شنبه، خرداد ۲۴، ۱۳۸۲

امروز که داشتم از خيابون جلوی خونه رد می شدم ياد اونروز افتادم که با هم رفته بوديم خريد. تو اونقدر وايسادی تا هيچ ماشينی از دور نياد و چون خيابون پر رفت و آمده من چند دقيقه ای اون طرف خيابون منتظرت شدم. امروز که تنها از عرض خيابون می گذشتم فکر کردم حتماً امانتی شش ماهه ای که با خودت حمل می کردی باعث شده بود اون همه احتياط کنی. بعد فکر کردم واقعاً که.. تو هم ارزش خودت رو به نقشت می دونستی... ولی بعد فکر کردم شايد نيتت اين بود که مادر خوبی بودن رو شروع کنی.. لبخند رضايتت وقتی بالاخره فاتحانه شکمت رو دادی جلو و به اين طرف اومدی باعث شد امروز فکر دوم رو ترجيح بدم.... اما يه جای فکرم اشتباهه، جور در نمی ياد.. وگرنه امانتی توی اين نُه - ده سالی که می گذره انقدر خشونت نمی ديد، تحقير نمی شد. بی مسئوليت صفتش و سرزنش های دائم تو نصيبش نبود.. لازم نبود برای "خوب بودن" اين همه بزرگ باشه. اگه همونقدر عزيز بود ممکن بود بتونه بدون ترس از مردی که انتخاب کردی تا پدرش باشه لاک بزنه.... مجبور نمی شد موقهء استراحت و برنامه کودک از خواهری که تو براش خواستی تا تنها نباشه مراقبت کنه..
دلم برات زخمه....و حافظه م از خاطرات مشترک. چه کار کردی؟... چکار کردی..... از نبودنت..شايد.. نمی دونم....خجالت کشيدم.. خجالت می کشم. می دونی؟ هيچ وقت به سردی نگاهت عادت نکردم. حتی اگر به اندازهء هم خونگی اون همه سال روز مره باشه.

اما حالا تنها چيزی که بهش فکر می کنم اينه : چرا من اونقدر بزرگ نبودم که نگذارم؟


بايگانی وبلاگ