من 10 روز نيستم. دارم می رم يه جايی که .. حالا اومدم تعريف می کنم. برام يادگاری بذارين باشه؟
فقط نمی دونم با دوری تو چکار کنم.... قول بده برنامه هات منظم می مونه که من اونجا دلم شور نيفته.. آفرين خوشگلم.
چهارشنبه، آبان ۰۸، ۱۳۸۱
سهشنبه، آبان ۰۷، ۱۳۸۱
امروز همون دوستم که هفصد ساله با هم قهريم زنگ زد.. گفت مامانت خوبه؟ گفتم آره..فقط يه خورده ناراحته. گفت من خواب ديدم فوت کرده.. يه صدقه ای چيزی بده..
کلی با هم حرف زديم....از وجود وبلاگستان خبر داشت. بهش گفتم وبلاگ دارم اما علاقه ای نشون نداد برای اينکه آدرس وبلاگمو بدونه. منم چيزی نگفتم. از طرفی خودم هم اينطوری راحتترم.. می ترسم وبلاگمو بخونه مسخره م کنه. آخه يه جورايی با مثبت نگاه کردن ميونه ای نداره. يعنی نه که من خيلی مثبت می نويسم ها، منظورم اينه که کلاً حرف زدن و نوشتن اين مدلی رو بی معنی و بی فايده میدونه. خودش داستان ها و شعرهای خيلی قشنگی می نويسه، اما با اينجوری روزمره نوشتن شايد ميونهء خوبی نداشته باشه. نظر منو اگه می پرسيد بهش می گفتم يه وبلاگ درست کنه که همه از نوشته هاش لذت ببرن.. اما چيزی نگفتم.. اگه بخواد خودش اينکارو می کنه.
گفت توی کنسرت راجر واترز- که دوبی برگذار شده بود- با ابراهيم نبوی رفيق شده. اما خيلی زود فهميده که آدم خيلی ..( هر جوری بخوام بگم فحش می شه....آهان! يه جورايی معنيش به آدم زرنگ نزديکه) خلاصه از دوستی کردن با ايشون پشيمون می شه.
يه چيز ديگه م گفت.. گفت که يه نفر و اونجا هو کردن که نمی گم کيه اما می شناسينش.. گفتم چرا اينکارو کردين؟گفت آخه اونو چه به کنسرت راجر واترز؟ اون که اينجوری می خونه و افکارش اينجوريه، بی خود می کنه پا می شه ميآد اونجا!
گفتم يعنی هر کی موزيکی توليد کنه که به نظر تو جالب نيست بايد "هو" ش کرد؟ گفت نه افکارش هم معلومه چه جوريه ديگه! گفتم خوب به نظر تو هر کی افکارش رو قبول نداريم يآ اصلاً واقعا هم طرز فکرش جالب نيست بايد "هو" بشه؟ گفت نه آخه اين اطلاعاتيه! گفتم آره منم فکر می کنم که باشه... اما چيزی که بهش نگفتم اين بود که به نظر من همون دليل اول از نظر تو برای هو کردنش کافی بوده.
گفت خيلی اعصابش خرابه.. بهش گفتم که وقتی ازش فاصله گرفتم تونستم ببينم اشکال کارهاش کجاست؛ «چرا چيزهايی که ناراحتت می کنه رو ناديده می گيری؟ بابا بشين ببين راه حل چيه يه راهی رو تا آخرش برو شايد درست بشه آخه! از وقتی می شناسمت ثبات نداشتی.. همه ش عقايدت تغيير می کنه، دائم راهت رو عوض می کنی. به نظر من اشکال از اينجاست.» انگار خودش هم يه جورايی به همين نتيجه رسيده بود.. گفت يه برنامه هايی داره..
گفت يه بيماری گرفته ؛ هر چی قند توی بدنش هست تبديل به يک مادهء ناهنجار می شه و سر از دمل های چرکی بزرگ درمياره.. راست می گه هفصد سال پيش قبل از اينکه قهر کنيم دمل ها رو ديده بودم. دکتر بهش گفته هيچ چيز شيرينی نبايد بخوره. حتی سيب.. «اما اون چند روز که دوبی بودم يه عالم شکلات خوردم و هيچيم نشد.. می دونی؟ از اينکه بايد همش خودم رو بپوشونم حالم به هم می خوره»....
شايد تنها خبر خوبی که داد اين بود که با شوهرش خيلی خوبه در حال حاضر.
يه زمانی تمام عشق و دلخوشی ش اين بود که بره هند.. يه مدتيشن مشتی با يه استاد مشتی! .. يه عالم معبد مشتی! حالا اما «حالم از هر چيزی که رنگ و بويی از هند داشته باشه به هم می خوره» چون « فهميدم هنديا خيلی آدم های مزخرفی هستن..».. اين کلی نگاه کردنش اغلب باعث شده بحثمون بشه.. خود منم يه زمانی همين طور فکر می کردم: اصفهانيا همه شون اينجوری .. مشهديا همه شون اونجوری .. مردهای ايرانی همه شون اينجوری.. زن ها همه شون اون جوری .. فکر می کنم از وقتی دست از اينطور نگاه کردن برداشتم بيشترين پيشرفت زندگيم رو کردم. اما ديگه چيزی بهش نمی گم.. هر روز که می گذره انگار بيشتر راهمون جدا می شه. تازه، اصلاً همهء مردم هند هم بد. بابا تو مگه می خواستی بری اونجا با مردم معاشرت کنی؟ « نيگا کن، من اصلاً ديگه با مديتيشن حال نمی کنم»....
کاش يه روز بياد که ببينم بيماری توی تنش نمونده و از زندگيش راضيه ..
وای راستی خدا کنه خوابش تعبير نشه!
دوشنبه، آبان ۰۶، ۱۳۸۱
با اجازهء هم دهی ها (ده پايينی ها) ، غير هم دهی ها ( ده بالايی ها) ، دوستان ، آشنايان ، منطقی ها ، غير منطقی ها ، سياسيون، اجتماعيون، عشاق، متنفرون، جدی ها ، شوخ طبعان و معموليان ( نه زياد شوخ طبع نه زياد جدی) می خواستيم قدری امروز شيون و ناله بنماييم و چهچه بزنيم. 1، 2، 3:
بهاره کی ميايی ؟
بهاره کی ميايی؟
د بگو پس کی ميايی؟
زمستون کی ميايی؟
تابستون که نمی يايی ی ی ی ی یا ها ها ها هاها های ی ی ی هاهاهاهاهای های های....
آی دلُم تنگه دلُم تنگه هه هه هه هه هه ....
_________________________________
آقا شرمنده. بد جوری تو گلوم گير کرده بود اين آوازه.
بهاره کی ميايی ؟
بهاره کی ميايی؟
د بگو پس کی ميايی؟
زمستون کی ميايی؟
تابستون که نمی يايی ی ی ی ی یا ها ها ها هاها های ی ی ی هاهاهاهاهای های های....
آی دلُم تنگه دلُم تنگه هه هه هه هه هه ....
_________________________________
آقا شرمنده. بد جوری تو گلوم گير کرده بود اين آوازه.
یکشنبه، آبان ۰۵، ۱۳۸۱
ديشب توی تاکسی پشت چراغ قرمز بودم. داشتم می رفتم تجريش که يه سری چيز ميز برای نقاشی روی شمع بخرم. يک پسر حدود 17 - 18 ساله که داشت از بين ماشين ها می گذشت رو يه لحظه از گوشهء چشم راستم ديدم. طبق عادت منتظر بودم الان بستهء آدامسی، چيزی بگيره جلوی شيشهء ماشين که مردم بخرن. چيزی از دستش افتاد اونم دولا شد که برداره. وقتی بلند شد ديدم لباساش مرتب و تميزه و معلومه محصلی چيزيه. کوله پشتی داشت و يه عالم چيز ميزم دستش بود که انگار مربوط به يه کار هنری/فنی خاص بود. سريع از بين ماشين ها رد شد و رفت. با خودم فکر کردم چقدر خوب می شد همهء مردم ثروتمند بودن، همه اونقدر فرصت و آزادی داشتن که برن دنبال استعدادهاشون.. دنبال اون چيزی که واقعاً دوست دارند انجام بدن يا ياد بگيرن. اون وقت دنيا می شد جولانگاه درخشش خلاقيت.......
______________________________________________
- پس شد ساعت سه ميدون ولی عصر دم سينما هه ديگه؟
- آره ديگه....
-باشه. فقط تو رو خدا کيف پولت يادت نره.. يه وقت اشتباهی نری شهر بازی ! يه بار ديگه بگو کجا بود؟
-ميدون ولی عصر دم همون سينماهه
-D:
-D:
______________________________________________
- پس شد ساعت سه ميدون ولی عصر دم سينما هه ديگه؟
- آره ديگه....
-باشه. فقط تو رو خدا کيف پولت يادت نره.. يه وقت اشتباهی نری شهر بازی ! يه بار ديگه بگو کجا بود؟
-ميدون ولی عصر دم همون سينماهه
-D:
-D:
شنبه، آبان ۰۴، ۱۳۸۱
جمعه، آبان ۰۳، ۱۳۸۱
شعله می رقصيد، بنفش.. با لوندی تمام..و می رقصيد و از ديوار بالا می رفت و روی سقف می لرزيد و می رقصيد..
هوای مرتعش پوستم را می لرزاند و من گوش بودم.. قدرت بودم..
گفتم اگر حتی همين حالا بيايی، همين حالا اگر بيايی برای جنگيدن آخر، ندايی بر خواهم خاست صورت به صورت که نمی شنوی؛
مرا باختی.. خاطرهء خواهرانه ات را از حافظه ام.. دوستی ساده ام را به هم خوابگی دروغی مستند.. و هراس های نسيهء نقش فنجان هايمان را به سراب نقد.. خانه ام را به فريبی ارزان.... باختی.
وخواهم رفت. بی هيچ حرفی.
هوای مرتعش پوستم را می لرزاند و من گوش بودم.. قدرت بودم..
گفتم اگر حتی همين حالا بيايی، همين حالا اگر بيايی برای جنگيدن آخر، ندايی بر خواهم خاست صورت به صورت که نمی شنوی؛
مرا باختی.. خاطرهء خواهرانه ات را از حافظه ام.. دوستی ساده ام را به هم خوابگی دروغی مستند.. و هراس های نسيهء نقش فنجان هايمان را به سراب نقد.. خانه ام را به فريبی ارزان.... باختی.
وخواهم رفت. بی هيچ حرفی.
نزديک ميدون توی تاريکی پياده رو وايساده .. روسری سفيدش رو سفت سفت بسته. شده عين تخم مرغ. يه تخم مرغ که روش دو چيکه قير بچکونی جای چشم. مثل بقيه نيست. يه چيزی انگار اضافه داره.. يا چندتا چيز کم. بی صدا مياد طرفم.
نگاهم می کنه: (بخر).
- چی می فروشی؟
- (با يه صدای جير جيری که فقط خودم می تونم اداشو در بيارم) چسب!
-چند؟
-دويست
( نگاهشو دوخته بهم.. منم همينطوری نگاهش می کنم.. به هم می خنديم)
-وايسا يه دقه ببينم دويست تومنی دارم....
چسب و می ده دستم.. پولو بهش می دم.. می خوام جلوی خودمو بگيرم اما نمی شه: قُلبون اون قيافت برم!
ته دالون سياه چشماش، پشت يه عالم تاريکی، دوتا پنجره باز می شه ، دوتا آفتاب می خنده....
نگاهم می کنه: (بخر).
- چی می فروشی؟
- (با يه صدای جير جيری که فقط خودم می تونم اداشو در بيارم) چسب!
-چند؟
-دويست
( نگاهشو دوخته بهم.. منم همينطوری نگاهش می کنم.. به هم می خنديم)
-وايسا يه دقه ببينم دويست تومنی دارم....
چسب و می ده دستم.. پولو بهش می دم.. می خوام جلوی خودمو بگيرم اما نمی شه: قُلبون اون قيافت برم!
ته دالون سياه چشماش، پشت يه عالم تاريکی، دوتا پنجره باز می شه ، دوتا آفتاب می خنده....
شادی صدر :
... اما هيچکس از ما نپرسيد توی اين کتابها دنبال چه می گرديم. در مدرسه ای که به همه کارمان حتی اندازه پاچه شلوارمان کار داشت، به جای اينکه بدنمان و تغييرات آن را بشناسيم و درباره اميال تازه مان حرف بزنيم، کودکياری و بهداشت منزل می خوانديم، در خانواده ای که از بچگی بهمان هشدار داده بودند، از بلندی نپريم، چون ...
... اما هيچکس از ما نپرسيد توی اين کتابها دنبال چه می گرديم. در مدرسه ای که به همه کارمان حتی اندازه پاچه شلوارمان کار داشت، به جای اينکه بدنمان و تغييرات آن را بشناسيم و درباره اميال تازه مان حرف بزنيم، کودکياری و بهداشت منزل می خوانديم، در خانواده ای که از بچگی بهمان هشدار داده بودند، از بلندی نپريم، چون ...
پنجشنبه، آبان ۰۲، ۱۳۸۱
بعضی از نقاش ها عاشق اينن که بشينن يه چيزی رو عين خودش بکشن. يا يه منظره بکشن توپ!!
خوب ايرادی بهشون نيست. بديش اينه که معمولاً کار بقيه رو اينا قبول ندارن و انتقادهای مخربی می کنن. مثلاً خود من، هيچ وقت کپی کار و شبيه ساز خوبی نبودم، نيستم و نخواهم بود. واه واه اصلاً ساخت و ساز بيشتر از پنج دقيقه بکنم نفسم می گيره. منظره ام اگه بکشم يه چيز ديگه رو می خوام باهاش نشون بدم.
بعد از اولين نمايشگاهی که گذاشتم ( که همون آخری بود) تا يکسال دست طرف رنگ و قلمو نبردم. همون نقاشی هايی که توی اون وب پيج هست و بعضی هاتون ديدين. حالا شايد مسخره باشه اما يکی دو نفر که خودشون نقاش بودن فقط بهم گفته بودن:«مثل اينکه شما زياد اهل ساخت و ساز نيستيد.» يکی ديگه م بهم گفته بود:«مشخصه که شما زياد وارد نيستيد به تکنيک و اين ها» تا کتاب راه هنرمند (جوليا کامرون) رو نخوندم از شر لکه های اين انتقاد ها توی ذهنم خلاص نشدم. حالا اونايی که تعريف می کنن از کار آدم َم يه جورايی مانع می شن از آزادی فکر موقع نقاشی. خلاصه آدم بايد برای خودش بکشه. هر جور که دوست داره. همينه که يه نقاشی رو دوست داشتنی می کنه. حالا می خواد شبيه سازی باشه، می خواد "پل کلی" ای باشه.
خلاصه من به اين نتيجه رسيدم: نقاشی ای خوبه که خودم ازش لذت ببرم.
وقتی احساس/ذهنيتم رو بدون گير( وسواس برای تکنيک يا داوری ديگران) بريزم روی بوم بقيه م ازش لذت می برن.
خوب ايرادی بهشون نيست. بديش اينه که معمولاً کار بقيه رو اينا قبول ندارن و انتقادهای مخربی می کنن. مثلاً خود من، هيچ وقت کپی کار و شبيه ساز خوبی نبودم، نيستم و نخواهم بود. واه واه اصلاً ساخت و ساز بيشتر از پنج دقيقه بکنم نفسم می گيره. منظره ام اگه بکشم يه چيز ديگه رو می خوام باهاش نشون بدم.
بعد از اولين نمايشگاهی که گذاشتم ( که همون آخری بود) تا يکسال دست طرف رنگ و قلمو نبردم. همون نقاشی هايی که توی اون وب پيج هست و بعضی هاتون ديدين. حالا شايد مسخره باشه اما يکی دو نفر که خودشون نقاش بودن فقط بهم گفته بودن:«مثل اينکه شما زياد اهل ساخت و ساز نيستيد.» يکی ديگه م بهم گفته بود:«مشخصه که شما زياد وارد نيستيد به تکنيک و اين ها» تا کتاب راه هنرمند (جوليا کامرون) رو نخوندم از شر لکه های اين انتقاد ها توی ذهنم خلاص نشدم. حالا اونايی که تعريف می کنن از کار آدم َم يه جورايی مانع می شن از آزادی فکر موقع نقاشی. خلاصه آدم بايد برای خودش بکشه. هر جور که دوست داره. همينه که يه نقاشی رو دوست داشتنی می کنه. حالا می خواد شبيه سازی باشه، می خواد "پل کلی" ای باشه.
خلاصه من به اين نتيجه رسيدم: نقاشی ای خوبه که خودم ازش لذت ببرم.
وقتی احساس/ذهنيتم رو بدون گير( وسواس برای تکنيک يا داوری ديگران) بريزم روی بوم بقيه م ازش لذت می برن.
چهارشنبه، آبان ۰۱، ۱۳۸۱
آقا يه اتفاق بامزه افتاد الان. می خواستم بگم وطن من منظومهء شمسی است يه لينک خفنم بدم به منظومه مون، رفتم توی گوگل فارسی منظومهء شمسی رو سرچ کنم، ( خوب حالا همون جستجو کنم. راست می گی وقتی می گم گوگل فارسی ديگه فينگليش نبايد بلغور کنم) ديدم ورداشت وبلاگ خودمو برام پيدا کرد. ايناهاش
خلاصه ما وطنمون منظومهء شمسیِ س اينم ثابتش.
سريع نظر بدين ببينم!
خلاصه ما وطنمون منظومهء شمسیِ س اينم ثابتش.
سريع نظر بدين ببينم!
سهشنبه، مهر ۳۰، ۱۳۸۱
...آن غريب نيشابوری ..آن به تنگ آمده از دوری...آن مغناطيس عالم فيزيک.. آن رقاص باباکرم و بيريک ...آن تالي تلو پلانک و وبر.....آن شناسنده ی هِر از بِر...
خدا بود!
خدا بود!
دوشنبه، مهر ۲۹، ۱۳۸۱
امروز شوشو جون زنگ زد گفت عصر اگه بيکاری بيا با چندتا از وبلاگيون می خوايم بريم کافی شاپ: ويشکا>،خرمگس ،اين احسان، بغل دستيشو يادم نيست، پرستو، عمو گارفيلد( نبود توی ليست)، آدم نصفه نيمه ، اون يکی نوجوان که وبلاگشو نديدم، کوروش (کوه و دريا بود؟ پيداش نکردم شرمنده)، اون احسان، معما ( پيداش نکردم).
بسی مشعوف گشتيم و نيز قدری در باب شناختن دوستان سوتی داديم. 40 دقيقهء اول نصفه نيمه رو نشناختم يعنی يادم نمی اومد کدوم وبلاگه. هر چی می گفت بابا پنج شيش بار اومدی نظر دادی يادم نمی اومد. بعد با اين اشتباه گرفتم و ازش پرسيدم وبلاگت آبی نفتيه اول گفت آره بعد گفت نه قبلاً آبی نفتی بود حالا آبی روشنه (کجاش آبی روشنه راستی؟) بعد 40 -50 دقيقه که پچملبا* مخم رو خنک کرد طی يک واکنش به خاطر آوری انفجاری يادم اومد و کلی دوستان خنديدن آخه اين واکنش های انفجاری به خاطر آوری مثل گاز خنده آور عمل می کنه.
راستی يادتون باشه اگه خواستين به خرمگس بگين چقدر لوگوت قشنگه و نصفه نيمه گفت من درستش کردم بهش نگين «ولی کاش يه کم پررنگ درستش می کردی يا درشت ترش می کردی که معلوم باشه چيه» چون ممکنه پاشه دستاشو بزنه به کمرش : «اگه راست می گی خودت برو يه مگس به اين خری پيدا کن بذار تو يه لوگو که مثل مال خودت ناقص نباشه ببينم!» بعدشم ممکنه پشت چشم نازک کنه و ديگه باهاتون حرف نزنه.. از ما گفتن.
راستی، خيلی سخت بود ولی آخرش فهميدم کدوم احسان کدوم احسانه.
پچملبا : بستنی، ژله، کمپوت گيلاس، کمپوت آناناس، و يک زائدهء نارنجی رنگ که هر چی فکر می کنی و از بغل دستيت می پرسی نمی فهمی چيه و از اونجايی که در يک جمع فرهنگی زشته آدم دستشو بکنه توی ظرف بستنی و زائدهء نارنجی رو دربياره که ببينه چيه بهتره تا آخرش صبر کنی بستنی های دورش که تموم شد معلوم می شه کمپوت هلو يا يه چيز تو اين مايه هاست.
خيلی از ديدنتون خوشحال شدم. شب به خير.
بسی مشعوف گشتيم و نيز قدری در باب شناختن دوستان سوتی داديم. 40 دقيقهء اول نصفه نيمه رو نشناختم يعنی يادم نمی اومد کدوم وبلاگه. هر چی می گفت بابا پنج شيش بار اومدی نظر دادی يادم نمی اومد. بعد با اين اشتباه گرفتم و ازش پرسيدم وبلاگت آبی نفتيه اول گفت آره بعد گفت نه قبلاً آبی نفتی بود حالا آبی روشنه (کجاش آبی روشنه راستی؟) بعد 40 -50 دقيقه که پچملبا* مخم رو خنک کرد طی يک واکنش به خاطر آوری انفجاری يادم اومد و کلی دوستان خنديدن آخه اين واکنش های انفجاری به خاطر آوری مثل گاز خنده آور عمل می کنه.
راستی يادتون باشه اگه خواستين به خرمگس بگين چقدر لوگوت قشنگه و نصفه نيمه گفت من درستش کردم بهش نگين «ولی کاش يه کم پررنگ درستش می کردی يا درشت ترش می کردی که معلوم باشه چيه» چون ممکنه پاشه دستاشو بزنه به کمرش : «اگه راست می گی خودت برو يه مگس به اين خری پيدا کن بذار تو يه لوگو که مثل مال خودت ناقص نباشه ببينم!» بعدشم ممکنه پشت چشم نازک کنه و ديگه باهاتون حرف نزنه.. از ما گفتن.
راستی، خيلی سخت بود ولی آخرش فهميدم کدوم احسان کدوم احسانه.
پچملبا : بستنی، ژله، کمپوت گيلاس، کمپوت آناناس، و يک زائدهء نارنجی رنگ که هر چی فکر می کنی و از بغل دستيت می پرسی نمی فهمی چيه و از اونجايی که در يک جمع فرهنگی زشته آدم دستشو بکنه توی ظرف بستنی و زائدهء نارنجی رو دربياره که ببينه چيه بهتره تا آخرش صبر کنی بستنی های دورش که تموم شد معلوم می شه کمپوت هلو يا يه چيز تو اين مايه هاست.
خيلی از ديدنتون خوشحال شدم. شب به خير.
شنبه، مهر ۲۷، ۱۳۸۱
آه
آيدا
ای دختر رؤياها.......آيدا
چرا
تو را
نشناخته بودم.......تا حالا.... آيدا
آه ای آيدا
تو بد جوری خوبی آيدا
چشمم کور..... آی دی ها را اول نگاه کنم آی دا....اينم حق السکوت..
آه آيدا
آيدا
تو رو خدا............. آيدا
راستی،
تو چه خوشگلی!............
من می دونم..... که تو خيلی ماهی...........آيدا
وای ... راستی چه اسم قشنگی! : «آيدا»! .......
به به...
چه چه....
دندم نرم....آی دی ها را خوب نگاه کنم....آی دا..
راستی.. امروز آی دی کالر تبليغ می کردند....ياد آی دی تو افتادم ... يک فص گريه کردم... «چرا نگاه نکردم؟»... آيدا
ام.... صبر کن آيدا... بگذار ببينم ديگر چی اولش آی دارد.....هوووووم...آهان !
آی باقالی دارم
باقالی دارم
باقالی تازه
خدا وسيله سازه
آيدا
ديگه..ديگه...
آی سی دی .. نوار جديد.. شايد هم آی سی دا ....
آه اما
هيچ کدام اين آی ها به پای آی اسم تو نمی رسد آيدا... به خدا راست می گويم.. به خدا جدی می گويم...
آيدا
نرو
آيدا
صبر کن
بيا برويم شام بيرون.... کنسرت.. تئاتر... سينما .. هر جا تو بگی.. هر چی تو بگی آيدا..
نه!
محال است بگذارم تو حساب کنی... آيدا
مگر من مرده ام که تو حساب کنی آيدا؟
اصلاً بگذار بالانس بزنم آيدا.. فقط به خاطر تو... از بس که خوبی ... آيدا
صدتا هم هولاهوپ.. خوب است؟
بگذار برايت شيرين کاری کنم آيدا...........
چشمم کور..
دندم نرم..
آی دی ها را نگاه کنم......آيدا.
آيدا
ای دختر رؤياها.......آيدا
چرا
تو را
نشناخته بودم.......تا حالا.... آيدا
آه ای آيدا
تو بد جوری خوبی آيدا
چشمم کور..... آی دی ها را اول نگاه کنم آی دا....اينم حق السکوت..
آه آيدا
آيدا
تو رو خدا............. آيدا
راستی،
تو چه خوشگلی!............
من می دونم..... که تو خيلی ماهی...........آيدا
وای ... راستی چه اسم قشنگی! : «آيدا»! .......
به به...
چه چه....
دندم نرم....آی دی ها را خوب نگاه کنم....آی دا..
راستی.. امروز آی دی کالر تبليغ می کردند....ياد آی دی تو افتادم ... يک فص گريه کردم... «چرا نگاه نکردم؟»... آيدا
ام.... صبر کن آيدا... بگذار ببينم ديگر چی اولش آی دارد.....هوووووم...آهان !
آی باقالی دارم
باقالی دارم
باقالی تازه
خدا وسيله سازه
آيدا
ديگه..ديگه...
آی سی دی .. نوار جديد.. شايد هم آی سی دا ....
آه اما
هيچ کدام اين آی ها به پای آی اسم تو نمی رسد آيدا... به خدا راست می گويم.. به خدا جدی می گويم...
آيدا
نرو
آيدا
صبر کن
بيا برويم شام بيرون.... کنسرت.. تئاتر... سينما .. هر جا تو بگی.. هر چی تو بگی آيدا..
نه!
محال است بگذارم تو حساب کنی... آيدا
مگر من مرده ام که تو حساب کنی آيدا؟
اصلاً بگذار بالانس بزنم آيدا.. فقط به خاطر تو... از بس که خوبی ... آيدا
صدتا هم هولاهوپ.. خوب است؟
بگذار برايت شيرين کاری کنم آيدا...........
چشمم کور..
دندم نرم..
آی دی ها را نگاه کنم......آيدا.
جمعه، مهر ۲۶، ۱۳۸۱
پنجشنبه، مهر ۲۵، ۱۳۸۱
سهشنبه، مهر ۲۳، ۱۳۸۱
دو چيز را بايد به ياد داشت: يکی اين که هر کس نظرياتش به مطالعه بيارزد، لابد از فهم و هوش بهره ای داشته است. ديگر اينکه به هيچ وجه احتمال اين نمی رود آن کس در موضوعی - هر چه باشد - به حقيقت کامل و نهايی رسيده باشد. هنگامی که شخص هوشمندی نظری اظهار می کند که در نظر ما آشکارا سخيف می نمايد، نبايد بکوشيم تا ثابت کنيم آن نظر به نحوی درست است، بلکه بايد بکوشيم تا دريابيم که آن نظر چگونه درست می نمايد.
اين طرز به کار بردن تخيل تاريخی و روانی فوراً دامنهء انديشهء ما را گسترش می دهد و به ما کمک می کند تا دريابيم در جامعه ای که دارای طرز تفکر ديگری است چگونه بسياری از عقايد گرامی ما احمقانه می نمايد.
از "تاريخ فلسفهء غرب" ، برتراند راسل
اين طرز به کار بردن تخيل تاريخی و روانی فوراً دامنهء انديشهء ما را گسترش می دهد و به ما کمک می کند تا دريابيم در جامعه ای که دارای طرز تفکر ديگری است چگونه بسياری از عقايد گرامی ما احمقانه می نمايد.
از "تاريخ فلسفهء غرب" ، برتراند راسل
یکشنبه، مهر ۲۱، ۱۳۸۱
عفونت
سر چاراه پيرزنی دستمال کاغذی می فروشه.. سرش رو بر می گردونه اين طرف..لبخند می زنه.. چراع سبز می شه..
و من فرو می رم.....
بعد از چارراه زنی با لباس ژنده و چوب زير بغل روی پله های به جا مونده از يک خرابه نشسته و خودش رو روی سيگارش کج کرده.. شعلهء سر سيگار چند لحظه پر نور می شه.. بعد با نفس عميقی پشتش رو صاف می کنه و به دور دست ها خيره می مونه.. دور دست ها؟! اون طرف خيابون شايد..
فرو می رم.. بيشتر.....
پياده می شم. می خوام از خيابون رد بشم. مردی با لهجهء شهرستانی و صدای بلند به همراهش می گه: به نظرت قيمت اين چنده؟ بيست تومن می ارزه؟
از خيابون می گذرم.
دهانم رو بازنمی کنم تا عفونت شهر رو فرو ندم.. همه جا تاريکه.. من راه می رم... به مردم نگاه می کنم.. به نگاه های پشت شيشه های طلا فروشی... به دست های گره خورده.. لب ها....سکوت دو همراه.. صدای بچه ها...
چقدر می ارزن؟
لحظه های عمر.. احساس ها ، تجربه ها ، يادگرفتن ها، عشق ورزيدن ها ....دردها...
چقدر می ارزيم؟.....فرو می رم..لب هام رو به هم فشار می دم ..
می رسم خونه.. لباس عوض می کنم.. سبک می شم..می رم که دستامو بشورم.. صورتم رو می شورم. يک بار، دوبار، پنج بار، ده بار... پاک نمی شه..
ميام می نويسم. گريه می کنم.... صورتم پاک می شه.. جايی توی ذهنم از يه تيرگی متعفن سنگينه.
سر چاراه پيرزنی دستمال کاغذی می فروشه.. سرش رو بر می گردونه اين طرف..لبخند می زنه.. چراع سبز می شه..
و من فرو می رم.....
بعد از چارراه زنی با لباس ژنده و چوب زير بغل روی پله های به جا مونده از يک خرابه نشسته و خودش رو روی سيگارش کج کرده.. شعلهء سر سيگار چند لحظه پر نور می شه.. بعد با نفس عميقی پشتش رو صاف می کنه و به دور دست ها خيره می مونه.. دور دست ها؟! اون طرف خيابون شايد..
فرو می رم.. بيشتر.....
پياده می شم. می خوام از خيابون رد بشم. مردی با لهجهء شهرستانی و صدای بلند به همراهش می گه: به نظرت قيمت اين چنده؟ بيست تومن می ارزه؟
از خيابون می گذرم.
دهانم رو بازنمی کنم تا عفونت شهر رو فرو ندم.. همه جا تاريکه.. من راه می رم... به مردم نگاه می کنم.. به نگاه های پشت شيشه های طلا فروشی... به دست های گره خورده.. لب ها....سکوت دو همراه.. صدای بچه ها...
چقدر می ارزن؟
لحظه های عمر.. احساس ها ، تجربه ها ، يادگرفتن ها، عشق ورزيدن ها ....دردها...
چقدر می ارزيم؟.....فرو می رم..لب هام رو به هم فشار می دم ..
می رسم خونه.. لباس عوض می کنم.. سبک می شم..می رم که دستامو بشورم.. صورتم رو می شورم. يک بار، دوبار، پنج بار، ده بار... پاک نمی شه..
ميام می نويسم. گريه می کنم.... صورتم پاک می شه.. جايی توی ذهنم از يه تيرگی متعفن سنگينه.
شنبه، مهر ۲۰، ۱۳۸۱
فضولک گفت:
٭ بالاخره مجلس نمايندگان آمريکا روز پنجشنبه دهم اکتبر اجازه صدور فرمان حمله نظامی به عراق را به جرج بوش، رييس جمهور اين کشور داد. يک هفته قبل از اين بن لادن مطابق معمول با ارسال يک نوار ويدئويي به تلويزيون الجزيره بار ديگر با کلاشينکف جلوی دوربين ظاهر شده بود و USA را به ادامه حملات انتحاری در خاک آمريکا تهديد کرده بود. خبرگزاريهای غربي بارها و بارها اين تهديد جديد بن لادن را در رسانه هايشان اعلام نمودند. جالب است. خدا در و تخته را خوب به هم جور ميکند. درست همانوقتي که بوش نياز به کسب اجازه از مجلس را دارد بن لادن افسانه ای ظاهر ميشود و بهانه را برای تاييد افکار عمومي آمريکا و در نتيجه صدور مجوز از سوی مجلس در اختيار بوش قهرمان ميگذارد. اين توالي حوادث و نتايج آن برايتان عجيب نيست؟ نکند بازهم دچار توهم شده ام؟
تصادفاً من هم دچار همين <توهم> هستم.
فضولک افزود:
نگران نباشيد . به وقتش که برسد (بعد از حمله آمريکا به عراق) يکهو ميبيني يک قايق سرگرداني (البته ايراني)به ناو آمريکائي ميخورد يا يک کشتي حامل اسلحه از سوی ايران ارسالي برای تروريستها در فلان بندر کشف ميشود يا يک جاسوس و تروريست ايراني در خاک آمريکا دستگير ميشود يا بن لادن باز جلو دوربين مي آيد و خط و نشان ميکشد يا....خلاصه بهانه برای حمله به ايران هم برايشان جور ميشود. البته با اين درفشانيهای مقام ولايت و اعوان و انصارش و هارت و پورت هايشان برای آمريکا همچين نيازی هم به بهانه نيست چون خود آقايان بهانه را از قبل به دست آمريکا داده اند تا هروقت لازم ديد پايش به خاک ايران باز شود.
اين روزا تلويزون می بينين؟
خيلی حرصم گرفته نمی تونم ادامه بدم فقط تيترشو می گم : محتوای تحليل ها ، بحث ها و برنامه های سياسی تلويزيون در اين روزها عبارت است از:
1-حمايت از تروريسم
2-کری خونی
3- خالی بندی
.... اه هرچی می خوام منظورمو بگم نمی شه. منم اينطوريم ديگه. عصبانی که می شم نمی تونم حرفمو بزنم.
فقط يه چيزی... احساس می کنم دارن بازی می کنن باهامون.. يه بازی خونين.
٭ بالاخره مجلس نمايندگان آمريکا روز پنجشنبه دهم اکتبر اجازه صدور فرمان حمله نظامی به عراق را به جرج بوش، رييس جمهور اين کشور داد. يک هفته قبل از اين بن لادن مطابق معمول با ارسال يک نوار ويدئويي به تلويزيون الجزيره بار ديگر با کلاشينکف جلوی دوربين ظاهر شده بود و USA را به ادامه حملات انتحاری در خاک آمريکا تهديد کرده بود. خبرگزاريهای غربي بارها و بارها اين تهديد جديد بن لادن را در رسانه هايشان اعلام نمودند. جالب است. خدا در و تخته را خوب به هم جور ميکند. درست همانوقتي که بوش نياز به کسب اجازه از مجلس را دارد بن لادن افسانه ای ظاهر ميشود و بهانه را برای تاييد افکار عمومي آمريکا و در نتيجه صدور مجوز از سوی مجلس در اختيار بوش قهرمان ميگذارد. اين توالي حوادث و نتايج آن برايتان عجيب نيست؟ نکند بازهم دچار توهم شده ام؟
تصادفاً من هم دچار همين <توهم> هستم.
فضولک افزود:
نگران نباشيد . به وقتش که برسد (بعد از حمله آمريکا به عراق) يکهو ميبيني يک قايق سرگرداني (البته ايراني)به ناو آمريکائي ميخورد يا يک کشتي حامل اسلحه از سوی ايران ارسالي برای تروريستها در فلان بندر کشف ميشود يا يک جاسوس و تروريست ايراني در خاک آمريکا دستگير ميشود يا بن لادن باز جلو دوربين مي آيد و خط و نشان ميکشد يا....خلاصه بهانه برای حمله به ايران هم برايشان جور ميشود. البته با اين درفشانيهای مقام ولايت و اعوان و انصارش و هارت و پورت هايشان برای آمريکا همچين نيازی هم به بهانه نيست چون خود آقايان بهانه را از قبل به دست آمريکا داده اند تا هروقت لازم ديد پايش به خاک ايران باز شود.
اين روزا تلويزون می بينين؟
خيلی حرصم گرفته نمی تونم ادامه بدم فقط تيترشو می گم : محتوای تحليل ها ، بحث ها و برنامه های سياسی تلويزيون در اين روزها عبارت است از:
1-حمايت از تروريسم
2-کری خونی
3- خالی بندی
.... اه هرچی می خوام منظورمو بگم نمی شه. منم اينطوريم ديگه. عصبانی که می شم نمی تونم حرفمو بزنم.
فقط يه چيزی... احساس می کنم دارن بازی می کنن باهامون.. يه بازی خونين.
جمعه، مهر ۱۹، ۱۳۸۱
قهوه رو ميارم کنار بساطم روی ميز.. از نقاشی روی شمع که خسته شدم، می خوام بشينم يه کم فکر کنم.... پرتره ای که ديشب کشيدم جلومه. يه ملکهء خودکامهء خيالی که از روی عکس عروسی دوستم کشيدم.. يه قلپ قهوه می خورم.
فکر می کنی بشه يه وقت اتاق آبی روی پشت بوم رو فراموش کنم؟ فکر می کنی بتونی احساس کنی که چقدر نياز دارم الان اونجا باشم؟.. شايد بتونی تصور کنی چقدر دلم برای نگاه توی آينه تنگ شده. اونی که پر از آرامش بود و خالی از اضطراب.. برای پشتی که قرص بود وقتی تکيه ش می دادم به ديوار.. برای دستهايی که هميشه يا گِلی بود يا رنگی.... می تونی اينايی که گفتمو احساس کنی؟
يه قلپ قهوه..
قهوه که تموم بشه برش می گردونم....... تموم شد. برش گردوندم. سفيده.. سفيدِ سفيد.. نه آينده ای نه گذشته ای.. و نه حتی حالی. خودم رو دلداری می دم؛ « بعداً نقش فنجون رو نقاشی می کنم» .می دونم چرت گفتم. بعد از "تناسل پوسيده" هيچ نقشی از توی فنجون بيرون نيومد..«خوب عوضش حالا عکس بقيه بهم الهام می ده. چه فرقی داره؟» «پس برا چی فنجونتو بر می گردونی؟ هان؟ با توام خرافاتی!»
نقشها سرک می کشن.. يکی يکی بر می گردن سر جاشون می شينن.. کاری به کارشون ندارم..
~~~~~
برای برگشتن به اتاق آبی پشت بوم حاضرم سوسک بکشم..به شرطی که بالدار نباشه. عوضش دوتا می کشم. ولی عوضش دو هفته بمونم. اصلاً هفته ای يه سوسک بکشم و تا هر وقت دلم خواست بمونم....
راستی "خواهر بی دليل رفتن ها"، هيچ فکر می کردی يه روز بشی يکی از اون monster های فنجونم؟
فکر می کنی بشه يه وقت اتاق آبی روی پشت بوم رو فراموش کنم؟ فکر می کنی بتونی احساس کنی که چقدر نياز دارم الان اونجا باشم؟.. شايد بتونی تصور کنی چقدر دلم برای نگاه توی آينه تنگ شده. اونی که پر از آرامش بود و خالی از اضطراب.. برای پشتی که قرص بود وقتی تکيه ش می دادم به ديوار.. برای دستهايی که هميشه يا گِلی بود يا رنگی.... می تونی اينايی که گفتمو احساس کنی؟
يه قلپ قهوه..
قهوه که تموم بشه برش می گردونم....... تموم شد. برش گردوندم. سفيده.. سفيدِ سفيد.. نه آينده ای نه گذشته ای.. و نه حتی حالی. خودم رو دلداری می دم؛ « بعداً نقش فنجون رو نقاشی می کنم» .می دونم چرت گفتم. بعد از "تناسل پوسيده" هيچ نقشی از توی فنجون بيرون نيومد..«خوب عوضش حالا عکس بقيه بهم الهام می ده. چه فرقی داره؟» «پس برا چی فنجونتو بر می گردونی؟ هان؟ با توام خرافاتی!»
نقشها سرک می کشن.. يکی يکی بر می گردن سر جاشون می شينن.. کاری به کارشون ندارم..
~~~~~
برای برگشتن به اتاق آبی پشت بوم حاضرم سوسک بکشم..به شرطی که بالدار نباشه. عوضش دوتا می کشم. ولی عوضش دو هفته بمونم. اصلاً هفته ای يه سوسک بکشم و تا هر وقت دلم خواست بمونم....
راستی "خواهر بی دليل رفتن ها"، هيچ فکر می کردی يه روز بشی يکی از اون monster های فنجونم؟
پنجشنبه، مهر ۱۸، ۱۳۸۱
ديشب يه خواب ديدم خين و خين ريزی ! اونم سر ناموس !
جريان از اين قراره که من و يه آقايی که شديداً مورد نظره نشسته بوديم لب جوب.. دستم رو انداخته بودم زير بازوش. نمی دونم خستگی در می کرديم؟ جوب و با رودخونه اشتباه گرفته بوديم؟ اصلاً نمی دونم. جاتون خالی خيلی صحنهء رمانتيکی بود.داشتيم راجع به يه موضوعی که يادم نيست چی بود حرف می زديم. يه خورده که گذشت يه خانومی اومد نشست کنار آقای مورد نظر. ساکت بود و مام کاری به کارش نداشتيم. يه دفه ديدم بازوی حاج آقا از دستم در رفت، علت رو که جويآ شدم، ديدم خانم بغل دستی طی يک حرکت کششی يکجانبه لب بر لب ايشان نهاده و حالا نبوس کی ببوس! آقا منو می گی؟ از يه طرف رگ گِيرت گلنبه گرديدندی، از طرف ديگه هاج و واج و بهوت و مبهوت... ناگهان خانم انگار خواسته باشه رشادت و دليری و عشق پاک و خالصانه شو نشون حاج آقای ما بده اومد که منو از صحنه گيتی محو کنه. اينجا يه دفه صحنهء اطراف عوض شد و خودمون رو توی يک خونهء نا آشنا ديدم. اتاق نشيمن يک آپارتمان با چندتا مبل و يک ميز. دوتا بتری رو ميز بود. يکيش باريک و بلند و خالی و اون يکی پر از آبليمو( احتمالاً سمبل ضدحال) و دهن گشاد و کوتاه. سرکار خانم رقيب شيشه باريکَ رو برداشت و اومد بزنه که من با هزار زحمت بتری پر و کوتاهو برداشتم.. همين طور که داشتم سعی می کردم بتری از دستم ليز نخوره اون ترسيد و بتری خودشو گذاشت زمين. منم از خدا خواسته بتری رو گذاشتم رو ميز و با چنگ و دندون رفتم به ميدون جنگ.. حالا نجنگ کی بجنگ. چقدرَم زورم زياد شده بود!
خلاصه خواهر از بس اين روزا جريانات ناموسی می شنويم رومون اثر گذاشته.. البته يه چيز ديگه م هست. هميشه يه ترس کوچولو گوشهء قلب عاشق زندگی می کنه که می گه: نکنه.....؟
جريان از اين قراره که من و يه آقايی که شديداً مورد نظره نشسته بوديم لب جوب.. دستم رو انداخته بودم زير بازوش. نمی دونم خستگی در می کرديم؟ جوب و با رودخونه اشتباه گرفته بوديم؟ اصلاً نمی دونم. جاتون خالی خيلی صحنهء رمانتيکی بود.داشتيم راجع به يه موضوعی که يادم نيست چی بود حرف می زديم. يه خورده که گذشت يه خانومی اومد نشست کنار آقای مورد نظر. ساکت بود و مام کاری به کارش نداشتيم. يه دفه ديدم بازوی حاج آقا از دستم در رفت، علت رو که جويآ شدم، ديدم خانم بغل دستی طی يک حرکت کششی يکجانبه لب بر لب ايشان نهاده و حالا نبوس کی ببوس! آقا منو می گی؟ از يه طرف رگ گِيرت گلنبه گرديدندی، از طرف ديگه هاج و واج و بهوت و مبهوت... ناگهان خانم انگار خواسته باشه رشادت و دليری و عشق پاک و خالصانه شو نشون حاج آقای ما بده اومد که منو از صحنه گيتی محو کنه. اينجا يه دفه صحنهء اطراف عوض شد و خودمون رو توی يک خونهء نا آشنا ديدم. اتاق نشيمن يک آپارتمان با چندتا مبل و يک ميز. دوتا بتری رو ميز بود. يکيش باريک و بلند و خالی و اون يکی پر از آبليمو( احتمالاً سمبل ضدحال) و دهن گشاد و کوتاه. سرکار خانم رقيب شيشه باريکَ رو برداشت و اومد بزنه که من با هزار زحمت بتری پر و کوتاهو برداشتم.. همين طور که داشتم سعی می کردم بتری از دستم ليز نخوره اون ترسيد و بتری خودشو گذاشت زمين. منم از خدا خواسته بتری رو گذاشتم رو ميز و با چنگ و دندون رفتم به ميدون جنگ.. حالا نجنگ کی بجنگ. چقدرَم زورم زياد شده بود!
خلاصه خواهر از بس اين روزا جريانات ناموسی می شنويم رومون اثر گذاشته.. البته يه چيز ديگه م هست. هميشه يه ترس کوچولو گوشهء قلب عاشق زندگی می کنه که می گه: نکنه.....؟
سهشنبه، مهر ۱۶، ۱۳۸۱
دوشنبه، مهر ۱۵، ۱۳۸۱
میاندیشم که بایست از این گربه بیاموزیم، چنانچه او زمانی بس طولانی خود را آمادهیِ شکار ساخت، احتمالاً طولانیتر از آنچه من دیدم، و شکارش را تنها در عرضِ چند ثانیه انجام داد. ما نیز باید خود را آماده کنیم، و منتظرِ فرصت نشسته و همهجا را زیرِ نظر بگیریم، بدونِ آنکه فضا را به هم ریخته و گرد و خاک کنیم، و منتظر باشیم که وقتی فرصت پیش آمد، بهترین استفاده را از آن ببریم.
نمی دونم اين حرف اميد شما رو ياد چی می ندازه اما من بی اختيار ياد بحث( بحث که چه عرض کنم بلوا ) های وبلاگستان افتادم. از منظر شکار کننده، آيا به کمين آزادی، دمکراسی، و کرامت انسانی که ازمون ربوده شده نشستيم يا داريم پنجه به صورت هم می کشيم؟ از طرف ديگه، آيا اين گرد و خاک و بلواهايی که هرروز راه ميفته برای اينه که روزهای آخر قبل از سانسور (شکار شدن) کار بهتری نداريم که انجام بديم؟
نمی دونم اين حرف اميد شما رو ياد چی می ندازه اما من بی اختيار ياد بحث( بحث که چه عرض کنم بلوا ) های وبلاگستان افتادم. از منظر شکار کننده، آيا به کمين آزادی، دمکراسی، و کرامت انسانی که ازمون ربوده شده نشستيم يا داريم پنجه به صورت هم می کشيم؟ از طرف ديگه، آيا اين گرد و خاک و بلواهايی که هرروز راه ميفته برای اينه که روزهای آخر قبل از سانسور (شکار شدن) کار بهتری نداريم که انجام بديم؟
شنبه، مهر ۱۳، ۱۳۸۱
نشسته بودم روی صندلی ای که برای انجام دادن حرکات پا با دمبل ازش به عنوان تکيه گاه استفاده می کنم. قبلاً صندلی رو از پشت ميز برداشته بودم و آورده بودم اين طرف اتاق جلوی آينهء قدی که وقتی حرکات رو انجام می دم خودم رو توی آينه ببينم و درست انجام بدم. پشتم به آينه بود و روم به در شيشه ای بالکن که پرده تا نصفه هاش کنار رفته بود و مستطيل باريک و روشنی از آسمون رو نشون می داد و کمی از برگهای درخت عرعر که هنوز سبزن. انگار درخت هنوز پاييز رو حس نکرده. رمان " چراغ ها را من خاموش می کنم" دستم بود. انگشتم رو گذاشته بودم روی صفحه ای که داشتم می خوندم و کتاب رو بسته بودم. سرم پايين بود و فکر می کردم اينکه دلم می خواد سه تا بچه داشته باشم که دوتاشون دوقلو هستن کار پاييزه يا زويا پيرزاد؟ با خودم فکر می کردم چه پاييز عجيبی..سرم رو که بلند کردم خشکم زد.. آسمون و هرچی که توش بود، درخت و هرچی که لابلای شاخه هاش بود، بی حرکت مونده بودن.. انگار که دنيا نفسش رو حبس کرده بود.. انگار داشتم به يه کارت پستال سه بعدی نگاه می کردم. نمی دونم چقدر گذشت.... ثانيه ها خشکشون زده بود و زمان رو حس نمی کردم. دنيا نفس نمی کشيد و تنها سکون بود که با بی نهايت يکی شده بود و سکوت مطلق.. فکر کردم ده سال ديگه م که بشينم و بيرون رو نگاه کنم هيچ چیز تکون نمی خوره.
بلند شدم و رفتم طرف در شيشه ای. می خواستم تماشا کنم. تا بلند شدم پرنده هايی که اون دورها شکل هفت و هشت مونده بودن پر زدن و از کادر مستطيل روشن رفتن بيرون. سکون که خواسته بود فرار کنه به محض حرکت کشته شده بود و جسم بی جونش با ذرات معلق توی هوا و برگهای درخت عرعر تاب می خورد و می چرخيد و اين طرف و اون طرف می رفت.
چرا خواسته بود فرار کنه؟ من فقط می خواستم نگاهش کنم..
فکر کردم: چه پاييز عجيبی.....
بلند شدم و رفتم طرف در شيشه ای. می خواستم تماشا کنم. تا بلند شدم پرنده هايی که اون دورها شکل هفت و هشت مونده بودن پر زدن و از کادر مستطيل روشن رفتن بيرون. سکون که خواسته بود فرار کنه به محض حرکت کشته شده بود و جسم بی جونش با ذرات معلق توی هوا و برگهای درخت عرعر تاب می خورد و می چرخيد و اين طرف و اون طرف می رفت.
چرا خواسته بود فرار کنه؟ من فقط می خواستم نگاهش کنم..
فکر کردم: چه پاييز عجيبی.....
جمعه، مهر ۱۲، ۱۳۸۱
من سال سوم دبيرستان تا ثلث اول مدرسه رفتم و بعدش ديگه نرفتم. از اون به بعد يکی از خوابهايی که هر چند وقت يکبار می ديدم مدرسه بود و امتحانهای آخر سال. يکسال بعد شروع کردم توی خونه با نوارهای ودئويی درسی و کلاس های بيرون درسها رو خوندم و رفتم متفرقه امتحان دادم و دو سال بعد ديپلمم رو گرفتم. اما خوابهای مدرسه قطع نشدن. ديشب دوباره خواب می ديدم سه تا از درسهای سوم و همهء درسهای چهارم مونده. کتاب هندسه مثلثات دستم بود و داشتم به اين فکر می کردم که بعد از اين همه مدت درسها يادم رفته و حالا چکار کنم که يادم افتاد ديپلمم خونه ست اونوقت نمی دونستم اينجا تو مدرسه چکار می کنم؟
حالا شانس آوردم کتاب تاريخ دستم نبود واِلا می شد کابوس! فکرشو بکن، چارصد صفحه دروغ و جفنگ که صد دور پيچونده بودن دور کله شون بعد نوشته بودن! جمله ها همه نتراشيده و کج و کوله! هرکدومشو سه بار بايد می خوندی تا بفهمی چی می خواسته تو کله ت کنه! قسمت معاصرش رو زندگی کرده بودی و حالا مجبور بودی خلاف تمام چيزهايی که ديده بودی رو قبول کنی که توی کله ت بمونه.....
من هيچ وقت تاريخ سوم دبيرستان رو بالای هشت نشدم. مطمئنم دفهء آخر هم که 10 شدم خودشون دادن که يه نظام قديمی کم شه!
آخه نظام جديد ها تازه اومده بودن و تداخل ما با اونها کلی دردسر و کار اضافهء دفتری براشون درست کرده بود.
حالا شانس آوردم کتاب تاريخ دستم نبود واِلا می شد کابوس! فکرشو بکن، چارصد صفحه دروغ و جفنگ که صد دور پيچونده بودن دور کله شون بعد نوشته بودن! جمله ها همه نتراشيده و کج و کوله! هرکدومشو سه بار بايد می خوندی تا بفهمی چی می خواسته تو کله ت کنه! قسمت معاصرش رو زندگی کرده بودی و حالا مجبور بودی خلاف تمام چيزهايی که ديده بودی رو قبول کنی که توی کله ت بمونه.....
من هيچ وقت تاريخ سوم دبيرستان رو بالای هشت نشدم. مطمئنم دفهء آخر هم که 10 شدم خودشون دادن که يه نظام قديمی کم شه!
آخه نظام جديد ها تازه اومده بودن و تداخل ما با اونها کلی دردسر و کار اضافهء دفتری براشون درست کرده بود.
پنجشنبه، مهر ۱۱، ۱۳۸۱
باطبی رفت! احمد باطبی از ايران رفت! خدايا شکرت! چقدر خوشحالم!از اعماق قلبم شادی می جوشه و قل قل می کنه! باطبی برات خيلی خوشحالم!
گزارش وبلاگ عمومی
گزارش وبلاگ عمومی
از وقتی کتاب آيين دوست يابی ( بهتر بود اسمشو می ذاشت آيين بازاريابی ) ديل کارنگی رو خوندم، زورم مياد از فروشنده های بداخلاق و بی ادب چيز بخرم. ديروز رفته بودم چندتا چوب لباسی ( پلاستيک لباسی ) و يه چارپايه بخرم که .. راستی اول اينو بگم که من اصلاً خسيس نيستم. اما بعضی چيزا به نظرم اون قيمتی که روش گذاشتن نمی ارزن. اينه که گاهی از فروشنده می خوام که تخفيف بده. البته رو اصل سنگ مفت گنجيشک مفت هميشه می گم تخفيف بده اما گاهی جداً فکر می کنم که بايد تخفيف بده. اين چارپايه پلاستيکی که من می خواستم بخرم، جزو اونهايی بود که به نظرم بايد ارزون تر می داد. من رنگ آبی شو خواسته بودم و شاگرد مغازه رفته بود از طبقهء بالا بياره. به صاحب مغازه گفتم که چوب لباسی ها و چارپايه به اضافهء تخفيفش چقدر می شه. گفت تخفيف نداره. گفتم اما فکر نمی کنم اين قيمت برای يه چارپايه پلاستيکی مناسب باشه. فرمودن( لهجهء ترکی): - خانم مجبور نيستی بيخری ! گفتم من يه چارپايه لازم دارم. حالا مجبورم از شما بخرم يا نه حرف ديگه ست. گفت: نه خير شما مجبور نيستی بيخری. گيمت اينی می خوای بيخر نمی خوای نخر! منم چارپايه رو گذاشتم زمين، چوب لباسی هام روش، اومدم که از در بيام بيرون، با حالتی بين تعجب و عصبانيت گفت: مسخره!
گفتم: اسم بابات اصغره! (البته يه چيز ديگه گفتم اما تو کاريت نباشه قافيه رو بچسب!)
***
مغازهء بعدی: -آقا چارپايه دارين؟
شاگرد مغازه اشاره کرد به گوشهء راست مغازه که چندتا چارپايه چيده شده بود روی هم و ارتفاعش تقريباً تا شونهء من می رسيد: بله اونجاست.
- يه دونه می خواستم.
- خودت برو وردار.
- !! ( بدون حرف رفتم طرف در مغازه )
- اِ ! خانم مگه چارپايه نمی خواستين؟
- خودت برو بخر!
گفتم: اسم بابات اصغره! (البته يه چيز ديگه گفتم اما تو کاريت نباشه قافيه رو بچسب!)
***
مغازهء بعدی: -آقا چارپايه دارين؟
شاگرد مغازه اشاره کرد به گوشهء راست مغازه که چندتا چارپايه چيده شده بود روی هم و ارتفاعش تقريباً تا شونهء من می رسيد: بله اونجاست.
- يه دونه می خواستم.
- خودت برو وردار.
- !! ( بدون حرف رفتم طرف در مغازه )
- اِ ! خانم مگه چارپايه نمی خواستين؟
- خودت برو بخر!
چهارشنبه، مهر ۱۰، ۱۳۸۱
روی جادهء نمناک:
اين جماعت موقع تماشای آن صحنهها چه احساسی داشتند؟ از فاصلههای دور و نزديک میآيند و ساعتها منتظر میمانند و از سر و کول هم بالا میروند تا شاهد مراسم باشند. اصلاً چه جور موجوداتی هستند؟ با من که مطمئناً نسبتی ندارند!
اين جماعت موقع تماشای آن صحنهها چه احساسی داشتند؟ از فاصلههای دور و نزديک میآيند و ساعتها منتظر میمانند و از سر و کول هم بالا میروند تا شاهد مراسم باشند. اصلاً چه جور موجوداتی هستند؟ با من که مطمئناً نسبتی ندارند!
اشتراک در:
نظرات (Atom)
بايگانی وبلاگ
-
▼
2002
(457)
-
▼
اکتبر
(44)
- من 10 روز نيستم. دارم می رم يه جايی که .. حالا اوم...
- امروز همون دوستم که هفصد ساله با هم قهريم زنگ زد...
- بیعنوان
- با اجازهء هم دهی ها (ده پايينی ها) ، غير هم دهی ها...
- تجربهء وبلاگی - 3
- ديشب توی تاکسی پشت چراغ قرمز بودم. داشتم می رفتم ت...
- از راست به چپ: من ، شخص مورد نظر. عکاس: عمه سا...
- شوشو جان يه کم صبر کن وگرنه يه الف می ذارم بعد از ...
- يک داستان واقعی : اصغر آقای سبزی فروش: -سلام ...
- شعله می رقصيد، بنفش.. با لوندی تمام..و می رقصيد و ...
- نزديک ميدون توی تاريکی پياده رو وايساده .. روسری س...
- شادی صدر : ... اما هيچکس از ما نپرسيد توی اين کتا...
- من سردم بود و نمی خواستم مهمان کسی باشم. در خانه ...
- بلاگ اسپاتيا و پرشين بلاگيا ده پايينيا و ده بالا...
- بعضی از نقاش ها عاشق اينن که بشينن يه چيزی رو عين ...
- آقا يه اتفاق بامزه افتاد الان. می خواستم بگم وطن م...
- چرا در فکر هستيد ؟ چرا افسرده هستيد ؟ چرا اينجا ن...
- بيا برويم سوارگان را به حال خودشان بگذار با من بيا...
- -..... نمی دونم چطوری بگم. - اينطوری بگو. ~~~~~...
- وای من نمی تونم به اين لينک ندم. نوشتهء زيرشم بخو...
- ...آن غريب نيشابوری ..آن به تنگ آمده از دوری...آن ...
- امروز شوشو جون زنگ زد گفت عصر اگه بيکاری بيا با چن...
- آه آيدا ای دختر رؤياها.......آيدا چرا تو را نشناخت...
- الان داشتم نقاشی می کردم، فکر کردم اينو ببينی چه ...
- مائيم . . . ما كه طعنهی زاهد شنيده ايم..... مائيم...
- - عزيزم پشهء تازه دم می خوری؟ LinktoComments('<...
- من می ميرم واسه حس بی همتايی که يه نفر و اينطوری و...
- دو چيز را بايد به ياد داشت: يکی اين که هر کس نظريا...
- عفونت سر چاراه پيرزنی دستمال کاغذی می فروشه.. سر...
- انگشتان خوبم، انگشتان مهربانم، الهی قربان شکلتان ...
- فضولک گفت: ٭ بالاخره مجلس نمايندگان آمريکا روز پنج...
- قهوه رو ميارم کنار بساطم روی ميز.. از نقاشی روی شم...
- ديشب يه خواب ديدم خين و خين ريزی ! اونم سر ناموس !...
- بچه پررو مگه خودت خواننده نداری اومدی به خواندگا...
- به اين می گن زن !
- ● روز جهاني كودك اونها فقط دختر هاي 10-12 ساله بو...
- میاندیشم که بایست از این گربه بیاموزیم، چنانچه ا...
- نشسته بودم روی صندلی ای که برای انجام دادن حرکات پ...
- من سال سوم دبيرستان تا ثلث اول مدرسه رفتم و بعدش ...
- راپورت های يوميه ترور شد! اما نويسنده ش به حسن آق...
- اه.. صبر کن ببينم.. اين که می گه خبر دورغ بوده!
- باطبی رفت! احمد باطبی از ايران رفت! خدايا شکرت! چق...
- از وقتی کتاب آيين دوست يابی ( بهتر بود اسمشو می ذا...
- روی جادهء نمناک: اين جماعت موقع تماشای آن صحنهها...
-
▼
اکتبر
(44)