دوشنبه، تیر ۰۹، ۱۳۸۲

آهااااااااااااااااااااااااااااااااان! فهميدم چی می شه! خيلی down misham yeho بعد يه دفه با يه جرقهء خيلی ريز از مثبت مثبت تر می شم ... آخی پس بگو اين همه چرا در نوسانم. اما چطوری و چراشو نمی دونم. به هر حال بازم خوبه يه کم ديگه خودمو شناختم.

******************
چند روز پيشا يکی از دوستای قديميم زنگ زد و گفت داره دق می کنه و من حتماً بايد خودمو برسونم کافی شاپ. رفتم ديدمش. گفت که داره دق می کنه از بس که زندگيش با زنش الکی و سرده. "زندگی مون از بيرون خيلی قشنگه و موفق جلوه می کنه. اما از تو داره داغونم می کنه." جريان از اين قراره که بعد از به هم زدن با دوست دخترش، به فاصلهء کمی ازدواج می کنه اما بعد می فهمه اشتباه کرده و در ضمن نمی تونه دختره رو از ياد ببره و جايگزين کنه: "بابک م درست همينطوری شده. می خوايم با هم بريم پيش روانپزشک..." من براش ويپاسانا تجويز کردم. اما خب... اگه می تونستم کارای ديگه ای می کردم. کاری می کردم که هر کس بتونه تو خونهء خودش، با خونواده ش اونقدر راحت باشه که زندگيش دچار دوگانگی نشه. پسری که مادرش چيزی ازش می بينه که هيچ شباهتی به خودش نداره، ناخودآگاه زنی رو انتخاب می کنه که فقط همون ماسک رو می تونه ببينه.
خلاصه که بد وضعيه.



بايگانی وبلاگ