شنبه: يلدای همگی مبارک! کريسمستونم مبارک!
اول بذار اينو بگم که آی کيف کردم از اين خبر:
یکشنبه 4 دی اعتصاب سراسری کارگران شرکت واحد
تصميم دارم از سال ديگه شب يلدا درخت تزيين کنم البته اگه مثل امسال سرم با دست راستم بازی نکنه و يادم بمونه. امسال فقط انار گرفتم. دلم می خواد به يلدا بيشتر اهميت بدم. اصلاً می دونين چيه؟ حالا که اينا کمر به قتل هرچی عيد و جشن ايرانيه بستن جشن های ايرانی رو از اين به بعد برگذار می کنم.
جالبه اگه فکر می کنن که مثلاً با خارج کردن سيزده به در از تعطيلات مردم سبزه سبز کردن و يادشون می ره و فقط می چسبن به عزاداری. خيلی احمقانه اس. هر چی زور بزنين و زور بگين بدتره نابغه ها. مگه نمی بينين با چارشنبه سوری نتونستين مبارزه کنين؟ هرچند شکلش رو ناهنجار کردين اما از بين نرفت و نمی ره.
راستی راجع به جشن شادگان (؟) که اواسط مهر هست کسی چيزی می دونه؟ وای چقدر هيجان انگيز می شه اگه مردم تصميم بگيرن به اين جشن های شاد باستانی اهميت بدن.. نکته اينجاست که فکر می کنم اين اتفاق داره يواش يواش می افته..
دکتر «فریدون جنیدی» :جشن شب يلدا، جشن بزرگداشت علم است
نياكان ما، در 7000 سال پيش، به گاهشماري خورشيدي دست پيدا كردند و با تفكر و تامل دريافتند كه اولين شب زمستان بلندترين شب سال است.
بازم يلداتون مبارک.
يکشنبه:
از چند روز پيش اينجا يه کم سرد شده. ماماييم انقدر سرمايی بود که تابستون هم جاکتش هميشه رو شونه اش بود. الان که بحث گازهای گل خونه ای و گرم شدن زمينه احتمالاً اگه بود و اهل اينترنت هم بود يه پتيشن درست می کرد که کارخونه های اين مدلی به گرم کردن زمين ادامه بدن و کسی کاريشون نداشته باشه.
منم انگار به ماماييم رفتم، امروز سردم بود داشتم فکر می کردم عجب انسانهای قهرمانی هستن اينا که پاشدن رفتن نزديک قطب. کانادا و سوئد و نروژ و فنلاند کشورهايی هستن که توشون بلاگر می نشاسيم، مهشيد، خانوادهء نسترن، جينا اينا و حسن آقا، شما چجوری با سرما کنار مياين؟ من که عمراً نمی تونم دمای بيست درجه زير صفرو تصور کنم.. !
دوشنبه:
روزهايی که صبح زود می رم پياده روی، صداهای صبح رو شنيدن، نور کم رنگش رو ديدن و بوی خنکش رو حس کردن، شنيدن آواز پرنده های جورواجور و لذت بردن از اين همه امنيتی که دارن ميون آدمهای رنگ و وارنگ و جورواجوری که يا اومدن پياده روی يا دارن می رن سرکار و زندگيشون، انقدر همهء اينا کيف داره که افسوس می خورم از اين همه صبحی که تا حالا حروم خواب کردم..
راستی! چرا نشستين وبلاگ می خونين؟؟ پاشين برين کينگ کونگ و ببينين! يعنی همين الان ها!
سه شنبه:
يه زمانی پامو می نداختم رو پام کتاب لئو بوسکاليا رو می خوندم و اينکه نبايد دور خود حصار کشيد برای حفاظت از ضربه، اگه پنجاه بار ميوهء عشق کرمو از آب در اومد برای امتحان کردن پنجاه و يکمی ترديد نکن و شديداً هم اين حرفو قبول داشتم. اما حالا خودم چارچشمی مراقبم يه گوشهء اين حصار امن و خوشگلی که دورم کشيدم خراب نشه و کسی به حريم آرامشم ضربه نزنه. شايد يه وقتی آمادگی رسيک پيدا کنم، شايد هم به کسی بربخورم که راه دادنش به درون اين پرچين ريسک آلود به نظر نرسه. شايد هم اصلاً همچين کسی وجود نداشته باشه ولی اگر هم باشه مطمئنم که متولد شصت و يک نخواهد بود.
چارشنبه:
چقدر اين همه سال بی خودی فکر می کردم استعداد رياضی ندارم. حيف. البته اين دوتا مسئله که الان نتونستم حل کنم حساب نيست ها! از اين اسی بد اخلاقمونم مگه ميشه اشکال پرسيد؟ هيچ کدوم از هم کلاسيای ايرونيم هم نتونستن حل کنن. هم کلاسی اهوازيم يادتونه به من می گفت خواهر؟ (ديگه نمی گه خوشبختانه) اون رشته اش تو ايران شيمی بوده، می گفت از اين مسئله ها نمی دن می دونن سخته کسی نمی تونه حل کنه. خوشم مياد روحيه اش خوبه.
پنجشنبه:
از اين سانتيمانتاليَت گيری سياسی مگه همون امام زمان ما رو نجات بده.
پ.ن: خاتمی آدم حسابی بود خصوصاً در مقايسه با اين چماغِ کوچکِ نتراشيده ولی بابا جانا رئيس جمهور رئيس مجلس يا هر کس ديگه ای کارش اينه که به من و تو خدمت کنه من و تو که نبايد بپرستيمش! اين جور نامهء فدايت شوم واسه آدمی در قدرت نوشتن يعنی چی؟ اين يعنی چی واقعاً يعنی يعنی چی؟
پ.ن2: ديشب داشتم فکر می کردم يعنی می شه روزی رو ببينم که چندتا حزب سياسی با هم تو ايران رقابت می کنن؟ به نظر شما می شه؟
جمعه:
چکار کنم از دست اين بقال محلمون؟
يه عادتی که فروشنده های اينجا دارن اينه که هی می گن اينم بخر اونم بخر اينو نمی خوای؟ امروز از اين نبردی ديروز از اون نبردی خلاصه هی می خوان هرچه بيشتر بچپونن تو پاچه ت. يه بقالی درست کنار سوسايتی مون هست که جون می ده واسه آدم تنبلی مثل من که دو قدم اونورتر نره. اما انقدر "اينم بخر اونم بخر" کرد که يه مدت طولانی نرفتم سراغش.
داشت دق می کرد. اول شاگردشو فرستاد که اگه چيزی می خوای بگو بفرستم. بعد هی از مغازه اش سرک می کشيد ببينه از جای ديگه چيزی خريدم يا نه. حالا يکی نيست بگه مگه من چقدر خريد می کنم که اين انقدر ناراحته که از مغازه ش ديگه خريد نمی کنم؟ بعد شروع کرد اخم و تخم، يه بار که رفتم ازش آب بگيرم باهام قهر بود تو دلم قش قش می خنديدم.
ديشب رفتم ماست بخرم انقدر خوشحال شد که جواب مشتری قبلی منو نداده ماست منو داد (لابد گفته بذار بچه زودتر بره ماستشو بخوره) بعد شروع کرد منت کشی! که اگه مشکلی هست فقط به من بگو و خيلی وقته از من خريد نکردی و از اين حرفا! می خواستم بهش بگم بابا ول ل ل ل کن! اما گفتم نه بابا چه مشکلی هه هه هه..
فقط اين يکی اينجوری نيست، همه شون يه جوری هستن بالاخره. بقالی ها و ميوه فروش ها. اگه اومدين هند هيچوقت از يه مغازه به طور ثابت خريد نکنين. چون بعد از يه مدت هی اينو بخر اونو بخرشون شروع می شه اگه هم يه دفه از يه جای ديگه خريد کنين عواقب اينچنينی داره. يک بساطيه خلاصه.
راستی! امروز سه بار برق رفت. سه باررررررر!!!!
یکشنبه، آذر ۲۷، ۱۳۸۴
يکشنبه:
خاطره جان،
يکبار سال هفتاد و شش به خاتمی رای دادم. سال هفتاد و هشت از قتل و ضرب و شتم دانشجويان و شنيدن خبر قتل هايی که در زمان خاتمی انجام شده بود و در وزارت اطلاعات دولت او، شوکه شدم و هر اميدی رو برای اصلاح از دست دادم. اونوقت منطق زيادی در فکرم نبود، عزادار بودم. اما هر چه گذشت ديدم واقعاً هيچ راهی و اميدی به اصلاح نيست.
دورهء بعد خيلی ها گفتن خاتمی آدم خوبيه اينا نمی ذارن کاری کنه، بهش رای بديم، هيچکس نپرسيد وقتی يک آدم خوب نتونه کاری بکنه چرا بايد رئيس جمهورش کرد؟ همه جو زده و احساساتی بودن. هفتهء اول بعد از انتخابات وقتی تو تمام ميدون های بزرگ تهران دخترها و پسرهای جوان رو به جرم شلوار کوتاه يا تيشرت خارجی شلاق زدن متعجب نشدم. همون جوانهايی که تا يک هفته قبل هيچ کس کاری بهشون نداشت، حالا که رای شون رو داده بودن ديگه ارزشی نداشتن و وسيلهء به رخ کشيدن قدرت شده بودن.
قتل ها باز هم اتفاق افتاد، قاتلين باز هم تبرعه شدن.
معين رو قبلاً توی تلويزيون ديده بودم. کنار يک ميز يا شايد تخته سياه صحبت می کرد. قصد احتمالاً اين بود که جای برنامهء قمشه ای رو پر کنه. هيچ وقت جذب حرفهاش نشدم. انتخابات رياست جمهوری که شد، او يکی از کانديداها بود، طرفدارهايی هم داشت، کسانی که پشت در قفل شدهء اصلاحات چشمها رو به سوراخ کليد دوخته بودن. معين از توی سوراخ کليد وعده داده بود همين وضع موجود رو براشون حفظ می کنه. همين وضع موجود، يعنی همين قتل ها، يعنی محکوم نشدن آمران و عاملان، درست همونطور که در زمان خاتمی اتفاق افتاد، و همونطور که هميشه در حکومت های ديکتاتوری اتفاق می افتن. و تازه اين بهترين گزينه بود، بقيهء کانديداها يک ثانيه هم ارزش فکر کردن نداشتن.
اکثريت مردم اما از فشارهای اقتصادی خسته، جذب آدم نون و پنير خوری که حرف درست در زمان درست رو زد شدن و اميد بستن به "ديده شدن پول نفت سر سفره ها". باشه تقلب هم شد درست. اما کی می تونه انکار کنه که مردم هنوز تو وادی های رمانتيک "نجات" و "کسی که خواهد آمد" نيستن؟ کسی که بدون اينکه زحمتی بکشن مشکلاتشون رو نابود می کنه.
برای همين هم هست که هخا طرفدار پيدا می کنه و احمدی نژاد و خاتمی رای ميليونی ميارن.
خاطره جان، هيچ چيزی بدون زحمت به دست نمياد. ما بايد برای به دست آوردن حقمون چيزی هزينه کنيم، هيچ چيز مجانی نيست.
بر خلاف اونچه تو و همفکرهات می گيد که حرف ما باعث شد احمدی نژاد بشه رئيس جمهور، اگه حرف ما رو همه گوش کرده بودن، رای ها به حد نصاب نمی رسيد، و اين تازه آغاز راه بود. راهی که نه شما خواستيد شروع بشه نه اونهايی که به احمدی نژاد رای دادن. راهی که گنجی گفت و خيلی ها که می گن "خوب رای نداديم بعدش چی؟" لحظه ای روش مکث نمی کنن. راهی که اگر متحد می شديم و به آخر می رسونديمش احتمال وقوع جنگ و ويرانی زندگی هامون کمتر از الان بود. اما حتی شروعش هم نکرديم.
من اما خوشحالم که رای به جنايت جانی ها ندادم. حداقل سهم خودم رو از اميد به "آغاز" ادا کردم. خوشحالم از اينکه احمدی نژاد داره چهرهء واقعی حکومت رو به جهان نشون می ده.
حکومت هايی که با حمايت از اينها خون مردم رو اين همه سال تو شيشه کردن، حالا خودشون دارن يک هزارم از چيزی که ربع قرن روی گلوی ماست رو حس می کنن. حرفهايی مثل "کشتار يهوديان توسط هيتلر رو قبول ندارم"؛ فشاری است که احمدی نژاد به نمايندگی از ج.ا به افکار عمومی جهان مياره. فشاری که حساب بانکی شون رو به اين عنوان که وسيله ای برای کمک به اشاعهء تروريسم هست در ايتاليا می بنده و دولت هايی رو وادار می کنه در روابطشون با اينها تجديد نظر کنن. چيزی که هر چند برای مردم هم کم هزينه نداره، حکومت رو بيشتر از هميشه محدود می کنه. اميدوارم احمدی نژاد حالا حالا ساکت نشه؛ کسی که با کمال وقاحت و بی وزنی به مردم ترکمن گفت خواسته هاتون رو از اونی که بهش رای داديد بخوايد. شايد مردم بالاخره به اين نتيجه برسن که هر کس رای شون رو می خواد حرفهای شيرينی می زنه که عملاً زياد اميدی بهشون نيست. که حقمون رو خودمون بايد بگيريم. که هزينه اش رو هم خودمون بايد بديم. گرانتر و سخت تر از رای دادن.
خاطره جان. نظرت رو که ديدم فهميدم هيچ کدوم از اين حرفها رو متوجه نمی شی، اما بازم گفتم. برای اونهايی که بيشتر از تو گنجايش دارن، اما اميدم رو برای اينکه روزی آدمی مثل تو هم چيزی بارش بشه از دست نمی دم. تا اون موقع نظرخواهی وبلاگ موقت من آرتميس هست. هر وقت خيلی بهت فشار اومد می تونی اونجا خشمتو خالی کنی.
***
دوشنبه:
يه لينک برام فرستاده بودن که دوزاريم اول نيفتاد چيه، يه عکس بود که تا حالا نظيرش رو نديده بودم و راستش اصلاً نمی خواستم باور کنم که واقعيه. احتمالاً ديدينش تا حالا، عکس سينهء زنی که سوراخ سوراخ هست و يه چيزايی مثل ساچمه توی سوراخهاست.
اول فکر کردم عکس الکيه، اما بعد که آدرس رو ديدم، فهميدم يه جور انگله. اومدم خونه ديدم هيچ کار نمی تونم بکنم. درس می خواستم بخونم ممهء وحشتناک کرم خورده رو صفحهء کتاب بود چشمم رو هم که می بستم پشت پلکم چسبيده بود. هميشه وقتی چيزی رو کامل می شناسم ترسم ازش کم می شه و برام عادی می شه برای همين دوباره رفتم کافی نت (خدا رو چه ديدی شايد به تشريح سوسک که رسيديم ترس من از سوسک هم ريخت).
وقتی سرچ کردم اين دوتا صفحه رو پيدا کردم، که اولی ماجرای سوزان مک کينلی هست که می ره زيمباوه و وقتی بر ميگرده می بينه ممهء چپشو لولو برده داده کرمه خورده. و اينکه اگه سوتين هاتونو اتو کنين مبتلا نمی شين ( الان با يه دست دارم تايپ می کنم با اون يکی اتو رو محکم گرفتم).
خلاصهء صفحهء دوم رو که در مورد خود انگل اطلاعاتی داره به فارسی بر می گردونم:
مياز کورَکی پستان؛ ابتلا به لارو انگلی مگس تومبو
مياز (بيماری ناشی از وجود کرم در سوراخی در بدن) پوستی پستان که توسط لارو "کورديلوبيا انتروپوفاگا" ايجاد می شود نادر است. تا آنجائيکه می دانيم، تنها يک مورد از آن کتباً گزارش شده است (با مورد سوزان تا حالا دو مورد- ندا).
با اينحال کسانی که دائم در ناحيهء پستان دچار دمل يا زخم های ناشی از کورک می شوند بايد احتمال مبتلا بودن به آن را در نظر داشته باشند، به خصوص اگر در نواحی ای که در آنها مگس تومبو (ک.انتروپوفاگا) بومی است زندگی می کنند يا به تازگی به آن نواحی سفر کرده اند.
معرفی يک نمونه:
يک مورد گزارش شده خانم هفتاد ساله ای مقيم آبا (جنوب شرقی نيجريه) است که مدت کمی بعد از مشاهدهء حفره های چرکی دردناک در پستان راست به پزشک مراجعه کرد. حفره ها حاوی لارو متحرک ک. انتروپوفاگا بود. با بيرون کشيدن چهارده لارو از سينه، زخم ها بعد از مدتی کاملاً ترميم شد.
دورنما:
مياز نامی است برای آلودگی انگلی انسان يا حيوانات مهره دار به لارو مگس های دو باله (دارای دو بال يا Diptera). در انسان، آلودگی ممکن است در پوست، زخم ها، روده ها يا حفره های بدن (دهان، بينی، گوش و غيره) ايجاد شود. نواحی استوايی آفريقا و آمريکای جنوبی، بوم انواع مگس های دارای لارو انگلی هستند که تخمهايشان توسط حشرات مکنده خون مانند انواع پشه و ساس به ميزبان منتقل می شوند. با اينحال تخمهای گونه های مختلف کورديلوبيا در خاک يا لباسهای خاکی و مرطوب که برای خشک شدن آويزان شده اند گذاشته می شود. لاروهايی که بعدها از تخم بيرون می آيند، به پوست قسمت هايی از بدن که با اين لباس ها در تماس هستند حمله ور می شوند.
نتيجه:
از آنجائيکه به دليل کمياب بودن ابتلا به اين انگل به سادگی با ديگر ضايعه های کورکی پستان استباه گرفته می شود (مثل سل، قارچ زدگی، پرتو قارچ زدگی، کورک زدگی، آبسهء وخيم پستان و قارچ زدگی بدخيم) آگاهی از احتمال ابتلا به آن برای جلوگيری از تشخيص اشتباه يا تاخير در درمان لازم است.
اقدامهای پيشگيرانه مثل اتو کردن لباس ها بعد از خشک شدن کامل آنها و رعايت کامل بهداشت شخصی در کنترل ابتلا به انگل ک. انتروپوفاگا دارای اهميت زيادی است.
آلودگی به لارو انگل (مياز يا ليسه زدگی)، برای اولين بار در 1840 توسط "هوپ" تشريح شد. بعد از آن نمونه های بسياری از مياز در ارگان های مختلف بدن شناسايی شدند. مياز پوستی پستان بسيار نادر است، تا هنگاميکه مورد دوم (سوزان مک کينلی) گزارش شد، تنها يک مورد از آن در نيجريه ديده شده بود.
اندوختگاه (ميزبان ذخيره گر يا reservior) اصلی اين انگل سگ و جوندگان کوچک هستند و انسان تنها به طور تصادفی مبتلا می شود. علائم تشخيصی اين انگل سفر در گذشتهء نزديک به نواحی ای که مگس انتروپوفاگا بومی آنها است، زخم يا زخمهای پوستی که بهبود پيدا نمی کنند، خارش شديد و احساس حرکت چيزی و ناراحتی در زير پوست است.
درمان با خارج کردن لارو از حفره های زير پوست انجام می گيرد و برای جلوگيری از هرگونه آلودگی موازی آنتی بيوتيک تجويز می شود. زخمها بعد از خارج کردن لاروها يا نابود شدنشان به سرعت بهبود می يابند.
طريقهء خارج کردن لارو بستن دهانهء حفره هاست که باعث مسدود شدن راه اکسيژن به لارو شده آنها را وادار به بيرون آمدن می کند. برای اينکار می توان از روغن، وازلين، کره يا پارافين مايع استفاده کرد.
طريقهء ديگر استفاده از پنس يا ايجاد شکافی روی کورک بعد از تزريق داروی بی حس کنندهء موضعی است. در اين روش بايد دقت شود که لارو به طور کامل خارج شود چون تکه های باقی مانده ممکن است باعث التهاب های بعدی شود.
رعايت بهداشت و نظافت شخصی و از بين بردن مگس ها با حشره کش، همينطور زه کشی و تخليهء فاضلاب ها در جلوگيری از ابتلا مهم هستند. همچنين کارهای ساده ای چون خوب شستن لباس ها و اتو کردن آنها بعد از خشک شدن کامل برای هرچه کمتر کردن خطر آلودگی ضروری می باشد.
سه شنبه:
بعضی ها موقعی که می بينن می خوام ازشون عکس بگيرم همچين اخم می کنن انگار می خوام عکس بی ناموسی بگيرم ازشون. بايد تمرين کنم بدون اينکه بفهمن عکس بگيرم، مثل عکس بعدی، از روبرو منتها. آخری رو تقريباَ موفق شدم فقط کادر بندی طبق معمول اونی که می خواستم نشد.
اينبار چون نوشته ها طولانی شد سه روز بيشتر نداره هفته مون.
خاطره جان،
يکبار سال هفتاد و شش به خاتمی رای دادم. سال هفتاد و هشت از قتل و ضرب و شتم دانشجويان و شنيدن خبر قتل هايی که در زمان خاتمی انجام شده بود و در وزارت اطلاعات دولت او، شوکه شدم و هر اميدی رو برای اصلاح از دست دادم. اونوقت منطق زيادی در فکرم نبود، عزادار بودم. اما هر چه گذشت ديدم واقعاً هيچ راهی و اميدی به اصلاح نيست.
دورهء بعد خيلی ها گفتن خاتمی آدم خوبيه اينا نمی ذارن کاری کنه، بهش رای بديم، هيچکس نپرسيد وقتی يک آدم خوب نتونه کاری بکنه چرا بايد رئيس جمهورش کرد؟ همه جو زده و احساساتی بودن. هفتهء اول بعد از انتخابات وقتی تو تمام ميدون های بزرگ تهران دخترها و پسرهای جوان رو به جرم شلوار کوتاه يا تيشرت خارجی شلاق زدن متعجب نشدم. همون جوانهايی که تا يک هفته قبل هيچ کس کاری بهشون نداشت، حالا که رای شون رو داده بودن ديگه ارزشی نداشتن و وسيلهء به رخ کشيدن قدرت شده بودن.
قتل ها باز هم اتفاق افتاد، قاتلين باز هم تبرعه شدن.
معين رو قبلاً توی تلويزيون ديده بودم. کنار يک ميز يا شايد تخته سياه صحبت می کرد. قصد احتمالاً اين بود که جای برنامهء قمشه ای رو پر کنه. هيچ وقت جذب حرفهاش نشدم. انتخابات رياست جمهوری که شد، او يکی از کانديداها بود، طرفدارهايی هم داشت، کسانی که پشت در قفل شدهء اصلاحات چشمها رو به سوراخ کليد دوخته بودن. معين از توی سوراخ کليد وعده داده بود همين وضع موجود رو براشون حفظ می کنه. همين وضع موجود، يعنی همين قتل ها، يعنی محکوم نشدن آمران و عاملان، درست همونطور که در زمان خاتمی اتفاق افتاد، و همونطور که هميشه در حکومت های ديکتاتوری اتفاق می افتن. و تازه اين بهترين گزينه بود، بقيهء کانديداها يک ثانيه هم ارزش فکر کردن نداشتن.
اکثريت مردم اما از فشارهای اقتصادی خسته، جذب آدم نون و پنير خوری که حرف درست در زمان درست رو زد شدن و اميد بستن به "ديده شدن پول نفت سر سفره ها". باشه تقلب هم شد درست. اما کی می تونه انکار کنه که مردم هنوز تو وادی های رمانتيک "نجات" و "کسی که خواهد آمد" نيستن؟ کسی که بدون اينکه زحمتی بکشن مشکلاتشون رو نابود می کنه.
برای همين هم هست که هخا طرفدار پيدا می کنه و احمدی نژاد و خاتمی رای ميليونی ميارن.
خاطره جان، هيچ چيزی بدون زحمت به دست نمياد. ما بايد برای به دست آوردن حقمون چيزی هزينه کنيم، هيچ چيز مجانی نيست.
بر خلاف اونچه تو و همفکرهات می گيد که حرف ما باعث شد احمدی نژاد بشه رئيس جمهور، اگه حرف ما رو همه گوش کرده بودن، رای ها به حد نصاب نمی رسيد، و اين تازه آغاز راه بود. راهی که نه شما خواستيد شروع بشه نه اونهايی که به احمدی نژاد رای دادن. راهی که گنجی گفت و خيلی ها که می گن "خوب رای نداديم بعدش چی؟" لحظه ای روش مکث نمی کنن. راهی که اگر متحد می شديم و به آخر می رسونديمش احتمال وقوع جنگ و ويرانی زندگی هامون کمتر از الان بود. اما حتی شروعش هم نکرديم.
من اما خوشحالم که رای به جنايت جانی ها ندادم. حداقل سهم خودم رو از اميد به "آغاز" ادا کردم. خوشحالم از اينکه احمدی نژاد داره چهرهء واقعی حکومت رو به جهان نشون می ده.
حکومت هايی که با حمايت از اينها خون مردم رو اين همه سال تو شيشه کردن، حالا خودشون دارن يک هزارم از چيزی که ربع قرن روی گلوی ماست رو حس می کنن. حرفهايی مثل "کشتار يهوديان توسط هيتلر رو قبول ندارم"؛ فشاری است که احمدی نژاد به نمايندگی از ج.ا به افکار عمومی جهان مياره. فشاری که حساب بانکی شون رو به اين عنوان که وسيله ای برای کمک به اشاعهء تروريسم هست در ايتاليا می بنده و دولت هايی رو وادار می کنه در روابطشون با اينها تجديد نظر کنن. چيزی که هر چند برای مردم هم کم هزينه نداره، حکومت رو بيشتر از هميشه محدود می کنه. اميدوارم احمدی نژاد حالا حالا ساکت نشه؛ کسی که با کمال وقاحت و بی وزنی به مردم ترکمن گفت خواسته هاتون رو از اونی که بهش رای داديد بخوايد. شايد مردم بالاخره به اين نتيجه برسن که هر کس رای شون رو می خواد حرفهای شيرينی می زنه که عملاً زياد اميدی بهشون نيست. که حقمون رو خودمون بايد بگيريم. که هزينه اش رو هم خودمون بايد بديم. گرانتر و سخت تر از رای دادن.
خاطره جان. نظرت رو که ديدم فهميدم هيچ کدوم از اين حرفها رو متوجه نمی شی، اما بازم گفتم. برای اونهايی که بيشتر از تو گنجايش دارن، اما اميدم رو برای اينکه روزی آدمی مثل تو هم چيزی بارش بشه از دست نمی دم. تا اون موقع نظرخواهی وبلاگ موقت من آرتميس هست. هر وقت خيلی بهت فشار اومد می تونی اونجا خشمتو خالی کنی.
***
دوشنبه:
يه لينک برام فرستاده بودن که دوزاريم اول نيفتاد چيه، يه عکس بود که تا حالا نظيرش رو نديده بودم و راستش اصلاً نمی خواستم باور کنم که واقعيه. احتمالاً ديدينش تا حالا، عکس سينهء زنی که سوراخ سوراخ هست و يه چيزايی مثل ساچمه توی سوراخهاست.
اول فکر کردم عکس الکيه، اما بعد که آدرس رو ديدم، فهميدم يه جور انگله. اومدم خونه ديدم هيچ کار نمی تونم بکنم. درس می خواستم بخونم ممهء وحشتناک کرم خورده رو صفحهء کتاب بود چشمم رو هم که می بستم پشت پلکم چسبيده بود. هميشه وقتی چيزی رو کامل می شناسم ترسم ازش کم می شه و برام عادی می شه برای همين دوباره رفتم کافی نت (خدا رو چه ديدی شايد به تشريح سوسک که رسيديم ترس من از سوسک هم ريخت).
وقتی سرچ کردم اين دوتا صفحه رو پيدا کردم، که اولی ماجرای سوزان مک کينلی هست که می ره زيمباوه و وقتی بر ميگرده می بينه ممهء چپشو لولو برده داده کرمه خورده. و اينکه اگه سوتين هاتونو اتو کنين مبتلا نمی شين ( الان با يه دست دارم تايپ می کنم با اون يکی اتو رو محکم گرفتم).
خلاصهء صفحهء دوم رو که در مورد خود انگل اطلاعاتی داره به فارسی بر می گردونم:
مياز کورَکی پستان؛ ابتلا به لارو انگلی مگس تومبو
مياز (بيماری ناشی از وجود کرم در سوراخی در بدن) پوستی پستان که توسط لارو "کورديلوبيا انتروپوفاگا" ايجاد می شود نادر است. تا آنجائيکه می دانيم، تنها يک مورد از آن کتباً گزارش شده است (با مورد سوزان تا حالا دو مورد- ندا).
با اينحال کسانی که دائم در ناحيهء پستان دچار دمل يا زخم های ناشی از کورک می شوند بايد احتمال مبتلا بودن به آن را در نظر داشته باشند، به خصوص اگر در نواحی ای که در آنها مگس تومبو (ک.انتروپوفاگا) بومی است زندگی می کنند يا به تازگی به آن نواحی سفر کرده اند.
معرفی يک نمونه:
يک مورد گزارش شده خانم هفتاد ساله ای مقيم آبا (جنوب شرقی نيجريه) است که مدت کمی بعد از مشاهدهء حفره های چرکی دردناک در پستان راست به پزشک مراجعه کرد. حفره ها حاوی لارو متحرک ک. انتروپوفاگا بود. با بيرون کشيدن چهارده لارو از سينه، زخم ها بعد از مدتی کاملاً ترميم شد.
دورنما:
مياز نامی است برای آلودگی انگلی انسان يا حيوانات مهره دار به لارو مگس های دو باله (دارای دو بال يا Diptera). در انسان، آلودگی ممکن است در پوست، زخم ها، روده ها يا حفره های بدن (دهان، بينی، گوش و غيره) ايجاد شود. نواحی استوايی آفريقا و آمريکای جنوبی، بوم انواع مگس های دارای لارو انگلی هستند که تخمهايشان توسط حشرات مکنده خون مانند انواع پشه و ساس به ميزبان منتقل می شوند. با اينحال تخمهای گونه های مختلف کورديلوبيا در خاک يا لباسهای خاکی و مرطوب که برای خشک شدن آويزان شده اند گذاشته می شود. لاروهايی که بعدها از تخم بيرون می آيند، به پوست قسمت هايی از بدن که با اين لباس ها در تماس هستند حمله ور می شوند.
نتيجه:
از آنجائيکه به دليل کمياب بودن ابتلا به اين انگل به سادگی با ديگر ضايعه های کورکی پستان استباه گرفته می شود (مثل سل، قارچ زدگی، پرتو قارچ زدگی، کورک زدگی، آبسهء وخيم پستان و قارچ زدگی بدخيم) آگاهی از احتمال ابتلا به آن برای جلوگيری از تشخيص اشتباه يا تاخير در درمان لازم است.
اقدامهای پيشگيرانه مثل اتو کردن لباس ها بعد از خشک شدن کامل آنها و رعايت کامل بهداشت شخصی در کنترل ابتلا به انگل ک. انتروپوفاگا دارای اهميت زيادی است.
آلودگی به لارو انگل (مياز يا ليسه زدگی)، برای اولين بار در 1840 توسط "هوپ" تشريح شد. بعد از آن نمونه های بسياری از مياز در ارگان های مختلف بدن شناسايی شدند. مياز پوستی پستان بسيار نادر است، تا هنگاميکه مورد دوم (سوزان مک کينلی) گزارش شد، تنها يک مورد از آن در نيجريه ديده شده بود.
اندوختگاه (ميزبان ذخيره گر يا reservior) اصلی اين انگل سگ و جوندگان کوچک هستند و انسان تنها به طور تصادفی مبتلا می شود. علائم تشخيصی اين انگل سفر در گذشتهء نزديک به نواحی ای که مگس انتروپوفاگا بومی آنها است، زخم يا زخمهای پوستی که بهبود پيدا نمی کنند، خارش شديد و احساس حرکت چيزی و ناراحتی در زير پوست است.
درمان با خارج کردن لارو از حفره های زير پوست انجام می گيرد و برای جلوگيری از هرگونه آلودگی موازی آنتی بيوتيک تجويز می شود. زخمها بعد از خارج کردن لاروها يا نابود شدنشان به سرعت بهبود می يابند.
طريقهء خارج کردن لارو بستن دهانهء حفره هاست که باعث مسدود شدن راه اکسيژن به لارو شده آنها را وادار به بيرون آمدن می کند. برای اينکار می توان از روغن، وازلين، کره يا پارافين مايع استفاده کرد.
طريقهء ديگر استفاده از پنس يا ايجاد شکافی روی کورک بعد از تزريق داروی بی حس کنندهء موضعی است. در اين روش بايد دقت شود که لارو به طور کامل خارج شود چون تکه های باقی مانده ممکن است باعث التهاب های بعدی شود.
رعايت بهداشت و نظافت شخصی و از بين بردن مگس ها با حشره کش، همينطور زه کشی و تخليهء فاضلاب ها در جلوگيری از ابتلا مهم هستند. همچنين کارهای ساده ای چون خوب شستن لباس ها و اتو کردن آنها بعد از خشک شدن کامل برای هرچه کمتر کردن خطر آلودگی ضروری می باشد.
سه شنبه:
بعضی ها موقعی که می بينن می خوام ازشون عکس بگيرم همچين اخم می کنن انگار می خوام عکس بی ناموسی بگيرم ازشون. بايد تمرين کنم بدون اينکه بفهمن عکس بگيرم، مثل عکس بعدی، از روبرو منتها. آخری رو تقريباَ موفق شدم فقط کادر بندی طبق معمول اونی که می خواستم نشد.
اينبار چون نوشته ها طولانی شد سه روز بيشتر نداره هفته مون.
پنجشنبه، آذر ۲۴، ۱۳۸۴
پنجشنبه:
مهرداد لهراسبی به سختی بیمار است : تعيين 200 ميليون تومان وثيقه براي مرخصي استعلاجي وي
تورا به ازدواج خود در آوردم برای يک ساعت به فلان مبلغ
صحبتهای اهالی شهرک توحيد(لينک از خاله سوسکه)
راستی يه سؤال. کسی هست که فکر کنه معين مثلاً اگه انتخابات رو می برد اين سقوط (قتل عام خبرنگاران) به وقوع نمی پيوست؟ جان من کسی هست؟
***
جمعه:
ما تحت ات را می بويند مبادا داده باشی بادی در.
پ.ن:ماهواره هاتونو جمع کنين هر چه زودتر.
***
شنبه:
يونی الان از تاميل زنگ زد. خيلی خوشحال شدم و خوب با هم گپ زديم.
انگار دانشگاهشون پنجابی پوشيدن رو برای دخترها اجباری کرده و با شلوار جين و تيشرت نمی شه رفت. يه عده ناراضی هستن از اين وضع و تجمع کردن که به جايی نرسيده و... داشتم فکر می کردم اگه مهاراشترايی ها هم از تاميلی ها بخوان يادبگيرن و دوباره درگير لباس اجباری و اين مسخره بازی ها بخوام بشم.. نه فکرشو نکنم. ماهاراشترايی ها قرطی ترن و فکر نکنم تو کت کسی بره. حداقل اميدوارم. من ديگه طاقتشو ندارم. جدی می گم.
***
يکشنبه:
وارد رختکن باشگاه که شدم، يه دختر ديگه هم اونجا بود. لباسش رو عوض کرده بود و داشت با آهنگ تند سالن می رقصيد. خنده م گرفت، نه که به اون بخندم، از شادی اش منم نيشم باز شد. بعد ياد اونهايی افتادم که سر کوچه تکدی می کنن، و اينکه حتی اونام هميشه در حال خنديدن هستن. مردمی که با اين همه مشکل و فقر هيچ فرصتی رو برای شادی کردن از دست نمی دن دوستداشتنی نيستن؟ عاشقشونم.
***
دوشنبه:
هر روز می بينمشون. زنهايی که با يک کيسه يا سطل پلاسيتيکی بزرگ ميان و چوب و کاغذ و برگ جمع می کنن برای سوزندن. يک ماه و نيم بی گاز موندن باعث شده بفهمم اينهايی که قدرت خريدش رو اصلاً ندارن چی می کشن.. اما نه.. فکر نکنم بتونم بفهمم. مال من موقتی بود. اگه گاز هم گيرم نمی اومد از ايران برام پلوپز می فرستادن.
اين خيلی فرق می کنه. هر روز از صبح زود دنبال چوب خشک بگردی، در حاليکه توی دستت يک عالم خار می ره و زخم و زيلی می شه اما بازم چوبهات برای دو وعده غذا درست کردن کافی نيست.. هر روز، تا سالهای پيری.
***
سه شنبه:
وسط اين بساط ميس ورلد که آدمو ياد بازار برده فروشا می ندازه ديدن فيلم "دختر زيبا" خيلی مزه داد. ماجرای خانم معلم تپلی که تصميم می گيره در مسابقهء ملکهء زيبايی شرکت کنه و با شجاعت تمام با دخترهای ترکه ای رقابت کنه. در اين ميون حرفهايی می زنه، و جواب هايی می شنوه که هرکدوم پر از نکته است.
او آواز "دختر زيبا" رو به عنوان کار منحصر به فردش می خونه، و با زيبا دونستن خودش آدمهايی رو که ديگران و خودشونو از روی ظاهر ارزش گذاری می کنن زيرو رو می کنه. فيلم می تونه به هر کسی که با فکر باز اونو می بينه ياد بده خودش رو همونطوری که هست بپذيره و دوست داشته باشه.
دختر تپلی فيلم آدميه که به ديگران اهميت می ده. او حتی به کمک کسانی می ره که به خاطر اضافه وزن و قيافهء معموليش بهش متلک می ندازن و در لفافه بهش می گن "تو اينجا اومدی چيکار؟"، و موفق می شه به دختر باريک و بلوندی که دچار خود کم بينی هست، و اون رو به شکل غرور کاذبی بروز می ده ياد بده چطور با نگاه جديدی به خودش و اطرافش نگاه کنه.
"دختر زيبا" واقعاً ارزش ديدن داره. با اين فيلم باور کردم که تغييراتی اجتناب ناپذير در باورها به وجود اومده. به نظر من اگر فکر می کنيد به اندازهء کافی خوب نيستيد روزی يکبار ببينيدش.
پ.ن1:ماماييم (مامان بزرگم) می گفت قديما خواستگاری که می رفتن، يه کيلو سبزی هم با خودشون می بردن که عروس پاک کنه ببينن اگه بلده بگيرنش. بيشتر موقه هام عروس و تو حموم عمومی می ديدن و می پسنديدن (مادر خواهر داماد). اين مسابقه منو ياد اين خاطرهء ماماييم می ندازه. ميس ورد خانوم - به جای عروس خانوم- هم خوشگل و خوشهيکله و هم خوب قر می ريزه و به چندتا زبون حرف می زنه البته خيلی نااااااااز و با ادا و دائم موقع حرف زدن با اين چندتا زبون پلک می زنه و يواشکی هم قر ميريزه.
پ.ن 2:يه چيزی که در مورد اين مسابقات ميس ورلد بد جوری تو ذوق می زنه همين انحصاری "ميس" ورلد بودنشه. يعنی اگه "مستر ورلد" هم داشتيم در کنارش، با آقايون خوش هيکل و خوش تيپی که اول با کت شلوار بعد بدون کت شلوار(D:)می اومدن قر می دادن و از هر انگشتشون يه هنر می ريخت، قضيه فرق می کرد.
بعدشم آرزوی صلح جهانی می کردن. البته با يه حالت خيلی جذاب.
پ.ن3: ولی حق رامونا اميری ضايع شد اين وسط، از انصاف نگذريم. بايد جايزهء ضخيم ترين خط چشم دنيا رو می گرفت.
پ.ن4: با اين همه من هنوز از اضافه وزن بدم مياد. فرقی نمی کنه مال خودم باشه يا يه آدم ديگه، زن يا مرد، از چربی بيزارم. اما دوست داشتن خود معنيش اين نيست که اگه اضافه وزن داری بذاری بمونه. فقط بايد بتونی برای پذيرفتن خود منتظر رفع اضافه وزنت نشی.
***
چهارشنبه:
سال دوهزارودو که برای اولين بار رفتم ويپاسانا، يه ويلای بزرگ توی کرج برای اينکار اجاره کرده بودن که از مدتی قبل خالی بود و عنکبوتهای بزرگ داشت که زهرهء منو آب می کرد.
سر-داما ورکر اونجا خانمی بود که خيلی هم ديسيپلين داشت و البته بدون ديسيپلين نمی شد اون دوره رو يک روز هم سرپا نگه داشت، خصوصاً اينکه نود درصد اولين بارشون بود و اين يعنی دردسر خيلی زياد.
عنکبوت های ويلاهه حسابی مجلسی و درشت بودن، از اونا که برا آبروداری می شه تو عروسی و عزا گذاشت سر سبد ميوه. يه روز که من و يه دختر کرمونشاهی از دست اين عنکبوتای پررو که ازمون هم نمی ترسيدن کلافه بوديم و دلمون ضعف می رفت با دمپايی خدمتشون برسيم -تو فلسفهء ويپاسانا هيچ موجودی رو نبايد کشت، اما من به استادمون می گفتم اگه اينطوريه باکتری ها هم موجود زنده ان، پس مواد ضد عفونی کننده نبايد به کار برد، درسته؟ اما بعد از کش دادن بحث بی خيال شدم- کجا بودم؟ آهان داشتيم از دست يکی از اين عنکبوتا در می رفتيم که خانم مينچين ديد و به هم دوره ای کرمونشاهيم گفت "يه روزی با همين عنکبوت انقدر رفيق بشی! آره همين خود تو!"
دورهء اول به آخر رسيد و من با عنکبوتها رفيق نشدم. سال بعد جايی بوديم که توی ساختمونش حشره زياد نداشت، شايد چون هوا سرد بود. اما ته دلم می دونستم که هنوز با هيچ موجود بندپايی رفيق نيستم.
امروز يه عنکبوت کوچولو روی ديوار پای طرحی که از مارمولکهای خونه م کشيدم خوابيده بود، دلم می خواست نازش کنم، ازش پرسيدم خوابی کوچولو؟ و نگاه که کردم ديدم همون احساسی رو دارم که وقتی يه سگ نازنازی با گوشهای بلند رو ميبينم، و فهميدم که بالاخره منم با عنکبوتها رفيق شدم.
مهرداد لهراسبی به سختی بیمار است : تعيين 200 ميليون تومان وثيقه براي مرخصي استعلاجي وي
تورا به ازدواج خود در آوردم برای يک ساعت به فلان مبلغ
صحبتهای اهالی شهرک توحيد(لينک از خاله سوسکه)
راستی يه سؤال. کسی هست که فکر کنه معين مثلاً اگه انتخابات رو می برد اين سقوط (قتل عام خبرنگاران) به وقوع نمی پيوست؟ جان من کسی هست؟
***
جمعه:
ما تحت ات را می بويند مبادا داده باشی بادی در.
پ.ن:ماهواره هاتونو جمع کنين هر چه زودتر.
***
شنبه:
يونی الان از تاميل زنگ زد. خيلی خوشحال شدم و خوب با هم گپ زديم.
انگار دانشگاهشون پنجابی پوشيدن رو برای دخترها اجباری کرده و با شلوار جين و تيشرت نمی شه رفت. يه عده ناراضی هستن از اين وضع و تجمع کردن که به جايی نرسيده و... داشتم فکر می کردم اگه مهاراشترايی ها هم از تاميلی ها بخوان يادبگيرن و دوباره درگير لباس اجباری و اين مسخره بازی ها بخوام بشم.. نه فکرشو نکنم. ماهاراشترايی ها قرطی ترن و فکر نکنم تو کت کسی بره. حداقل اميدوارم. من ديگه طاقتشو ندارم. جدی می گم.
***
يکشنبه:
وارد رختکن باشگاه که شدم، يه دختر ديگه هم اونجا بود. لباسش رو عوض کرده بود و داشت با آهنگ تند سالن می رقصيد. خنده م گرفت، نه که به اون بخندم، از شادی اش منم نيشم باز شد. بعد ياد اونهايی افتادم که سر کوچه تکدی می کنن، و اينکه حتی اونام هميشه در حال خنديدن هستن. مردمی که با اين همه مشکل و فقر هيچ فرصتی رو برای شادی کردن از دست نمی دن دوستداشتنی نيستن؟ عاشقشونم.
***
دوشنبه:
هر روز می بينمشون. زنهايی که با يک کيسه يا سطل پلاسيتيکی بزرگ ميان و چوب و کاغذ و برگ جمع می کنن برای سوزندن. يک ماه و نيم بی گاز موندن باعث شده بفهمم اينهايی که قدرت خريدش رو اصلاً ندارن چی می کشن.. اما نه.. فکر نکنم بتونم بفهمم. مال من موقتی بود. اگه گاز هم گيرم نمی اومد از ايران برام پلوپز می فرستادن.
اين خيلی فرق می کنه. هر روز از صبح زود دنبال چوب خشک بگردی، در حاليکه توی دستت يک عالم خار می ره و زخم و زيلی می شه اما بازم چوبهات برای دو وعده غذا درست کردن کافی نيست.. هر روز، تا سالهای پيری.
***
سه شنبه:
وسط اين بساط ميس ورلد که آدمو ياد بازار برده فروشا می ندازه ديدن فيلم "دختر زيبا" خيلی مزه داد. ماجرای خانم معلم تپلی که تصميم می گيره در مسابقهء ملکهء زيبايی شرکت کنه و با شجاعت تمام با دخترهای ترکه ای رقابت کنه. در اين ميون حرفهايی می زنه، و جواب هايی می شنوه که هرکدوم پر از نکته است.
او آواز "دختر زيبا" رو به عنوان کار منحصر به فردش می خونه، و با زيبا دونستن خودش آدمهايی رو که ديگران و خودشونو از روی ظاهر ارزش گذاری می کنن زيرو رو می کنه. فيلم می تونه به هر کسی که با فکر باز اونو می بينه ياد بده خودش رو همونطوری که هست بپذيره و دوست داشته باشه.
دختر تپلی فيلم آدميه که به ديگران اهميت می ده. او حتی به کمک کسانی می ره که به خاطر اضافه وزن و قيافهء معموليش بهش متلک می ندازن و در لفافه بهش می گن "تو اينجا اومدی چيکار؟"، و موفق می شه به دختر باريک و بلوندی که دچار خود کم بينی هست، و اون رو به شکل غرور کاذبی بروز می ده ياد بده چطور با نگاه جديدی به خودش و اطرافش نگاه کنه.
"دختر زيبا" واقعاً ارزش ديدن داره. با اين فيلم باور کردم که تغييراتی اجتناب ناپذير در باورها به وجود اومده. به نظر من اگر فکر می کنيد به اندازهء کافی خوب نيستيد روزی يکبار ببينيدش.
پ.ن1:ماماييم (مامان بزرگم) می گفت قديما خواستگاری که می رفتن، يه کيلو سبزی هم با خودشون می بردن که عروس پاک کنه ببينن اگه بلده بگيرنش. بيشتر موقه هام عروس و تو حموم عمومی می ديدن و می پسنديدن (مادر خواهر داماد). اين مسابقه منو ياد اين خاطرهء ماماييم می ندازه. ميس ورد خانوم - به جای عروس خانوم- هم خوشگل و خوشهيکله و هم خوب قر می ريزه و به چندتا زبون حرف می زنه البته خيلی نااااااااز و با ادا و دائم موقع حرف زدن با اين چندتا زبون پلک می زنه و يواشکی هم قر ميريزه.
پ.ن 2:يه چيزی که در مورد اين مسابقات ميس ورلد بد جوری تو ذوق می زنه همين انحصاری "ميس" ورلد بودنشه. يعنی اگه "مستر ورلد" هم داشتيم در کنارش، با آقايون خوش هيکل و خوش تيپی که اول با کت شلوار بعد بدون کت شلوار(D:)می اومدن قر می دادن و از هر انگشتشون يه هنر می ريخت، قضيه فرق می کرد.
بعدشم آرزوی صلح جهانی می کردن. البته با يه حالت خيلی جذاب.
پ.ن3: ولی حق رامونا اميری ضايع شد اين وسط، از انصاف نگذريم. بايد جايزهء ضخيم ترين خط چشم دنيا رو می گرفت.
پ.ن4: با اين همه من هنوز از اضافه وزن بدم مياد. فرقی نمی کنه مال خودم باشه يا يه آدم ديگه، زن يا مرد، از چربی بيزارم. اما دوست داشتن خود معنيش اين نيست که اگه اضافه وزن داری بذاری بمونه. فقط بايد بتونی برای پذيرفتن خود منتظر رفع اضافه وزنت نشی.
***
چهارشنبه:
سال دوهزارودو که برای اولين بار رفتم ويپاسانا، يه ويلای بزرگ توی کرج برای اينکار اجاره کرده بودن که از مدتی قبل خالی بود و عنکبوتهای بزرگ داشت که زهرهء منو آب می کرد.
سر-داما ورکر اونجا خانمی بود که خيلی هم ديسيپلين داشت و البته بدون ديسيپلين نمی شد اون دوره رو يک روز هم سرپا نگه داشت، خصوصاً اينکه نود درصد اولين بارشون بود و اين يعنی دردسر خيلی زياد.
عنکبوت های ويلاهه حسابی مجلسی و درشت بودن، از اونا که برا آبروداری می شه تو عروسی و عزا گذاشت سر سبد ميوه. يه روز که من و يه دختر کرمونشاهی از دست اين عنکبوتای پررو که ازمون هم نمی ترسيدن کلافه بوديم و دلمون ضعف می رفت با دمپايی خدمتشون برسيم -تو فلسفهء ويپاسانا هيچ موجودی رو نبايد کشت، اما من به استادمون می گفتم اگه اينطوريه باکتری ها هم موجود زنده ان، پس مواد ضد عفونی کننده نبايد به کار برد، درسته؟ اما بعد از کش دادن بحث بی خيال شدم- کجا بودم؟ آهان داشتيم از دست يکی از اين عنکبوتا در می رفتيم که خانم مينچين ديد و به هم دوره ای کرمونشاهيم گفت "يه روزی با همين عنکبوت انقدر رفيق بشی! آره همين خود تو!"
دورهء اول به آخر رسيد و من با عنکبوتها رفيق نشدم. سال بعد جايی بوديم که توی ساختمونش حشره زياد نداشت، شايد چون هوا سرد بود. اما ته دلم می دونستم که هنوز با هيچ موجود بندپايی رفيق نيستم.
امروز يه عنکبوت کوچولو روی ديوار پای طرحی که از مارمولکهای خونه م کشيدم خوابيده بود، دلم می خواست نازش کنم، ازش پرسيدم خوابی کوچولو؟ و نگاه که کردم ديدم همون احساسی رو دارم که وقتی يه سگ نازنازی با گوشهای بلند رو ميبينم، و فهميدم که بالاخره منم با عنکبوتها رفيق شدم.
جمعه، آذر ۱۸، ۱۳۸۴
جعبه سياه هواپيما را بسيجيان جنوب تهران ربودند!
***
مقاومت دربرابر رفتار غيرقانونی و غير انسانی نيروی انتظامی
***
گوشزد: تعدادی قصد ترک پرواز را داشته اند که ماموران ممانعت می کنند. (اين يعنی قتل ديگه هان؟ فقط به جاي زنجيره ای بايد بگيم فله ای)
***
من شديداْ با اين آدم موافقم. الانم مثل سگ هار عصبانيم. بسه ديگه! بسه!
***
به نقل از پرستوی عزيز: لطفاْ بياييد!
***
ملکوت:
شهيد میسازيم و مسئوليت با خدا!
***
هنوز: هندوانه به جاي عذرخواهی.
به نظر من عذرخواهی هم دردی رو دوا نمی کنه.
***
مقاومت دربرابر رفتار غيرقانونی و غير انسانی نيروی انتظامی
***
گوشزد: تعدادی قصد ترک پرواز را داشته اند که ماموران ممانعت می کنند. (اين يعنی قتل ديگه هان؟ فقط به جاي زنجيره ای بايد بگيم فله ای)
***
من شديداْ با اين آدم موافقم. الانم مثل سگ هار عصبانيم. بسه ديگه! بسه!
***
به نقل از پرستوی عزيز: لطفاْ بياييد!
***
ملکوت:
شهيد میسازيم و مسئوليت با خدا!
***
هنوز: هندوانه به جاي عذرخواهی.
به نظر من عذرخواهی هم دردی رو دوا نمی کنه.
شنبه، آذر ۱۲، ۱۳۸۴
مجتبی سميعی نژاد را آزاد کنيد!
مجتبی سميعی نژاد را آزاد کنيد!
مجتبی سميعی نژاد را آزاد کنيد!
جمعه:
برق می ره. شيرجه می زنی تلويزيون و خاموش می کنی.. برای بار صدم به خودت می گی: چرا يه رگيوليتور نمی خرم؟
برق مياد. يه شيرجهء ملايم تر می زنی تلويزيون و روشن می کنی. همون جايی که بايد می ديدی رو نديدی و ديالوگ آخره و بعدشم نوشته ها.
برق می ره. يه کم خسته شدی و حال نداری محکم شيرجه بزنی، می خوای يواش بلغزی طرف دکمهء تلويزيون که يه دفه برق مياد.
پقی و بومممم رنگها قاطی پاتی می شن و يه انفجار نور و بعد پيسسسسسس.. به خودت می گی يادم باشه با تلويزيون بعدی يه رگيوليتورَم بخرم.
***
شنبه: برق می ره..برق مياد..حالا آب می ره. تا يه ساعت پيش ديوترمو نمی شد روشن کرد و حالا آبی نيست که گرم بشه. در نتيجه تو بوگندو می مونی. تو يه بوگندوی بزرگی.
***
يکشنبه: ديروز يعنی ديشب بهم زنگ و گفت خوابمو ديده. خاله مو می گم. همون که تازگی ها -از چهار پنج سال پيش- مؤمن شده و همه اش سوره هايی که آدم رو از عذاب اخروی می ترسونن می خونه و وحشت می کنه. بعد سعی می کنه ديگران رو از اون نجات بده و خوب طبيعتاً بهشون يادآوری می کنه که اينطوری لباس نپوشن و آرايش نکنن. و اونام طبيعتاً به حرفش گوش نمی دن در نتيجه اون خيلی ناراحت می شه آخه می دونه قراره چه اتفاقی برای اينها بيفته بعد به ديگران می گه فلانی اينطوری لباس می پوشه و اونطور می کنه شايد اونها بهش بگن که اين کارا رو نکنه و محجبه بشه که بعد اون اتفاقای خطرناک در زندگی ابدی براشون نيفته.
حالا خودش قبلنا که با اون لباسهای خوشگل تو عروسيا و رستوران ها و سفر دور اروپا و سفرهای ديگه به قاره های ديگه بوده و مدرک هم هست چون عکس هم انداخته بوده چيکار می خواد بکنه فکر کنم خودش می دونه.
نمی دونم چرا بچگی هام هر وقت می رفتيم باغ وحش من بزرگترين شير و نشون می دادم و می گفتم اين خاله س. دومی بابا بود و از همه کوچيکتره مامان. شايد چون اونموقه ها مامانم مريض بود و نقش زيادی برام بازی نمی کرد و همه اش پيش خاله م بودم.
اما الان اگه بخوام تو باغ وحش نشونش بدم بايد دست بذارم رو يه جوجه تيغی که سرتاپاشو با خارهای سياه و براق پوشونده. تام می گی بيز خودشو گوله می کنه و توی خارهاش فرو می ره.
.خواب اون موقه ها رو ديده بود که منو می برد پارک بازی کنم، توی خوابش گم شده بودم، يه بارم توی پارک قبلنا گمم کرده بود
از تنهايی گله می کرد و حسابی ناراحت بود. بهش می گم يه سگ بگير، زندگيتو از اين رو به اون رو می کنه. می گه نجسه. می گم بابا ول کن اين حرفا رو! می گه از واقعيت که نمی شه فرار کرد!
می گم کتاب بخون، می گه هيچی جای آدمو نمی گيره.
ديگه بحث نمی کنم. حرفمون که تموم می شه تصميم می گيرم براش يه نامه بنويسم. می دونم دوای دردش چيه.
ما که نمی تونيم ديگرانو مجبور کنيم تنهايی ما رو پر کنن، اصلاً زندگی اين مدلی نيست. بايد خودت از درون پر و پيمون باشی و به ديگران "نياز" نداشته باشی. برای يه آدم "وحشت زده" يا "مضطرب" هم هيچ چيز تو دنيا مثل مديتيشن کار نمی کنه. می دونستم که قبول نمی کنه، اما برای کسانی که از فرط وحشت از عذاب الهی طرف هيچ چيز ديگه ای چز جانماز نمی رن هم راهی برای مديتيشن هست.
اما می ترسم بهم گير بده که مثلاً : پس تو که خودت اين چيزا رو می دونی چرا عمل نمی کنی؟ چرا فلان نمی کنی؟ چرا بهمان می کنی؟ مگه نمی دونی فلان می کنن و بهمان می کنن اون دنيا؟ و از اين حرفهای بی پايان و آخرشم دعوامون می شه.
بعضی ها خودتو به ديوار هم که بکوبی يه سانتم چونه شونو پايين نمی يارن حتی اگه کارشون اين باشه که دائم خوشونو با ميلهء داغ بسوزونن. بعد از اين همه سال اينطور که فهميدم اين مدلی داره خودش رو عذاب می ده و ديگه به اينکار عادت کرده.
برای همين چيزاست که هنوز نامه رو پست نکردم. هربار که ميخوام بذارمش تو کيفم به خودم می گم تو که می دونی فايده نداره. خودتتو تو دردسر ننداز. اما وقتی ميام پاره اش کنم خودم می گه: اگه روش اثر بذاره و از اين عذاب راحت بشه چی؟
***
دوشنبه:
بعد از بيست و چهار سال انتظار بالاخره يکی از فاميل ها خواستگاری رو معرفی کرد که می شد درباره اش جدی فکر کرد. دختر بزرگه ناخن های بلند لاک پوست پيازی زده اش رو روی زروق آلبوم کشيد و خطاب به گوشی تلفن گفت: می دونی؟ به نظر من خواستگار خيلی بهتره چون هدف از قبل معلومه. اما دوست پسر معلوم نيست آخرش چی می شه...
نامزدی شون سه ماه بيشتر طول نکشيد و با جشن متوسط الحالی رفتن خونهء خودشون.
يک روز صبح جمعه که اومده بودن برای ديدن خونهء مامان و بابای دختر، تازه داماد رفت طبقهء بالا که با بقيه سلام و احوال پرسی کنه. دختر کوچکتر بالا خواب بود، اما کم کم داشت بيدار می شد. وسط خواب و بيداری جسم درشت آدمی رو ديد که از چهار چوب در توی اتاق رو نگاه می کرد. توی خواب و بيداری يادش افتاد شب با اون شلوار لی که پاچه شو از بيخ قيچی کرده خوابيده بود، يادش افتاد تو خواب خيلی لگد می زنه و پتو رو هميشه می ندازه کنار، مخصوصاً اگه هوا زياد سرد نباشه.
***
سه شنبه:
مامانم شديداً به خواهر بزرگش رفته. فکر کنم بابام منو از سر راه ( يا سر کار) آورده چون هيچ شباهتی به اين دو خواهر ندارم، حداقل از اين نظر: مامانم از خاله م هم حرف گوش نکن تره. شما بگين. روزی يه ساعت کفش ورزشی پوشيدن از زيبايی و خانمی آدم کم می کنه؟
می گه يه کفش خيلی راحت خريدم، با اونا برم نمی شه؟
کفشه با يه بند پشت پا رو می گيره و جون می ده پات باهاش پيچ بخوره.
می گم اون خوشگل ترين هنرپيشه هاليوود هم که می بينی انقدر تو مراسم اسکار خانوم شده صبح ها می ره شلنگ تخته می ندازه اونم با کفش ورزشی واقعی.
می گه آهان.. آره منم با اين کفشا خيييييييلی راحتم.
چی بگم ديگه؟ معلومه که هيچی نمی گم. خنده ام می گيره.
***
چارشنبه:
آخر شب اومده بودم کافی نت وبلاگ انگليسيمو به روز کنم، انتظار هر چيزی رو داشتم جز يه همچين تحويلی. ابدالقادر نازنين، ممنون که اين ديوار و کلاغ سوختهء بالاشو تحويل گرفتی! تشکرات اينجانب رو بپذيريد دوست بلوچ من.

***
پنجشنبه:
هی يادم می رفت موتورمو بشورم، روی صندلی خاکيش يکی می نوشت I love you! آخرش نفهميدم کی بود، اما هر کی بود ديگه دوستم نداره. يا شايدم ديگه فيلم هندی زياد نمی بينه.
***
اِ! هفته تموم شد! وايسا! من الان گومبی با موتور خوردم زمين اين هوا! اونم سر چشم چرونی! يه آقاهه سر پيچی که من داشتم بهش می رسيدم از روبرو پيچيد، بعد چون خوشتيپ بود ديدمش، يکی ديگه ام همون موقه پيچيد که چون خوشتيپ نبود نديدمش. بعد يهو آقا اولی تموم شد و من ديدم يه ثانيهء ديگه تو باک بنزين آقا بدتيپه م. يه ترمز شديد بعدشم قيژژژژژ و پخش زمين شدم. راننده ريکشاهايی که هميشه سر کوچه وايميسن دويدن موتورمو برداشتن و منم که فقط يه کم آرنج و زانوم درد می کرد يه لحظه بعد پا شدم.. داشتم می مردم از خنده فقط فرض کن که يکی اون وسط می فهميد من درواقع چرا خوردم زمين.. يادم باشه ديگه سر پيچ هيز بازی در نيارم ...
مجتبی سميعی نژاد را آزاد کنيد!
مجتبی سميعی نژاد را آزاد کنيد!
جمعه:
برق می ره. شيرجه می زنی تلويزيون و خاموش می کنی.. برای بار صدم به خودت می گی: چرا يه رگيوليتور نمی خرم؟
برق مياد. يه شيرجهء ملايم تر می زنی تلويزيون و روشن می کنی. همون جايی که بايد می ديدی رو نديدی و ديالوگ آخره و بعدشم نوشته ها.
برق می ره. يه کم خسته شدی و حال نداری محکم شيرجه بزنی، می خوای يواش بلغزی طرف دکمهء تلويزيون که يه دفه برق مياد.
پقی و بومممم رنگها قاطی پاتی می شن و يه انفجار نور و بعد پيسسسسسس.. به خودت می گی يادم باشه با تلويزيون بعدی يه رگيوليتورَم بخرم.
***
شنبه: برق می ره..برق مياد..حالا آب می ره. تا يه ساعت پيش ديوترمو نمی شد روشن کرد و حالا آبی نيست که گرم بشه. در نتيجه تو بوگندو می مونی. تو يه بوگندوی بزرگی.
***
يکشنبه: ديروز يعنی ديشب بهم زنگ و گفت خوابمو ديده. خاله مو می گم. همون که تازگی ها -از چهار پنج سال پيش- مؤمن شده و همه اش سوره هايی که آدم رو از عذاب اخروی می ترسونن می خونه و وحشت می کنه. بعد سعی می کنه ديگران رو از اون نجات بده و خوب طبيعتاً بهشون يادآوری می کنه که اينطوری لباس نپوشن و آرايش نکنن. و اونام طبيعتاً به حرفش گوش نمی دن در نتيجه اون خيلی ناراحت می شه آخه می دونه قراره چه اتفاقی برای اينها بيفته بعد به ديگران می گه فلانی اينطوری لباس می پوشه و اونطور می کنه شايد اونها بهش بگن که اين کارا رو نکنه و محجبه بشه که بعد اون اتفاقای خطرناک در زندگی ابدی براشون نيفته.
حالا خودش قبلنا که با اون لباسهای خوشگل تو عروسيا و رستوران ها و سفر دور اروپا و سفرهای ديگه به قاره های ديگه بوده و مدرک هم هست چون عکس هم انداخته بوده چيکار می خواد بکنه فکر کنم خودش می دونه.
نمی دونم چرا بچگی هام هر وقت می رفتيم باغ وحش من بزرگترين شير و نشون می دادم و می گفتم اين خاله س. دومی بابا بود و از همه کوچيکتره مامان. شايد چون اونموقه ها مامانم مريض بود و نقش زيادی برام بازی نمی کرد و همه اش پيش خاله م بودم.
اما الان اگه بخوام تو باغ وحش نشونش بدم بايد دست بذارم رو يه جوجه تيغی که سرتاپاشو با خارهای سياه و براق پوشونده. تام می گی بيز خودشو گوله می کنه و توی خارهاش فرو می ره.
.خواب اون موقه ها رو ديده بود که منو می برد پارک بازی کنم، توی خوابش گم شده بودم، يه بارم توی پارک قبلنا گمم کرده بود
از تنهايی گله می کرد و حسابی ناراحت بود. بهش می گم يه سگ بگير، زندگيتو از اين رو به اون رو می کنه. می گه نجسه. می گم بابا ول کن اين حرفا رو! می گه از واقعيت که نمی شه فرار کرد!
می گم کتاب بخون، می گه هيچی جای آدمو نمی گيره.
ديگه بحث نمی کنم. حرفمون که تموم می شه تصميم می گيرم براش يه نامه بنويسم. می دونم دوای دردش چيه.
ما که نمی تونيم ديگرانو مجبور کنيم تنهايی ما رو پر کنن، اصلاً زندگی اين مدلی نيست. بايد خودت از درون پر و پيمون باشی و به ديگران "نياز" نداشته باشی. برای يه آدم "وحشت زده" يا "مضطرب" هم هيچ چيز تو دنيا مثل مديتيشن کار نمی کنه. می دونستم که قبول نمی کنه، اما برای کسانی که از فرط وحشت از عذاب الهی طرف هيچ چيز ديگه ای چز جانماز نمی رن هم راهی برای مديتيشن هست.
اما می ترسم بهم گير بده که مثلاً : پس تو که خودت اين چيزا رو می دونی چرا عمل نمی کنی؟ چرا فلان نمی کنی؟ چرا بهمان می کنی؟ مگه نمی دونی فلان می کنن و بهمان می کنن اون دنيا؟ و از اين حرفهای بی پايان و آخرشم دعوامون می شه.
بعضی ها خودتو به ديوار هم که بکوبی يه سانتم چونه شونو پايين نمی يارن حتی اگه کارشون اين باشه که دائم خوشونو با ميلهء داغ بسوزونن. بعد از اين همه سال اينطور که فهميدم اين مدلی داره خودش رو عذاب می ده و ديگه به اينکار عادت کرده.
برای همين چيزاست که هنوز نامه رو پست نکردم. هربار که ميخوام بذارمش تو کيفم به خودم می گم تو که می دونی فايده نداره. خودتتو تو دردسر ننداز. اما وقتی ميام پاره اش کنم خودم می گه: اگه روش اثر بذاره و از اين عذاب راحت بشه چی؟
***
دوشنبه:
بعد از بيست و چهار سال انتظار بالاخره يکی از فاميل ها خواستگاری رو معرفی کرد که می شد درباره اش جدی فکر کرد. دختر بزرگه ناخن های بلند لاک پوست پيازی زده اش رو روی زروق آلبوم کشيد و خطاب به گوشی تلفن گفت: می دونی؟ به نظر من خواستگار خيلی بهتره چون هدف از قبل معلومه. اما دوست پسر معلوم نيست آخرش چی می شه...
نامزدی شون سه ماه بيشتر طول نکشيد و با جشن متوسط الحالی رفتن خونهء خودشون.
يک روز صبح جمعه که اومده بودن برای ديدن خونهء مامان و بابای دختر، تازه داماد رفت طبقهء بالا که با بقيه سلام و احوال پرسی کنه. دختر کوچکتر بالا خواب بود، اما کم کم داشت بيدار می شد. وسط خواب و بيداری جسم درشت آدمی رو ديد که از چهار چوب در توی اتاق رو نگاه می کرد. توی خواب و بيداری يادش افتاد شب با اون شلوار لی که پاچه شو از بيخ قيچی کرده خوابيده بود، يادش افتاد تو خواب خيلی لگد می زنه و پتو رو هميشه می ندازه کنار، مخصوصاً اگه هوا زياد سرد نباشه.
***
سه شنبه:
مامانم شديداً به خواهر بزرگش رفته. فکر کنم بابام منو از سر راه ( يا سر کار) آورده چون هيچ شباهتی به اين دو خواهر ندارم، حداقل از اين نظر: مامانم از خاله م هم حرف گوش نکن تره. شما بگين. روزی يه ساعت کفش ورزشی پوشيدن از زيبايی و خانمی آدم کم می کنه؟
می گه يه کفش خيلی راحت خريدم، با اونا برم نمی شه؟
کفشه با يه بند پشت پا رو می گيره و جون می ده پات باهاش پيچ بخوره.
می گم اون خوشگل ترين هنرپيشه هاليوود هم که می بينی انقدر تو مراسم اسکار خانوم شده صبح ها می ره شلنگ تخته می ندازه اونم با کفش ورزشی واقعی.
می گه آهان.. آره منم با اين کفشا خيييييييلی راحتم.
چی بگم ديگه؟ معلومه که هيچی نمی گم. خنده ام می گيره.
***
چارشنبه:
آخر شب اومده بودم کافی نت وبلاگ انگليسيمو به روز کنم، انتظار هر چيزی رو داشتم جز يه همچين تحويلی. ابدالقادر نازنين، ممنون که اين ديوار و کلاغ سوختهء بالاشو تحويل گرفتی! تشکرات اينجانب رو بپذيريد دوست بلوچ من.
***
پنجشنبه:
هی يادم می رفت موتورمو بشورم، روی صندلی خاکيش يکی می نوشت I love you! آخرش نفهميدم کی بود، اما هر کی بود ديگه دوستم نداره. يا شايدم ديگه فيلم هندی زياد نمی بينه.
***
اِ! هفته تموم شد! وايسا! من الان گومبی با موتور خوردم زمين اين هوا! اونم سر چشم چرونی! يه آقاهه سر پيچی که من داشتم بهش می رسيدم از روبرو پيچيد، بعد چون خوشتيپ بود ديدمش، يکی ديگه ام همون موقه پيچيد که چون خوشتيپ نبود نديدمش. بعد يهو آقا اولی تموم شد و من ديدم يه ثانيهء ديگه تو باک بنزين آقا بدتيپه م. يه ترمز شديد بعدشم قيژژژژژ و پخش زمين شدم. راننده ريکشاهايی که هميشه سر کوچه وايميسن دويدن موتورمو برداشتن و منم که فقط يه کم آرنج و زانوم درد می کرد يه لحظه بعد پا شدم.. داشتم می مردم از خنده فقط فرض کن که يکی اون وسط می فهميد من درواقع چرا خوردم زمين.. يادم باشه ديگه سر پيچ هيز بازی در نيارم ...
سهشنبه، آبان ۲۴، ۱۳۸۴
پنجشنبه:
نه خير امروزم نوشتنم نمياد.. حالا که وبلاگ نويس نشد که بشم، چطوره برم سياستمدار بشم؟
سیاستمدار
(تاثیر گذار، برون گرا، آرمان گرا، متفکّر)
تو یک تیپ "سیاستمدار" هستی. قوی معاشرتی و آینده نگر. تو اراده قوی و شخصیتی برونگرا داری؛ و به همین دلیل از معاشرت با دیگران لذت می بری. همچنین تو با پشتکار زیادی که داری، همیشه به دنبال اهدافت می روی.
طرز فکر خلاقت به تو این اجازه را می دهد که با کمک استدلالهای غیر معمول و ایده های جدیدت که برای دیگران جذاب است، در بحثها و مذاکره ها برنده شوی، اما در پشت ظاهر این استدلالها و ایده های جدید ، ذهن تحلیلگری داری که هیچ وقت نتیجه نهایی را فراموش نمی کند. در حالی که بعضی ها ممکن است تو را آدم دغلی به حساب بیاورند، دوستان نزدیکت می دانند که تو شخص با استعدادی هستی که سزاوار بهترینها در زندگی است.
به هر حال، تو قطعاً دغلکار هستی!!! و این دقیقاً به خودت مربوط است که از قدرتت برای کارهای خوب استفاده می کنی و یا برای کارهای بد! اگر گیج شدی که اصلاً معنی "خوب" و "بد" چیه، میتوانی از یک "پرستار" بپرسی. ضمنا مثل "تجربه گر" تو هم تمایل طبیعی به فریب و خیانت داری.
راستش هميشه انقدر با خودم درگير بودم که نمی دونستم ممکنه واقعاً بتونم دغلکار باشم. اما فکرشو که می کنم هميشه سر معلمامو گول ماليدم. به قول همين خود شناسی، مهم اينه که برای کارهای خوب ازش استفاده کنی -در رفتن از مخمصه وقتی با يه من آرايش معاون حزب الهی مدرسه گرفته ات هم کار خوبيه ديگه-، يا وقتی به استاد آزمايشگاه شيمی نمی تونی توضيح بدی چرا مثل مست و ملنگ ها سوتی می دی چون ده ساله شيمی نخوندی و تازه اون موقع هم گزارش برای آزمايش هات هيچ وقت ننوشته بودی.
وقتی کسی رو آزار ندی و نفع خودت رو به قيمت ضرر ديگران نخوای، هيچ کاری تو دنيا نمی تونه بد باشه.

بفرمايين آناناس چاقالو.
جمعه:
ديروز برای اولين بار از يه فروشندهء دوره گرد يه کتاب خريدم که خيلی هيجان انگيزه. من عاشق مجلهء دانستنيها بودم، اين کتابه که در واقع ديکشنری تصويريه و اسمش هم همينه مثل همون دانستنيها می مونه. با کاغذ عالی و تمام کتاب هم رنگيه. به نسبت کيفتش و علاقه ای که به اين مدل اطلاعات کوتاه دارم قيمتش هم خيلی هيجان انگيز بود.
فردا اون دوستم که فکر می کرد بره بچهء گوسفند و بزه رو ناهار دعوت کردم و خيال دارم يه غذای هيجان انگيز مخصوص آدمهای شيکمو که غذاهای کمی شيرين و ترش (ملس) رو دوست دارن درست کنم و بعد از ناهار هم يه کلاس فشردهء بز شناسی برگذار کنم.
***
شنبه:
چند روزه دلم ضعف ميره يه بچهء سه چهار ساله داشته باشم هر شب براش کتاب بخونم. اين فکر وقتی به سرم اومد که تصميم گرفتم يه خانوادهء سگی تشکيل بدم، البته حالا حالا نخواهم تونست، تا وقتی که تکليف مکان زندگيم معلوم بشه و مثل حالا قاصدکی که به شاخه چسبيده و بعد معلوم نيست کجا شوت می شه نباشم.
خلاصه، داشتم می گفتم که بعد از اين تصميم برای تشکيل خونوادهء سگی، فکر بچه داشتن و کتاب خوندن باهاش و بازی کردن و جواب دادن به اولين سوالهاش دلم رو می چلوند. بعد اين فکرها اومد سراغم: اگه بزرگ بشه و بره از اين رقاص ها بشه که با ميله می رقصن چی؟ يا استريپر؟ يا بدتر؟ مثل اينهايی که ضد خونواده شون می شن (مثلاً اگه مامان بابا مذهبين اينا می شن ضد مذهب)، اگه بشه يه آدم سنتی و مذهبی چی؟ يا مثل اينهايی که تو زمستون لباس لختی می پوشن بدنش رو فقط برای نمايش دادن بخواد و اهميت به خودش نده، يا اصلاً معتاد بشه، چی؟
بعد گفتم ولم کن بابا من تازه دارم يه نفس راحت در زندگانی می کشم اصلاً فکر همچين بی ناموسی ای رو نکنم بهتره. بعد گفتم اما اگه خوب تربيتش کنی اگه کتابهای خوب براش بخونی، اگه با عشق و علاقه يادش بدی که خودش رو دوست داشته باشه اينطوری نمی شه. بعد گفتم اگه مثل اين مامانهايی بشم که امروز توی شوی اپرا می گفتن بچه های تين ايجرشون اورا ل صکص دارن درحاليکه اصلاً با هم دوست هم نيستن چی؟ من دق نمی کنم؟ اصلاً اگه هم از اين کارا کنه هم معتاد بشه چی؟
همينه ديگه، پنجاه سی بيست سال پيش چقدر گنده بود اگه کسی دوست پسر يا دختر داشت؟ خوب تفاوت ما با نسل بعد هم همين چيزا می شه که نمی تونيم قورت بديم ديگه. اون وقت بايد چکار کرد؟ من همين الان خوب می دونم که يه آدم بالغ رو نمی شه عوض کرد، اونوقت اگه مادر يا پدر آدمی باشی که تمام کارهايی رو می کنه که تو حتی برای غريبه ها هم سختته ببينی و غصه شونو می خوری، خوب انقدر غصه می خوری تا هيچی ازت نمونه ديگه، ها؟؟
بعد گفتم ولش کن بابا می شينم خودم اون کتاب قصه ها رو می خونم بعدم يه خانوادهء سگی تشکيل می دم.
بد می گم؟
***
يکشنبه:
چرا خدا کوسه رو انداخته تو آب؟ کوسه که ماهی ها رو می خوره! خدا نيفته تو آب! صدا از کجامون مياد؟ خدا چجوری حرف می زنه؟..
پسر دوستم جديداً از اين سؤالا می کنه. اون دفه می گفت از ندا بپرس هند زلزله اومد رفت زير ميز قايم بشه؟ ..برام جالبه که يه پسربچهء چهارساله اهميت بده به اطرافش، بچه ها معمولاً تو نخ خودشون و بازی هاشون هستن، به نظرم اين بچه يه چيزی می شه. چون دوستش دارم نمی گم، واقعاً اينطور فکر می کنم. چند روز پيش هام نمی دونم تلويزيون از اين برنامه های مشاور خانواده انگار داشته نشون می داده و طبق معمول توصيه به خانمها که بدون اچازهء شوهر فلان کار و بيسار کار و نکنن و از اين حرفا، گفته يعنی چی مگه زنها آدم نيستن؟
مريم بهش گفته تو با اين سن کمت اينو مفهمی اينا نمی فهمن.
***
دوشنبه:
مامان بزرگم تعريف می کرد يه خانومی بوده تو فک و فاملاشون که شوهرش رفته بوده يک زن ديگه گرفته بوده. بعد از چند وقت شوهره مريض می شه و فوت می کنه، خانومه سر تشييع جنازه بر سر زنون و گريه کنون می گفته: اصغر آقا*! تو قبر می تونم ببينمت، اما پيش زن ديگه ای نمی تونم ببينمت.
داشتم فکر می کردم که قرن ها و قرن ها اجتماعهايی که چند همسری مرد توشون مجاز و قانونيه، احساسات چند ميليون زن رو زير پا له کردن؟ ما هم مثل مردها نمی خوايم عشقمون رو با کسی شريک بشيم، چرا قانون بايد انقدر نسبت به يک جنس بی توجه باشه و همه چيز رو برای يک طرف بخواد؟
ماماييم (مامان بزرگم) می گفت ننه واسه اينه که، تو اگه با چندتا سطل آب بريزی تو يه حوض، آخرش معلوم نمی شه آب تو حوض مال کدوم سطله، همه اش با هم قاطی می شه. زن و مردم همينه، اگه زن با چندتا مرد باشه، معلوم نمی شه بچه اش مال کيه.
مامان بزرگم با اين توضيح کاملاً قانع شده بود و با خيال راحت انگشتشو از لای صفحه های مفاتيح در مياورد و بقيهء دعاش رو می خوند، اما برای من هيچ وقت روشن نشد که اون سطل چرا بايد چندتا حوض داشته باشه؟
پ.ن:اينو می دونم که زمان صدر اسلام چون جنگ بوده و مردها کشته می شدن و زنهاشون بی سرپرست می موندن و اين لازم بوده که زنهای شهدا رو مردها تحت حمايت خودشون قرار بدن (گرچه اينم جای بحث زياد داره، مثلاً اينکه فقط در مورد زنی که شوهرش در جنگ کشته شده باشه يا فقط زمان جنگ اين قانون باشه. اومديمو چهل سال جنگ نشد. چهل سال هم يه عمره، نيست؟).
الان که کار برای زنها هم هست (البته می دونم که فقيرترين قشر تو همين ايران خودمون زنهای سرپرست و تک والد هستن) اين همه اوضاع خلاصه فرق کرده، بازم همين قانون؟؟؟ نه.. قطعاً ديگه اين توضيح قانع کننده نيست. اما خوب فعلاً که زوريه و زور زورکی همينه که هست.
کنم؟؟
*شايدم اکبر آقا
***
سه شنبه:
اين غذای مراتی خيلی ساده است انقدر که جرأت نمی کنم بنويسم نيست که غذاهای ايرانی خيلی مفصل و دنگ و فنگيه و هزارتا چيز هميشه با هم تو يک غذا هستن اين ممکنه به نظر مسخره بياد اما به عنوان يه شام سالم و کم کالری خيلی عاليه. در ضمن انقدر امشب بهم مزه داد که تصميم گرفتم به شما هم ياد بدم.اسمش هست باميه ماسالا.
موادش هم باميه، يه دونه گوجه فرنگی و يک فلفل و کمی زرد چوبه و نمک هست، و دو قاشق روغن زيتون (هندی ها با روغن جامد درست می کنن).
باميه ها رو بشوريد و بگذاريد تو سبد آبش بره. بعد سر و دمش رو بزنيد و به قطعات تقسيم کنيد طوريکه هر قطعه به اندازهء يه بند انگشت باشه تقريباً. اگر هنوز کمی آب داره همينطوری بدون روغن بندازيد توی ماهيتابه و بگذاريد چند دقيقه با شعلهء متوسط تفت بخوره. بعد که داشت آبش تموم می شد روغن رو اضافه کنيد و بگذاريد چند دقيقهء ديگه هم روی آتش باشه.
گوجه رو به اضافهء فلفل (از اين قلقل سبز تندا) به اضافهء نمک و زردچوبه بريزيد تو ميکسر و دکمه آخری رو بزنيد تا يک سس تقريباً يک نواخت درست بشه. اين رو به باميه اضافه کنيد و چند دقيقه با در باز بگذاريد روی آتش باشه.
وقتی آب گوجه فرنگی تقريباً تموم شد در ماهيتابه رو بگذاريد و شعله رو کم کنيد.
توجه: به هيچ وجه آب به اين ترکيب اضافه نکنيد وگرنه باميه ها ليز و لزج می شن.
حدوداً سه تا پنج دقيقه بعد غذاتون حاضره. اگر بخواهيد می تونيد بهش پنير اضافه کنيد -که انگار تو ايران بهش می گن پنير هلندی و عکسشو يه بار گذاشته بودم تو وبلاگ- بهش اضافه کنيد در اين صورت چند دقيقهء ديگه هم زمان می بره تا پنيرها هم نرم بشن. اگه بيشتر بپزه پنير لاستيکی می شه.
باميه ماسالا به عنوان يه غذای فرعی، مثلاٌ برای پای خوراک مرغ هم مناسبه.
***
چارشنبه: دارم به اين فکر می کنم که وبلاگ نوشتن رو فصلی اش کنم. يه دليلش اينه که سوژهء عکس هر دفعه کمتر گيرم مياد، و ديگه بدون عکس وبلاگ نوشتن بهم مزه نمی ده. شايد هر دفعه يه دونه عکس بذارم، شايدم همون وبلاگ نوشتنمو فصلی کنم.
اينم چندتا عکس که رفته بودم مرکز شهر خريد گرفتم؛ چرخی که رنگ های رنگولی برای ديوالی می فروخت و پودرهای رنگی رو به شکل کله قند در آورده بود. نمی دونم چکار کرده که پودر فرو نمی ريزه. لابد آب بهش زده.
راستی! در مورد عکس اول، کار من نبود ها!
نه خير امروزم نوشتنم نمياد.. حالا که وبلاگ نويس نشد که بشم، چطوره برم سياستمدار بشم؟
سیاستمدار
(تاثیر گذار، برون گرا، آرمان گرا، متفکّر)
تو یک تیپ "سیاستمدار" هستی. قوی معاشرتی و آینده نگر. تو اراده قوی و شخصیتی برونگرا داری؛ و به همین دلیل از معاشرت با دیگران لذت می بری. همچنین تو با پشتکار زیادی که داری، همیشه به دنبال اهدافت می روی.
طرز فکر خلاقت به تو این اجازه را می دهد که با کمک استدلالهای غیر معمول و ایده های جدیدت که برای دیگران جذاب است، در بحثها و مذاکره ها برنده شوی، اما در پشت ظاهر این استدلالها و ایده های جدید ، ذهن تحلیلگری داری که هیچ وقت نتیجه نهایی را فراموش نمی کند. در حالی که بعضی ها ممکن است تو را آدم دغلی به حساب بیاورند، دوستان نزدیکت می دانند که تو شخص با استعدادی هستی که سزاوار بهترینها در زندگی است.
به هر حال، تو قطعاً دغلکار هستی!!! و این دقیقاً به خودت مربوط است که از قدرتت برای کارهای خوب استفاده می کنی و یا برای کارهای بد! اگر گیج شدی که اصلاً معنی "خوب" و "بد" چیه، میتوانی از یک "پرستار" بپرسی. ضمنا مثل "تجربه گر" تو هم تمایل طبیعی به فریب و خیانت داری.
راستش هميشه انقدر با خودم درگير بودم که نمی دونستم ممکنه واقعاً بتونم دغلکار باشم. اما فکرشو که می کنم هميشه سر معلمامو گول ماليدم. به قول همين خود شناسی، مهم اينه که برای کارهای خوب ازش استفاده کنی -در رفتن از مخمصه وقتی با يه من آرايش معاون حزب الهی مدرسه گرفته ات هم کار خوبيه ديگه-، يا وقتی به استاد آزمايشگاه شيمی نمی تونی توضيح بدی چرا مثل مست و ملنگ ها سوتی می دی چون ده ساله شيمی نخوندی و تازه اون موقع هم گزارش برای آزمايش هات هيچ وقت ننوشته بودی.
وقتی کسی رو آزار ندی و نفع خودت رو به قيمت ضرر ديگران نخوای، هيچ کاری تو دنيا نمی تونه بد باشه.
بفرمايين آناناس چاقالو.
جمعه:
ديروز برای اولين بار از يه فروشندهء دوره گرد يه کتاب خريدم که خيلی هيجان انگيزه. من عاشق مجلهء دانستنيها بودم، اين کتابه که در واقع ديکشنری تصويريه و اسمش هم همينه مثل همون دانستنيها می مونه. با کاغذ عالی و تمام کتاب هم رنگيه. به نسبت کيفتش و علاقه ای که به اين مدل اطلاعات کوتاه دارم قيمتش هم خيلی هيجان انگيز بود.
فردا اون دوستم که فکر می کرد بره بچهء گوسفند و بزه رو ناهار دعوت کردم و خيال دارم يه غذای هيجان انگيز مخصوص آدمهای شيکمو که غذاهای کمی شيرين و ترش (ملس) رو دوست دارن درست کنم و بعد از ناهار هم يه کلاس فشردهء بز شناسی برگذار کنم.
***
شنبه:
چند روزه دلم ضعف ميره يه بچهء سه چهار ساله داشته باشم هر شب براش کتاب بخونم. اين فکر وقتی به سرم اومد که تصميم گرفتم يه خانوادهء سگی تشکيل بدم، البته حالا حالا نخواهم تونست، تا وقتی که تکليف مکان زندگيم معلوم بشه و مثل حالا قاصدکی که به شاخه چسبيده و بعد معلوم نيست کجا شوت می شه نباشم.
خلاصه، داشتم می گفتم که بعد از اين تصميم برای تشکيل خونوادهء سگی، فکر بچه داشتن و کتاب خوندن باهاش و بازی کردن و جواب دادن به اولين سوالهاش دلم رو می چلوند. بعد اين فکرها اومد سراغم: اگه بزرگ بشه و بره از اين رقاص ها بشه که با ميله می رقصن چی؟ يا استريپر؟ يا بدتر؟ مثل اينهايی که ضد خونواده شون می شن (مثلاً اگه مامان بابا مذهبين اينا می شن ضد مذهب)، اگه بشه يه آدم سنتی و مذهبی چی؟ يا مثل اينهايی که تو زمستون لباس لختی می پوشن بدنش رو فقط برای نمايش دادن بخواد و اهميت به خودش نده، يا اصلاً معتاد بشه، چی؟
بعد گفتم ولم کن بابا من تازه دارم يه نفس راحت در زندگانی می کشم اصلاً فکر همچين بی ناموسی ای رو نکنم بهتره. بعد گفتم اما اگه خوب تربيتش کنی اگه کتابهای خوب براش بخونی، اگه با عشق و علاقه يادش بدی که خودش رو دوست داشته باشه اينطوری نمی شه. بعد گفتم اگه مثل اين مامانهايی بشم که امروز توی شوی اپرا می گفتن بچه های تين ايجرشون اورا ل صکص دارن درحاليکه اصلاً با هم دوست هم نيستن چی؟ من دق نمی کنم؟ اصلاً اگه هم از اين کارا کنه هم معتاد بشه چی؟
همينه ديگه، پنجاه سی بيست سال پيش چقدر گنده بود اگه کسی دوست پسر يا دختر داشت؟ خوب تفاوت ما با نسل بعد هم همين چيزا می شه که نمی تونيم قورت بديم ديگه. اون وقت بايد چکار کرد؟ من همين الان خوب می دونم که يه آدم بالغ رو نمی شه عوض کرد، اونوقت اگه مادر يا پدر آدمی باشی که تمام کارهايی رو می کنه که تو حتی برای غريبه ها هم سختته ببينی و غصه شونو می خوری، خوب انقدر غصه می خوری تا هيچی ازت نمونه ديگه، ها؟؟
بعد گفتم ولش کن بابا می شينم خودم اون کتاب قصه ها رو می خونم بعدم يه خانوادهء سگی تشکيل می دم.
بد می گم؟
***
يکشنبه:
چرا خدا کوسه رو انداخته تو آب؟ کوسه که ماهی ها رو می خوره! خدا نيفته تو آب! صدا از کجامون مياد؟ خدا چجوری حرف می زنه؟..
پسر دوستم جديداً از اين سؤالا می کنه. اون دفه می گفت از ندا بپرس هند زلزله اومد رفت زير ميز قايم بشه؟ ..برام جالبه که يه پسربچهء چهارساله اهميت بده به اطرافش، بچه ها معمولاً تو نخ خودشون و بازی هاشون هستن، به نظرم اين بچه يه چيزی می شه. چون دوستش دارم نمی گم، واقعاً اينطور فکر می کنم. چند روز پيش هام نمی دونم تلويزيون از اين برنامه های مشاور خانواده انگار داشته نشون می داده و طبق معمول توصيه به خانمها که بدون اچازهء شوهر فلان کار و بيسار کار و نکنن و از اين حرفا، گفته يعنی چی مگه زنها آدم نيستن؟
مريم بهش گفته تو با اين سن کمت اينو مفهمی اينا نمی فهمن.
***
دوشنبه:
مامان بزرگم تعريف می کرد يه خانومی بوده تو فک و فاملاشون که شوهرش رفته بوده يک زن ديگه گرفته بوده. بعد از چند وقت شوهره مريض می شه و فوت می کنه، خانومه سر تشييع جنازه بر سر زنون و گريه کنون می گفته: اصغر آقا*! تو قبر می تونم ببينمت، اما پيش زن ديگه ای نمی تونم ببينمت.
داشتم فکر می کردم که قرن ها و قرن ها اجتماعهايی که چند همسری مرد توشون مجاز و قانونيه، احساسات چند ميليون زن رو زير پا له کردن؟ ما هم مثل مردها نمی خوايم عشقمون رو با کسی شريک بشيم، چرا قانون بايد انقدر نسبت به يک جنس بی توجه باشه و همه چيز رو برای يک طرف بخواد؟
ماماييم (مامان بزرگم) می گفت ننه واسه اينه که، تو اگه با چندتا سطل آب بريزی تو يه حوض، آخرش معلوم نمی شه آب تو حوض مال کدوم سطله، همه اش با هم قاطی می شه. زن و مردم همينه، اگه زن با چندتا مرد باشه، معلوم نمی شه بچه اش مال کيه.
مامان بزرگم با اين توضيح کاملاً قانع شده بود و با خيال راحت انگشتشو از لای صفحه های مفاتيح در مياورد و بقيهء دعاش رو می خوند، اما برای من هيچ وقت روشن نشد که اون سطل چرا بايد چندتا حوض داشته باشه؟
پ.ن:اينو می دونم که زمان صدر اسلام چون جنگ بوده و مردها کشته می شدن و زنهاشون بی سرپرست می موندن و اين لازم بوده که زنهای شهدا رو مردها تحت حمايت خودشون قرار بدن (گرچه اينم جای بحث زياد داره، مثلاً اينکه فقط در مورد زنی که شوهرش در جنگ کشته شده باشه يا فقط زمان جنگ اين قانون باشه. اومديمو چهل سال جنگ نشد. چهل سال هم يه عمره، نيست؟).
الان که کار برای زنها هم هست (البته می دونم که فقيرترين قشر تو همين ايران خودمون زنهای سرپرست و تک والد هستن) اين همه اوضاع خلاصه فرق کرده، بازم همين قانون؟؟؟ نه.. قطعاً ديگه اين توضيح قانع کننده نيست. اما خوب فعلاً که زوريه و زور زورکی همينه که هست.
کنم؟؟
*شايدم اکبر آقا
***
سه شنبه:
اين غذای مراتی خيلی ساده است انقدر که جرأت نمی کنم بنويسم نيست که غذاهای ايرانی خيلی مفصل و دنگ و فنگيه و هزارتا چيز هميشه با هم تو يک غذا هستن اين ممکنه به نظر مسخره بياد اما به عنوان يه شام سالم و کم کالری خيلی عاليه. در ضمن انقدر امشب بهم مزه داد که تصميم گرفتم به شما هم ياد بدم.اسمش هست باميه ماسالا.
موادش هم باميه، يه دونه گوجه فرنگی و يک فلفل و کمی زرد چوبه و نمک هست، و دو قاشق روغن زيتون (هندی ها با روغن جامد درست می کنن).
باميه ها رو بشوريد و بگذاريد تو سبد آبش بره. بعد سر و دمش رو بزنيد و به قطعات تقسيم کنيد طوريکه هر قطعه به اندازهء يه بند انگشت باشه تقريباً. اگر هنوز کمی آب داره همينطوری بدون روغن بندازيد توی ماهيتابه و بگذاريد چند دقيقه با شعلهء متوسط تفت بخوره. بعد که داشت آبش تموم می شد روغن رو اضافه کنيد و بگذاريد چند دقيقهء ديگه هم روی آتش باشه.
گوجه رو به اضافهء فلفل (از اين قلقل سبز تندا) به اضافهء نمک و زردچوبه بريزيد تو ميکسر و دکمه آخری رو بزنيد تا يک سس تقريباً يک نواخت درست بشه. اين رو به باميه اضافه کنيد و چند دقيقه با در باز بگذاريد روی آتش باشه.
وقتی آب گوجه فرنگی تقريباً تموم شد در ماهيتابه رو بگذاريد و شعله رو کم کنيد.
توجه: به هيچ وجه آب به اين ترکيب اضافه نکنيد وگرنه باميه ها ليز و لزج می شن.
حدوداً سه تا پنج دقيقه بعد غذاتون حاضره. اگر بخواهيد می تونيد بهش پنير اضافه کنيد -که انگار تو ايران بهش می گن پنير هلندی و عکسشو يه بار گذاشته بودم تو وبلاگ- بهش اضافه کنيد در اين صورت چند دقيقهء ديگه هم زمان می بره تا پنيرها هم نرم بشن. اگه بيشتر بپزه پنير لاستيکی می شه.
باميه ماسالا به عنوان يه غذای فرعی، مثلاٌ برای پای خوراک مرغ هم مناسبه.
***
چارشنبه: دارم به اين فکر می کنم که وبلاگ نوشتن رو فصلی اش کنم. يه دليلش اينه که سوژهء عکس هر دفعه کمتر گيرم مياد، و ديگه بدون عکس وبلاگ نوشتن بهم مزه نمی ده. شايد هر دفعه يه دونه عکس بذارم، شايدم همون وبلاگ نوشتنمو فصلی کنم.
اينم چندتا عکس که رفته بودم مرکز شهر خريد گرفتم؛ چرخی که رنگ های رنگولی برای ديوالی می فروخت و پودرهای رنگی رو به شکل کله قند در آورده بود. نمی دونم چکار کرده که پودر فرو نمی ريزه. لابد آب بهش زده.
راستی! در مورد عکس اول، کار من نبود ها!
چهارشنبه، آبان ۱۱، ۱۳۸۴
دوشنبه:
داستان اتوبوسی که برای رزا پارکس دردسر درست کرده بود رو امروز شنيدم، اينکه حاضر نشده جای خودش رو به مردی سفيد پوست بده و به همين خاطر دستگير و زندانی شده. زمانی که نيم قرنی از آزادی برده ها می گذشته. چند قرن ديگه بايد بگذره تا نژاد و رنگ پوست علت محنت کشيدن نباشه؟
علم می گه تا پنجاه هزار سال آينده عملاً تمام نژادهای امروز با هم قاطی شدن پس ديگه تفاوت رنگ پوست و مو معنايی نداره. انسان اين زمان اگر مويی به سر داشته باشه به رنگ طلائی نخواهد بود، و پوست روشنی هم نخواهد داشت (و يه سری چيزهای ديگه مثل انگشت کوچيکهء دست و پا). طبعاً تبعيض نژادی هم معنی نخواهد داشت.
اما ما آدمها با اين همه اهن و تلپ همين الان يعنی نمی تونيم اين حقيقت رو درک کنيم که زندگی موهبتيه که خيلی شانسی به ما داده شده، و به همه مون به يک اندازه تصادفی؟ نمی تونيم قبول کنيم که به خاطر هيچ چيز از اين زمين طلبکار نيستيم؟ که بايد قدردان تر از اين حرفها باشيم؟
***
سه شنبه:
از تام کروز خيلی خوشم اومد. وقتی اپرا در مورد پسرش و اينکه نژادش متفاوته سوال کرد، گفت چه فرقی می کنه؟ همه مون با هم داريم رو اين زمين زندگی می کنيم ديگه! هان؟ چه فرقی می کنه؟ پسرمه، عاشقشم!
***
چارشنبه:
راهنمای ضايع بازی: دائم از فول فيل بودن زندگی عاطفی تون بگين و بدی حسادت و بيچارگی حسود، بعد خودتون رفتارهای بچه گانه کنين. انقدر تابلو که کسانی هم که سعی می کنن آخرين کاری می کنن قضاوت ديگران باشه به اين نتيجه برسن که واقعاً چرخ خراب گاريه که بيشتر از همه صدا می ده.
***
پنجشنبه:
به اين نقاشی های دم در می گن "رنگولی" کف اتاق. که يک جور خوش آمد گويی به مهمان های بازديدهای ديوالی هست. از دو سه روز قبل از ديوالی و يکی دو عيد ديگه قبل و بعد از اين روی زمين می کشنش و يک کار زنونه هست، يه جور هنر (برای ريختن از هر انگشت خانمها) حساب می شه. امروز فکر می کنم روز اصلی عيد ديوالی بود (يکم نوامبر) انقدر همه جا مردم گفتن هپی ديوالی که جو منو گرفت و رفتم خريد عيد کردم. خريدهااااااااااا! از کفش جات سه جفت صندل گرفتم که يکی اش از اين سنتی هاست خيلی خوشگله تو فيلما بايد ديده باشين، اونايی که نوکش تيزه و بر گشته رو به بالا.
***
جمعه:
سال هفتاد و سه تو کاروان اسکی با يک دختر کرد آشنا شدم که بعد تو صحبتهاش گفت از راه تن فروشی زندگی می کنه. تو رفتار و گفتار کاملاً آدم حسابی بود و معلوم بود اصلاً سطحی نيست. يه دختر باهوش که توی زادگاه خودش زير يوق مردسالاری نرفته بود اما جای ديگه قربانی شده بود. هفده سالگی از خونه و شهرش و از ازدواجی اجباری که براش تدارک ديده بودن فرار کرده بود و اومده بود تهران، و يک روز توی پارکی توسط زنی که الان زير نظر اون "کار" می کرد "کشف" شده بود.
وقتی اينارو فهميدم که شماره تلفنمو بهش داده بودم و فرداش از طرف رئيسش که شديداً به خاطر اينکار مؤاخذه اش کرده بود غير مسقتيم تهديد شدم و خلاصه تجربهء ترسناکی بود. اگه به خودم بود خونه رو عوض می کردم جدی می گم.. البته آدرسمو نداشتن اما من ترسيده بودم پيدام کنن و از ترس لو رفتن تهديد مهديد (پهديد- شهديد- فهديد-.. بفرما همينجوری اسم می سازن ديگه.. پهديد و مهديد اسم دخترونه، شهديد و فهديد پسرونه) ام کنن و از اين کارا که آدم بدا میکنن. اينطور که فهميدم گروهی بودن که مواد مخدر هم خريد و فروش می کردن.
هميشه هر وقت يادش می افتم دلم می سوزه. چقدر پتانسيل های باارزش مثل اين که بی رحمانه از بين می رن. دخترهايی که از خونه فرار می کنن به نظر من هوش و خلاقيت سرشاری دارن که بهشون اجازه نمی ده رکود و دربند بودن رو قبول کنن..ولی در عمل شاهپرک هايی هستن که به هوای رهايی و روشنايی می زنن بيرون، اما خيلی زود می سوزن و تموم می شن.
***
روز اشتباهی:
بعضی روزا من اگه به خواب زمستونی برم و بيدار نشم بيشتر به نفعم می شه. امروز موقع پياده روی صبح به يه فروشندهء دوره گرد برخوردم، که صندلی های حصيری می فروخت. گفتم قيمت کنم چون قصد داشتم بگيرم اما هی از ترس اسباب کشی پراساس و سخت بيخيال می شدم. قيمتش انقدر خوب بود که بتونه وسوسه ام کنه. برگشتم کيفم رو برداشتم و رفتم سراغ فروشنده. يه کم هم چونه زدم البته قصدشو نداشتم همينجوری اينجا عادتم شده. تخفيف خوبی هم داد منم دوتا صندلی و يه مينی که می شد به جای ميز استفاده کرد برداشتم و با ذوق اومدم خونه.
برای چيدن اينا دکور رو به کلی بايد تغيير می دادم که خوب منجر به يه تميز کاری کلی شد. هفتهء پيش خونه رو از يک گرد يکماهه تميز کرده بودم اما هيچ چيز مثل جابه جايی اساس تو تميزی کمک نمی کنه. صندلی ها رو بالاخره جوری چيدم که هم جلوی راه رو نگيره و هم بهترين استفاده رو بشه ازش کرد. ناهارم رو روبروی تلويزيون و روی يکی از صندلی ها خوردم. بعد رفتم بيرون که يکی از صندل هايی که ديروز گرفته بودم (صندلی نه ها) و ناراحت بود عوض کنم. اون صندل ای که پسنديدم لنگه اش رو مغازه دار هر چی گشت پيدا نکرد و اونهايی هم که جفت بودند يا کوچيک بودن يا بزرگ. شمارهء پای من فقط يه لنگه اش گم شده بود، همون يکی فقط تو اون مغازهء دو طبقه ای!
يه دونه ديگه که زياد هم به دلم نچسبيد برداشتم و اومدم خونه. بار و بنديل رو گذاشتم زمين و رفتم کافی نت.
وقتی برگشتم، جيغم رفت هوا، صندلی هايی که خريده بودم در واقع کلونی سوسک بود... سلام بله خودمم همون که کابوسش سوسکه. از تصور اينکه رو اينا ناهار خورم چنان در حالت چندش بودم که تمام بدنم منقبض بود تا دو ساعت. با نوک انگشت انداختمشون بيرون و افتادم به جون سوسکهايی که با تاريکی شب بيدار شده بودن و از صندلی اومده بودن پايين برن سر کار.
وقتی از اين کار خلاص شدم و حالت چندش هم تخفيف پيدا کرد، گفتم صندل ها رو يه بار ديگه امتخان کنم. من عادتمه کفش که می خرم دو ساعتی تو خونه اول می پوشمش. وقتی پوشيدم، اول فکر کردم اشتباهی يه شماره کوچيک بهم داده. بعد ديدم نه، يه شماره بزرگ داده.. اما بعد.... ديدم يه شماره رو کوچيک داده يه شماره بزرگ.. لنگهء راست يه شماره از پام کوچيکتره و لنگهء چپ يه شماره بزرگتر.
خوب حالا شما بگين. امروز اصلاً از خونه نميرفتم يا برای احتياط اصلاً از رختخواب بيرون نمی اومدم بهتر نبود؟
***
يکشنبه:
کامپيوترم دچار يک ويروس جدی شده. پيامی که مياد بالا بعد از روشن شدنش اينو می گه، جدی بودن ويروس رو. پاشم برم ببينم چکارش می شه کرد...
داستان اتوبوسی که برای رزا پارکس دردسر درست کرده بود رو امروز شنيدم، اينکه حاضر نشده جای خودش رو به مردی سفيد پوست بده و به همين خاطر دستگير و زندانی شده. زمانی که نيم قرنی از آزادی برده ها می گذشته. چند قرن ديگه بايد بگذره تا نژاد و رنگ پوست علت محنت کشيدن نباشه؟
علم می گه تا پنجاه هزار سال آينده عملاً تمام نژادهای امروز با هم قاطی شدن پس ديگه تفاوت رنگ پوست و مو معنايی نداره. انسان اين زمان اگر مويی به سر داشته باشه به رنگ طلائی نخواهد بود، و پوست روشنی هم نخواهد داشت (و يه سری چيزهای ديگه مثل انگشت کوچيکهء دست و پا). طبعاً تبعيض نژادی هم معنی نخواهد داشت.
اما ما آدمها با اين همه اهن و تلپ همين الان يعنی نمی تونيم اين حقيقت رو درک کنيم که زندگی موهبتيه که خيلی شانسی به ما داده شده، و به همه مون به يک اندازه تصادفی؟ نمی تونيم قبول کنيم که به خاطر هيچ چيز از اين زمين طلبکار نيستيم؟ که بايد قدردان تر از اين حرفها باشيم؟
***
سه شنبه:
از تام کروز خيلی خوشم اومد. وقتی اپرا در مورد پسرش و اينکه نژادش متفاوته سوال کرد، گفت چه فرقی می کنه؟ همه مون با هم داريم رو اين زمين زندگی می کنيم ديگه! هان؟ چه فرقی می کنه؟ پسرمه، عاشقشم!
***
چارشنبه:
راهنمای ضايع بازی: دائم از فول فيل بودن زندگی عاطفی تون بگين و بدی حسادت و بيچارگی حسود، بعد خودتون رفتارهای بچه گانه کنين. انقدر تابلو که کسانی هم که سعی می کنن آخرين کاری می کنن قضاوت ديگران باشه به اين نتيجه برسن که واقعاً چرخ خراب گاريه که بيشتر از همه صدا می ده.
***
پنجشنبه:
به اين نقاشی های دم در می گن "رنگولی" کف اتاق. که يک جور خوش آمد گويی به مهمان های بازديدهای ديوالی هست. از دو سه روز قبل از ديوالی و يکی دو عيد ديگه قبل و بعد از اين روی زمين می کشنش و يک کار زنونه هست، يه جور هنر (برای ريختن از هر انگشت خانمها) حساب می شه. امروز فکر می کنم روز اصلی عيد ديوالی بود (يکم نوامبر) انقدر همه جا مردم گفتن هپی ديوالی که جو منو گرفت و رفتم خريد عيد کردم. خريدهااااااااااا! از کفش جات سه جفت صندل گرفتم که يکی اش از اين سنتی هاست خيلی خوشگله تو فيلما بايد ديده باشين، اونايی که نوکش تيزه و بر گشته رو به بالا.
***
جمعه:
سال هفتاد و سه تو کاروان اسکی با يک دختر کرد آشنا شدم که بعد تو صحبتهاش گفت از راه تن فروشی زندگی می کنه. تو رفتار و گفتار کاملاً آدم حسابی بود و معلوم بود اصلاً سطحی نيست. يه دختر باهوش که توی زادگاه خودش زير يوق مردسالاری نرفته بود اما جای ديگه قربانی شده بود. هفده سالگی از خونه و شهرش و از ازدواجی اجباری که براش تدارک ديده بودن فرار کرده بود و اومده بود تهران، و يک روز توی پارکی توسط زنی که الان زير نظر اون "کار" می کرد "کشف" شده بود.
وقتی اينارو فهميدم که شماره تلفنمو بهش داده بودم و فرداش از طرف رئيسش که شديداً به خاطر اينکار مؤاخذه اش کرده بود غير مسقتيم تهديد شدم و خلاصه تجربهء ترسناکی بود. اگه به خودم بود خونه رو عوض می کردم جدی می گم.. البته آدرسمو نداشتن اما من ترسيده بودم پيدام کنن و از ترس لو رفتن تهديد مهديد (پهديد- شهديد- فهديد-.. بفرما همينجوری اسم می سازن ديگه.. پهديد و مهديد اسم دخترونه، شهديد و فهديد پسرونه) ام کنن و از اين کارا که آدم بدا میکنن. اينطور که فهميدم گروهی بودن که مواد مخدر هم خريد و فروش می کردن.
هميشه هر وقت يادش می افتم دلم می سوزه. چقدر پتانسيل های باارزش مثل اين که بی رحمانه از بين می رن. دخترهايی که از خونه فرار می کنن به نظر من هوش و خلاقيت سرشاری دارن که بهشون اجازه نمی ده رکود و دربند بودن رو قبول کنن..ولی در عمل شاهپرک هايی هستن که به هوای رهايی و روشنايی می زنن بيرون، اما خيلی زود می سوزن و تموم می شن.
***
روز اشتباهی:
بعضی روزا من اگه به خواب زمستونی برم و بيدار نشم بيشتر به نفعم می شه. امروز موقع پياده روی صبح به يه فروشندهء دوره گرد برخوردم، که صندلی های حصيری می فروخت. گفتم قيمت کنم چون قصد داشتم بگيرم اما هی از ترس اسباب کشی پراساس و سخت بيخيال می شدم. قيمتش انقدر خوب بود که بتونه وسوسه ام کنه. برگشتم کيفم رو برداشتم و رفتم سراغ فروشنده. يه کم هم چونه زدم البته قصدشو نداشتم همينجوری اينجا عادتم شده. تخفيف خوبی هم داد منم دوتا صندلی و يه مينی که می شد به جای ميز استفاده کرد برداشتم و با ذوق اومدم خونه.
برای چيدن اينا دکور رو به کلی بايد تغيير می دادم که خوب منجر به يه تميز کاری کلی شد. هفتهء پيش خونه رو از يک گرد يکماهه تميز کرده بودم اما هيچ چيز مثل جابه جايی اساس تو تميزی کمک نمی کنه. صندلی ها رو بالاخره جوری چيدم که هم جلوی راه رو نگيره و هم بهترين استفاده رو بشه ازش کرد. ناهارم رو روبروی تلويزيون و روی يکی از صندلی ها خوردم. بعد رفتم بيرون که يکی از صندل هايی که ديروز گرفته بودم (صندلی نه ها) و ناراحت بود عوض کنم. اون صندل ای که پسنديدم لنگه اش رو مغازه دار هر چی گشت پيدا نکرد و اونهايی هم که جفت بودند يا کوچيک بودن يا بزرگ. شمارهء پای من فقط يه لنگه اش گم شده بود، همون يکی فقط تو اون مغازهء دو طبقه ای!
يه دونه ديگه که زياد هم به دلم نچسبيد برداشتم و اومدم خونه. بار و بنديل رو گذاشتم زمين و رفتم کافی نت.
وقتی برگشتم، جيغم رفت هوا، صندلی هايی که خريده بودم در واقع کلونی سوسک بود... سلام بله خودمم همون که کابوسش سوسکه. از تصور اينکه رو اينا ناهار خورم چنان در حالت چندش بودم که تمام بدنم منقبض بود تا دو ساعت. با نوک انگشت انداختمشون بيرون و افتادم به جون سوسکهايی که با تاريکی شب بيدار شده بودن و از صندلی اومده بودن پايين برن سر کار.
وقتی از اين کار خلاص شدم و حالت چندش هم تخفيف پيدا کرد، گفتم صندل ها رو يه بار ديگه امتخان کنم. من عادتمه کفش که می خرم دو ساعتی تو خونه اول می پوشمش. وقتی پوشيدم، اول فکر کردم اشتباهی يه شماره کوچيک بهم داده. بعد ديدم نه، يه شماره بزرگ داده.. اما بعد.... ديدم يه شماره رو کوچيک داده يه شماره بزرگ.. لنگهء راست يه شماره از پام کوچيکتره و لنگهء چپ يه شماره بزرگتر.
خوب حالا شما بگين. امروز اصلاً از خونه نميرفتم يا برای احتياط اصلاً از رختخواب بيرون نمی اومدم بهتر نبود؟
***
يکشنبه:
کامپيوترم دچار يک ويروس جدی شده. پيامی که مياد بالا بعد از روشن شدنش اينو می گه، جدی بودن ويروس رو. پاشم برم ببينم چکارش می شه کرد...
جمعه، آبان ۰۶، ۱۳۸۴
تعطيلات ديوالی را چگونه گذرانديد:
ما در تعطيلات ديوالی نشستيم سر تشت رخت چرکای يه ماه مونده مونو شستيم و سپس يه تاقار آلوگبی پختيم.
دوشنبه:
يه چيز آزاردهندهء اينجا گداهايی هستن که انگشت توی پک و پهلوت فرو می کنن که يالا پول بده. می دونم اينکه خونه نداشته باشی يا به هر حال فقير باشی ناراحت کننده اس و آدم ممکنه نسبت به کسانی که اين وضع رو ندارن احساس خشم بکننه اما مگه تقصير ديگرانه؟ هزارتا زن ديدم اينجا از روی احتياج حتی کار ساختمانی می کنن با همون ساری ها تو گرما و سرما تشت پر از سنگ بلند می کنن آجر پرت می کنن و ديوار می چينن. خوب تو هم برو کار کن که تلافی شو سر من در نياری و به شکل يه کيسه پول نبينيم که بايد با انگشت گره شو باز کرد. تصميم گرفتم ايندفه هر کی اينکارو کرد انگشتشو بگيرم بپيچونم حالش جا بياد.
***
سه شنبه:
"آلوگبی" يه غذای هندی خيلی ساده اما خوشمزه است که خيلی هم زود آماده می شه. آلو به هندی يعنی سيب زمينی و گبی يعنی گل کلم. موادش لازم نيست زياد دقيق باشه فقط يه کاری کنين ميزان سيب زمينی و گل کلم تقريباً برابر باشه.
مواد لازم: سيب زمينی، گل کلم (خورد شده نه زياد درشت و نه خيلی ريز)، يک پياز متوسط، گوجه فرنگی، آرد (تا يک قاشق غذا خوری) جعفری يا شمبليلهء خورد شده يه کم تا يه خورده. فلفل يا ادويهء هندی از هيچی تا يه تاقار.
پياز رو تفت بدين (اگر پياز رنده يا کرش شده باشه بهتره) هنوز پياز سفيده گل کلم ها رو اضافه کنين و بذارين خوب با هم تفتيده بشن. بعد نصف تا يک قاشق غذا خوری آرد بهش اضافه کنين يه کم بعد سيب زمينی ها رو که مکعبی بريدين اضفه کنين و يه کم که تفت خورد گوجه فرنگی رو بريزين. من برای يه دونه سيب زمينی درشت و همون قدر گل کلم يه دونه گوجه کرش -يا رنده- می کنم. اگه گوجه اش زياد باشه ترش می شه و اين غذا نبايد ترش باشه. من موقعی که می خوام گوجه رو کرش کنم ادويه رو هم می ريزم روش با نمک توی مخلوط کن. اينجوری خوب قاطی می شه.
يه خورده که همه چی با هم چرخ خورد و آب گوجه رفت که تموم شه، آب اضافه کنين نه خيلی تا جائيکه روی مواد رو بپوشونه. حدود سه ربع طول می کشه تا بپزه. دو قل مونده به آخر جعفری/شمبليله رو اضافه کنين.
دقت کنين که غذا نبايد آبکی باشه. اگه ديدين آبش زياده با در باز و شعلهء زياد بذارين آبش کار بره.
***
چارشنبه:
يه جايی خوندم که غذاهای وج خوردن احتمال سرطان پستان رو خيلی کاهش می ده. خودم خيلی احساس بهتری دارم وقتی غذاهای اين مدلی می خورم تا گوشت و مرغ. البته هفته ای دو بار رو غذاهای گوشتی می خورم. من دقت کردم ميون زنهای هندی اضافه وزن دار کمه و پی سی او تقريباً ناياب. پی سی او يه مدل کيست زائی تخمدانه (يه هفت هشت باری راجع بهش نوشتم اما اينو واسه اونايی که تازه دارن وبلاگمو می خونن می گم) که ورزش و غذاهای سبک و پرويتامين براش خيلی خوبه در عوض چاقی، غذاهای چرب و چيلی و پروتئين زياد به خصوص اگه همراه هيدروکربن مصرف بشه و همينطور استرس براش سمه.
اينه که فکر می کنم برای همه اما به خصوص برای خانم ها بهتره که بيشتر غذاهای وج بخورن. اما با وجترين شدن بچه ها مخالفم. بچه ها حتماً بايد بهشون پروتئين کافی برسه چون روی هوش و استخوان بندی و رشد اثر مسقتيم داره. اينو گفتم چون می بينم هندی ها استخوان بندی ضعيفی دارن و پير که می شن پاهاشون پرانتزی می شه. اينطور که من برداشت کردم زياد هم در هوش و ذکاوت درخشان نيستن.
پ.ن: خودآزمايی پستان رو انجام دادم اما دلم ضعف رفت و تا دو ساعت هم دست و پام شل بود. برای شمام همين قدر ناخوشاينده؟ از فکر اينکه اين معاينه رو تکرار کنم حالم بد می شه. اگه شمام همين احساس رو دارين بگين يا اگه ندارين منو راهنمايی کنين لطفاً.
پ.ن2: فرض کن من اين وسط اگه مريض پريض بشم چه خاکی بايد به سرم بريزم تنهايی؟
پ.ن3: برای کسانی که اين مدل تخمدان کيست زا دارن خيلی بهتره که از شيرينی های طبيعی مثل عسل استفاده کنن تا کيک و انواع شيرينی های قنادی.
***
پنجشنبه:
می دونم هنوز معنی نافرمانی مدنی و طرز استفاده از اون رو برای گرفتن حقمون نمی دونيم. می دونم هنوز تو مرحله ای هستيم که فکر می کنيم يه نفر بايد بياد نجاتمون بده. می دونم بعضی هامون "سطح دانش" مخالفينمون رو با غلط تايپيشون اندازه می گيريم. اين رو هم فهميدم که مردم "آدم خاکی" رو به "اصلاحات" و "سهام" و "رضاخان اسلامی" ترجيح می دن.
اما آخه تو رو خدا شمايی که رای دادين، نمی شد به يکی می دادين که حداقل بفهمه معنی حرفی که می زنه چيه؟
***
جمعه:
اولين معلم طراحيم می گفت موقع طراحی هيچوقت از پاک کن استفاده نکنين. پاک کن برا نقاش فحشه. يکی از دوستای گرافيکی سال بالايم هم اصرار داشت که طرحی که اشکال داشت رو بايد بندازی اونور يکی ديگه کار کنی. اما من به ياد ندارم هيچ وقت طرح اوليهء يه نقاشی رو تکرار کرده باشم. ممکنه يه اتود کوچيک اولش بزنم که ترکيب بندی کلی رو به دست بيارم، اما سر اشکالهای کوچيک دوباره از نو شروع نمی کنم. کی حال داره؟ انقدر آدم اول که نقاشی هنوز پا نگرفته و واسه خودش کسی نشده هول و ولا و هيجان داره که اگه بخواد از اول شروع کنه سکته می کنه (مثلاً می گما). اما هميشه ياد اون حرف پاک کن فحشه می افتم و موقع تصحيح يه کم نا خودآگاه خودمو فحش می دم و بعدش هم به روی خودم نميارم.. يه جور ديونگی بی آزار.
***
شنبه:
اينو که ديدم ياد دو سال و نيم پيش افتادم و قبل از جنگ عراق و واکنش مردم دنيا برای جلوگيری از شروعش..
بعد از طوفان کاترينا سی ان ان رو که می ديدم تنها چيزی که مردم می گفتن اين بود که الان سربازهای ما بايد اينجا می بودن و سريع از عراق خارجشون کنيد. تو اين شرايط فکر نمی کنم حالا حالا خطر حمله نظامی به ايران وجود داشته باشه چون شرايطش فراهم نيست. حملهء اتمی هم به اين الکی ها نيست که به خاطر حرف احمقانهء کسی پيش بياد. با اين وجود نگرانم و ناخودآگاه منتظر يه خبر خيلی بد.. هرچند فکر می کنم زمانش خيلی نزديک نخواهد بود.
***
يکشنبه:
هر جا که فقر حاکم هست کودکی هم هست که حقوقش زير پای بزرگترانی له بشه که سعی می کنن با سوء استفاده از او پول در بيارن. نمونهء ايرانيش مردی بود که دست پسر بچهء بی گناه خردسال رو می گذاشت زير چرخ ماشين (به قول مامانم بميرم الهی) بعد هم استفاده از خرافات مذهبی مردم که اين نظر کرده است و چيزيش نمی شه. اين هم نمونهء هنديش.
قبل از اينکه اين عکس رو بگيرم دختر بچه شديداً داشت تاب می خورد وسط طناب اما بالاخره تعادلش رو به دست آورد و به سمت ديگه رسيد. زير طناب هيچ چيزی گذاشته نشده تا در صورتی که بچه تعادلش رو از دست داد دست و پاش نشکنه و آسيب نبينه.
اين آقا هم همينطور که مشاهده می کنين منتظره تا برای به خطر انداختن جون دختر بچه از مردم جايزه بگيره.
ما در تعطيلات ديوالی نشستيم سر تشت رخت چرکای يه ماه مونده مونو شستيم و سپس يه تاقار آلوگبی پختيم.
دوشنبه:
يه چيز آزاردهندهء اينجا گداهايی هستن که انگشت توی پک و پهلوت فرو می کنن که يالا پول بده. می دونم اينکه خونه نداشته باشی يا به هر حال فقير باشی ناراحت کننده اس و آدم ممکنه نسبت به کسانی که اين وضع رو ندارن احساس خشم بکننه اما مگه تقصير ديگرانه؟ هزارتا زن ديدم اينجا از روی احتياج حتی کار ساختمانی می کنن با همون ساری ها تو گرما و سرما تشت پر از سنگ بلند می کنن آجر پرت می کنن و ديوار می چينن. خوب تو هم برو کار کن که تلافی شو سر من در نياری و به شکل يه کيسه پول نبينيم که بايد با انگشت گره شو باز کرد. تصميم گرفتم ايندفه هر کی اينکارو کرد انگشتشو بگيرم بپيچونم حالش جا بياد.
***
سه شنبه:
"آلوگبی" يه غذای هندی خيلی ساده اما خوشمزه است که خيلی هم زود آماده می شه. آلو به هندی يعنی سيب زمينی و گبی يعنی گل کلم. موادش لازم نيست زياد دقيق باشه فقط يه کاری کنين ميزان سيب زمينی و گل کلم تقريباً برابر باشه.
مواد لازم: سيب زمينی، گل کلم (خورد شده نه زياد درشت و نه خيلی ريز)، يک پياز متوسط، گوجه فرنگی، آرد (تا يک قاشق غذا خوری) جعفری يا شمبليلهء خورد شده يه کم تا يه خورده. فلفل يا ادويهء هندی از هيچی تا يه تاقار.
پياز رو تفت بدين (اگر پياز رنده يا کرش شده باشه بهتره) هنوز پياز سفيده گل کلم ها رو اضافه کنين و بذارين خوب با هم تفتيده بشن. بعد نصف تا يک قاشق غذا خوری آرد بهش اضافه کنين يه کم بعد سيب زمينی ها رو که مکعبی بريدين اضفه کنين و يه کم که تفت خورد گوجه فرنگی رو بريزين. من برای يه دونه سيب زمينی درشت و همون قدر گل کلم يه دونه گوجه کرش -يا رنده- می کنم. اگه گوجه اش زياد باشه ترش می شه و اين غذا نبايد ترش باشه. من موقعی که می خوام گوجه رو کرش کنم ادويه رو هم می ريزم روش با نمک توی مخلوط کن. اينجوری خوب قاطی می شه.
يه خورده که همه چی با هم چرخ خورد و آب گوجه رفت که تموم شه، آب اضافه کنين نه خيلی تا جائيکه روی مواد رو بپوشونه. حدود سه ربع طول می کشه تا بپزه. دو قل مونده به آخر جعفری/شمبليله رو اضافه کنين.
دقت کنين که غذا نبايد آبکی باشه. اگه ديدين آبش زياده با در باز و شعلهء زياد بذارين آبش کار بره.
***
چارشنبه:
يه جايی خوندم که غذاهای وج خوردن احتمال سرطان پستان رو خيلی کاهش می ده. خودم خيلی احساس بهتری دارم وقتی غذاهای اين مدلی می خورم تا گوشت و مرغ. البته هفته ای دو بار رو غذاهای گوشتی می خورم. من دقت کردم ميون زنهای هندی اضافه وزن دار کمه و پی سی او تقريباً ناياب. پی سی او يه مدل کيست زائی تخمدانه (يه هفت هشت باری راجع بهش نوشتم اما اينو واسه اونايی که تازه دارن وبلاگمو می خونن می گم) که ورزش و غذاهای سبک و پرويتامين براش خيلی خوبه در عوض چاقی، غذاهای چرب و چيلی و پروتئين زياد به خصوص اگه همراه هيدروکربن مصرف بشه و همينطور استرس براش سمه.
اينه که فکر می کنم برای همه اما به خصوص برای خانم ها بهتره که بيشتر غذاهای وج بخورن. اما با وجترين شدن بچه ها مخالفم. بچه ها حتماً بايد بهشون پروتئين کافی برسه چون روی هوش و استخوان بندی و رشد اثر مسقتيم داره. اينو گفتم چون می بينم هندی ها استخوان بندی ضعيفی دارن و پير که می شن پاهاشون پرانتزی می شه. اينطور که من برداشت کردم زياد هم در هوش و ذکاوت درخشان نيستن.
پ.ن: خودآزمايی پستان رو انجام دادم اما دلم ضعف رفت و تا دو ساعت هم دست و پام شل بود. برای شمام همين قدر ناخوشاينده؟ از فکر اينکه اين معاينه رو تکرار کنم حالم بد می شه. اگه شمام همين احساس رو دارين بگين يا اگه ندارين منو راهنمايی کنين لطفاً.
پ.ن2: فرض کن من اين وسط اگه مريض پريض بشم چه خاکی بايد به سرم بريزم تنهايی؟
پ.ن3: برای کسانی که اين مدل تخمدان کيست زا دارن خيلی بهتره که از شيرينی های طبيعی مثل عسل استفاده کنن تا کيک و انواع شيرينی های قنادی.
***
پنجشنبه:
می دونم هنوز معنی نافرمانی مدنی و طرز استفاده از اون رو برای گرفتن حقمون نمی دونيم. می دونم هنوز تو مرحله ای هستيم که فکر می کنيم يه نفر بايد بياد نجاتمون بده. می دونم بعضی هامون "سطح دانش" مخالفينمون رو با غلط تايپيشون اندازه می گيريم. اين رو هم فهميدم که مردم "آدم خاکی" رو به "اصلاحات" و "سهام" و "رضاخان اسلامی" ترجيح می دن.
اما آخه تو رو خدا شمايی که رای دادين، نمی شد به يکی می دادين که حداقل بفهمه معنی حرفی که می زنه چيه؟
***
جمعه:
اولين معلم طراحيم می گفت موقع طراحی هيچوقت از پاک کن استفاده نکنين. پاک کن برا نقاش فحشه. يکی از دوستای گرافيکی سال بالايم هم اصرار داشت که طرحی که اشکال داشت رو بايد بندازی اونور يکی ديگه کار کنی. اما من به ياد ندارم هيچ وقت طرح اوليهء يه نقاشی رو تکرار کرده باشم. ممکنه يه اتود کوچيک اولش بزنم که ترکيب بندی کلی رو به دست بيارم، اما سر اشکالهای کوچيک دوباره از نو شروع نمی کنم. کی حال داره؟ انقدر آدم اول که نقاشی هنوز پا نگرفته و واسه خودش کسی نشده هول و ولا و هيجان داره که اگه بخواد از اول شروع کنه سکته می کنه (مثلاً می گما). اما هميشه ياد اون حرف پاک کن فحشه می افتم و موقع تصحيح يه کم نا خودآگاه خودمو فحش می دم و بعدش هم به روی خودم نميارم.. يه جور ديونگی بی آزار.
***
شنبه:
اينو که ديدم ياد دو سال و نيم پيش افتادم و قبل از جنگ عراق و واکنش مردم دنيا برای جلوگيری از شروعش..
بعد از طوفان کاترينا سی ان ان رو که می ديدم تنها چيزی که مردم می گفتن اين بود که الان سربازهای ما بايد اينجا می بودن و سريع از عراق خارجشون کنيد. تو اين شرايط فکر نمی کنم حالا حالا خطر حمله نظامی به ايران وجود داشته باشه چون شرايطش فراهم نيست. حملهء اتمی هم به اين الکی ها نيست که به خاطر حرف احمقانهء کسی پيش بياد. با اين وجود نگرانم و ناخودآگاه منتظر يه خبر خيلی بد.. هرچند فکر می کنم زمانش خيلی نزديک نخواهد بود.
***
يکشنبه:
هر جا که فقر حاکم هست کودکی هم هست که حقوقش زير پای بزرگترانی له بشه که سعی می کنن با سوء استفاده از او پول در بيارن. نمونهء ايرانيش مردی بود که دست پسر بچهء بی گناه خردسال رو می گذاشت زير چرخ ماشين (به قول مامانم بميرم الهی) بعد هم استفاده از خرافات مذهبی مردم که اين نظر کرده است و چيزيش نمی شه. اين هم نمونهء هنديش.
قبل از اينکه اين عکس رو بگيرم دختر بچه شديداً داشت تاب می خورد وسط طناب اما بالاخره تعادلش رو به دست آورد و به سمت ديگه رسيد. زير طناب هيچ چيزی گذاشته نشده تا در صورتی که بچه تعادلش رو از دست داد دست و پاش نشکنه و آسيب نبينه.
اين آقا هم همينطور که مشاهده می کنين منتظره تا برای به خطر انداختن جون دختر بچه از مردم جايزه بگيره.
شنبه، مهر ۳۰، ۱۳۸۴
جمعه:
آخيششششششش.. امتحانای ايکبيری تموم شد و الان موسم تق و لقی کلاسها ست و بعدشم تعطیلات دیوالی که حدود بیست روزه. ازهمه مهمتر اينکه امروز بالاخره گاز گیرم اومد.. به سلامتی مردم تيره پوست خيابانشاش خالبرمياندوابروی هند که آروم و خندونن.
راستی، يه بسته از اين خال های ميان دو ابرو خريدم..نگين هم داره.
***
شنبه:
الان يه ايتالياييه تو کافی نت بود کلی خنديدم از دستش. خيلی کلافه بود از سرعت پايين اينترنت هی انگليسی و ايتاليايی قاطی غر می زد بعد يه دفعه عين اين گزارشگرهای فوتبال که صحنهء گل جام جهانی رو گزارش می کنن شيش متر از جا پريد که اووووووووووووووو دودوره توتوره موتوره خنده ام گرفته بود نگاش کردم اول فکر کردم باز داره از سرعت يواش شکايت می کنه يه کم دلدريش بدم گفتم آره امروز خيلی سرعت کمه گفت نه بالاخره ميل باکسم باز شد خيلی خوشحالم!
***
يکشنبه:
عذاب وجدان: الان سر يه کفاش کنه که می خواست کفشهای سفيد ورزشی مو واکس قهوه ای بزنه داد کشيدم که I said nehi! منم با اين هندی انگليش ميکس حرف زدنم برم جلو بوق بزنم.. آخه نمی رفت هر چی با زبون خوش می گفتم! يه بار ديگه ام چند ماه پيش با يه فروشنده ای که مبتلا به مونگوليسم بود با بی حوصلگی و ناخودآگاه بد حرف زدم، در حاليکه از صاحب کارش لجم گرفته بود که باسن مبارک رو تکون نمی داد بياد بهش کمک کنه.. سر اونم هنوز عذاب وجدان دارم.
***
دوشنبه:
وقتی با کليد در می زنه دو متر از جا می پرم چون ميزم نزديک دره و خودم غرق توی کتاب. اول می خوام محل نذارم اما فکر می کنم ممکنه پست چی باشه. وقتی ازم می پرسه همسايه روبرو کجاست دلم می خواد بهش بگم اگه به جای سيب زمينی يه کم مواد غذايی ديگه هم می خوردی الان می دونستی اين سؤال و از من نبايد بپرسی. نصفهء دوم همين جمله رو بهش می گم و بر می گردم تو.
کاش در زنگ بلبلی يا قدقدی يا بع بع داشت.. اصلاً کاش زنگ داشت. يا کاش می دونستم اگه روی در بنويسم "لطفاً با کليد در نزنيد" ديگه کسی اينکارو نمی کنه.
***
سه شنبه:
قبلنا عاشق جئولوجی بودم. هر وقت می رفتيم شمالی جايی يا تو همين سفر دور هند، هميشه ميرفتم تو بحر سنگ ها و صخره های اطراف جاده.
فسيل مسيل هام خيلی جالبن.. اما اين بخش کريستالوگرافی رو هيچ دوست ندارم. مخصوصاً که خيلی تيتروار و حفظ کردنيه. سنگ شناسی هم اشک آوره چون سنگ ها مثل جونورا نيستن که بگی بالام جان ایی الاغَه اوو کفترَه. سنگها خيلی وقتها بد جور به هم شبيه ان حتی گاهی کاملاً به شکل همديگه درميان. گاهی دگرگون می شن و بيشتر وقتها تفاوت ظاهريشون اونقدر نيست اما ترکيبات شيميايی و اسم و پروسهء درست شدنشون با هم فرق داره و اين امتحان پرکتيکال از اون سختها بود که يه عالم سنگ شبيه به هم داده بودن و از بخش کريستالو گرافی هم يه مدل کريستال که قبلاً درس نداده بودن از اونها که مال شاگرد زرنگاست. ايکبيريا.
پ.ن: سه جلسه پشت هم تکرار می کرد فسيل مال ده سال بيست سال صد سال گذشته نيست مال خيلی قبل از اونه -قبل از اين کلاس هم اينو می دونستيم- بعد سه چهار بخش آخر کتاب با اون همه اسم قلبمه سلمبه رو نرسيد درس بده. خيلی از استادهای هندی اينجورين. اولش خودشونو می کشن و زير و رو و ريزه کاری هارو هی کش می دن بعدش کتاب رو نمی رسن تموم کنن. سر زولوجی هم همينطور شد. انقدر اون بخش کرم خاکی و باکتری قبليشو کش داد که قلب و مغز قورباغه و جنينشو نتونست درس بده و انقدر هم دير سر کلاس می اومد که کلاس شيمی بعدش هر دفعه کنسل می شد و آخر سر استاد شيمی قهر کرد گذاشت رفت.
من به اين نتيجه رسيدم که اگه پونا کسی می خواد درس بخونه همون دانشگاه اصلی بخونه بهتره اونجا مثل اينکه منظم تره.
***
چارشنبه:
مهتاب تنها دوستم بود که ساعتها مدلم می شد.. هر حالتی که می خواستم بدون اينکه غر بزنه يا خسته بشه به خودش می گرفت، با هر پوششی يا حتی بدون لباس. تنها کسی بود که به خاطر زيادی مؤدب بودن ازش حرصم می گرفت.. اما اگه می دونستم انقدر زود می ره...
کاش فرصت های رفته بر می گشتن، تا می تونستم اون دوستی که بايد، باشم.
***
پنجشنبه:
پريروز يه چاينيز خوردم که حسابی از خجالت دستشويی جان درم آورد پنج صبح هم دوباره بيدارم کرد يالا پاشو برو سر پست منم توبه کردم ديگه رستوران نرم.. امروز اومدم بازار منقل بخرم. اينجا پشت همون مرکز گوشت و مرغ و ماهيه که چند وقت پيش عکسشو انداخته بودم.... نزديک ديواليه و بازار گل فروشی هم داغ.. از اين گلا خانمها به موهاشون هم می زنن، گلها رو از نخ رد می کنن و بعد به پشت سر وصل می کنن. اما براشون از نون شب واجب تر النگوئه.. زنهای هر ايالت يه رنگ الگنو دست می کنن، مال مهاراشترايی ها سبزه.. من عاشق اون آبی برق برقيا هستم.
هنديا جونا انقدر رنگ دوست دارن که رشتهء غذا رو هم رنگ می کنن.
اينجا کباب کوبيده داره و صاحبش هم ايرانيه اما فکر می کنم نه زياد قديمی باشه و نه جديد (زمان مهاجرتش رو می گم). آخه فکر نکنم ايرانی های دويست سيصد سال پيش کباب کوبيده می خوردن، نه؟ مثلاً يه رستوران هست که صاحبش پارسی-ايرانيه (در نتيجه پيشينهء مهاجرت خاندانش بر ميگرده به زمانهای دورتر) و چلو کبابشو نمی شه خورد.. من يه دوستی رو با کلی تعريف و تمجيد بردم اونجا که آره بيا چلوکباب نخورده از دنيا نری انقدر بد درست کرده بود که من تا آخر غذا از خجالت عرق ريختم.. اوايل اومدنم به اينجا بود و تجربه نداشتم کدوم رستوران خوبه.. با اينکه خيلی رستوران معروفی هم هست اما چلوکبابش خوب نبود.. اين يکی چلو نداره اما حرف هم نداره.
اينم يه خونه که روی پنجره اش نقش اهورا مزدا داره. تا چند ماه پيش اين ميله ها رو نزده بودها.. کاش اونموقع دوربينم همراهم بود عکس گرفته بودم.
خدا زيادمون کنه خواهر..
امروز صبح اومده بودم هيزم جمع کنم (درست يکی دو ساعت قبل از اينکه بالاخره صاحب گاز شدم) يه استخوان پيدا کردم. استخوان ران آدم.. يکی اينجا مخفيانه دفن شده بوده.
.........اينم اولين نيمروی منقلی ما.. انقدر مزه دااااااااااااااااااااااااااااااااااد جای شما خالی.. با همون خاکسترهايی که از آتيش افتاده بود توش خوردمش.
امروز بسيار بسيار روز مبارک و فرخنده ايه.. هم گاز گيرم اومده هم شب تلويزيون the aviator و نشون ميده.
پ.ن: آخ اين دمی شويد خالی با ماست الان خوشمزه ترين غذای دنياست..
آخيششششششش.. امتحانای ايکبيری تموم شد و الان موسم تق و لقی کلاسها ست و بعدشم تعطیلات دیوالی که حدود بیست روزه. ازهمه مهمتر اينکه امروز بالاخره گاز گیرم اومد.. به سلامتی مردم تيره پوست خيابانشاش خالبرمياندوابروی هند که آروم و خندونن.
راستی، يه بسته از اين خال های ميان دو ابرو خريدم..نگين هم داره.
***
شنبه:
الان يه ايتالياييه تو کافی نت بود کلی خنديدم از دستش. خيلی کلافه بود از سرعت پايين اينترنت هی انگليسی و ايتاليايی قاطی غر می زد بعد يه دفعه عين اين گزارشگرهای فوتبال که صحنهء گل جام جهانی رو گزارش می کنن شيش متر از جا پريد که اووووووووووووووو دودوره توتوره موتوره خنده ام گرفته بود نگاش کردم اول فکر کردم باز داره از سرعت يواش شکايت می کنه يه کم دلدريش بدم گفتم آره امروز خيلی سرعت کمه گفت نه بالاخره ميل باکسم باز شد خيلی خوشحالم!
***
يکشنبه:
عذاب وجدان: الان سر يه کفاش کنه که می خواست کفشهای سفيد ورزشی مو واکس قهوه ای بزنه داد کشيدم که I said nehi! منم با اين هندی انگليش ميکس حرف زدنم برم جلو بوق بزنم.. آخه نمی رفت هر چی با زبون خوش می گفتم! يه بار ديگه ام چند ماه پيش با يه فروشنده ای که مبتلا به مونگوليسم بود با بی حوصلگی و ناخودآگاه بد حرف زدم، در حاليکه از صاحب کارش لجم گرفته بود که باسن مبارک رو تکون نمی داد بياد بهش کمک کنه.. سر اونم هنوز عذاب وجدان دارم.
***
دوشنبه:
وقتی با کليد در می زنه دو متر از جا می پرم چون ميزم نزديک دره و خودم غرق توی کتاب. اول می خوام محل نذارم اما فکر می کنم ممکنه پست چی باشه. وقتی ازم می پرسه همسايه روبرو کجاست دلم می خواد بهش بگم اگه به جای سيب زمينی يه کم مواد غذايی ديگه هم می خوردی الان می دونستی اين سؤال و از من نبايد بپرسی. نصفهء دوم همين جمله رو بهش می گم و بر می گردم تو.
کاش در زنگ بلبلی يا قدقدی يا بع بع داشت.. اصلاً کاش زنگ داشت. يا کاش می دونستم اگه روی در بنويسم "لطفاً با کليد در نزنيد" ديگه کسی اينکارو نمی کنه.
***
سه شنبه:
قبلنا عاشق جئولوجی بودم. هر وقت می رفتيم شمالی جايی يا تو همين سفر دور هند، هميشه ميرفتم تو بحر سنگ ها و صخره های اطراف جاده.
فسيل مسيل هام خيلی جالبن.. اما اين بخش کريستالوگرافی رو هيچ دوست ندارم. مخصوصاً که خيلی تيتروار و حفظ کردنيه. سنگ شناسی هم اشک آوره چون سنگ ها مثل جونورا نيستن که بگی بالام جان ایی الاغَه اوو کفترَه. سنگها خيلی وقتها بد جور به هم شبيه ان حتی گاهی کاملاً به شکل همديگه درميان. گاهی دگرگون می شن و بيشتر وقتها تفاوت ظاهريشون اونقدر نيست اما ترکيبات شيميايی و اسم و پروسهء درست شدنشون با هم فرق داره و اين امتحان پرکتيکال از اون سختها بود که يه عالم سنگ شبيه به هم داده بودن و از بخش کريستالو گرافی هم يه مدل کريستال که قبلاً درس نداده بودن از اونها که مال شاگرد زرنگاست. ايکبيريا.
پ.ن: سه جلسه پشت هم تکرار می کرد فسيل مال ده سال بيست سال صد سال گذشته نيست مال خيلی قبل از اونه -قبل از اين کلاس هم اينو می دونستيم- بعد سه چهار بخش آخر کتاب با اون همه اسم قلبمه سلمبه رو نرسيد درس بده. خيلی از استادهای هندی اينجورين. اولش خودشونو می کشن و زير و رو و ريزه کاری هارو هی کش می دن بعدش کتاب رو نمی رسن تموم کنن. سر زولوجی هم همينطور شد. انقدر اون بخش کرم خاکی و باکتری قبليشو کش داد که قلب و مغز قورباغه و جنينشو نتونست درس بده و انقدر هم دير سر کلاس می اومد که کلاس شيمی بعدش هر دفعه کنسل می شد و آخر سر استاد شيمی قهر کرد گذاشت رفت.
من به اين نتيجه رسيدم که اگه پونا کسی می خواد درس بخونه همون دانشگاه اصلی بخونه بهتره اونجا مثل اينکه منظم تره.
***
چارشنبه:
مهتاب تنها دوستم بود که ساعتها مدلم می شد.. هر حالتی که می خواستم بدون اينکه غر بزنه يا خسته بشه به خودش می گرفت، با هر پوششی يا حتی بدون لباس. تنها کسی بود که به خاطر زيادی مؤدب بودن ازش حرصم می گرفت.. اما اگه می دونستم انقدر زود می ره...
کاش فرصت های رفته بر می گشتن، تا می تونستم اون دوستی که بايد، باشم.
***
پنجشنبه:
پريروز يه چاينيز خوردم که حسابی از خجالت دستشويی جان درم آورد پنج صبح هم دوباره بيدارم کرد يالا پاشو برو سر پست منم توبه کردم ديگه رستوران نرم.. امروز اومدم بازار منقل بخرم. اينجا پشت همون مرکز گوشت و مرغ و ماهيه که چند وقت پيش عکسشو انداخته بودم.... نزديک ديواليه و بازار گل فروشی هم داغ.. از اين گلا خانمها به موهاشون هم می زنن، گلها رو از نخ رد می کنن و بعد به پشت سر وصل می کنن. اما براشون از نون شب واجب تر النگوئه.. زنهای هر ايالت يه رنگ الگنو دست می کنن، مال مهاراشترايی ها سبزه.. من عاشق اون آبی برق برقيا هستم.
هنديا جونا انقدر رنگ دوست دارن که رشتهء غذا رو هم رنگ می کنن.
اينجا کباب کوبيده داره و صاحبش هم ايرانيه اما فکر می کنم نه زياد قديمی باشه و نه جديد (زمان مهاجرتش رو می گم). آخه فکر نکنم ايرانی های دويست سيصد سال پيش کباب کوبيده می خوردن، نه؟ مثلاً يه رستوران هست که صاحبش پارسی-ايرانيه (در نتيجه پيشينهء مهاجرت خاندانش بر ميگرده به زمانهای دورتر) و چلو کبابشو نمی شه خورد.. من يه دوستی رو با کلی تعريف و تمجيد بردم اونجا که آره بيا چلوکباب نخورده از دنيا نری انقدر بد درست کرده بود که من تا آخر غذا از خجالت عرق ريختم.. اوايل اومدنم به اينجا بود و تجربه نداشتم کدوم رستوران خوبه.. با اينکه خيلی رستوران معروفی هم هست اما چلوکبابش خوب نبود.. اين يکی چلو نداره اما حرف هم نداره.
اينم يه خونه که روی پنجره اش نقش اهورا مزدا داره. تا چند ماه پيش اين ميله ها رو نزده بودها.. کاش اونموقع دوربينم همراهم بود عکس گرفته بودم.
خدا زيادمون کنه خواهر..
امروز صبح اومده بودم هيزم جمع کنم (درست يکی دو ساعت قبل از اينکه بالاخره صاحب گاز شدم) يه استخوان پيدا کردم. استخوان ران آدم.. يکی اينجا مخفيانه دفن شده بوده.
.........اينم اولين نيمروی منقلی ما.. انقدر مزه دااااااااااااااااااااااااااااااااااد جای شما خالی.. با همون خاکسترهايی که از آتيش افتاده بود توش خوردمش.
امروز بسيار بسيار روز مبارک و فرخنده ايه.. هم گاز گيرم اومده هم شب تلويزيون the aviator و نشون ميده.
پ.ن: آخ اين دمی شويد خالی با ماست الان خوشمزه ترين غذای دنياست..
یکشنبه، مهر ۲۴، ۱۳۸۴
جمعه: قيمهء نذری
تو فصل بارونی، چند جای ديوار از يه لايهء قارچ کپک مانند پوشيده شده بود. چند وقت بعد موجودات ريزی شبيه لارو عنکبوت و شته ديدم که عين گلهء گوسفندان در تپه های سبز و خرم روی اين لايهء قارچی واسه خودشون می چريدن. اول کاريشون نداشتم اما بعد چند وقت روشون و زياد کردن و ميز منو هم به چراگاه فصلی اضافه کردن و اون وقت بود که ديدم اين گرگ صفتان گوسفند نما عين کک های دوره ديده چند سانت می پرن!
با پيف پاف افتادم به جونشون و همه رو ذبح ميکروشيميايی کردم. حالا می خوام يه قيمهء نذری باهاشون بپزم...تا اينا باشن به خانوم غولهء بی شاخ و دم بيش از حد نزديک نشن.
....هوم.. فکر کنم اين رستوران ايرانی سر کوچه هم غذاهاشو همين جوری می پزه.. آخه دقيقاً همين ته مزهء پيف پاف رو داره...... يه کم ادويهء اين قيمه رو بايد بيشتر کنم...
***
شنبه:
ديروز رفتم همين رستورانه که گفتم. غذای مخصوص امروزش ماکارونی بود. خيلی وقت بود هوس کرده بودم از اون ماکارونی قديمی های چرب و چيلی و پر از رب که با گوشت چرخ کرده درست می کردن بخورم، اما هيچ وقت نتونستم به خودم اجازه بدم همچين بمب کالری ای درست کنم. تصور کن اون موقه ها روغن مايع هم زياد متداول نبود و مامان های ما با روغن نباتی جامد اينو درست می کردن. چطوری خودشون چاق نمی شدن من نمی دونم.
خلاصه در مقابل ماکارونی استايل قديمی رستورانه نتونستم مقاوت کنم و يکی سفارش دادم. با عشق و علاقه آوردمش خونه و راه پله ها رو تا دم در به سرعت طی کردم.. نمی تونستم صبر کنم.. اما وقتی تو خونه در ظرف آلومينيومی رو باز کردم مثل يخ وا رفتم.. يادم نبود اينجا رب به اون معنی که ما تو ايران داريم وجود نداره.. ماکارونی رو با دارچين پخته بودن.. و مزه اش هم همون ته مزهء پيف پاف که با گازوئيل مخلوط کرده باشن.. شيطونه می گه امروز برم يه متلک بهشون بندازم..
***
يکشنبه:
خواب: نشستی تو توالتی که ديوارش يه شکاف بزرگ داره و از شکاف ديوار يه شاخه پر از تمشکهای بزرگ و قرمز براق اومده تو.. و تو موندی مواد هضم شده رو پس بدی يا به خوردن تمشک برسی..
***
دوشنبه: اومده بودم جمیز بلانت جون دانلود کنم خوردم به دیوار. الان تو اون کافی نت که نشسته بودم می شد ها! دانلود هم کردم. اما صاحب کافی نت نگذاشت موزيک پلیرمو وصل کنم و موزیک رو بریزم روش. حالا کامپیوتر خودمو آوردم اينيکی کافی نت اما روی ویندوز من دانلود نمی کنه. از ایکس پی خوشش نمیاد. خلاصه گفتم حالا که با بند و بساط اومدم آپ هم بکنم.
***
سه شنبه:
من سر از کار اين عفريته-اسطوره در نياوردم.. شما يه نگاه بندازين ببينين چيزی دستگيرتون می شه؟
***
***
چارشنبه:
بعضی از پدر مادرها خيلی خودخواهانه به فرزندشون نگاه می کنن. از اونها مسقتيم و غير مستقيم بهره کشی می کنن و عملاً می شن بچهء بچه شون. مثلاً بعضی مادرها تو دعواهای زناشوئی شون سعی می کنن از فرزند و احساساتش به عنوان يه سلاح در مقابل پدر استفاده کنن، بعضی وقتها هم پدرها با دور کردن بچه ها از مادر يا حتی کشتن اونها سعی می کنن مادر رو به زانو در بيارن يا ازش انتقام بگيرن.
شايد قديما به اينجور آدمها می گفتم کثيف، اما يه چندتا برنامه های نشنال جئوگرافيک رو که آدم ببينه توقع اش از آدميزاد مياد پايين. چند روز پيشا داشت دانشمندی رو نشون می داد که دوازده ساله داره روی شامپانزه ها تحقيق می کنه تا ريشهء به وجود اومدن مذهب و سياست رو تو آدمها پيدا کنه. ما هم از همون جنگل مولا اومديم ديگه، فقط يه کم اسباب بازی بيشتر واسه خودمون ساختيم.
پ.ن: پاشم يه ايميل به نشنال جئوگرافيک بزنم حق و زحمهء اين همه تبليغی که براشون می کنمو بگيرم.
***
پنجشنبه:
خير سرم مثل هر روز ديگه ای که موقع ناهار خونه م گفتم غذامو با تلويزيون بخورم. روشن که کردم روی نشنال جئوگرافيک بود از شب قبل، و همون موقع يه زن پاکستانی رو داشت نشون می داد که شوهرش دماغشو بريده بود.. کوفتم شد قشنگ. فکر نکنم زن های هيچ جای دنيا به اندازهء پاکستانی ها در معرض وحشی گری مردانه باشن.
يک لحظه يادم رفت قراره آرزوهای خشن نکنم و با خودم گفتم کاش يه سيل سوزان می اومد و هر آدمی که با هر موجود ديگه ای اينجوری وحشيانه رفتار می کنه رو با خودش می برد.. يا انگشت
شستشون قطع می شد تا ديگه نتونن چاقو يا چوب دستشون بگيرن.. نه که کسی قطعش می کردها، منظورم اينه که خودش خشک می شد می افتاد!
هندی ها که خيلی ملايم هستن انگار اصلاً جون ندارن وحشی بازی دربيارن. خيلی همت کنن آروم يه پيت نفت بريزن سر زنشون و بعدم يه کبريت بزنن. چرا پاکستانی ها که تنهء مرزشون خورده به تنهء اينها پس انقدر وحشين؟ اون تجاوز گروهی به زنی که برادرش با يه دختر از قبيلهء ديگه دوست شده بود رو يادتونه دو سه سال پيش خبرش تو اينترنت پيچيد؟ چقدر بايد آشغال موجود در مغز يه عده ای زياد باشه که حتی يک نفر از ميونشون نگه بابا اين گناه اون زن نبوده که بردارش هر غلطی کرده؟
خبرهای اينجوری رو از رسانه هايی که مثل ايران چيزی رو سانسور نمی کنن زياد می شه شنيد و ديد.
اين چيزها رو با آموزش می شه درست کرد يا حداقل کمش کرد. می شه ياد مردم داد که آدمها وسايل راحتی و رفع شهوت همديگه نيستن. اون مرد پاکستانی که زن سابقش رو آتيش می زنه که "حالا که مال اون نيست مال کس ديگه هم نبايد باشه!" شايد اگه می تونست بفهمه که غلط فکر می کنه خودش قربانی جهل و زنش يک چشمش کور نبود.
تلويزيون ما که قربون هفت جد و آباء همه مون بره علاوه بر اينکه اين نقش آموزشی رو نداره، انقدر روش هم زياده که به قول خانم حنا اسم زنانهء طوفان ها رو هم به طوفانی بودن اخلاق خانم ها تفسير می کنه! ای روووو رو برم هی! اگه حرف درست نمی تونی بزنی حداقل لالمونی بگير خوب! حالا هی آموزش آشپزی و شيرينی با کرم کوفت و زهرمار و مشاور خانواده نشون بده و سريال آينه بذار و دختر عروسکی رو نشون بده که آرزو می کنه پدر مادرش زده بودن له و لورده اش کرده بودن تا زندگی زناشوئی اش الان انقدر خراب نبود (!!!) خراب شی صداوسيما!
هه! منو باش! وقتی در مورد ايدز، مسئلهء به اين مهمی که هر روز داره قربانی بيشتری ميگره کسی نيست به مردم ياد بده و بگه داستان چيه، حتی با وجود اينکه از رسانه های ديگه می شنويم اوضاع ايران چقدر از نظر خطر ابتلا به ايدز بحرانيه بازم تلويزيون خودمون خفه خون مرگ گرفته، من دارم به آموزش رفتار ملايم با غير همجنس فکر می کنم!
چند وقت پيش خاله م گفت پسر يکی از دوستانش سرطان غدد لنفاوی گرفته و مرده. پسره همه اش بيست و چهار سالش بود. چيزی که اون موقع نمی دونستم اين بود که بيماريش در واقع ايدز بوده. ويروس ايدز به دستگاه ايمنی حمله میکنه و اين حمله و تضعيف دستگاه ايمنی توی مرحله های بعد گاهی باعث به وجود اومدن سرطان غدد لنفاوی می شه (و خيلی بيماری های ديگه مثل سل). پسر بيچاره که حتماً از آمار ايدز بی خبر بوده و آموزشی هم در مورد لزوم استفاده از کاندوم نديده بوده، قربانی آشغال بودن سيستمی شده که تابوهای احمقانه رو به قيمت جون آدمها هم حاضر نيست بشکنه. اما حتی علت واقعی مرگش هم مثل راز شرم آوری با خودش دفن می شه، در حاليکه رسانه ای که سالها از پول ماليات اون و خونواده اش سرپا مونده اما هيچ خدمتی نکرده بايد شرمنده و سرافکنده باشه نه اون که برای برطرف کردن يکی از اصلی ترين و محق ترين نيازها زندگيشو از دست داده.
اين در حاليه که -باز می خوام از هند بگم لطفاً لنگه کفش ها و تخم مرغ ها رو آماده کنين- تقريباً هر روز ميون برنامه ها به مردم از بيخ سنتی هند - شده با يک تبليغ چند ثانيه ای- يادآوری می شه که در مورد ايدز شوخی نکنن و هميشه به آموزش راديو و تلويزيون در اين باره گوش کنن و با بچه هاشون هم در موردش بی پرده صحبت کنن.
البته يه مسئلهء خيلی مهم که من فراموش کردم و اميدوارم خدا منو به خاطرش ببخشه اينه که نيت پاک می تونه پليدترين ويروسها رو تبديل به واکسن کنه. مردم ماشالا همه بسيجی وهميشه در صحنه هستن اما حالا اگه کسی هم با خواهر برادر دينيش رفت پشت صحنه با نيت پاک و احساس معنوی و فقط واسه درست کردن متريال برای ذوب در ولايته و برای همينه که ما يه دونه بيمار مبتلا به ايدز نداريم، اين شايعات هم همه ش کار دشمنه.
تو فصل بارونی، چند جای ديوار از يه لايهء قارچ کپک مانند پوشيده شده بود. چند وقت بعد موجودات ريزی شبيه لارو عنکبوت و شته ديدم که عين گلهء گوسفندان در تپه های سبز و خرم روی اين لايهء قارچی واسه خودشون می چريدن. اول کاريشون نداشتم اما بعد چند وقت روشون و زياد کردن و ميز منو هم به چراگاه فصلی اضافه کردن و اون وقت بود که ديدم اين گرگ صفتان گوسفند نما عين کک های دوره ديده چند سانت می پرن!
با پيف پاف افتادم به جونشون و همه رو ذبح ميکروشيميايی کردم. حالا می خوام يه قيمهء نذری باهاشون بپزم...تا اينا باشن به خانوم غولهء بی شاخ و دم بيش از حد نزديک نشن.
....هوم.. فکر کنم اين رستوران ايرانی سر کوچه هم غذاهاشو همين جوری می پزه.. آخه دقيقاً همين ته مزهء پيف پاف رو داره...... يه کم ادويهء اين قيمه رو بايد بيشتر کنم...
***
شنبه:
ديروز رفتم همين رستورانه که گفتم. غذای مخصوص امروزش ماکارونی بود. خيلی وقت بود هوس کرده بودم از اون ماکارونی قديمی های چرب و چيلی و پر از رب که با گوشت چرخ کرده درست می کردن بخورم، اما هيچ وقت نتونستم به خودم اجازه بدم همچين بمب کالری ای درست کنم. تصور کن اون موقه ها روغن مايع هم زياد متداول نبود و مامان های ما با روغن نباتی جامد اينو درست می کردن. چطوری خودشون چاق نمی شدن من نمی دونم.
خلاصه در مقابل ماکارونی استايل قديمی رستورانه نتونستم مقاوت کنم و يکی سفارش دادم. با عشق و علاقه آوردمش خونه و راه پله ها رو تا دم در به سرعت طی کردم.. نمی تونستم صبر کنم.. اما وقتی تو خونه در ظرف آلومينيومی رو باز کردم مثل يخ وا رفتم.. يادم نبود اينجا رب به اون معنی که ما تو ايران داريم وجود نداره.. ماکارونی رو با دارچين پخته بودن.. و مزه اش هم همون ته مزهء پيف پاف که با گازوئيل مخلوط کرده باشن.. شيطونه می گه امروز برم يه متلک بهشون بندازم..
***
يکشنبه:
خواب: نشستی تو توالتی که ديوارش يه شکاف بزرگ داره و از شکاف ديوار يه شاخه پر از تمشکهای بزرگ و قرمز براق اومده تو.. و تو موندی مواد هضم شده رو پس بدی يا به خوردن تمشک برسی..
***
دوشنبه: اومده بودم جمیز بلانت جون دانلود کنم خوردم به دیوار. الان تو اون کافی نت که نشسته بودم می شد ها! دانلود هم کردم. اما صاحب کافی نت نگذاشت موزيک پلیرمو وصل کنم و موزیک رو بریزم روش. حالا کامپیوتر خودمو آوردم اينيکی کافی نت اما روی ویندوز من دانلود نمی کنه. از ایکس پی خوشش نمیاد. خلاصه گفتم حالا که با بند و بساط اومدم آپ هم بکنم.
***
سه شنبه:
من سر از کار اين عفريته-اسطوره در نياوردم.. شما يه نگاه بندازين ببينين چيزی دستگيرتون می شه؟
***
***
چارشنبه:
بعضی از پدر مادرها خيلی خودخواهانه به فرزندشون نگاه می کنن. از اونها مسقتيم و غير مستقيم بهره کشی می کنن و عملاً می شن بچهء بچه شون. مثلاً بعضی مادرها تو دعواهای زناشوئی شون سعی می کنن از فرزند و احساساتش به عنوان يه سلاح در مقابل پدر استفاده کنن، بعضی وقتها هم پدرها با دور کردن بچه ها از مادر يا حتی کشتن اونها سعی می کنن مادر رو به زانو در بيارن يا ازش انتقام بگيرن.
شايد قديما به اينجور آدمها می گفتم کثيف، اما يه چندتا برنامه های نشنال جئوگرافيک رو که آدم ببينه توقع اش از آدميزاد مياد پايين. چند روز پيشا داشت دانشمندی رو نشون می داد که دوازده ساله داره روی شامپانزه ها تحقيق می کنه تا ريشهء به وجود اومدن مذهب و سياست رو تو آدمها پيدا کنه. ما هم از همون جنگل مولا اومديم ديگه، فقط يه کم اسباب بازی بيشتر واسه خودمون ساختيم.
پ.ن: پاشم يه ايميل به نشنال جئوگرافيک بزنم حق و زحمهء اين همه تبليغی که براشون می کنمو بگيرم.
***
پنجشنبه:
خير سرم مثل هر روز ديگه ای که موقع ناهار خونه م گفتم غذامو با تلويزيون بخورم. روشن که کردم روی نشنال جئوگرافيک بود از شب قبل، و همون موقع يه زن پاکستانی رو داشت نشون می داد که شوهرش دماغشو بريده بود.. کوفتم شد قشنگ. فکر نکنم زن های هيچ جای دنيا به اندازهء پاکستانی ها در معرض وحشی گری مردانه باشن.
يک لحظه يادم رفت قراره آرزوهای خشن نکنم و با خودم گفتم کاش يه سيل سوزان می اومد و هر آدمی که با هر موجود ديگه ای اينجوری وحشيانه رفتار می کنه رو با خودش می برد.. يا انگشت
شستشون قطع می شد تا ديگه نتونن چاقو يا چوب دستشون بگيرن.. نه که کسی قطعش می کردها، منظورم اينه که خودش خشک می شد می افتاد!
هندی ها که خيلی ملايم هستن انگار اصلاً جون ندارن وحشی بازی دربيارن. خيلی همت کنن آروم يه پيت نفت بريزن سر زنشون و بعدم يه کبريت بزنن. چرا پاکستانی ها که تنهء مرزشون خورده به تنهء اينها پس انقدر وحشين؟ اون تجاوز گروهی به زنی که برادرش با يه دختر از قبيلهء ديگه دوست شده بود رو يادتونه دو سه سال پيش خبرش تو اينترنت پيچيد؟ چقدر بايد آشغال موجود در مغز يه عده ای زياد باشه که حتی يک نفر از ميونشون نگه بابا اين گناه اون زن نبوده که بردارش هر غلطی کرده؟
خبرهای اينجوری رو از رسانه هايی که مثل ايران چيزی رو سانسور نمی کنن زياد می شه شنيد و ديد.
اين چيزها رو با آموزش می شه درست کرد يا حداقل کمش کرد. می شه ياد مردم داد که آدمها وسايل راحتی و رفع شهوت همديگه نيستن. اون مرد پاکستانی که زن سابقش رو آتيش می زنه که "حالا که مال اون نيست مال کس ديگه هم نبايد باشه!" شايد اگه می تونست بفهمه که غلط فکر می کنه خودش قربانی جهل و زنش يک چشمش کور نبود.
تلويزيون ما که قربون هفت جد و آباء همه مون بره علاوه بر اينکه اين نقش آموزشی رو نداره، انقدر روش هم زياده که به قول خانم حنا اسم زنانهء طوفان ها رو هم به طوفانی بودن اخلاق خانم ها تفسير می کنه! ای روووو رو برم هی! اگه حرف درست نمی تونی بزنی حداقل لالمونی بگير خوب! حالا هی آموزش آشپزی و شيرينی با کرم کوفت و زهرمار و مشاور خانواده نشون بده و سريال آينه بذار و دختر عروسکی رو نشون بده که آرزو می کنه پدر مادرش زده بودن له و لورده اش کرده بودن تا زندگی زناشوئی اش الان انقدر خراب نبود (!!!) خراب شی صداوسيما!
هه! منو باش! وقتی در مورد ايدز، مسئلهء به اين مهمی که هر روز داره قربانی بيشتری ميگره کسی نيست به مردم ياد بده و بگه داستان چيه، حتی با وجود اينکه از رسانه های ديگه می شنويم اوضاع ايران چقدر از نظر خطر ابتلا به ايدز بحرانيه بازم تلويزيون خودمون خفه خون مرگ گرفته، من دارم به آموزش رفتار ملايم با غير همجنس فکر می کنم!
چند وقت پيش خاله م گفت پسر يکی از دوستانش سرطان غدد لنفاوی گرفته و مرده. پسره همه اش بيست و چهار سالش بود. چيزی که اون موقع نمی دونستم اين بود که بيماريش در واقع ايدز بوده. ويروس ايدز به دستگاه ايمنی حمله میکنه و اين حمله و تضعيف دستگاه ايمنی توی مرحله های بعد گاهی باعث به وجود اومدن سرطان غدد لنفاوی می شه (و خيلی بيماری های ديگه مثل سل). پسر بيچاره که حتماً از آمار ايدز بی خبر بوده و آموزشی هم در مورد لزوم استفاده از کاندوم نديده بوده، قربانی آشغال بودن سيستمی شده که تابوهای احمقانه رو به قيمت جون آدمها هم حاضر نيست بشکنه. اما حتی علت واقعی مرگش هم مثل راز شرم آوری با خودش دفن می شه، در حاليکه رسانه ای که سالها از پول ماليات اون و خونواده اش سرپا مونده اما هيچ خدمتی نکرده بايد شرمنده و سرافکنده باشه نه اون که برای برطرف کردن يکی از اصلی ترين و محق ترين نيازها زندگيشو از دست داده.
اين در حاليه که -باز می خوام از هند بگم لطفاً لنگه کفش ها و تخم مرغ ها رو آماده کنين- تقريباً هر روز ميون برنامه ها به مردم از بيخ سنتی هند - شده با يک تبليغ چند ثانيه ای- يادآوری می شه که در مورد ايدز شوخی نکنن و هميشه به آموزش راديو و تلويزيون در اين باره گوش کنن و با بچه هاشون هم در موردش بی پرده صحبت کنن.
البته يه مسئلهء خيلی مهم که من فراموش کردم و اميدوارم خدا منو به خاطرش ببخشه اينه که نيت پاک می تونه پليدترين ويروسها رو تبديل به واکسن کنه. مردم ماشالا همه بسيجی وهميشه در صحنه هستن اما حالا اگه کسی هم با خواهر برادر دينيش رفت پشت صحنه با نيت پاک و احساس معنوی و فقط واسه درست کردن متريال برای ذوب در ولايته و برای همينه که ما يه دونه بيمار مبتلا به ايدز نداريم، اين شايعات هم همه ش کار دشمنه.
چهارشنبه، مهر ۲۰، ۱۳۸۴
سه شنبه:
هميشه آدمهايی با توجيه هايی شبيه به اين همجنسان منو جسمی و روحی آزار می دن. آدمهايی که عقده هاشون رو می گذران کف دستشون و می شينن توی تاکسی پيش زنی که اصلاً شايد تو حال و هوای اطرافش نباشه و غرق توی دنيای خودش شروع می کنن به انگولک کردن. اين چه جور منطقيه که می گه زنی که سکس قبل از ازدواج موافق هست بايد توی تاکسی هم خودش رو جمع نکنه و باز بشينه و نشون بده می خواد دست بزنن به تنش؟ يا وقتی دستی لبريز از عقدهء جنسی به طرفش دراز شد بايد به نظرش طبيعی باشه!
حقيقت اينه کم نيستن مردهايی که متاسفانه بار خرد و آرامش نداشتنشون به دوش همجنسان منه. کسانی که فقط دو دسته زن می شناسن، زاهد و فاحشه. يک زن که خودش رو انسان به حساب بياره هم جزو دستهء دوم قرار می گيره. من فکر می کنم حتی مردهايی با ظاهر خيلی گول زنک اينطوری فکر می کنن، اما حقيقت پشت ظاهر قشنگ بالاخره يه جوری خودش رو نمايان می کنه.
شونزده ساله که بودم با پسری دوست شدم. با هم بعضی روزها می رفتيم برای قدم زدن. اولين کسی بود که به عنوان دوست پسرانتخاب کرده بودم. يک روز که از جايی داشتم بر می گشتم يک ماشين توی خيابون کنارم با شدت پارک کرد. دو سه نفر با حرکات ترسناک و شديد پياده شدن و شروع کردن بمباران کردن من با جملاتی مثل اين: "تو که داری م*دی بيا سوار شو مام ب****ت!"
شايد منو با دوستم ديده بودن، و خواسته بودن ارشادم کنن! شايد هم موضوع چيز ديگه ای بود، نمی دونم. لال شده بودم، شوکه شده بودم. احساس می کردم ترور شدم، توسط آدمهای فندق مغزی که تا قبل از اون حتی نديده بودم و هيچ خصومت شخصی ای با هم نداشتيم.
الان هم اگه اين اتفاق بيفته خيلی برام سنگينه گرچه از خودم شديداً دفاع می کنم، اما در شونزده سالگی اين برام فراتر از فاجعه بود. به هيچ کس نگفتم چه اتفاقی افتاده، حتی خودم هم فکرش رو به طور روشن توی مغزم نياوردم، اما واقعيت اينه که چيزی از درونم برای هميشه کنده شد و منو ترک کرد.
يک چيزی که خيلی وقته دلم می خواد در موردش بنويسم -اما انقدر که موضوع تلخی هست دست و دلم نمی ره، چيزيه که هميشه توی محاورات کوچه و بازار ما خودش رو نشون می ده. فرهنگ غالب و مغلوب دو جنس، کلماتی که فکر می کنم برای پياده کردن اين احساس هست که استفاده می شه، "دادن" مثلاً.
جديداً يک فيلم ساز جوان يک تابو رو در فيلمی به اسم کرگدن به تصوير کشيده. توی صبحانه لينکش رو پيدا کردم. فيلمی که نشون می ده چقدر پدوفيلی و کودک آزاری جنسی توی جامعهء ما رواج داره. وقتی نوجوانی بچه ای کوچک تر از خودش رو مجبور به ارتباط جنسی می کنه، هر دو يک چيز رو به خوبی ياد می گيرن؛ اينکه سکس يعنی زور گفتن قوی به ضعيف، نه يک ارتباط دو طرفه، يعنی يکی ناگزير و ديگری برنده است.
وقتی اين دو بالغ می شن، همين الگو رو با جنس مخالف هم پياده می کنن. نتيجه اش هم همين تصوير تلخيه که شايد هر روز همه می بينيم. هر جا با مردی بحثت بشه، چه ماشين هاتون خورده باشه به هم چه توی صف بانک نوبتت ضايع شده باشه، طرف مقابل معمولاً سعی می کنه بحث رو با جنسی کردنش ببره. حتی من فکر می کنم اينکه آقايون ايرانی انقدر احساس نياز می کنن که رابطه های موازی داشته باشن هم علتش همينه. اينطوری احساس قدرت و امنيت می کنن.
پ.ن: حالا اصلاً از کجا می شه فهميد کسی که توی تاکسی کنار من نشسته عقيده اش در مورد سکس قبل از ازدواج يا هر چيز ديگه ای چيه؟
***
چارشنبه:
با اصرار و اشک ريختن فراوون بالاخره باباشو راضی کرد تا با دوست هم دانشگاهيش ازدواج کنه. هر دوشون جوون بودن، نوزده - بيست ساله. هر دو بعد از ازدواج دانشگاه رو ول کردن. "ف" خانه دار شد و شوهرش تو مغازهء پارچهء فروشی که زير خونه شون بود مشغول به کار. نوهء خاله بزرگهء "ف" اون موقه ها رو زياد يادش نمی ياد، فقط يادشه آقاهه جلوی همه دائم "ف جون" رو صدا می کرد، و اينکه چشمهای درشت و تيرهء "ف" مثل هميشه غمگين بود، اما از هميشه يه خورده واقعی تر.
وقتی پسرشون به دنيا اومد چند ماهی بيشتر از بيست سالگی "ف" نگذشته بود. هنوز يکسال از تولد پسرشون نگذشته بود که تو فاميل پيچيد "ف" برگشته خونهء مادر پدرش. خيلی زودرنج شده بود، تا می گفتن بالای چشم همه دوتا ابرو هم هست به خودش می گرفت و بيوه شدنش. گاهی هم می رفت می نشست توی راه پله ها که دعواهای پسر کوچکش با برادرش که کمی بزرگتر از پسرش بود رو نشنوه. اعصابش ضعيف شده بود و با يک کلمه اشکش سرازير می شد.
آخر سر برگشت خونهء شوهرش. يک سال عيد که رفته بودن خونهء خاله بزرگه عيد ديدنی، شوهر رو به زنش کرد و در حاليکه دستش رو به حالتی گرفته بود که انگار يک گوی توی دستشه به "ف" گفت: ماشالا ندا چقدر بزرگ شده.. "ف" جواب نداد. نوهء خاله بزرگه قوز کرد.
سالها گذشت و می شد کم کم تن دادن به "سرنوشت" رو در چهره و چشمهای "ف" ديد. دوباره بچه دار شد و اينبار دختر. "ف" که از اول هم دختر خيلی دوست داشت عاشق اين بچه شده بود. ديگه زندگی شون با هر خوبی و بدی که داشت جا افتاده بود و بيشتر حواسشون به دختره بود و کلاس های موسيقی اش و درس و مشقش.
يه سال عيد که نوهء خاله بزرگه رفته بود خونهء خاله کوچيکه خونوادهء "ف" هم اونجا بودند. شوهر "ف" موقع رفتن اصرار کرد او رو هم برسونه. وقت پياده شدن آدرس ايميلش خواست و اون طفره رفت. تحمل شنيدن يا خوندن کلماتی که پشت اون چشمهای ورقلمبيده و کاونده شکل گرفته باشه رو نداشت. "ف" توی صندلی عقب ماشين فرو رفته بود و حرفی نمی زد. پسر بزرگشون حواسش به هيچ کدوم از اينها نبود و از پنجرهء صندلی جلو داشت به دخترهايی که از کوچه رد می شدن نگاه می کرد.
"ف" موقع خداحافظی با سردی سری تکون داد. درهای ماشين بسته شد و حرکت کرد.. نوهء خاله بزرگه بعد از اون هيچ سال نويی عيد ديدنی نرفت.
***
پنجشنبه:
اونهايی که مقالهء تجسم خلاق رو خواسته بودن لطفاْ آدرس ايمليشون رو تو نظرخواهی يا اميل به من بدن.
***
جمعه:
گاز ايجنسی کانکشنش باز شده اما می گه يه اجاق هم بايد بخری تا بهت گاز بديم. هر دوی اين خونه ها که من تا حالا نشستم اجاق داشتن و من نخريدم. اين يکی يک شعله اش فقط کار می کنه و من هم بالاخره بايد برای خونه های بعدی که احتمالاً بدون وسايل هستن اجاق بخرم اما چون زوريه زورم مياد از اينا بگيرم. فعلاً حوصلهء چونه زدن ندارم اما سرم که خلوت شد می رم سور وايميستم تا بهم گاز بدن.
يعنی که چی بايد اجاق بخری؟
***
شنبه: از وقتی دانشگاه رو ول کردم همه اش خواب کلاس درس می ديدم و صبح که بيدار می شدم غصه می خوردم. الان اون خواب ها قطع شدن و منم تو دنيای واقعی هر لحظه از پشت اين نيمکت های چوبی نشستن کيف می کنم و با لذت توی حياط سرسبز کالج قدم می زنم و يادم نمی ره که چقدر اين وضعيت رو دوست دارم.. اما همهء اين خوشی شبهايی مثل اين تبديل به عذاب می شه. شبهای امتحان. چرا؟ خودمم نمی فهمم. قبلاً اصلاً اينطوری نبودم. اما از همون کلاسهای زبان که دوسال پيش می رفتم شروع شد، و دقيقاً اون ترمی که خونده بودم و بهترين نمرهء از هفت ترمی که اونجا بودم رو آوردم.
خلاصه حالم امشب هيچ خوب نيست و از موارد نادری هست که سردرد هم دارم. راستی، راست می گن چپ دست ها مرکز کنترل نمی دونم چی چی شون سمت راست مغزشونه و راست دست ها سمت چپ؟
***
يکشنبه:
از پشت شيشهء کافی نت می بينمش، نگاهم می کنه و منتظر می شه بيام بيرون.. دستشو جلوم دراز می کنه.. محلش نمی ذارم. بعد از چند ثانيه بر می گرده و می ره و من هم به هندل زدن ادامه می دم.. استارت موتورم خراب شده و روزهای سرد به سختی روشن می شه. روز قبلش هم ديده بودمش، اومده بودم همونجا از قنادی بالای کافی نت خريد کنم.. اون روز با يک پسر هم سن و سال خودش بود.. هر دو کثيف، هردو کمرو و خجول..امروز هم ازم پول می خواد.. بهش می گم بس کن! دوباره راهشو کج می کنه و می ره.. به خودم فحش می دم.. خودم می گه به خاطر خودشه.. نمی خوام اينطوری بار بياد نمی خوام من تو گدا کردنش سهمی داشته باشم.. به خودم می گم اگه واقعاً تنها باشه چی؟ اگه جز اين راهی نداشته باشه چی؟ تو چطوری دلت مياد اين کيسهء پر از ميوه رو ببری خونه در حاليکه اين بچه شايد روزها و شبها گرسنه باشه؟
می رسم خونه.. دوربين رو بر ميدارم.. حالا برای پول دادن بهش يه بهانه دارم.. يه جای صفحهء عکسم رو با تصويرش پر می کنم. وقتی می رسم داره به آقايی که در حال پارک کردن موتوره نگاه می کنه و اينطوری ازش پول می خواد. عکس اول رو ازش می گيرم. بر می گرده به سمتم. ازش می پرسم مامانت کجاست؟ با خنده و خجالت سر تکون می ده. آقاهه براش ترجمه می کنه و اون جواب می ده.
-می گه هر دوشون مرده ان، اما از من بپرسی می گم راست نمی گه..
به مرد می گم ممکنه اينطور باشه، اما خيابون برای بچه ای به سن اين خيلی خطرناکه.
يه دونه موز و يه کم پول خرد، قيافهء بچه رو از شادی لبريز می کنه.. به خودم فحش می دم.. چرا همون بار اول همين کارو نکردم؟ خودم می گه من که درآمدی ندارم. مردم اينجا چرا انقدر نسبت به فقيرها بی تفاوت هستن؟ چرا دولت هيچ کاری نمی کنه؟ چرا هيچ کس هيچ کاری نمی کنه؟
اندازه و کادر عکس ها رو که تنظيم می کنم قلبم توی مشتی نامرئی فشرده می شه.. گريه آرومم نمی کنه..سعی می کنم خشم و نااميديم رو سر يه سيب سفت و درشت خالی کنم..با خودم فکر می کنم چند بار تا وقتی بزرگ بشه ممکنه سوء استفادهء جنسی رو تجربه کنه؟ تا وقتی که مثل اون دختر جوون بچه بغل بشه که وايميسته سر کوچهء جرمن بيکری.. تا اون موقع ياد می گيره چطوری به آدمهای پول داری که از خودشون می روننش و به خيابون نشين هايی که می خوان شبی رو باهاش سر کنن زهرخند بزنه و به خواستهء هر دو تن بده..
کاش کاری از دستم بر می اومد.. چقدر به اونهايی که اينجور موقعها کاری اساسی می کنن غبطه می خورم.. من يه خارجی ام، يه دانشجوی بی درآمد.. هيچ کاری از دستم بر نمياد.. کيسهء ميوه رو که خالی می کنم کاغذ شکلاتی که بعد از امتحان خريدم رو می بينم و حالم از خودم بهم می خوره.. می دونم نمی تونم به بچه ای که بعداٌ ممکنه هيچ وقت شکلات گيرش نياد بخوره از اين چيزها بدم.. با خودم فکر می کنم اگه می شد يه جايی ساخت برای همهء بچه های بی خونهء هر جای دنيا که اونجا کارهای سادهء دستی انجام بدن و برای خودشون درآمد داشته باشن چه خوب بود..
شنيدم نزديک خونه قبلی من يه صومعه هست که به زنها و بچه های بی خونه پناه و کار می ده. اما اين بچه يک کلمه حرف منو نمی فهمه چطوری می تونم اونجا رو بهش نشون بدم؟ تازه ممکنه بی سرپرست هم نباشه.. نمی دونم...
***
تعطيلات ديوالی در پيشه، اما نمی دونم اين گل بارونی که اين روزها اينجا برقراره دقيقاً مال همين عيده يا نه. کسی دقيقاً می دونه الان چه خبره؟ هر جا می ری پر حلقه های گله و گل فروش های چرخی و دکه دار و دست فروش و خريدارهايی که گلها رو ريختن تو کيسه که ببرن خونه يا ماشين و موتورشون رو باهاش تزئين کنن. جلوی خونه ها رو هم نقاشی می کنن. توی کالج هم کف زمين رو جلوی در ديپارتمان ها همينجوری نقاشی کردن. خيلی قشنگه..حس خيلی قشنگی داره ديدن مردم که اينطوری دارن چيزی رو چشن می گيرن. امروز که توی خيابون راه می رفتم احساس می کردم همه جا غرق در صلح هست.
از تخم گلهايی که کاشته بودم يک بوته چند روز پيش گل داد. انقدر کيف داشت!
هميشه آدمهايی با توجيه هايی شبيه به اين همجنسان منو جسمی و روحی آزار می دن. آدمهايی که عقده هاشون رو می گذران کف دستشون و می شينن توی تاکسی پيش زنی که اصلاً شايد تو حال و هوای اطرافش نباشه و غرق توی دنيای خودش شروع می کنن به انگولک کردن. اين چه جور منطقيه که می گه زنی که سکس قبل از ازدواج موافق هست بايد توی تاکسی هم خودش رو جمع نکنه و باز بشينه و نشون بده می خواد دست بزنن به تنش؟ يا وقتی دستی لبريز از عقدهء جنسی به طرفش دراز شد بايد به نظرش طبيعی باشه!
حقيقت اينه کم نيستن مردهايی که متاسفانه بار خرد و آرامش نداشتنشون به دوش همجنسان منه. کسانی که فقط دو دسته زن می شناسن، زاهد و فاحشه. يک زن که خودش رو انسان به حساب بياره هم جزو دستهء دوم قرار می گيره. من فکر می کنم حتی مردهايی با ظاهر خيلی گول زنک اينطوری فکر می کنن، اما حقيقت پشت ظاهر قشنگ بالاخره يه جوری خودش رو نمايان می کنه.
شونزده ساله که بودم با پسری دوست شدم. با هم بعضی روزها می رفتيم برای قدم زدن. اولين کسی بود که به عنوان دوست پسرانتخاب کرده بودم. يک روز که از جايی داشتم بر می گشتم يک ماشين توی خيابون کنارم با شدت پارک کرد. دو سه نفر با حرکات ترسناک و شديد پياده شدن و شروع کردن بمباران کردن من با جملاتی مثل اين: "تو که داری م*دی بيا سوار شو مام ب****ت!"
شايد منو با دوستم ديده بودن، و خواسته بودن ارشادم کنن! شايد هم موضوع چيز ديگه ای بود، نمی دونم. لال شده بودم، شوکه شده بودم. احساس می کردم ترور شدم، توسط آدمهای فندق مغزی که تا قبل از اون حتی نديده بودم و هيچ خصومت شخصی ای با هم نداشتيم.
الان هم اگه اين اتفاق بيفته خيلی برام سنگينه گرچه از خودم شديداً دفاع می کنم، اما در شونزده سالگی اين برام فراتر از فاجعه بود. به هيچ کس نگفتم چه اتفاقی افتاده، حتی خودم هم فکرش رو به طور روشن توی مغزم نياوردم، اما واقعيت اينه که چيزی از درونم برای هميشه کنده شد و منو ترک کرد.
يک چيزی که خيلی وقته دلم می خواد در موردش بنويسم -اما انقدر که موضوع تلخی هست دست و دلم نمی ره، چيزيه که هميشه توی محاورات کوچه و بازار ما خودش رو نشون می ده. فرهنگ غالب و مغلوب دو جنس، کلماتی که فکر می کنم برای پياده کردن اين احساس هست که استفاده می شه، "دادن" مثلاً.
جديداً يک فيلم ساز جوان يک تابو رو در فيلمی به اسم کرگدن به تصوير کشيده. توی صبحانه لينکش رو پيدا کردم. فيلمی که نشون می ده چقدر پدوفيلی و کودک آزاری جنسی توی جامعهء ما رواج داره. وقتی نوجوانی بچه ای کوچک تر از خودش رو مجبور به ارتباط جنسی می کنه، هر دو يک چيز رو به خوبی ياد می گيرن؛ اينکه سکس يعنی زور گفتن قوی به ضعيف، نه يک ارتباط دو طرفه، يعنی يکی ناگزير و ديگری برنده است.
وقتی اين دو بالغ می شن، همين الگو رو با جنس مخالف هم پياده می کنن. نتيجه اش هم همين تصوير تلخيه که شايد هر روز همه می بينيم. هر جا با مردی بحثت بشه، چه ماشين هاتون خورده باشه به هم چه توی صف بانک نوبتت ضايع شده باشه، طرف مقابل معمولاً سعی می کنه بحث رو با جنسی کردنش ببره. حتی من فکر می کنم اينکه آقايون ايرانی انقدر احساس نياز می کنن که رابطه های موازی داشته باشن هم علتش همينه. اينطوری احساس قدرت و امنيت می کنن.
پ.ن: حالا اصلاً از کجا می شه فهميد کسی که توی تاکسی کنار من نشسته عقيده اش در مورد سکس قبل از ازدواج يا هر چيز ديگه ای چيه؟
***
چارشنبه:
با اصرار و اشک ريختن فراوون بالاخره باباشو راضی کرد تا با دوست هم دانشگاهيش ازدواج کنه. هر دوشون جوون بودن، نوزده - بيست ساله. هر دو بعد از ازدواج دانشگاه رو ول کردن. "ف" خانه دار شد و شوهرش تو مغازهء پارچهء فروشی که زير خونه شون بود مشغول به کار. نوهء خاله بزرگهء "ف" اون موقه ها رو زياد يادش نمی ياد، فقط يادشه آقاهه جلوی همه دائم "ف جون" رو صدا می کرد، و اينکه چشمهای درشت و تيرهء "ف" مثل هميشه غمگين بود، اما از هميشه يه خورده واقعی تر.
وقتی پسرشون به دنيا اومد چند ماهی بيشتر از بيست سالگی "ف" نگذشته بود. هنوز يکسال از تولد پسرشون نگذشته بود که تو فاميل پيچيد "ف" برگشته خونهء مادر پدرش. خيلی زودرنج شده بود، تا می گفتن بالای چشم همه دوتا ابرو هم هست به خودش می گرفت و بيوه شدنش. گاهی هم می رفت می نشست توی راه پله ها که دعواهای پسر کوچکش با برادرش که کمی بزرگتر از پسرش بود رو نشنوه. اعصابش ضعيف شده بود و با يک کلمه اشکش سرازير می شد.
آخر سر برگشت خونهء شوهرش. يک سال عيد که رفته بودن خونهء خاله بزرگه عيد ديدنی، شوهر رو به زنش کرد و در حاليکه دستش رو به حالتی گرفته بود که انگار يک گوی توی دستشه به "ف" گفت: ماشالا ندا چقدر بزرگ شده.. "ف" جواب نداد. نوهء خاله بزرگه قوز کرد.
سالها گذشت و می شد کم کم تن دادن به "سرنوشت" رو در چهره و چشمهای "ف" ديد. دوباره بچه دار شد و اينبار دختر. "ف" که از اول هم دختر خيلی دوست داشت عاشق اين بچه شده بود. ديگه زندگی شون با هر خوبی و بدی که داشت جا افتاده بود و بيشتر حواسشون به دختره بود و کلاس های موسيقی اش و درس و مشقش.
يه سال عيد که نوهء خاله بزرگه رفته بود خونهء خاله کوچيکه خونوادهء "ف" هم اونجا بودند. شوهر "ف" موقع رفتن اصرار کرد او رو هم برسونه. وقت پياده شدن آدرس ايميلش خواست و اون طفره رفت. تحمل شنيدن يا خوندن کلماتی که پشت اون چشمهای ورقلمبيده و کاونده شکل گرفته باشه رو نداشت. "ف" توی صندلی عقب ماشين فرو رفته بود و حرفی نمی زد. پسر بزرگشون حواسش به هيچ کدوم از اينها نبود و از پنجرهء صندلی جلو داشت به دخترهايی که از کوچه رد می شدن نگاه می کرد.
"ف" موقع خداحافظی با سردی سری تکون داد. درهای ماشين بسته شد و حرکت کرد.. نوهء خاله بزرگه بعد از اون هيچ سال نويی عيد ديدنی نرفت.
***
پنجشنبه:
اونهايی که مقالهء تجسم خلاق رو خواسته بودن لطفاْ آدرس ايمليشون رو تو نظرخواهی يا اميل به من بدن.
***
جمعه:
گاز ايجنسی کانکشنش باز شده اما می گه يه اجاق هم بايد بخری تا بهت گاز بديم. هر دوی اين خونه ها که من تا حالا نشستم اجاق داشتن و من نخريدم. اين يکی يک شعله اش فقط کار می کنه و من هم بالاخره بايد برای خونه های بعدی که احتمالاً بدون وسايل هستن اجاق بخرم اما چون زوريه زورم مياد از اينا بگيرم. فعلاً حوصلهء چونه زدن ندارم اما سرم که خلوت شد می رم سور وايميستم تا بهم گاز بدن.
يعنی که چی بايد اجاق بخری؟
***
شنبه: از وقتی دانشگاه رو ول کردم همه اش خواب کلاس درس می ديدم و صبح که بيدار می شدم غصه می خوردم. الان اون خواب ها قطع شدن و منم تو دنيای واقعی هر لحظه از پشت اين نيمکت های چوبی نشستن کيف می کنم و با لذت توی حياط سرسبز کالج قدم می زنم و يادم نمی ره که چقدر اين وضعيت رو دوست دارم.. اما همهء اين خوشی شبهايی مثل اين تبديل به عذاب می شه. شبهای امتحان. چرا؟ خودمم نمی فهمم. قبلاً اصلاً اينطوری نبودم. اما از همون کلاسهای زبان که دوسال پيش می رفتم شروع شد، و دقيقاً اون ترمی که خونده بودم و بهترين نمرهء از هفت ترمی که اونجا بودم رو آوردم.
خلاصه حالم امشب هيچ خوب نيست و از موارد نادری هست که سردرد هم دارم. راستی، راست می گن چپ دست ها مرکز کنترل نمی دونم چی چی شون سمت راست مغزشونه و راست دست ها سمت چپ؟
***
يکشنبه:
از پشت شيشهء کافی نت می بينمش، نگاهم می کنه و منتظر می شه بيام بيرون.. دستشو جلوم دراز می کنه.. محلش نمی ذارم. بعد از چند ثانيه بر می گرده و می ره و من هم به هندل زدن ادامه می دم.. استارت موتورم خراب شده و روزهای سرد به سختی روشن می شه. روز قبلش هم ديده بودمش، اومده بودم همونجا از قنادی بالای کافی نت خريد کنم.. اون روز با يک پسر هم سن و سال خودش بود.. هر دو کثيف، هردو کمرو و خجول..امروز هم ازم پول می خواد.. بهش می گم بس کن! دوباره راهشو کج می کنه و می ره.. به خودم فحش می دم.. خودم می گه به خاطر خودشه.. نمی خوام اينطوری بار بياد نمی خوام من تو گدا کردنش سهمی داشته باشم.. به خودم می گم اگه واقعاً تنها باشه چی؟ اگه جز اين راهی نداشته باشه چی؟ تو چطوری دلت مياد اين کيسهء پر از ميوه رو ببری خونه در حاليکه اين بچه شايد روزها و شبها گرسنه باشه؟
می رسم خونه.. دوربين رو بر ميدارم.. حالا برای پول دادن بهش يه بهانه دارم.. يه جای صفحهء عکسم رو با تصويرش پر می کنم. وقتی می رسم داره به آقايی که در حال پارک کردن موتوره نگاه می کنه و اينطوری ازش پول می خواد. عکس اول رو ازش می گيرم. بر می گرده به سمتم. ازش می پرسم مامانت کجاست؟ با خنده و خجالت سر تکون می ده. آقاهه براش ترجمه می کنه و اون جواب می ده.
-می گه هر دوشون مرده ان، اما از من بپرسی می گم راست نمی گه..
به مرد می گم ممکنه اينطور باشه، اما خيابون برای بچه ای به سن اين خيلی خطرناکه.
يه دونه موز و يه کم پول خرد، قيافهء بچه رو از شادی لبريز می کنه.. به خودم فحش می دم.. چرا همون بار اول همين کارو نکردم؟ خودم می گه من که درآمدی ندارم. مردم اينجا چرا انقدر نسبت به فقيرها بی تفاوت هستن؟ چرا دولت هيچ کاری نمی کنه؟ چرا هيچ کس هيچ کاری نمی کنه؟
اندازه و کادر عکس ها رو که تنظيم می کنم قلبم توی مشتی نامرئی فشرده می شه.. گريه آرومم نمی کنه..سعی می کنم خشم و نااميديم رو سر يه سيب سفت و درشت خالی کنم..با خودم فکر می کنم چند بار تا وقتی بزرگ بشه ممکنه سوء استفادهء جنسی رو تجربه کنه؟ تا وقتی که مثل اون دختر جوون بچه بغل بشه که وايميسته سر کوچهء جرمن بيکری.. تا اون موقع ياد می گيره چطوری به آدمهای پول داری که از خودشون می روننش و به خيابون نشين هايی که می خوان شبی رو باهاش سر کنن زهرخند بزنه و به خواستهء هر دو تن بده..
کاش کاری از دستم بر می اومد.. چقدر به اونهايی که اينجور موقعها کاری اساسی می کنن غبطه می خورم.. من يه خارجی ام، يه دانشجوی بی درآمد.. هيچ کاری از دستم بر نمياد.. کيسهء ميوه رو که خالی می کنم کاغذ شکلاتی که بعد از امتحان خريدم رو می بينم و حالم از خودم بهم می خوره.. می دونم نمی تونم به بچه ای که بعداٌ ممکنه هيچ وقت شکلات گيرش نياد بخوره از اين چيزها بدم.. با خودم فکر می کنم اگه می شد يه جايی ساخت برای همهء بچه های بی خونهء هر جای دنيا که اونجا کارهای سادهء دستی انجام بدن و برای خودشون درآمد داشته باشن چه خوب بود..
شنيدم نزديک خونه قبلی من يه صومعه هست که به زنها و بچه های بی خونه پناه و کار می ده. اما اين بچه يک کلمه حرف منو نمی فهمه چطوری می تونم اونجا رو بهش نشون بدم؟ تازه ممکنه بی سرپرست هم نباشه.. نمی دونم...
***
تعطيلات ديوالی در پيشه، اما نمی دونم اين گل بارونی که اين روزها اينجا برقراره دقيقاً مال همين عيده يا نه. کسی دقيقاً می دونه الان چه خبره؟ هر جا می ری پر حلقه های گله و گل فروش های چرخی و دکه دار و دست فروش و خريدارهايی که گلها رو ريختن تو کيسه که ببرن خونه يا ماشين و موتورشون رو باهاش تزئين کنن. جلوی خونه ها رو هم نقاشی می کنن. توی کالج هم کف زمين رو جلوی در ديپارتمان ها همينجوری نقاشی کردن. خيلی قشنگه..حس خيلی قشنگی داره ديدن مردم که اينطوری دارن چيزی رو چشن می گيرن. امروز که توی خيابون راه می رفتم احساس می کردم همه جا غرق در صلح هست.
از تخم گلهايی که کاشته بودم يک بوته چند روز پيش گل داد. انقدر کيف داشت!
دوشنبه، مهر ۱۸، ۱۳۸۴
از نوشته های قبل ام در مورد پردهء بکارت:
آيا شما هم عقيده داريد که پردهء بکارت "آفريده" شده تا ضامن "وفاداری" همسر آيندهء شما باشد؟ يا جای "عدالت" در در اين مورد خالی مانده و ارادهء خلقت به نفع مردان رقم خورده است؟ هيچ فکر کرده ايد حقيقتاً اين عضو که هيچ کار خاصی در بدن انسان انجام نمی دهد -جز اينکه در بعضی جوامع سرنوشت بعضی دارنده ها و ندارندگانش را رقم می زند- به چه علت وجود دارد؟
چيزی که می خواهم اينجا در مورد اين پرده عنوان کنم، از نظر علمی ثابت نشده و حدسيات خودم می باشد، اما چيزی که بديهی است اين است که در زمانی زندگی نمی کنيم که اينگونه پرسش ها با پاسخ هايی نظير آنچه در بالا به آن اشاره کردم برای همگان قابل حل باشد.
يک لحظه به انگشت های دستتان نگاه کنيد. چرا آخری انقدر کوچک است؟ يک روز هنگام استفاده کردن از دستتان در کارهای روزمره به طرز استفاده از انگشتانتان دقت کنيد، چقدر از انگشت کوچک استفاده می کنيد؟خيلی کمتر از انگشتان ديگر. شما برای بقا نيازی به انگشت کوچک نداريد. برای همين دارد تحليل می رود. حتما با عضوی که گاهی ناگهان "عود" می کند، آپانديس آشنايی داريد. آن هم بيشتر از روی داستانهای عود کردنش و عمل جراحی سريع و خارج کردنش از بدن. آپانديس در بدن شما چکار می کند؟ تقريباً هيچ. آن هم عضوی در حال تحليل رفتن است. حدس من در مورد پردهء بکارت هم همين است؛ عضوی در حال تحليل رفتن که مثلاً شايد پنجاه هزار سال ديگر اصلاً کسی خبر از وجود داشتنش در زمانهای گذشته نداشته باشد.
حال اين پرسش پيش می آيد که اين "عضو در حال تحليل" قبلاً چه کاری انجام می داده است؟در مورد جفت گيری حيواناتی مثل سگ و الاغ ممکن است شنيده باشيد که گاهی مهبل حيوان ماده اصطلاحاً "قفل" می کند. فکر می کنم در واقع مهبل اين جانداران قابليتی دارد که از رابطهء جنسی ناخواسته جلوگيری می کند و تا جائيکه شنيده ام در مورد سگ -و شايد خيلی حيوانات ديگر- به دريافت اسپرم کمک می کند. به گمان من عضوی که امروز پردهء بکارت از آن باقی مانده همين است که در بدن حيواناتی مانند سگ چنين وظيفه ای دارد.می دانيم سير تکاملی به سود تکثّر و بقا جهت می گيرد و حذف چنين عضوی شانس زاد و ولد را بالا می برد - زيرا جاندار ماده توانايی جلوگيری از رابطهء جنسی ناخواسته را ندارد- و می بينيم که در موجودات تکامل يافته تری مثل ميمون و انسان اين عضو رو به نابودی می رود.
پ.ن: اين ها حدسيات من هستند و ممکنه درست و به اندازهء کافی علمی نباشن.
پ.ن۲: علت بروز اين پست اضطراری.
آيا شما هم عقيده داريد که پردهء بکارت "آفريده" شده تا ضامن "وفاداری" همسر آيندهء شما باشد؟ يا جای "عدالت" در در اين مورد خالی مانده و ارادهء خلقت به نفع مردان رقم خورده است؟ هيچ فکر کرده ايد حقيقتاً اين عضو که هيچ کار خاصی در بدن انسان انجام نمی دهد -جز اينکه در بعضی جوامع سرنوشت بعضی دارنده ها و ندارندگانش را رقم می زند- به چه علت وجود دارد؟
چيزی که می خواهم اينجا در مورد اين پرده عنوان کنم، از نظر علمی ثابت نشده و حدسيات خودم می باشد، اما چيزی که بديهی است اين است که در زمانی زندگی نمی کنيم که اينگونه پرسش ها با پاسخ هايی نظير آنچه در بالا به آن اشاره کردم برای همگان قابل حل باشد.
يک لحظه به انگشت های دستتان نگاه کنيد. چرا آخری انقدر کوچک است؟ يک روز هنگام استفاده کردن از دستتان در کارهای روزمره به طرز استفاده از انگشتانتان دقت کنيد، چقدر از انگشت کوچک استفاده می کنيد؟خيلی کمتر از انگشتان ديگر. شما برای بقا نيازی به انگشت کوچک نداريد. برای همين دارد تحليل می رود. حتما با عضوی که گاهی ناگهان "عود" می کند، آپانديس آشنايی داريد. آن هم بيشتر از روی داستانهای عود کردنش و عمل جراحی سريع و خارج کردنش از بدن. آپانديس در بدن شما چکار می کند؟ تقريباً هيچ. آن هم عضوی در حال تحليل رفتن است. حدس من در مورد پردهء بکارت هم همين است؛ عضوی در حال تحليل رفتن که مثلاً شايد پنجاه هزار سال ديگر اصلاً کسی خبر از وجود داشتنش در زمانهای گذشته نداشته باشد.
حال اين پرسش پيش می آيد که اين "عضو در حال تحليل" قبلاً چه کاری انجام می داده است؟در مورد جفت گيری حيواناتی مثل سگ و الاغ ممکن است شنيده باشيد که گاهی مهبل حيوان ماده اصطلاحاً "قفل" می کند. فکر می کنم در واقع مهبل اين جانداران قابليتی دارد که از رابطهء جنسی ناخواسته جلوگيری می کند و تا جائيکه شنيده ام در مورد سگ -و شايد خيلی حيوانات ديگر- به دريافت اسپرم کمک می کند. به گمان من عضوی که امروز پردهء بکارت از آن باقی مانده همين است که در بدن حيواناتی مانند سگ چنين وظيفه ای دارد.می دانيم سير تکاملی به سود تکثّر و بقا جهت می گيرد و حذف چنين عضوی شانس زاد و ولد را بالا می برد - زيرا جاندار ماده توانايی جلوگيری از رابطهء جنسی ناخواسته را ندارد- و می بينيم که در موجودات تکامل يافته تری مثل ميمون و انسان اين عضو رو به نابودی می رود.
پ.ن: اين ها حدسيات من هستند و ممکنه درست و به اندازهء کافی علمی نباشن.
پ.ن۲: علت بروز اين پست اضطراری.
سهشنبه، مهر ۱۲، ۱۳۸۴
جمعه:
داشتم می اومدم خونه، يه دونه از اين ساندويچ کثيف درست کنی ها ديدم هوس ساندويچ کثيف کردم.. بعد به خودم گفتم نکنه از جونت سير شدی؟ خودم گفت ديگه از اون رستوران که تو دلهی رفتيم که بدتر نيست که! اونجا زير ميز هر ثانيه يه موش به دنيا می اومد و يکی ديگه از دنيا می رفت و ما به اين صحنه و اينکه کارمون به کجا کشيده قش قش می خنديديم. خلاصه يه دونه از اون ساندويچا که يه چيز قهوه ايه (چه اشتها آور نه؟) که روش انار و نارگيل ريختن سفارش دادم. وقتی داشت ساندويچ رو درست می کرد روغنی که توش نونش رو سرخ کرد ديدم و پشيمون شدم. گفتم می برم می دم به همون مادر دختره که عکسشونو انداخته بودم.
اما وقتی رسيدم به کوچه، مادر دختره اونجا نبودن.. گفتم نگه می دارم فردا که اومدم بيرون می دم به يکی، همزمان فکر کردم، با اين همه فلفل همهء ميکروبا کشته می شن، نه؟
بعد گفتم نصفشو بخورم، هان؟ بعد در مقابل چشمان حيرت زدهء خودم همه شو خوردم..
***
شنبه:
يه تن دانمارکی خريدم که نفهميدم درست محتوياتش چی بود چون به هيچ زبون ديگه ای روش چيزی ننوشته بود. اما من سرم درد می کنه واسه امتحان کردن چيزای تازه.. اومدم خونه بازش کردم.....فرض کن يه خمير صورتی که مزهء مغز و بوی زخم ماهی می ده..
می گم چرا اسمش انقدر طولانی بود! حتماً معنيش می شه "مغز له شده با طعم کله ماهی".
***
يکشنبه:
در بالکن از بارون زياد باد کرده بود و خيلی سخت بسته می شد. اين شد که چند وقت از خير بالکن رفتن گذشتم و درو باز نکردم. چند روز پيش که آفتاب شده بود گفتم يه هوايی تازه کنم، درو که باز کردم ديدم زير دو گوشهء پايينی در روی زمين دوتا کلونی مورچهء قرمز درست شده. اين مورچه ها هم خيلی تو خونه زيادن هم گازشون قشنگ پوستتو می کنه. منم با پيف پاف افتادم به جون کلونی و همهء شن هايی که اونجا جمع کرده بودن رو جارو کردم.
حالا چند شبه مورچه های نر (بالدار) ميان به سبک عمليات انتحاری پرواز کنان سمت سر و کلهء من و خودوشنو درقی می زنن به پيشونيم و بعد وززززی ميفتن اونور. شايدم منو اشتباه گرفتن.
راستی در مورد تجسم خلاق يه مقالهء آموزشی (انگليسی) دارم. هرکی دوست داره ايميل بزنه براش بفرستم.
***
شنيدين لُره يه ساعت می خره، دوستش هی ازش ساعتو می پرسيده؟ آقا لره هم بهش می گه حالا انقده وَپرس تا وَرينی وِش.
حالا اونی که هی وبلاگ های اين و اونو پينگ می کرد هم وَريد وِش.
***
سه شنبه: من اين يه هفته رو از خونه بيرون نرفتم و برای همين اين دفعه عکس نداريم. عوضش اين هفتهء بحران زدهء امتحانا که رد شد می رم جاهای دورتر شهر برای عکاسی.
***
(اشکالی نداره بنويسم چارشنبه؟ به ياد چارشنبه سوری های بی ترقه و از روی آتش پريدن) چارشنبه: خيلی دلم می خواد تو اين پاراگراف يه چيزی بنويسم.. اما نمی نويسم.. خودسانسوری. ببينم تا چه حد می تونم. آدم وقتی به يک موقعيت يا يک سری آدم زياد نزديکه، درست نمی تونه ببينتشون. درست مثل اينکه انقدر کله تو نزديک يک پارچه کنی که فقط بافت پارچه رو ببينی و مدل لباس رو نه.
حالا منم که از خونواده ام دور شدم، دارم شباهت های خودم رو با افراد خونواده ام و تفاوت هام رو باهاشون بهتر می بينم. يک واقعيت خيلی تلخی که تازه دارم بهش توجه می کنم اينه که چقدر نسبت به بابام قدرنشناس بودم. چقدر دلم می سوزه واسهء اون همه وقتی که همو درک نکرديم و چقدر حس بديه که الان می فهمم چقدر اين مرد رو عذاب دادم و اون چقدر دوستم داشته و چه کارهايی برام کرده.
اين حس واقعاً مثل اين ميمونه که يه آتيش درست شده باشه از حقيقت و من دارم توش می سوزم.
يک چيز خيلی تلخ تر از اين هم هست که هم خيلی نياز دارم بريزمش بيرون هم دلم نمی خواد. اگه کسی هست که کنجکاوه و دلش هم می خواد بهم کمک فکری کنه ايميل بزنه. فکرش داره روحمو می خوره.
***
پنجشنبه: از آفتاب تند بيزارم. دلم می خواد هميشه ابری باشه. چه بباره و چه نه. اما اگه بباره که خيلی عاليه.
راستی اين سريال six feet under رو می بينين؟ خيلی عميق درون آدمها رو کندوکاو می کنه. يا شايد بهتر باشه بگم شخصيت پردازيش خيلی عميق و واقعيه.
تقريباً هيچ فيلمی رو که انقدر صادقانه همهء جنبه های شخصيت آدمها رو بدون تقسيم بندی به خوب و بد نشون بده تا قبل از اين نديده بودم. خيلی منو ياد طرز داستان گويی ميلان کوندرا می ندازه که اونم کتاب بود و نه فيلم.
داستان در مورد خانواده ايه که شغلشون برگذار کردن مراسم ختمه و به طور مستقيم هميشه با مرگ سر و کار دارن. همهء صحنه ها به نظر مياد با فيلتر خاکستری رنگ گرفته شده باشه که جنبهء دراماتيک قضيه رو به طور يکنواخت همهء جای داستان پخش می کنه. دنيايی که به تصوير می کشه پوشيده شده با لايه ای خلل ناپذير و ضخيم از مرگ، که زير اون آدمها هر کدوم با يک دنيای کاملاً مجزا از ديگری دارن زندگی می کنن. هر کس با راز هولناکی که بيشتر توی دنيای خودش فرو می برتش زندگی می کنه و همه به طرز توی چشم خوری تنها هستن، حتی اگر عاشقانه با هم روی يک تخت دراز کشيده باشن.
داشتم می اومدم خونه، يه دونه از اين ساندويچ کثيف درست کنی ها ديدم هوس ساندويچ کثيف کردم.. بعد به خودم گفتم نکنه از جونت سير شدی؟ خودم گفت ديگه از اون رستوران که تو دلهی رفتيم که بدتر نيست که! اونجا زير ميز هر ثانيه يه موش به دنيا می اومد و يکی ديگه از دنيا می رفت و ما به اين صحنه و اينکه کارمون به کجا کشيده قش قش می خنديديم. خلاصه يه دونه از اون ساندويچا که يه چيز قهوه ايه (چه اشتها آور نه؟) که روش انار و نارگيل ريختن سفارش دادم. وقتی داشت ساندويچ رو درست می کرد روغنی که توش نونش رو سرخ کرد ديدم و پشيمون شدم. گفتم می برم می دم به همون مادر دختره که عکسشونو انداخته بودم.
اما وقتی رسيدم به کوچه، مادر دختره اونجا نبودن.. گفتم نگه می دارم فردا که اومدم بيرون می دم به يکی، همزمان فکر کردم، با اين همه فلفل همهء ميکروبا کشته می شن، نه؟
بعد گفتم نصفشو بخورم، هان؟ بعد در مقابل چشمان حيرت زدهء خودم همه شو خوردم..
***
شنبه:
يه تن دانمارکی خريدم که نفهميدم درست محتوياتش چی بود چون به هيچ زبون ديگه ای روش چيزی ننوشته بود. اما من سرم درد می کنه واسه امتحان کردن چيزای تازه.. اومدم خونه بازش کردم.....فرض کن يه خمير صورتی که مزهء مغز و بوی زخم ماهی می ده..
می گم چرا اسمش انقدر طولانی بود! حتماً معنيش می شه "مغز له شده با طعم کله ماهی".
***
يکشنبه:
در بالکن از بارون زياد باد کرده بود و خيلی سخت بسته می شد. اين شد که چند وقت از خير بالکن رفتن گذشتم و درو باز نکردم. چند روز پيش که آفتاب شده بود گفتم يه هوايی تازه کنم، درو که باز کردم ديدم زير دو گوشهء پايينی در روی زمين دوتا کلونی مورچهء قرمز درست شده. اين مورچه ها هم خيلی تو خونه زيادن هم گازشون قشنگ پوستتو می کنه. منم با پيف پاف افتادم به جون کلونی و همهء شن هايی که اونجا جمع کرده بودن رو جارو کردم.
حالا چند شبه مورچه های نر (بالدار) ميان به سبک عمليات انتحاری پرواز کنان سمت سر و کلهء من و خودوشنو درقی می زنن به پيشونيم و بعد وززززی ميفتن اونور. شايدم منو اشتباه گرفتن.
راستی در مورد تجسم خلاق يه مقالهء آموزشی (انگليسی) دارم. هرکی دوست داره ايميل بزنه براش بفرستم.
***
شنيدين لُره يه ساعت می خره، دوستش هی ازش ساعتو می پرسيده؟ آقا لره هم بهش می گه حالا انقده وَپرس تا وَرينی وِش.
حالا اونی که هی وبلاگ های اين و اونو پينگ می کرد هم وَريد وِش.
***
سه شنبه: من اين يه هفته رو از خونه بيرون نرفتم و برای همين اين دفعه عکس نداريم. عوضش اين هفتهء بحران زدهء امتحانا که رد شد می رم جاهای دورتر شهر برای عکاسی.
***
(اشکالی نداره بنويسم چارشنبه؟ به ياد چارشنبه سوری های بی ترقه و از روی آتش پريدن) چارشنبه: خيلی دلم می خواد تو اين پاراگراف يه چيزی بنويسم.. اما نمی نويسم.. خودسانسوری. ببينم تا چه حد می تونم. آدم وقتی به يک موقعيت يا يک سری آدم زياد نزديکه، درست نمی تونه ببينتشون. درست مثل اينکه انقدر کله تو نزديک يک پارچه کنی که فقط بافت پارچه رو ببينی و مدل لباس رو نه.
حالا منم که از خونواده ام دور شدم، دارم شباهت های خودم رو با افراد خونواده ام و تفاوت هام رو باهاشون بهتر می بينم. يک واقعيت خيلی تلخی که تازه دارم بهش توجه می کنم اينه که چقدر نسبت به بابام قدرنشناس بودم. چقدر دلم می سوزه واسهء اون همه وقتی که همو درک نکرديم و چقدر حس بديه که الان می فهمم چقدر اين مرد رو عذاب دادم و اون چقدر دوستم داشته و چه کارهايی برام کرده.
اين حس واقعاً مثل اين ميمونه که يه آتيش درست شده باشه از حقيقت و من دارم توش می سوزم.
يک چيز خيلی تلخ تر از اين هم هست که هم خيلی نياز دارم بريزمش بيرون هم دلم نمی خواد. اگه کسی هست که کنجکاوه و دلش هم می خواد بهم کمک فکری کنه ايميل بزنه. فکرش داره روحمو می خوره.
***
پنجشنبه: از آفتاب تند بيزارم. دلم می خواد هميشه ابری باشه. چه بباره و چه نه. اما اگه بباره که خيلی عاليه.
راستی اين سريال six feet under رو می بينين؟ خيلی عميق درون آدمها رو کندوکاو می کنه. يا شايد بهتر باشه بگم شخصيت پردازيش خيلی عميق و واقعيه.
تقريباً هيچ فيلمی رو که انقدر صادقانه همهء جنبه های شخصيت آدمها رو بدون تقسيم بندی به خوب و بد نشون بده تا قبل از اين نديده بودم. خيلی منو ياد طرز داستان گويی ميلان کوندرا می ندازه که اونم کتاب بود و نه فيلم.
داستان در مورد خانواده ايه که شغلشون برگذار کردن مراسم ختمه و به طور مستقيم هميشه با مرگ سر و کار دارن. همهء صحنه ها به نظر مياد با فيلتر خاکستری رنگ گرفته شده باشه که جنبهء دراماتيک قضيه رو به طور يکنواخت همهء جای داستان پخش می کنه. دنيايی که به تصوير می کشه پوشيده شده با لايه ای خلل ناپذير و ضخيم از مرگ، که زير اون آدمها هر کدوم با يک دنيای کاملاً مجزا از ديگری دارن زندگی می کنن. هر کس با راز هولناکی که بيشتر توی دنيای خودش فرو می برتش زندگی می کنه و همه به طرز توی چشم خوری تنها هستن، حتی اگر عاشقانه با هم روی يک تخت دراز کشيده باشن.
یکشنبه، مهر ۰۳، ۱۳۸۴
يه نمونه از قشر نه چندان فقیر اما زحمت کش هند. شغلشون باغبانی است، پس تحصيلات چندان بالايی هم نباید داشته باشن. اما می تونی به راحتی، با لبخند، ازشون بپرسی که می تونی عکس بگيری يا نه، با خوشرويی جواب مثبت می دن، برات لبخند هم می زنن، بدون اينکه ذره ای، لحظه ای برخوردشون "جنسی" بشه.
وقتی داشتم ازشون دور می شدم، ياد اون روزی افتادم که داشتم پياده جايی می رفتم، تهران. يادم اومد يه نفر از توی ماشينش داد زد: بيست نومن بسه؟ يادم اومد که من طبق معمول اون روزها اخموترين ماسکم رو زده بودم تا بگم فاحشه نيستم، اما مدتی بود اون ماسک هم ديگه کار نمی کرد.. يادم افتاد اون باری که سوار پيکان مسافر کش شدم و پيشنهاد راننده رو شنيدم، اون دفعه که مردی به همراهش گفت به نظرش چقدر می ارزم.. و يک بار ديگه يادم افتاد چرا انقدر اين شهر آروم و شلوغ و بارونی رو دوست دارم..
پ.ن: معنی این نوشته اين نيست که کسی اينجا برای date کردن به آدم پيشنهادی نمی ده.
اما برخوردها خيلی متفاوته از اونچه بين ايرانی ها ميبينيم. حتی جمع ايرانی های دانشجوی اينجا، نه به غلظت و شدت و داخل ايران، اما همون الگوی توهين آميز رو دنبال می کنن، همون نگاه های زهر آلود و پر از چرک "داوری" رو به سرتاپات می ندازن و راجع به خصوصی ترين مسائلی که ممکنه تو زندگی تو به عنوان يک موجود زنده وجود داشته باشه نظر می دن.
هندی ها هم مثل ما سنتی هستن. حتی خيلی کمتر از ما وارد دورهء گذار شدن. شايد فقط جمع کوچک "باليوود" تازه تکانی به خودشون داده باشن و قشر مرفه هند که لايهء نازکی رو تشکيل می دن. اما بين همين قشر متوسط که سنتش می چربه به همه چيزش، برخوردها خيلی خيلی دوستانه تر و محترمانه تر از اونی هست که بين ما اتفاق می افته.
***
کدوم بی مزه ای منو بی خودی پينگ کرده بود؟
***
تو اين هوا پورتريکو انقده مزه می ده ه ه ه... عکس بعدی، اين برگ غول آساست، و چتر من به هيچ وجه چتر نقلی ای نيست!
کسی می دونه چرا اين درختا ريشه شون می ره رو سرشون؟
***
باورتون می شه پسره تو کافی نت داشت خود ارضايی می کرد؟ تصور کن بغل دست منم نشسته بود اَی ی ی.... نمی شد عکس ها رو پرينت می گرفت می برد خونه اش هر کار دلش می خواست می کرد؟
پسره رو می شناسم. جنوبيه. تو کافه يه بار گير داده بود به يکی از دوستای من و درددل از همخونهء هنديش می کرد. آخر حرفهاش هم گفت می شه من گاهی شما رو ببينم و باهاتون درددل کنم؟
تصورشو بکن..
***
ديشب بی بی سی نمايشگاه "امپراطوری فراموش شده" رو نشون داد، به همراه يه موزيک ايرانی (نی).. حداقل نمرديم و يه بار صدای گزارشگر يه رسانهء خارجی رو شنيديم که اسم ايران رو با تحسين به زبون آورد.. با دل زخمی و کمی هم غرور، اما بی اميد نگاه می کردم.
فکر کردم کاش آرامگاه کورش و تخت جمشيد رو هم می شد کند برد گذاشت تو موزه ای چيزی، دور از اينجا، دور از گلسنگ ها و خطر زير آب رفتن برای هميشه. دور از اين
خوره های هر چی خوبی..دور از اين طاعون های ناگزير.
***
نسل الان رو نمی دونم چطوری بچه تربيت می کنن.. اما در کل با بچه های پسر و دخترمون خيلی متفاوت رفتار می کنيم. حاضريم پسرمون از دختر مردم "استفاده اش" رو بکنه و دخترمون رو حبس می کنيم تا پسر مردم ازش "استفاده" نکنه.
نمونه اش همون فاميل خودمون که يه بار نوشتم سر بحث آرايش مردها نزديک بود با من حسابی قاط بزنه. اون روز نوهء اين آقا هم خونه شون بود. پسره حدودای بيست سالشه. با دوست دخترش بحثش شد تلفنی، و وقتی از اتاق بيرون اومد دلخور و دمق بود. بابابزرگش زد پشتش و با يه لحن رضايتمندانه ای گفت: حالا کدومشون بود پسرم؟
(فک منو داشته باشين) اين آقا دو تا دختر داره که هردوشون ازدواج کردن. هيچ وقت اجازه نداشتن با کسی دوست باشن البته بزرگه آخر با دوست دانشگاهيش ازدواج کرد، اما هيچ وقت نتونست ازش جدا بشه (در حاليکه خيلی دلش می خواست اينکارو بکنه). خلاصه خيلی محدود بودن. اما به نظر آقا اين افتخار بود اگه نوه اش چندتا دوست دختر داشته باشه.
دخترها اينطوری باور می کنن که بی ارزشن، ناخودآگاه خودشون رو در حد اشياء پايين ميارن. روش تربيتی مون رو بايد عوض کنيم. نگاهمون رو هم.
***
کباب ديگی با کته.. از اون کباب ديگی های پر از رب............
***
اين پست هم که شد سرتاپا حسرت.. احتمالاً مال بی گازيه. می گن شکم گرسنه عاشق نمی شه، اما انگاز شکم پر از جوانه و هويج و کاهو پر حسرت می شه!
پاشم برم اين کالباس فروشيه ببينم دنيا دست کيه.. هر کسی رو بهر کاری ساخته اند، ما رو هم از برای خام خواری انگار نساخته بيده ن.
***
يه کرمی هست به اسم ليچ، که انگل خارجی موجودات ديگه است. اگه کسی پاشو بکنه تو لجنی که اين کرم توش کمين کرده، دهان مکنده اش رو می چسبونه به پوستش و خونش رو می ممکه. آره، همون زالوی خودمون.
قديمی ها باور داشتن که مکيده شدن خون توسط اين کرم خاصيت درمانی داره. اما آدمی که منو ياد اين کرم می ندازه، هيچ خاصيتی نداره.
***
من از حالا تا بيست اکتبر احتمال داره به روز نکنم چون امتحان داشته بيدم. شايدم يهو داغ کردم و ظرفيتم تموم شد و به روز کردم.
وقتی داشتم ازشون دور می شدم، ياد اون روزی افتادم که داشتم پياده جايی می رفتم، تهران. يادم اومد يه نفر از توی ماشينش داد زد: بيست نومن بسه؟ يادم اومد که من طبق معمول اون روزها اخموترين ماسکم رو زده بودم تا بگم فاحشه نيستم، اما مدتی بود اون ماسک هم ديگه کار نمی کرد.. يادم افتاد اون باری که سوار پيکان مسافر کش شدم و پيشنهاد راننده رو شنيدم، اون دفعه که مردی به همراهش گفت به نظرش چقدر می ارزم.. و يک بار ديگه يادم افتاد چرا انقدر اين شهر آروم و شلوغ و بارونی رو دوست دارم..
پ.ن: معنی این نوشته اين نيست که کسی اينجا برای date کردن به آدم پيشنهادی نمی ده.
اما برخوردها خيلی متفاوته از اونچه بين ايرانی ها ميبينيم. حتی جمع ايرانی های دانشجوی اينجا، نه به غلظت و شدت و داخل ايران، اما همون الگوی توهين آميز رو دنبال می کنن، همون نگاه های زهر آلود و پر از چرک "داوری" رو به سرتاپات می ندازن و راجع به خصوصی ترين مسائلی که ممکنه تو زندگی تو به عنوان يک موجود زنده وجود داشته باشه نظر می دن.
هندی ها هم مثل ما سنتی هستن. حتی خيلی کمتر از ما وارد دورهء گذار شدن. شايد فقط جمع کوچک "باليوود" تازه تکانی به خودشون داده باشن و قشر مرفه هند که لايهء نازکی رو تشکيل می دن. اما بين همين قشر متوسط که سنتش می چربه به همه چيزش، برخوردها خيلی خيلی دوستانه تر و محترمانه تر از اونی هست که بين ما اتفاق می افته.
***
کدوم بی مزه ای منو بی خودی پينگ کرده بود؟
***
تو اين هوا پورتريکو انقده مزه می ده ه ه ه... عکس بعدی، اين برگ غول آساست، و چتر من به هيچ وجه چتر نقلی ای نيست!
کسی می دونه چرا اين درختا ريشه شون می ره رو سرشون؟
***
باورتون می شه پسره تو کافی نت داشت خود ارضايی می کرد؟ تصور کن بغل دست منم نشسته بود اَی ی ی.... نمی شد عکس ها رو پرينت می گرفت می برد خونه اش هر کار دلش می خواست می کرد؟
پسره رو می شناسم. جنوبيه. تو کافه يه بار گير داده بود به يکی از دوستای من و درددل از همخونهء هنديش می کرد. آخر حرفهاش هم گفت می شه من گاهی شما رو ببينم و باهاتون درددل کنم؟
تصورشو بکن..
***
ديشب بی بی سی نمايشگاه "امپراطوری فراموش شده" رو نشون داد، به همراه يه موزيک ايرانی (نی).. حداقل نمرديم و يه بار صدای گزارشگر يه رسانهء خارجی رو شنيديم که اسم ايران رو با تحسين به زبون آورد.. با دل زخمی و کمی هم غرور، اما بی اميد نگاه می کردم.
فکر کردم کاش آرامگاه کورش و تخت جمشيد رو هم می شد کند برد گذاشت تو موزه ای چيزی، دور از اينجا، دور از گلسنگ ها و خطر زير آب رفتن برای هميشه. دور از اين
خوره های هر چی خوبی..دور از اين طاعون های ناگزير.
***
نسل الان رو نمی دونم چطوری بچه تربيت می کنن.. اما در کل با بچه های پسر و دخترمون خيلی متفاوت رفتار می کنيم. حاضريم پسرمون از دختر مردم "استفاده اش" رو بکنه و دخترمون رو حبس می کنيم تا پسر مردم ازش "استفاده" نکنه.
نمونه اش همون فاميل خودمون که يه بار نوشتم سر بحث آرايش مردها نزديک بود با من حسابی قاط بزنه. اون روز نوهء اين آقا هم خونه شون بود. پسره حدودای بيست سالشه. با دوست دخترش بحثش شد تلفنی، و وقتی از اتاق بيرون اومد دلخور و دمق بود. بابابزرگش زد پشتش و با يه لحن رضايتمندانه ای گفت: حالا کدومشون بود پسرم؟
(فک منو داشته باشين) اين آقا دو تا دختر داره که هردوشون ازدواج کردن. هيچ وقت اجازه نداشتن با کسی دوست باشن البته بزرگه آخر با دوست دانشگاهيش ازدواج کرد، اما هيچ وقت نتونست ازش جدا بشه (در حاليکه خيلی دلش می خواست اينکارو بکنه). خلاصه خيلی محدود بودن. اما به نظر آقا اين افتخار بود اگه نوه اش چندتا دوست دختر داشته باشه.
دخترها اينطوری باور می کنن که بی ارزشن، ناخودآگاه خودشون رو در حد اشياء پايين ميارن. روش تربيتی مون رو بايد عوض کنيم. نگاهمون رو هم.
***
کباب ديگی با کته.. از اون کباب ديگی های پر از رب............
***
اين پست هم که شد سرتاپا حسرت.. احتمالاً مال بی گازيه. می گن شکم گرسنه عاشق نمی شه، اما انگاز شکم پر از جوانه و هويج و کاهو پر حسرت می شه!
پاشم برم اين کالباس فروشيه ببينم دنيا دست کيه.. هر کسی رو بهر کاری ساخته اند، ما رو هم از برای خام خواری انگار نساخته بيده ن.
***
يه کرمی هست به اسم ليچ، که انگل خارجی موجودات ديگه است. اگه کسی پاشو بکنه تو لجنی که اين کرم توش کمين کرده، دهان مکنده اش رو می چسبونه به پوستش و خونش رو می ممکه. آره، همون زالوی خودمون.
قديمی ها باور داشتن که مکيده شدن خون توسط اين کرم خاصيت درمانی داره. اما آدمی که منو ياد اين کرم می ندازه، هيچ خاصيتی نداره.
***
من از حالا تا بيست اکتبر احتمال داره به روز نکنم چون امتحان داشته بيدم. شايدم يهو داغ کردم و ظرفيتم تموم شد و به روز کردم.
سهشنبه، شهریور ۲۹، ۱۳۸۴
بهم گاز ندادن. هنوز کمبود گاز ادامه داره و مشترک جديد قبول نمی کنن، تازه انگار مشتری های خودشونم درست و حسابی نمی تونن تآمين کنن.
مهم ترين خوردنی گرم روزانه به نظر من چای و قهوه است که برای اونها کتری برقی هست، اما کاش حرف کسانی که گفته بودن با خودت پلو پز ببر رو جدی کرفته بودم.
اينها غر نيست. دارم به اين فکر می کنم که، به خاطر آرامشی که اينجا پيدا کردم، راه رفتن زير بارون و وزيدن باد لای موهام، به خاطر آفتاب خوردن شونه هام ، و دانشگاهی که دم درش خواهر چادری ای نيست که سر تا پاتو برات بکنه تو لجن و تحويلت بده و توش هم "حراست" ی وجود نداره، به خاطر طبيعت قشنگی که هر روز می بينم بايد متشکر باشم.
***
اگه اومدين هند و رفتين تو مغازه و فروشنده خيلی تميز بهتون برگشت گفت what do you want? بهتون بر نخوره. قشر تحصيل نکردهء پونا انگليسی بلدن اما نمی دونن چی مؤدبانه است و چی نه.
يه کار ديگه شون اينه که، مثلاً کافيه پات بره تو گل، قاه قاه بهت می خندن، يعنی با دست نشونت می دن، اون يکی دستشونم می ذارن رو دلشون و با صدای بلند و خودنمايانه می خندن. من فکر می کنم زياد باهوش نبايد باشه کسی که همچين چيزی انقدر به نظرش خنده دار بياد.
اون موقع آدم ناراحت می شه، اما بعدن که بهش فکر می کنی می بينی که به هر حال دنبال بهانه بودن برای خنديدن عيب بزرگی نيست، گرچه اگه موضوع تو باشی خوشايند نيست، اما بعدش خودت هم ممکنه به جريان بخندی.
امروز که داشتم برای گرفتن گاز با مدير آژانس صحبت می کردم، بحثمون شد، من می گفتم انقدر منو نفرست اين ور اونور، اگه نمی تونی گاز بدی بهم خوب بگو، بعدشم بگو بايد چه کار کنم، راهنمايی کن، اون هم گير داده بود که تو ديروز يه چيز ديگه گفتی و من چيز ديگه جواب دادم و اصلاً انگار نمی فهميديم حرف همو. يه بار ديگه من يادم رفته بود که هندی ها دوست ندارن به آدم بگم نه، رک و راست بگن نمی تونم، حتی وقتی آدرس ازشون می پرسی دوست ندارن بگم نمی دونم، اگه بلد نباشن آدرس عوضی بهت می دن اما زير بار جواب منفی رک و صريح نمی رن.
اين وسط منشی آژانس تو اتاق بغلی شورع کرده هرهر خنديدن. انقد حرصم گرفت!
ولی الان که رسيدم خونه و دارم اينارو می نويسم ديگه ناراحت نيستم. خودم هم به سوء تفاهم احمقانه ای که باعث شد تو اين گل و شل کپسول گاز رو بردارم ببرم و دست خالی برگردم خنده ام گرفته، و چون مدل مغز هندی يه کم دستم اومده می فهمم چرا منشيه خندش گرفته بود و دارم مدل اون به جريان نگاه می کنم..
***
راستی ان فرصت خيلی خوبيه که يه مدت خام خواری رو امتحان کنم، نه؟ خوبه با جوانه شروع کنم...
***
نه ديگه..بلال فروشی که مشتری اش هستی، ازش می پرسی ذغالهاتو از کجا خريدی، بهت نمی گه که خودش يه کيسه بتونه بهت بفروشه، هرچی هم می گی بابا من زياد می خوام، بگو از کجا خريدی.. خودشو بزنه به اون راه. کودن نمی فهمه تابلوئه که حاليش می شه من چی می گم. هی ذغال برا من ميريزه تو کيسهء يه وجبی.
دوباره به گازی سر زدم، اول می گه گاز همينجوری غير رسمی می تونم بهت بدم، اگه می تونی وسيله جور کنی که ببری. می رم ريکشا می گيرم ميام گازو ببرم، می گه تو که نگفتی می خوای (من گفته بودم برم ببينم چه کار می تونم بکنم!) منم مدارک و آماده نکردم (حالا گفته بود غير رسمی ها!) تازه اگه گفته بودی می خوای بهت می گفتم که تا هفتهء ديگه نمی تونم بهت گاز بدم.. بعد هم بهش می گم چرا هر دفعه يه حرفی می زنی؟ اگه اصلاً يه نفر همين امروز وارد هند بشه و گاز بخواد بايد چکار کنه، بی ادبانه و تند برگشته می گه سعی کن يه چيزی رو بفهمی، کانکشنمون بسته اس! چرا هم نداره! می رم يه ايجنسی ديگه، اونم کانکشنش بسته اس يه شماره می نويسه بهم می ده که بعداً زنگ بزنم بپرسم برای کانکشن، فرداش زنگ می زنم، يه صدای ضبط شده می گه شماره اشتباهه..
***
ای بابا من چه توقع بی جايی دارما! وقتی با وجود اين همه بارون آب هنوز هر روز قطع می شه -آبی که خوردنی هم نيست که بگی اشکالی برای تصفيه اش پيش اومده- می خوای گاز گير آدم بياد؟
آدرس يه ذغال فروشی رو پيدا کردم که يک مغازهء ايرانی هست.. بعدش بايد سيخ کباب گير بيارم يا يه توری که بشه روش کباب درست کرد..
اين سريال lost رو خوب شد امشب نشون داد.. کلی روحيه گرفتم. فکر کن اگه الان تو يه جزيره بودم و همهء آب خوردنی گم شده بود و منم داشتم می زائيدم چی؟
***
می گم که، من خيلی وقتها اينو ديدم. هر وقت يه چيزی يهو ورمی پره، مثلاً مثل همين گاز، يا خط اينترنتم. يه چيز بهتری جاشو می گيره، به شرطی که دست از نق نق برداری و گوش و چشم به زنگ باشی برای کشف چيز جديد.
ورپريدن خط اينترنت باعث شد اعتيادمو به خوندن خبرهای بد از دست بدم، و الان می بينم خيلی قشنگ تر داره زندگيم می گذره. آقاجان من اين گوشهء دنيا نشستم خيلی هنر کنم زندگی خودمو و چهارتا اونيای که دستم بهشون می رسه بهتر کنم. چه کاريه با خوندن هر روز اينا اونم ساعتها، اونم به حالت قوز کرده پشت کامپيوتر، زندگيمو به معنای واقعی کلمه حروم کنم؟ ساعتها آن لاين بودن انرژيمو می کشيد اما حالا همه اش رو می تونم صرف پياده روی کنم و زندگی رو بهتر حس کنم.. خلاصه خيلی خوشحالم که ديگه اينترنت ندارم بعدها هم سعی می کنم هيچ وقت نداشته باشم.
تو اين موقعيت جديد هم، يه جور نون برشتهء فلفلی کشف کردم که ترکيبش با پنير و گوجه فرنگی.. آخ نمی دونی چی می شه..
***
اين نقاشی رو توی تعطيلات کشيدم. خيلی وقتمو گرفت، هنوز هم کامل نيست و به هيچ وجه اونی که بايد می شد نشد. اون موقع که دانشجوی گرافيک بودم يه ترم کلاس طراحی با آب مرکب داشتيم. من خيلی زود پيشرفت کردم، و خيلی هم بيشتر از طراخی با مداد لذت می بردم. اما با تموم شدن کلاس و بعد هم خارج شدن من (فرار در واقع) از دانشگاه گذاشتمش کنار و نقاشی هام رو هم با رنگ روغن می کشيدم. اما خيلی از همون رنگ روغن هارو هم مثل آبرنگ کار کردم، يعنی رنگ رو رقيق رقيق می کردم، يه جوری که نه آبرنگ بود و نه رنگ و روغن. الان احساس حماقت می کنم. چرا هيچ وقت سراغ آبرنگ نرفتم؟ چرا دوزاريم نيفتاد؟ من اصلاً رنگ روغنی نبودم از اول زور بی خود زدم... افسوس که حالا ديگه نه وقتش هست نه اينجا به احتمال زياد کلاس درست و حسابی ... نکنه هيچ وقت نتونم...؟
***
عکس های امروز.
مهم ترين خوردنی گرم روزانه به نظر من چای و قهوه است که برای اونها کتری برقی هست، اما کاش حرف کسانی که گفته بودن با خودت پلو پز ببر رو جدی کرفته بودم.
اينها غر نيست. دارم به اين فکر می کنم که، به خاطر آرامشی که اينجا پيدا کردم، راه رفتن زير بارون و وزيدن باد لای موهام، به خاطر آفتاب خوردن شونه هام ، و دانشگاهی که دم درش خواهر چادری ای نيست که سر تا پاتو برات بکنه تو لجن و تحويلت بده و توش هم "حراست" ی وجود نداره، به خاطر طبيعت قشنگی که هر روز می بينم بايد متشکر باشم.
***
اگه اومدين هند و رفتين تو مغازه و فروشنده خيلی تميز بهتون برگشت گفت what do you want? بهتون بر نخوره. قشر تحصيل نکردهء پونا انگليسی بلدن اما نمی دونن چی مؤدبانه است و چی نه.
يه کار ديگه شون اينه که، مثلاً کافيه پات بره تو گل، قاه قاه بهت می خندن، يعنی با دست نشونت می دن، اون يکی دستشونم می ذارن رو دلشون و با صدای بلند و خودنمايانه می خندن. من فکر می کنم زياد باهوش نبايد باشه کسی که همچين چيزی انقدر به نظرش خنده دار بياد.
اون موقع آدم ناراحت می شه، اما بعدن که بهش فکر می کنی می بينی که به هر حال دنبال بهانه بودن برای خنديدن عيب بزرگی نيست، گرچه اگه موضوع تو باشی خوشايند نيست، اما بعدش خودت هم ممکنه به جريان بخندی.
امروز که داشتم برای گرفتن گاز با مدير آژانس صحبت می کردم، بحثمون شد، من می گفتم انقدر منو نفرست اين ور اونور، اگه نمی تونی گاز بدی بهم خوب بگو، بعدشم بگو بايد چه کار کنم، راهنمايی کن، اون هم گير داده بود که تو ديروز يه چيز ديگه گفتی و من چيز ديگه جواب دادم و اصلاً انگار نمی فهميديم حرف همو. يه بار ديگه من يادم رفته بود که هندی ها دوست ندارن به آدم بگم نه، رک و راست بگن نمی تونم، حتی وقتی آدرس ازشون می پرسی دوست ندارن بگم نمی دونم، اگه بلد نباشن آدرس عوضی بهت می دن اما زير بار جواب منفی رک و صريح نمی رن.
اين وسط منشی آژانس تو اتاق بغلی شورع کرده هرهر خنديدن. انقد حرصم گرفت!
ولی الان که رسيدم خونه و دارم اينارو می نويسم ديگه ناراحت نيستم. خودم هم به سوء تفاهم احمقانه ای که باعث شد تو اين گل و شل کپسول گاز رو بردارم ببرم و دست خالی برگردم خنده ام گرفته، و چون مدل مغز هندی يه کم دستم اومده می فهمم چرا منشيه خندش گرفته بود و دارم مدل اون به جريان نگاه می کنم..
***
راستی ان فرصت خيلی خوبيه که يه مدت خام خواری رو امتحان کنم، نه؟ خوبه با جوانه شروع کنم...
***
نه ديگه..بلال فروشی که مشتری اش هستی، ازش می پرسی ذغالهاتو از کجا خريدی، بهت نمی گه که خودش يه کيسه بتونه بهت بفروشه، هرچی هم می گی بابا من زياد می خوام، بگو از کجا خريدی.. خودشو بزنه به اون راه. کودن نمی فهمه تابلوئه که حاليش می شه من چی می گم. هی ذغال برا من ميريزه تو کيسهء يه وجبی.
دوباره به گازی سر زدم، اول می گه گاز همينجوری غير رسمی می تونم بهت بدم، اگه می تونی وسيله جور کنی که ببری. می رم ريکشا می گيرم ميام گازو ببرم، می گه تو که نگفتی می خوای (من گفته بودم برم ببينم چه کار می تونم بکنم!) منم مدارک و آماده نکردم (حالا گفته بود غير رسمی ها!) تازه اگه گفته بودی می خوای بهت می گفتم که تا هفتهء ديگه نمی تونم بهت گاز بدم.. بعد هم بهش می گم چرا هر دفعه يه حرفی می زنی؟ اگه اصلاً يه نفر همين امروز وارد هند بشه و گاز بخواد بايد چکار کنه، بی ادبانه و تند برگشته می گه سعی کن يه چيزی رو بفهمی، کانکشنمون بسته اس! چرا هم نداره! می رم يه ايجنسی ديگه، اونم کانکشنش بسته اس يه شماره می نويسه بهم می ده که بعداً زنگ بزنم بپرسم برای کانکشن، فرداش زنگ می زنم، يه صدای ضبط شده می گه شماره اشتباهه..
***
ای بابا من چه توقع بی جايی دارما! وقتی با وجود اين همه بارون آب هنوز هر روز قطع می شه -آبی که خوردنی هم نيست که بگی اشکالی برای تصفيه اش پيش اومده- می خوای گاز گير آدم بياد؟
آدرس يه ذغال فروشی رو پيدا کردم که يک مغازهء ايرانی هست.. بعدش بايد سيخ کباب گير بيارم يا يه توری که بشه روش کباب درست کرد..
اين سريال lost رو خوب شد امشب نشون داد.. کلی روحيه گرفتم. فکر کن اگه الان تو يه جزيره بودم و همهء آب خوردنی گم شده بود و منم داشتم می زائيدم چی؟
***
می گم که، من خيلی وقتها اينو ديدم. هر وقت يه چيزی يهو ورمی پره، مثلاً مثل همين گاز، يا خط اينترنتم. يه چيز بهتری جاشو می گيره، به شرطی که دست از نق نق برداری و گوش و چشم به زنگ باشی برای کشف چيز جديد.
ورپريدن خط اينترنت باعث شد اعتيادمو به خوندن خبرهای بد از دست بدم، و الان می بينم خيلی قشنگ تر داره زندگيم می گذره. آقاجان من اين گوشهء دنيا نشستم خيلی هنر کنم زندگی خودمو و چهارتا اونيای که دستم بهشون می رسه بهتر کنم. چه کاريه با خوندن هر روز اينا اونم ساعتها، اونم به حالت قوز کرده پشت کامپيوتر، زندگيمو به معنای واقعی کلمه حروم کنم؟ ساعتها آن لاين بودن انرژيمو می کشيد اما حالا همه اش رو می تونم صرف پياده روی کنم و زندگی رو بهتر حس کنم.. خلاصه خيلی خوشحالم که ديگه اينترنت ندارم بعدها هم سعی می کنم هيچ وقت نداشته باشم.
تو اين موقعيت جديد هم، يه جور نون برشتهء فلفلی کشف کردم که ترکيبش با پنير و گوجه فرنگی.. آخ نمی دونی چی می شه..
***
اين نقاشی رو توی تعطيلات کشيدم. خيلی وقتمو گرفت، هنوز هم کامل نيست و به هيچ وجه اونی که بايد می شد نشد. اون موقع که دانشجوی گرافيک بودم يه ترم کلاس طراحی با آب مرکب داشتيم. من خيلی زود پيشرفت کردم، و خيلی هم بيشتر از طراخی با مداد لذت می بردم. اما با تموم شدن کلاس و بعد هم خارج شدن من (فرار در واقع) از دانشگاه گذاشتمش کنار و نقاشی هام رو هم با رنگ روغن می کشيدم. اما خيلی از همون رنگ روغن هارو هم مثل آبرنگ کار کردم، يعنی رنگ رو رقيق رقيق می کردم، يه جوری که نه آبرنگ بود و نه رنگ و روغن. الان احساس حماقت می کنم. چرا هيچ وقت سراغ آبرنگ نرفتم؟ چرا دوزاريم نيفتاد؟ من اصلاً رنگ روغنی نبودم از اول زور بی خود زدم... افسوس که حالا ديگه نه وقتش هست نه اينجا به احتمال زياد کلاس درست و حسابی ... نکنه هيچ وقت نتونم...؟
***
عکس های امروز.
پنجشنبه، شهریور ۲۴، ۱۳۸۴
به طور تصادفی با يک دندانپزشک محشر و خانواده اش آشنا شدم، که از ايرانی هايی هست که چند قرن پيش -احتمالاً دورهء صفويه- مهاجرت کردن به هند. جريان از اين قرار بود که از دوستی خواسته بودم يه دندونپزشک خوب -با کمترين ميزان خطر آلوده بودن وسايلش به ويروس HIV بهم معرفی کنه. دوستم آدرس يه دندون پزشک از اسمش پيدا بود هفت جدش هندی بودن داد و منم پا شدم رفتم. يه مجتمع بزرگ بود به اندازهء مثلاً يکی از فازهای اکباتان. از واچمن سراغ دکتر رو گرفتم که اول متوجه نشد، بعد دنبالم اومد و ساختمونی رو نشونم داد و منم رفتم بالا. طبقهء اول از روی تابلوی ساختمون، يک کارت دندون پزشکی پيدا کردم که اسم دکترش با اونی که من دنبالش بودم فرق داشت اما به هر حال رفتم بالا و در زدم.
دو تا خانم يکی مسن و اون يکی جوان درو باز کردن و از ديدن من تعجب کردن.
گفتم برای چی اومدم، اونهام گفتن که اينجا خونهء دکتره ست. خانم مسن دعوتم کرد تو، که آدرس مطب رو برام بنويسه و شروع کرد فارسی حرف زدن. احتمالاً از قيافه ام فهميده بود ايرانی هستم. منم از فارسی دست و پا شکسته و لهجهء هندی خانمه فهميدم که از همون ايرانی هايی هست که بالا گفتم. اين دسته ايرانی های مهاجرات کرده که عموماً زرتشتی يا از فرقهء اسمائيلی هستن رو به اسم پارسی-ايرانی می شناسن (پشت سر هم مثل يک کلمهء واحد تلفظ می شه).
خانمه دعوتم کرد بشينم و گفت چای يا کلد درينک می خورين که من گفتم ديگه رومو زياد نکنم و تشکر کردم و گفتم نه. بعد آدرس مطب رو نوشت و داد دستم که تو همون کوچه کمی پايين تر بود.
از خونه شون اومدم بيرون (به خانم مسن به فارسی خداحافظی کردم که خيلی کيف داد) و رفتم سراغ مطب. هنوز بسته بود. بعد از چند دقيقه اون خانوم جوونتره با يه آقايی اومد. با هم رفتيم تو.. کمی بايد منتظر می شدم که تو اين مدت با خانمه گپ زدم.. بعد دکتر دندونام رو معاينه کرد و گفت کرم خوردگی نداری، که هم خوشحال شدم هم تعجب کردم، آخه يه خال روی دندونم ديده بودم قبلاً.. بعد دندونی که روش خال ديده بودم رو جرم گيری کرد، و چندتا دندون کناريش رو هم همينطور.. دندونهای ديگه رو هم به طور سرسری و فقط قسمت پايه کمی تميز کرد.
از اتاق رفت بيرون و من منتظر شدم که بهش ويزيت بدم. وقتی برگشت و پرسيدم چقدر بايد پرداخت کنم گفت هيچی.
خيلی ذوق برانگيز بود، نه دندونام خراب بود نه ويزيت دادم هاها! اين ايرانيان عجب مردم نازنينی هستن.. حداقل قبلاً اينطور بودن.
عکسهای خونهء پارسی-ايرانی ها رو گذاشتم اينجا.
***
تو فيلم جومانجی يه کرگدن بود که هميشه آخر همه نفس نفس زنون می دويد، منم حالا تازه دارم اينو می گم که، خبر جور شدن پول ديه ای که قرار بود م.ع رو از اعدام نجات بده، منو هم به اندازهء بقيه خوشحال کرد. خبرش رو توی سايت خورشيد خانم خوندم.
من آخرش نتونستم با دبيت کارتم پول بفرستم، از بابام خواهش کردم به جای من اينکارو بکنه.
حقيقت تلخی هست که اين وسط نبايد فراموش بشه. لغو شدن اعدام توی کشور ما که رؤيای دست نيآفتنی هست چون مردم هم حتی نسل جوان اين رو عين عدالت می دونن. اما اينکه ديهء مرد مسلمان دو برابر زن هست می تونه و بايد تغيير کنه. می دونم از اين حکومت نبايد انتظار داشت، اما اين بايد تغيير کنه. و ما نبايد خيلی خوشحال باشيم که نصف آدم به حساب ميايم. هر بار که يادش می افتيم به خاطر بياريم که هر روز و هر لحظه در دل يک توهين ناسزاوار داريم نفس می کشيم.
***
مقادير زيادی از خودم نا اميد شدم، زيرا از اونجائيکه "کسی که بعد از مدتها جذاب بود" شديداً شبيه اکس-عباس آقای مربوطه بود، دريافتم که بنده صرفاً فکر می کرده ام که اين آقا را به امان خدا رها کرده ام...
خاک دو عالم بر فرق آن که نداند چه آتشی و دقيقاً در چه درجه ای دارد دقيقاً کجای وجودش را تا چه درجه ای می سوزاند.
پنج روزه که منتظرم تا خوب بشم.. يعنی بی خيال و آزاد مثل همين پنج روز پيش.. هنوز نشده. اون آدم رو به هيچ وجه نمی خوام حتی فکرش رو بکنم، اما اين کشفی که کردم داره می گه که هنوز توی ناخودآگاهم خبرهاييه..
ناگهان از حالت "خواجه روان" ی به آدمی که سه بار پشت هم insatiable گوش می ده تبديل شدن آزار دهنده است..
بعد هم، يعنی من بايد بگردم يکی اينشکلی پيدا کنم، که آدم جالبی هم باشه، بقيهء خصوصيات مطلوب رو هم داشته باشه؟ اينطوری که نمی شه که!
***
اين کوچه آخرشه! آدم احساس شمشک رفتگی بهش دست می ده. من هميشه عمداً از همينجا رد می شم، خيلی کيف داره! البته يه حسن ديگه م داره، اونايی که ماشين و موتور نو خريدن، دو سه دفعه از اين کوچه رد بشن احتمال چشم خوردگی وسيله شون نزديک صفر می شه.
***
داشتم همينجوری گذری شوی پارکينسون رو می ديدم، ويل اسميت رو دعوت کرده بود. داشتن راجع به فيلم آخری که اسميت بازی کرده حرف می زدن. داستانش انگار مردی بود که دوست دخترش cheat on him می کنه (نه خير فارسی رو پاس می درم اما واژهء خيانت در مقابل اين به نظرم درست نمياد و چيز ديگه ای هم به فارسی براش سراغ ندارم. شما دارين؟) و پسره افسرده می شه و اين حرفا، بعد ويل گفت که در واقع اين برای خودش اتفاق افتاده بوده. اولين دوست دخترش همين کارو کرده بوده و از اون به بعد چون اين جريان خيلی روش تاثير گذاشته بوده، تصميم می گيره آدمی بشه که زنی که دوستش داره دليلی برای چيتيدن پيدا نکنه.
هميشه از ويل اسميت خوشم می اومد و مياد. چون هم خيلی بامزه اس هم اصولاً از اينهايی که زندگی عشقی قشنگی دارن خوشم مياد چون به دست آوردنش آسون نيست.. اما وقتی اين جريانو گفت خيلی دلم براش سوخت.
بعدش بلافاصله رفت سراغ توالت خونه شون و اينکه يه سيستم خودکار برای تميز کردن محل مربوطه داره به طوری که آدم نيازی به کاغذ توالت نداره، به اين صورت که انگار يه نفر اون پايين وايساده و يه جوری می فهمه شما کی کارتون تموم شده بعد ويززززززز (حرکت چرخشی انگشت سبابه) محل مورد نظرو تميز می کنه و بعدش هم پوفففففف (لابد فوت می کنه) و شما احساس تازگی خاصی می کنين. بعد با شيطنت زهر آلودی اضافه کرد من خيلی وقتها بدون هيچ دليلی می رم توالت ((:! به نظرم برای توصيف اين آدم کلمهء "بلا" کوتاه ترين و کاملترين باشه. تو فيلم wild wild west يادتونه چه عربی ای می رقصيد؟
شنيده بودم زنها تجربه های تلخ عشقی رو سريع پشت سر می گذارن اما مردها تا سالها يه چيزی که روشون اثر گذاشته باشه رو با خودشنون حمل می کنن.. البته شايد اصلاً اين حرف درست نباشه نمی دونم، شايد هم ما "فکر می کنيم" که آسون از کسی يا چيزی می گذريم، نمی دونم.. اما به هر حال با شنيدن اين ماجرای ويل اسميت ياد اين حرفی که سالها پيش شنيده بودم افتادم.
راستی تو اين زوجهای هنرمند بامزه و ديونه من عاشق ازی و شارون ازبرنم. شما چی؟
***
بين کمدی های انگليسی Little Britain يکی يه چيز ديگه است، اگه تو ايران سی دی اش گيرتون اومد حتماً ببينين.
چی بود اون بنی هيل که همه اش با انگولک کردن اخلاق گرائی انگليسی سعی می کرد مردم دههء هفتادو بخندونه يا اون مستر بين خنک؟
شايد بعضی از تيکه های ليتل بريتن هم آدم رو به قهقهه نندازه، اما در کل کمدی شيرين و پر خلاقيتی است.
من الان اين عکسو گذاشتم بک گراند دسک تاپم، چون هر وقت نگاهم بهش می افته خندم می گيره و خندهء نطلبيده هم مراده. اگه دوست داريد می تونيد از اينجا برای بک گراندتون يه چيزهايی برداريد.
راستی اين matt locas تپلی بچگی هاش ماشين بهش می زنه و طفلکی همهء موهای سر و بدنش می ريزه. حتی ابرو هم نداره که به قول نقل کنندهء جريان (يادم نيست کجا اينو خوندم) مثل يک بوم سفيد برای گريم هر کاراکتری عالی و مناسبه. راست هم گفته، مثلاً گريم "مارجری" (قسمت fat fighters) به قدری بهش می خوره که من هربار يادم می ره اين آدم زن نيست.
***
(فقط برای ثبت) گازم همين الان تموم شد و هات داگم نيم پخته موند...
***
محلمون پر از هم وطن شده.. و اين يعنی که نصف شب ها که صدای اگزوز موتور دويست کيلومتر در ساعت سرعت دار و عربده کشی+آهای خار**ه چند آدم مست رو می شنوم نبايد تعجب کنم. تقصير ندارن طفلی ها، تا حالا ميدون نداشتن.. جدی می گم. فقط اينکه دنبال دختری هستن که "خودشو گم نکرده باشه" * خيلی جالبه.
* توی آرشيوم هست، يه بار از دو نفر که داشتن با هم حرف می زدن اينو شنيدم که، بگرد اينجا دنبال دختری که خودشو گم نکرده باشه (احتمالاً دنبال همون دخترهای روسری-مانتو کوتاه پوش می گشتن).
دو تا خانم يکی مسن و اون يکی جوان درو باز کردن و از ديدن من تعجب کردن.
گفتم برای چی اومدم، اونهام گفتن که اينجا خونهء دکتره ست. خانم مسن دعوتم کرد تو، که آدرس مطب رو برام بنويسه و شروع کرد فارسی حرف زدن. احتمالاً از قيافه ام فهميده بود ايرانی هستم. منم از فارسی دست و پا شکسته و لهجهء هندی خانمه فهميدم که از همون ايرانی هايی هست که بالا گفتم. اين دسته ايرانی های مهاجرات کرده که عموماً زرتشتی يا از فرقهء اسمائيلی هستن رو به اسم پارسی-ايرانی می شناسن (پشت سر هم مثل يک کلمهء واحد تلفظ می شه).
خانمه دعوتم کرد بشينم و گفت چای يا کلد درينک می خورين که من گفتم ديگه رومو زياد نکنم و تشکر کردم و گفتم نه. بعد آدرس مطب رو نوشت و داد دستم که تو همون کوچه کمی پايين تر بود.
از خونه شون اومدم بيرون (به خانم مسن به فارسی خداحافظی کردم که خيلی کيف داد) و رفتم سراغ مطب. هنوز بسته بود. بعد از چند دقيقه اون خانوم جوونتره با يه آقايی اومد. با هم رفتيم تو.. کمی بايد منتظر می شدم که تو اين مدت با خانمه گپ زدم.. بعد دکتر دندونام رو معاينه کرد و گفت کرم خوردگی نداری، که هم خوشحال شدم هم تعجب کردم، آخه يه خال روی دندونم ديده بودم قبلاً.. بعد دندونی که روش خال ديده بودم رو جرم گيری کرد، و چندتا دندون کناريش رو هم همينطور.. دندونهای ديگه رو هم به طور سرسری و فقط قسمت پايه کمی تميز کرد.
از اتاق رفت بيرون و من منتظر شدم که بهش ويزيت بدم. وقتی برگشت و پرسيدم چقدر بايد پرداخت کنم گفت هيچی.
خيلی ذوق برانگيز بود، نه دندونام خراب بود نه ويزيت دادم هاها! اين ايرانيان عجب مردم نازنينی هستن.. حداقل قبلاً اينطور بودن.
عکسهای خونهء پارسی-ايرانی ها رو گذاشتم اينجا.
***
تو فيلم جومانجی يه کرگدن بود که هميشه آخر همه نفس نفس زنون می دويد، منم حالا تازه دارم اينو می گم که، خبر جور شدن پول ديه ای که قرار بود م.ع رو از اعدام نجات بده، منو هم به اندازهء بقيه خوشحال کرد. خبرش رو توی سايت خورشيد خانم خوندم.
من آخرش نتونستم با دبيت کارتم پول بفرستم، از بابام خواهش کردم به جای من اينکارو بکنه.
حقيقت تلخی هست که اين وسط نبايد فراموش بشه. لغو شدن اعدام توی کشور ما که رؤيای دست نيآفتنی هست چون مردم هم حتی نسل جوان اين رو عين عدالت می دونن. اما اينکه ديهء مرد مسلمان دو برابر زن هست می تونه و بايد تغيير کنه. می دونم از اين حکومت نبايد انتظار داشت، اما اين بايد تغيير کنه. و ما نبايد خيلی خوشحال باشيم که نصف آدم به حساب ميايم. هر بار که يادش می افتيم به خاطر بياريم که هر روز و هر لحظه در دل يک توهين ناسزاوار داريم نفس می کشيم.
***
مقادير زيادی از خودم نا اميد شدم، زيرا از اونجائيکه "کسی که بعد از مدتها جذاب بود" شديداً شبيه اکس-عباس آقای مربوطه بود، دريافتم که بنده صرفاً فکر می کرده ام که اين آقا را به امان خدا رها کرده ام...
خاک دو عالم بر فرق آن که نداند چه آتشی و دقيقاً در چه درجه ای دارد دقيقاً کجای وجودش را تا چه درجه ای می سوزاند.
پنج روزه که منتظرم تا خوب بشم.. يعنی بی خيال و آزاد مثل همين پنج روز پيش.. هنوز نشده. اون آدم رو به هيچ وجه نمی خوام حتی فکرش رو بکنم، اما اين کشفی که کردم داره می گه که هنوز توی ناخودآگاهم خبرهاييه..
ناگهان از حالت "خواجه روان" ی به آدمی که سه بار پشت هم insatiable گوش می ده تبديل شدن آزار دهنده است..
بعد هم، يعنی من بايد بگردم يکی اينشکلی پيدا کنم، که آدم جالبی هم باشه، بقيهء خصوصيات مطلوب رو هم داشته باشه؟ اينطوری که نمی شه که!
***
اين کوچه آخرشه! آدم احساس شمشک رفتگی بهش دست می ده. من هميشه عمداً از همينجا رد می شم، خيلی کيف داره! البته يه حسن ديگه م داره، اونايی که ماشين و موتور نو خريدن، دو سه دفعه از اين کوچه رد بشن احتمال چشم خوردگی وسيله شون نزديک صفر می شه.
***
داشتم همينجوری گذری شوی پارکينسون رو می ديدم، ويل اسميت رو دعوت کرده بود. داشتن راجع به فيلم آخری که اسميت بازی کرده حرف می زدن. داستانش انگار مردی بود که دوست دخترش cheat on him می کنه (نه خير فارسی رو پاس می درم اما واژهء خيانت در مقابل اين به نظرم درست نمياد و چيز ديگه ای هم به فارسی براش سراغ ندارم. شما دارين؟) و پسره افسرده می شه و اين حرفا، بعد ويل گفت که در واقع اين برای خودش اتفاق افتاده بوده. اولين دوست دخترش همين کارو کرده بوده و از اون به بعد چون اين جريان خيلی روش تاثير گذاشته بوده، تصميم می گيره آدمی بشه که زنی که دوستش داره دليلی برای چيتيدن پيدا نکنه.
هميشه از ويل اسميت خوشم می اومد و مياد. چون هم خيلی بامزه اس هم اصولاً از اينهايی که زندگی عشقی قشنگی دارن خوشم مياد چون به دست آوردنش آسون نيست.. اما وقتی اين جريانو گفت خيلی دلم براش سوخت.
بعدش بلافاصله رفت سراغ توالت خونه شون و اينکه يه سيستم خودکار برای تميز کردن محل مربوطه داره به طوری که آدم نيازی به کاغذ توالت نداره، به اين صورت که انگار يه نفر اون پايين وايساده و يه جوری می فهمه شما کی کارتون تموم شده بعد ويززززززز (حرکت چرخشی انگشت سبابه) محل مورد نظرو تميز می کنه و بعدش هم پوفففففف (لابد فوت می کنه) و شما احساس تازگی خاصی می کنين. بعد با شيطنت زهر آلودی اضافه کرد من خيلی وقتها بدون هيچ دليلی می رم توالت ((:! به نظرم برای توصيف اين آدم کلمهء "بلا" کوتاه ترين و کاملترين باشه. تو فيلم wild wild west يادتونه چه عربی ای می رقصيد؟
شنيده بودم زنها تجربه های تلخ عشقی رو سريع پشت سر می گذارن اما مردها تا سالها يه چيزی که روشون اثر گذاشته باشه رو با خودشنون حمل می کنن.. البته شايد اصلاً اين حرف درست نباشه نمی دونم، شايد هم ما "فکر می کنيم" که آسون از کسی يا چيزی می گذريم، نمی دونم.. اما به هر حال با شنيدن اين ماجرای ويل اسميت ياد اين حرفی که سالها پيش شنيده بودم افتادم.
راستی تو اين زوجهای هنرمند بامزه و ديونه من عاشق ازی و شارون ازبرنم. شما چی؟
***
بين کمدی های انگليسی Little Britain يکی يه چيز ديگه است، اگه تو ايران سی دی اش گيرتون اومد حتماً ببينين.
چی بود اون بنی هيل که همه اش با انگولک کردن اخلاق گرائی انگليسی سعی می کرد مردم دههء هفتادو بخندونه يا اون مستر بين خنک؟
شايد بعضی از تيکه های ليتل بريتن هم آدم رو به قهقهه نندازه، اما در کل کمدی شيرين و پر خلاقيتی است.
من الان اين عکسو گذاشتم بک گراند دسک تاپم، چون هر وقت نگاهم بهش می افته خندم می گيره و خندهء نطلبيده هم مراده. اگه دوست داريد می تونيد از اينجا برای بک گراندتون يه چيزهايی برداريد.
راستی اين matt locas تپلی بچگی هاش ماشين بهش می زنه و طفلکی همهء موهای سر و بدنش می ريزه. حتی ابرو هم نداره که به قول نقل کنندهء جريان (يادم نيست کجا اينو خوندم) مثل يک بوم سفيد برای گريم هر کاراکتری عالی و مناسبه. راست هم گفته، مثلاً گريم "مارجری" (قسمت fat fighters) به قدری بهش می خوره که من هربار يادم می ره اين آدم زن نيست.
***
(فقط برای ثبت) گازم همين الان تموم شد و هات داگم نيم پخته موند...
***
محلمون پر از هم وطن شده.. و اين يعنی که نصف شب ها که صدای اگزوز موتور دويست کيلومتر در ساعت سرعت دار و عربده کشی+آهای خار**ه چند آدم مست رو می شنوم نبايد تعجب کنم. تقصير ندارن طفلی ها، تا حالا ميدون نداشتن.. جدی می گم. فقط اينکه دنبال دختری هستن که "خودشو گم نکرده باشه" * خيلی جالبه.
* توی آرشيوم هست، يه بار از دو نفر که داشتن با هم حرف می زدن اينو شنيدم که، بگرد اينجا دنبال دختری که خودشو گم نکرده باشه (احتمالاً دنبال همون دخترهای روسری-مانتو کوتاه پوش می گشتن).
شنبه، شهریور ۱۹، ۱۳۸۴
داشتم ساندويچ نخود فرنگی می خوردم -آخه يه هفته است تقريباً روزی ده دوازده ساعت آب نداريم و ظرف تميز نداشتم- و به اين فکر می کردم که چقدر زور داره هر روز انقدر شديد بارون بياد اما اين همه روز آب تو لوله ها نباشه... بعد گفتم خوب چرا همين آب بارونو جمع نکنم حداقل باهاش می شه لباس شست -مثل اين قديميا که يخ حوض می شکستن ها!- بعد سطل رو برداشتم بردم تو بالکن اما همون موقع بارون بند اومد. اين روزا همينطوريه يه ساعت آفتاب شديده و يه دقه بعد بارون شديد گاهی هم طوفان.
تا وقتی سطل بيرون بود بارون نيومد تا اينکه هوا گرگ و ميش شد و من از ترس مارمولک بارون شدن درو بستم -خدا حفظشون کنه اين مارمولک های نازنين رو که به برکت وجودش مبارمشون سوسک اينجا کمه- چند دقيقه بعد که پنجره رو باز کردم ديدم بارون گرفته.
بعضی وقتها انگار همهء کارها زمان اشتباه انجام می شه..
.... ساعت نه شبه و هنوز آب نيومده.. حدود دوازده ساعت شد. کاش صبح به فکرم رسيده بود يه کم آب بارون جمع کنم..
***
به اين نتيجه رسيدم که تو زندگی قبليم خروس بودم.. از نوع بی محل. احتمالاً بايد خيلی ها رو بی خواب کرده باشم.. و حالا دارم مجازات می شم.
چند وقته که خواب تبديل شده به بزرگترين مبارزهء زندگيم. به خصوص الان که در وضعيت قبل از امتحان هستم و وقت برای يوگا و پياده روی ندارم، و استرس هم دارم، يا خوابم نمی بره يا همه اش خواب می بينم.
روز اول بعد از بی خوابی رو دوام ميارم و کارهام رو انجام می دم. اما روز بعدش، اگه برای دومين شب درست نخوابيده باشم، تمام روز تبديل می شه به مبارزه برای بيدار موندن و درس خوندن، يا حداقل کمی خوابيدن. که هيچ کدومش هم نمی شه.
و جالبه اون شبی هم که خوابم می بره، يه موجودی پيداش می شه و بيدارم می کنه. گاهی اونقدر اذيت می شم که می شينم و به حال خودم گريه می کنم. ای بابا قرار بود اين خنده دار باشه مثلاً هه..
يه سگ تو کوچه مون پيداش شده که تولگی هاش سگ شيطون و بامزه ای بود اما حالا که بزرگ شده از اون سگهای لوس و پر سر و صدا شده و چند شبه نصفه شبها پارس کردنش می گيره. يا مثلاً يه آدم بی ملاحظه ای زنگ می زنه، و گوشی هم اگه تصادفاً دور از تختخواب باشه و محبور شم بلند شم برم جواب بدم، اون شب تا صبح و فردا صبحش تا شب تبديل به جهنم می شه..
يک خط می خونم، پنج تا خميازه می کشم.. وقت کمه و خيلی کارا هست که بايد تموم کنم...
واقعاً گاهی فکر می کنم يعنی اين درد درمون نداره؟ هر چيزی رو امتحان کردم اما همه چيز موقتی اثر داره.
اگه اين يه مجازاته، توبه، هر غلطی که کردم ديگه تکرار نمی شه، فقط شبا مثل اون موقه ها که خوشبخت بودم بخوابم. چهار سال شد که خواب درست و حسابی ندارم. اگه بچه بود سال ديگه اينجا می تونست بره مدرسه.
***
اين سه تا به ترتيب قد حدود ده ثانيه همونطوری وايساده بودن وسط خيابون.. يه پلاکارد کم داشتن فقط.
اين قارچی که پای اين درخت در اومده هم خيلی عجيبه هم خوشگل و شبيه نون شيرمال.. و هم احتمالاً سمّی و علامت گذاری شده توسط سگهای محل برای تعيين حدود قلمرو.. با جيش.
***
نوع ما، رشد هوشی خيلی بالايی داشته و به وسيلهء اون کار بدنی اش رو انقدر کاهش داده که از شکار با نيزه رسيده به فشار کوچک انگشت روی چندتا کليد (مثلاً). به نسبت وقت و انرژی زيادی اضافه می مونه که می تونه صرف ويرانی بشه.
برای به دست آوردن بالانس از دست رفته، يا بايد فعاليت بدنی رو زياد کرد يا ذهن رو مهار کرد. يا هر دو.
راستی اين برنامهء
مهشر نشنال جئوگرافيک رو که در مورد اسپيشيزهای مختلف انسانه می بينين؟ آخرش درست معلوم نشد که چی شد که فقط ما (هومو ساپينس) زنده مونديم؟ اما هيچ دقت کردين بعضی ها همين الان هم به طرز عجيبی شبيه نئاندرتال ها يا اجداد خودمون هومو ساپینس ها هستن؟
پيشونی کوتاه و شيب دار، دماغ کشيده، چشمهای تو رفته پوست تيره..
***
ساعت يازده شد اما هنوز آب نيومده... راستی دفعهء پيش يه چيز نوشته بودم راجع به سمندر، بعد از اينکه صفحه ای رو که بهش لينک داده بودم خوندم فهميدم که نويسندهء کتاب درسی من دچار يه اشتباه عمومی جانورشناس ها بوده. جريآن از اين قراره که اکسولوتل خودش يک اسپيشيز جداگونهء سمندره که به خاطر بعضی شباهت های ضاهری که با لارو سمندر پلنگی داره مدتها با اون اشتباه گرفته می شده.
اکسولوتل تمام مدت زندگی در آب می مونه و يک نوع سمندر آکواتيک به حساب مياد.
***
شمام روز اول قاط ماهانه خنگ می شين؟ من اين روز رو هيچ چ چ چی نمی فهمم.. اولين بار که اين پديده رو کشف ردم بدبختانه روزی بود که معلم رياضی مون می خواست جذر گرفتن رو ياد بده (دوم راهنمايی)... من همينطوری نگاهش می کردم با دهن باز و تعجب عميق از اينکه چرا يک کلمه نمی فهمم...
***
آخی اين وزغ سورينامی خيلی گناه داره نگاش کنين، نه زبون داره، نه دندون (بقيهء انواع قورباغه و وزغ دندون دارن) نه گوش درست و حسابی. خيلی هم زشته حيونکی.. اما عوضش سر انگشتاش به شکل ستاره است.
عين موجودات جادويی غير مجاز هاگريد..
***
اين سياسوخته قيافه اش فرق زيادی با سوسک نداره، فقط شاخک هاش يه کم کوتاه تره.

پس چرا من دارم انقدر از فکر تشريح سوسک می ترسم و می لرزم؟ آخه اون شاخک هاش خودش يه فيلم ترسناکه برای خودش.. البته هنوز مونده تا به اونجا برسيم. می تونم اصلاً زولوجی رو حذفش کنم.. اما آخه خيلی دوستش دارم .. اما فکر کن دست کنی تو يه ظرف پر از سوسک مرده، اونم بدون دستکش...يه دونه درشتشو سوا کنی، بعد بذاری رو ميز قاچش کنی...
می گم چطوره دستمو باند پيچی و خونی مالی کنم...يا خودمو بزنم به غش.. انگشتامو بکنم تو قير؟...دماغمو بذارم لای در.. خودمو بزنم به خواب..خودمو بزنم به مردن؟ با مسئول آزمايشگاه مثل آدم صحبت کنم و بگم نمی تونم.. تهديدش کنم؟ .. خودمو بزنم به ديونگی.. بگم من آنفولانزای مرغی دارم اگه دستمو بکنم تو ظرف همهء کلاس می گيرن.. .. خودمو بزنم به اچ آی وی.. يه ميخ بگيرم دم پريز برق بگم اگه سوسکارو نريزين دور ميخو می کنم تو پريز.. گروگان بگيرم؟ خودمو بزنم به Syndrome down... ناخنامو مانيکور کنم بعد بگم اگه دستمو بکنم تو ظرف آب می خوره بهش خراب می شه.. بگم من انگل دارم بچه ها ازم می گيرن.. خودمو بزنم به گيجی... سرمو بزنم به جسم سخت؟ دستمو بذارم زير پايهء تخت.. دست مسئول آزمايشگاه رو بذارم تو حنا.. نه تو پوست گردو.. خودمو از پله ها پرت کنم پايين.. بگم اينا نجس ان؟.. خودمو بزنم به بی ناموسی... مسئول آزمايشگاه و بذارم لای در..
***
از اين حرفها گذشته، الان هشت و نيم فردای ديروزه (!) و ما درست سی و چهار ساعته که آب نداريم..حتی اون چند قطره ای که اين يک هفته صبحها توی لوله بود و باهاش دست و رو و دندونامو می شستم امروز نبود.. نقطهء اوج زيبای داستان اينجاست که امروز يک قطره بارون هم نيومد... الان داشتم فکر می کردم اگه اون محلول ضد افونی کنندهء دست که نسيم بهم داده بود نبود الان چقدر بيشتر از اين کلافه بودم.. حتماً يادم باشه اين" دوست به درد بخور" بودنش رو يه جور حسابی تلافی کنم. اينجور آدمها زياد پيدا نمی شن.
امشب تا صبح حتماً بارون مياد. منم يه سطل و يه لگن گذاشتم تو بالکن که فردا اگه بی آبی ادامه داشت حداقل يه کم آب داشته باشم...
تا وقتی سطل بيرون بود بارون نيومد تا اينکه هوا گرگ و ميش شد و من از ترس مارمولک بارون شدن درو بستم -خدا حفظشون کنه اين مارمولک های نازنين رو که به برکت وجودش مبارمشون سوسک اينجا کمه- چند دقيقه بعد که پنجره رو باز کردم ديدم بارون گرفته.
بعضی وقتها انگار همهء کارها زمان اشتباه انجام می شه..
.... ساعت نه شبه و هنوز آب نيومده.. حدود دوازده ساعت شد. کاش صبح به فکرم رسيده بود يه کم آب بارون جمع کنم..
***
به اين نتيجه رسيدم که تو زندگی قبليم خروس بودم.. از نوع بی محل. احتمالاً بايد خيلی ها رو بی خواب کرده باشم.. و حالا دارم مجازات می شم.
چند وقته که خواب تبديل شده به بزرگترين مبارزهء زندگيم. به خصوص الان که در وضعيت قبل از امتحان هستم و وقت برای يوگا و پياده روی ندارم، و استرس هم دارم، يا خوابم نمی بره يا همه اش خواب می بينم.
روز اول بعد از بی خوابی رو دوام ميارم و کارهام رو انجام می دم. اما روز بعدش، اگه برای دومين شب درست نخوابيده باشم، تمام روز تبديل می شه به مبارزه برای بيدار موندن و درس خوندن، يا حداقل کمی خوابيدن. که هيچ کدومش هم نمی شه.
و جالبه اون شبی هم که خوابم می بره، يه موجودی پيداش می شه و بيدارم می کنه. گاهی اونقدر اذيت می شم که می شينم و به حال خودم گريه می کنم. ای بابا قرار بود اين خنده دار باشه مثلاً هه..
يه سگ تو کوچه مون پيداش شده که تولگی هاش سگ شيطون و بامزه ای بود اما حالا که بزرگ شده از اون سگهای لوس و پر سر و صدا شده و چند شبه نصفه شبها پارس کردنش می گيره. يا مثلاً يه آدم بی ملاحظه ای زنگ می زنه، و گوشی هم اگه تصادفاً دور از تختخواب باشه و محبور شم بلند شم برم جواب بدم، اون شب تا صبح و فردا صبحش تا شب تبديل به جهنم می شه..
يک خط می خونم، پنج تا خميازه می کشم.. وقت کمه و خيلی کارا هست که بايد تموم کنم...
واقعاً گاهی فکر می کنم يعنی اين درد درمون نداره؟ هر چيزی رو امتحان کردم اما همه چيز موقتی اثر داره.
اگه اين يه مجازاته، توبه، هر غلطی که کردم ديگه تکرار نمی شه، فقط شبا مثل اون موقه ها که خوشبخت بودم بخوابم. چهار سال شد که خواب درست و حسابی ندارم. اگه بچه بود سال ديگه اينجا می تونست بره مدرسه.
***
اين سه تا به ترتيب قد حدود ده ثانيه همونطوری وايساده بودن وسط خيابون.. يه پلاکارد کم داشتن فقط.
اين قارچی که پای اين درخت در اومده هم خيلی عجيبه هم خوشگل و شبيه نون شيرمال.. و هم احتمالاً سمّی و علامت گذاری شده توسط سگهای محل برای تعيين حدود قلمرو.. با جيش.
***
نوع ما، رشد هوشی خيلی بالايی داشته و به وسيلهء اون کار بدنی اش رو انقدر کاهش داده که از شکار با نيزه رسيده به فشار کوچک انگشت روی چندتا کليد (مثلاً). به نسبت وقت و انرژی زيادی اضافه می مونه که می تونه صرف ويرانی بشه.
برای به دست آوردن بالانس از دست رفته، يا بايد فعاليت بدنی رو زياد کرد يا ذهن رو مهار کرد. يا هر دو.
راستی اين برنامهء
مهشر نشنال جئوگرافيک رو که در مورد اسپيشيزهای مختلف انسانه می بينين؟ آخرش درست معلوم نشد که چی شد که فقط ما (هومو ساپينس) زنده مونديم؟ اما هيچ دقت کردين بعضی ها همين الان هم به طرز عجيبی شبيه نئاندرتال ها يا اجداد خودمون هومو ساپینس ها هستن؟
پيشونی کوتاه و شيب دار، دماغ کشيده، چشمهای تو رفته پوست تيره..
***
ساعت يازده شد اما هنوز آب نيومده... راستی دفعهء پيش يه چيز نوشته بودم راجع به سمندر، بعد از اينکه صفحه ای رو که بهش لينک داده بودم خوندم فهميدم که نويسندهء کتاب درسی من دچار يه اشتباه عمومی جانورشناس ها بوده. جريآن از اين قراره که اکسولوتل خودش يک اسپيشيز جداگونهء سمندره که به خاطر بعضی شباهت های ضاهری که با لارو سمندر پلنگی داره مدتها با اون اشتباه گرفته می شده.
اکسولوتل تمام مدت زندگی در آب می مونه و يک نوع سمندر آکواتيک به حساب مياد.
***
شمام روز اول قاط ماهانه خنگ می شين؟ من اين روز رو هيچ چ چ چی نمی فهمم.. اولين بار که اين پديده رو کشف ردم بدبختانه روزی بود که معلم رياضی مون می خواست جذر گرفتن رو ياد بده (دوم راهنمايی)... من همينطوری نگاهش می کردم با دهن باز و تعجب عميق از اينکه چرا يک کلمه نمی فهمم...
***
آخی اين وزغ سورينامی خيلی گناه داره نگاش کنين، نه زبون داره، نه دندون (بقيهء انواع قورباغه و وزغ دندون دارن) نه گوش درست و حسابی. خيلی هم زشته حيونکی.. اما عوضش سر انگشتاش به شکل ستاره است.
عين موجودات جادويی غير مجاز هاگريد..
***
اين سياسوخته قيافه اش فرق زيادی با سوسک نداره، فقط شاخک هاش يه کم کوتاه تره.
پس چرا من دارم انقدر از فکر تشريح سوسک می ترسم و می لرزم؟ آخه اون شاخک هاش خودش يه فيلم ترسناکه برای خودش.. البته هنوز مونده تا به اونجا برسيم. می تونم اصلاً زولوجی رو حذفش کنم.. اما آخه خيلی دوستش دارم .. اما فکر کن دست کنی تو يه ظرف پر از سوسک مرده، اونم بدون دستکش...يه دونه درشتشو سوا کنی، بعد بذاری رو ميز قاچش کنی...
می گم چطوره دستمو باند پيچی و خونی مالی کنم...يا خودمو بزنم به غش.. انگشتامو بکنم تو قير؟...دماغمو بذارم لای در.. خودمو بزنم به خواب..خودمو بزنم به مردن؟ با مسئول آزمايشگاه مثل آدم صحبت کنم و بگم نمی تونم.. تهديدش کنم؟ .. خودمو بزنم به ديونگی.. بگم من آنفولانزای مرغی دارم اگه دستمو بکنم تو ظرف همهء کلاس می گيرن.. .. خودمو بزنم به اچ آی وی.. يه ميخ بگيرم دم پريز برق بگم اگه سوسکارو نريزين دور ميخو می کنم تو پريز.. گروگان بگيرم؟ خودمو بزنم به Syndrome down... ناخنامو مانيکور کنم بعد بگم اگه دستمو بکنم تو ظرف آب می خوره بهش خراب می شه.. بگم من انگل دارم بچه ها ازم می گيرن.. خودمو بزنم به گيجی... سرمو بزنم به جسم سخت؟ دستمو بذارم زير پايهء تخت.. دست مسئول آزمايشگاه رو بذارم تو حنا.. نه تو پوست گردو.. خودمو از پله ها پرت کنم پايين.. بگم اينا نجس ان؟.. خودمو بزنم به بی ناموسی... مسئول آزمايشگاه و بذارم لای در..
***
از اين حرفها گذشته، الان هشت و نيم فردای ديروزه (!) و ما درست سی و چهار ساعته که آب نداريم..حتی اون چند قطره ای که اين يک هفته صبحها توی لوله بود و باهاش دست و رو و دندونامو می شستم امروز نبود.. نقطهء اوج زيبای داستان اينجاست که امروز يک قطره بارون هم نيومد... الان داشتم فکر می کردم اگه اون محلول ضد افونی کنندهء دست که نسيم بهم داده بود نبود الان چقدر بيشتر از اين کلافه بودم.. حتماً يادم باشه اين" دوست به درد بخور" بودنش رو يه جور حسابی تلافی کنم. اينجور آدمها زياد پيدا نمی شن.
امشب تا صبح حتماً بارون مياد. منم يه سطل و يه لگن گذاشتم تو بالکن که فردا اگه بی آبی ادامه داشت حداقل يه کم آب داشته باشم...
اشتراک در:
نظرات (Atom)
بايگانی وبلاگ
-
▼
2005
(91)
-
◄
اکتبر
(6)
- تعطيلات ديوالی را چگونه گذرانديد:ما در تعطيلات ديو...
- جمعه:آخيششششششش.. امتحانای ايکبيری تموم شد و الان ...
- جمعه: قيمهء نذریتو فصل بارونی، چند جای ديوار از يه...
- سه شنبه:هميشه آدمهايی با توجيه هايی شبيه به اين هم...
- از نوشته های قبل ام در مورد پردهء بکارت:آيا شما هم...
- جمعه:داشتم می اومدم خونه، يه دونه از اين ساندويچ ک...
-
◄
اکتبر
(6)