دوشنبه، تیر ۰۲، ۱۳۸۲

دخترخالهء مامانم يه دايه داره که الان پير شده حسابی. پريروز ختم خالهء مامانم ديدمش: - وقتی مريم خانم زنگ زد خبرو بهم داد خيلی ناراحت شدم. اعظم همسايه مون اومد پايين گفت سکينه خانوم چی شده حاج آقا باز زده ت؟ ( و در اين هنگام بنده دو عدد شاخ جنس اعلا از روی سرم جوونه زد ) ...گفتم کاش اکبر آقا زده بود. ديگه من بدون مليحه خانم آخه چکار کنم؟ همه رفتن و من جا موندم (گريه) اين همه داغ شديم تو اين دنيا، باز اگه تو اون دنيام داغمون کنن چی؟
- نه حاج خانم شما که ديگه مقامت خيلی بالاس...
- نه خواهر من از همه تقصير کارترم...
ديروز به مامانم گفتم اين سکينه خانم سر پيری هنوز کتک می خوره. گفت آره، شوهرش خيلی بد اخلاق بود خيلی اذيتش می کرد، هنوزم انگار همونطوريه.
تازه سکينه خانم دوتا از پسرهاشم تو جنگ از دست داده.

*** اه اه اه اين روزا چقد قر می زنم! انگار دنيا هيچ زيبايی ای براش نمونده که بشه ازش حرف زد...



بايگانی وبلاگ