سه‌شنبه، خرداد ۱۳، ۱۳۸۲

ته مويرگهاش اونجايی که باريکترين قسمت يه رگه، يه حسی جريان داشت بين ذق ذق و تير کشيدن. تمايلی ارضا نشدنی به ترکيب شدن، حل شدن. وقتی جلوش بود حسش نمی کرد، فقط وقتی که نبود يا اون روز که از پشت نگاهش می کرد؛ وقتی از راه نرسيده و پابرهنه وايساده بود به ظرف شستن.
قبلنا که نبود فکر می کرد عاشقش شده. حالا مونده بود که اسم اين حس تازه رو چی بذاره. نمی تونست بگه عاشق تره. نه، اين اصلاً يه چيز ديگه بود. يه ميل ارضا نشدنی به حل شدن و ته نشين شدن.. نشستن تا ابد ته مويرگهاش اونجايی که باريک ترين قسمته.

بايگانی وبلاگ