پنجشنبه، خرداد ۲۹، ۱۳۸۲

از کوه که پايين می آمديم، نگاه می کردم فرم های منحنی رو که سالها لغزيده بودند از دستم و همراهشان چرخيده بودم روی پرده های مقوايی و ندانسته بودم چه کيفی دارد تماشا کردنشان وقتی که با بدنی چرخ می خورند.
گردالی ها حالا جان گرفته اد و با من از کوه بالا می روند، به رستوران می آيند، زبان درازی می کنند، قل می خورند.. تنه می زنند و يک قدم مانده که پرت شوی کف اسفالت کنار می کشند: هی هی!
تماشا می کنم و از کوه پايين می آيم، چيز می خورم و گوش می دهم و از درخت توت می خورم و پرت می شوم و يک قدم مانده نقش اسفالت خيابان شوم جاخالی می دهم: هه هه.. و تماشايت می کنم.. .

بايگانی وبلاگ