شنبه، خرداد ۳۱، ۱۳۸۲

اديپ شاهد است سعادت او را عاشقانه خواسته ام و درخشش اش، او نيز برايم جز اين نخواسته است.
اما بعد از "آن" با خود گفتم: اين غم لعنتی ته چهره ام اگر ناغافل بيايد سر راه... - لعنتی خودتی! خودت اومدی جا خوش کردی حالا روت زياد شده می گی من اومدم نشسته م تو چهرهء تو؟ ... ديگر نشد که از آن طرف فيلترها نگاهشان کنم. هر بار می گويم باشد، اگر آمد سر راه از همان راه بر می گردم.. و هربار حلقهء فيلترها تنگ تر می شود. بعد از ظهر پنجشنبه نزديک بود له ام کنند، اما تاب آوردم. نگاه به سوراخ زير چشمم نکن، پوستم کلفت است.
يکدفه چيزی می شکند، نفسم می گيرد. هر از گاهی کسی دست زير شش هايم می کند و خرده هايش را هم می زند... -احمق! بشين سر جات! نه قضاوت نکن خوب هرکس يکبار لازمه که...راستی گفتی خواستند بشناسنت؟ باز خوبه... من اينجا ايستاده ام و از پشت فيلترها لبخندهای مليح می زنم. بايد به روی خودم نياورم که زانوهايم سر شده و سردی تندآب را حس نمی کنم. فقط اگر گاه به گاه اين غم ته چهره از جعبه اش بيرون نيايد.. و نپ..رد رو....یِ گ.. گل...و...م...

بايگانی وبلاگ