارهاش آدم رو اذيت می کنه و فکر می کنه ما دوستش نداريم.
به من بگيد با يه همچين آدمی چطور بايد رفتار کرد؟
تلفن رو که گذاشتم مامانم گفت چرا وسط حرفات يهو گوشی رو گذاشتی؟ وقتی بهش گفتم باورش نمی شد قطع کرده گوشی رو.
خيلی حالم گرفته ست. واقعاً نمی دونم باهاش بايد چکار کنم. هر کاری می کنم رفتارشو تحمل کنم نمی شه. بالاخره يه جا جونم به لبم می رسه. اما از ناراحتيش هم اذيت می شم. نمی فهمه چقدر کارهاش آدم رو اذيت می کنه و فکر می کنه ما دوستش نداريم.
به من بگيد با يه همچين آدمی چطور بايد رفتار کرد؟
پنجشنبه، خرداد ۱۵، ۱۳۸۲
خدايا خداوندگارا! اين خوابا چيه من می بينم؟ اين همه مدفوع توی کجای ذهن من گير کرده کرده بود که با هيچ سيفونی پايين نمی رفت؟ اون دختره چه گناهی کرده بود که بی خودی بايد منو بزنه که من يه دونه از اون مشتای فنّی!! بزنم تو چونه ش که ناکار بشه؟ (اِاهِم)
چرا همه ش خواب می بينم بی حجاب تو خيابونم اما دستگير نمی شم ولی هميشه وقتی با حجابم کميته می گيرتم بعد تا دم در خونه دنبالم می کنه و من لحظه های آخر در و می بندم؟
خسته شدم.. چی کار کنم که خواب نبينم؟ دلم برای خوابای عميق تا خود صبح تنگ شده. نياز دارم بی هوش بشم و بعد از هشت ساعت خواب بدون رويا خودم بيدار بشم.
چرا همه ش خواب می بينم بی حجاب تو خيابونم اما دستگير نمی شم ولی هميشه وقتی با حجابم کميته می گيرتم بعد تا دم در خونه دنبالم می کنه و من لحظه های آخر در و می بندم؟
خسته شدم.. چی کار کنم که خواب نبينم؟ دلم برای خوابای عميق تا خود صبح تنگ شده. نياز دارم بی هوش بشم و بعد از هشت ساعت خواب بدون رويا خودم بيدار بشم.
چهارشنبه، خرداد ۱۴، ۱۳۸۲
سهشنبه، خرداد ۱۳، ۱۳۸۲
ته مويرگهاش اونجايی که باريکترين قسمت يه رگه، يه حسی جريان داشت بين ذق ذق و تير کشيدن. تمايلی ارضا نشدنی به ترکيب شدن، حل شدن. وقتی جلوش بود حسش نمی کرد، فقط وقتی که نبود يا اون روز که از پشت نگاهش می کرد؛ وقتی از راه نرسيده و پابرهنه وايساده بود به ظرف شستن.
قبلنا که نبود فکر می کرد عاشقش شده. حالا مونده بود که اسم اين حس تازه رو چی بذاره. نمی تونست بگه عاشق تره. نه، اين اصلاً يه چيز ديگه بود. يه ميل ارضا نشدنی به حل شدن و ته نشين شدن.. نشستن تا ابد ته مويرگهاش اونجايی که باريک ترين قسمته.
قبلنا که نبود فکر می کرد عاشقش شده. حالا مونده بود که اسم اين حس تازه رو چی بذاره. نمی تونست بگه عاشق تره. نه، اين اصلاً يه چيز ديگه بود. يه ميل ارضا نشدنی به حل شدن و ته نشين شدن.. نشستن تا ابد ته مويرگهاش اونجايی که باريک ترين قسمته.
اشتراک در:
نظرات (Atom)
بايگانی وبلاگ
-
▼
2003
(271)
-
▼
ژوئن
(36)
- آهااااااااااااااااااااااااااااااااان! فهميدم چی می...
- اين خبر خيلی بيشتر از اونکه منو ناراحت کنه متعجبم ...
- مطلب پنجشنبه 29 خرداد رو پيدا کن بخون.
- اگه گفتين اين کيه؟ آسونه.
- ربوده شدن مليت و تغيير جهت دادن فرهنگ رو همهء ما ا...
- صاحب اين وبلاگ که ديشبم بهش لينکيدم همون دوستمه که...
- لالاهی لَ لله! جهت اطلاع عرض شود که همون که ايشون...
- صل الا قضنفر ، هری پاتر خوش آمد تو وبلاگ سرزمين آف...
- يه ايميل برام فوروارد کردن که عکسهايی از تجاوز سرب...
- دخترخالهء مامانم يه دايه داره که الان پير شده حساب...
- هميشه بيضی ها رو دور زدم، بيضی ها کش ميان، کوتاه و...
- هر چی فحش بلدم و بلدين نسار (نصار؟) اين اديتور بی ...
- شادی صدر: در آخرين نشست عمومي دفتر تحكيم وحدت، پيش...
- اديپ شاهد است سعادت او را عاشقانه خواسته ام و درخش...
- به جون مامانم من پست يکی مونده به آخرو دليت کردم!
- به خدا من پست يکی مونده به آخرو دليت کردم!!! به خد...
- از کوه که پايين می آمديم، نگاه می کردم فرم های منح...
- يکی ديگه هم رفت به اونجا که نمی دونم زندگی هست و آ...
- ٭ از صبح همش نگران این بچه ، سعید عسگر هستم ... طف...
- سطح شعور آدم بايد کجا باشه که تو اين موقعيت همچين ...
- اين سايت های خبری هيچ کدوم درست حسابی باز نمی شن! ...
- دلشورهء لعنتی بی خود نبود.
- دلم شورمی زنه. می دونم اينا مردم رو بدون هيچ رحمی ...
- امروز که داشتم از خيابون جلوی خونه رد می شدم ياد ا...
- منم می خواستم همينو بگم: الان داشتم عکس ها را نگاه...
- من هيچ به اين اديتور جديد عادت ندارم...
- آفتاب گفته بود منتظر خانم خوشايندی باشم. ديروز که ...
- روزنه اينجا باز نمی شه. دلم می خواست بدونم به کدوم...
- تولدت مبارک گلبونت بشم بوووووووووووووووووووووووووو...
- شاهد: جامعه اي كه در آن حقوق اجتماعي و سياسي يك ا...
- نمی دونم باهاش چی کار کنم. کسی که تحمل يه انتقاد م...
- خدايا خداوندگارا! اين خوابا چيه من می بينم؟ اين هم...
- اما امروز حکايت ديگری است آمريکا و کشورهای صنعتی ب...
- ته مويرگهاش اونجايی که باريکترين قسمت يه رگه، يه ح...
- راستی امروز سوم جونه. کسی از آمينه لاوال خبر داره...
- خوب... مام که يه سال بزرگتر شديم و اينها.. get_co...
-
▼
ژوئن
(36)