جمعه، خرداد ۱۶، ۱۳۸۲

نمی دونم باهاش چی کار کنم. کسی که تحمل يه انتقاد ملايم رو نداره. دائم بهم هديه هايی می ده که واقعاً نمی دونم باهاشون چکار کنم و توقع داره همون طوری ازشون استفاده کنم که اون می گه. اگه اينکارو نکنم به اطرافيانم فشار مياره (واقعاً جالبه نه؟) خيلی زود بينمون شکر آب می شه و ماه بعد خواب بچگی هامو می بينه و با روی باز و هديه های جديد مياد سراغم. گل های مصنوعی صورتی درشت که "بايد بذارمشون رو ميز ناهارخوری تا خونه قشنگ بشه"، لباسهايی که قبلاً خريده و هيچ وقت دلش نيومده بپوشه اما همون پنج دقيقه که پوشيده يه ذره چايی ريخته روش، فرشی که نبايد بندازمش دم راه و... امروز بعد از دو روز، دقيقاً دو روز بهش زنگ زدم که بگم هديه ای که بعدش طبق ميل او بايد مصرف کنم رو نمی خوام. جوابم يه چيزی بود بين جيغ و گريه به اين مضمون: "چرا هر وقت می خوای با من دعوا کنی زنگ می زنی؟ نمی تونستی زنگ بزنی يه دقه حالمو بپرسی؟ من کی با مامانت دعوا کردم؟ چرا نمی ذارين يه لقمه غذا بخورم؟" و گوشی رو قطع کرد.
تلفن رو که گذاشتم مامانم گفت چرا وسط حرفات يهو گوشی رو گذاشتی؟ وقتی بهش گفتم باورش نمی شد قطع کرده گوشی رو.
خيلی حالم گرفته ست. واقعاً نمی دونم باهاش بايد چکار کنم. هر کاری می کنم رفتارشو تحمل کنم نمی شه. بالاخره يه جا جونم به لبم می رسه. اما از ناراحتيش هم اذيت می شم. نمی فهمه چقدر کارهاش آدم رو اذيت می کنه و فکر می کنه ما دوستش نداريم.
به من بگيد با يه همچين آدمی چطور بايد رفتار کرد؟

بايگانی وبلاگ