یکشنبه، آبان ۰۵، ۱۳۸۱

ديشب توی تاکسی پشت چراغ قرمز بودم. داشتم می رفتم تجريش که يه سری چيز ميز برای نقاشی روی شمع بخرم. يک پسر حدود 17 - 18 ساله که داشت از بين ماشين ها می گذشت رو يه لحظه از گوشهء چشم راستم ديدم. طبق عادت منتظر بودم الان بستهء آدامسی، چيزی بگيره جلوی شيشهء ماشين که مردم بخرن. چيزی از دستش افتاد اونم دولا شد که برداره. وقتی بلند شد ديدم لباساش مرتب و تميزه و معلومه محصلی چيزيه. کوله پشتی داشت و يه عالم چيز ميزم دستش بود که انگار مربوط به يه کار هنری/فنی خاص بود. سريع از بين ماشين ها رد شد و رفت. با خودم فکر کردم چقدر خوب می شد همهء مردم ثروتمند بودن، همه اونقدر فرصت و آزادی داشتن که برن دنبال استعدادهاشون.. دنبال اون چيزی که واقعاً دوست دارند انجام بدن يا ياد بگيرن. اون وقت دنيا می شد جولانگاه درخشش خلاقيت.......





______________________________________________

- پس شد ساعت سه ميدون ولی عصر دم سينما هه ديگه؟
- آره ديگه....
-باشه. فقط تو رو خدا کيف پولت يادت نره.. يه وقت اشتباهی نری شهر بازی ! يه بار ديگه بگو کجا بود؟
-ميدون ولی عصر دم همون سينماهه
-D:
-D:

بايگانی وبلاگ