با مامانش توی ادارهء گذرنامه آشنا شدم. با هم حرف که زديم گفت دخترش هم نقاشی می کنه. شمارشونو داد گفت شايد با هم هم فکری کنين و به يه جايی برسين.
رفتم ديدنش. خونه ش پر از نقاشی بود. چه نقاشيايی خدا! حالا اگه بشه چندتاشو می ذارم تو وبلاگم روانی شين! در اوج سادگی می برنت به عمق .. يه جور رکی و صراحت توی کارهاش هست. مرگ رو به همون زيبايی نشونت می ده که معاشقه رو. دلداگی رو به همون صراحت نشونت می ده که مرگ رو.. نمی دونم... اينا احساس منه از نقاشی هاش.
آرام عزيزم وبلاگ نوشتنت مبارک. هرچند نمی دونم چرا انقدر دير بهم گفتی.
______________________________________________
پ.ن: مرده شور اين پرشين بلاگو ببرن با اين دم به دم بر همه دم ناپديد شدنش!!