سه‌شنبه، خرداد ۲۰، ۱۳۸۲

آفتاب گفته بود منتظر خانم خوشايندی باشم. ديروز که از خونه شون بيرون می اومدم خنده ام گرفته بود همراه با حرص از اين همه استرس که اين همه مدت به خودم تحميل کردم برای ديدن خانم به اين خوشايندی که با گرمی منو بوسيد و صميمانه حرف زد و پذيرايی ام کرد و پخت سبزيجات با بخار يادم داد و پيرهنش چه قشنگ بود و نگاهش شبيه نگاه هشتی زندگی و خاطره و آلبوم و شب هم بولينگ برای کولمباين با آقای خوشايند و بچه ها.



********************


- وای! بزنم به تخته هوای تهرون چه تميز شده! تا اون ته شهر معلومه!
- يعنی خونهء شمام معلومه؟
- آره! تازه پشت کوه َم معلومه!

بايگانی وبلاگ