ديشب يه خواب ديدم خين و خين ريزی ! اونم سر ناموس !
جريان از اين قراره که من و يه آقايی که شديداً مورد نظره نشسته بوديم لب جوب.. دستم رو انداخته بودم زير بازوش. نمی دونم خستگی در می کرديم؟ جوب و با رودخونه اشتباه گرفته بوديم؟ اصلاً نمی دونم. جاتون خالی خيلی صحنهء رمانتيکی بود.داشتيم راجع به يه موضوعی که يادم نيست چی بود حرف می زديم. يه خورده که گذشت يه خانومی اومد نشست کنار آقای مورد نظر. ساکت بود و مام کاری به کارش نداشتيم. يه دفه ديدم بازوی حاج آقا از دستم در رفت، علت رو که جويآ شدم، ديدم خانم بغل دستی طی يک حرکت کششی يکجانبه لب بر لب ايشان نهاده و حالا نبوس کی ببوس! آقا منو می گی؟ از يه طرف رگ گِيرت گلنبه گرديدندی، از طرف ديگه هاج و واج و بهوت و مبهوت... ناگهان خانم انگار خواسته باشه رشادت و دليری و عشق پاک و خالصانه شو نشون حاج آقای ما بده اومد که منو از صحنه گيتی محو کنه. اينجا يه دفه صحنهء اطراف عوض شد و خودمون رو توی يک خونهء نا آشنا ديدم. اتاق نشيمن يک آپارتمان با چندتا مبل و يک ميز. دوتا بتری رو ميز بود. يکيش باريک و بلند و خالی و اون يکی پر از آبليمو( احتمالاً سمبل ضدحال) و دهن گشاد و کوتاه. سرکار خانم رقيب شيشه باريکَ رو برداشت و اومد بزنه که من با هزار زحمت بتری پر و کوتاهو برداشتم.. همين طور که داشتم سعی می کردم بتری از دستم ليز نخوره اون ترسيد و بتری خودشو گذاشت زمين. منم از خدا خواسته بتری رو گذاشتم رو ميز و با چنگ و دندون رفتم به ميدون جنگ.. حالا نجنگ کی بجنگ. چقدرَم زورم زياد شده بود!
خلاصه خواهر از بس اين روزا جريانات ناموسی می شنويم رومون اثر گذاشته.. البته يه چيز ديگه م هست. هميشه يه ترس کوچولو گوشهء قلب عاشق زندگی می کنه که می گه: نکنه.....؟
بايگانی وبلاگ
-
▼
2002
(457)
-
▼
اکتبر
(44)
- من 10 روز نيستم. دارم می رم يه جايی که .. حالا اوم...
- امروز همون دوستم که هفصد ساله با هم قهريم زنگ زد...
- بیعنوان
- با اجازهء هم دهی ها (ده پايينی ها) ، غير هم دهی ها...
- تجربهء وبلاگی - 3
- ديشب توی تاکسی پشت چراغ قرمز بودم. داشتم می رفتم ت...
- از راست به چپ: من ، شخص مورد نظر. عکاس: عمه سا...
- شوشو جان يه کم صبر کن وگرنه يه الف می ذارم بعد از ...
- يک داستان واقعی : اصغر آقای سبزی فروش: -سلام ...
- شعله می رقصيد، بنفش.. با لوندی تمام..و می رقصيد و ...
- نزديک ميدون توی تاريکی پياده رو وايساده .. روسری س...
- شادی صدر : ... اما هيچکس از ما نپرسيد توی اين کتا...
- من سردم بود و نمی خواستم مهمان کسی باشم. در خانه ...
- بلاگ اسپاتيا و پرشين بلاگيا ده پايينيا و ده بالا...
- بعضی از نقاش ها عاشق اينن که بشينن يه چيزی رو عين ...
- آقا يه اتفاق بامزه افتاد الان. می خواستم بگم وطن م...
- چرا در فکر هستيد ؟ چرا افسرده هستيد ؟ چرا اينجا ن...
- بيا برويم سوارگان را به حال خودشان بگذار با من بيا...
- -..... نمی دونم چطوری بگم. - اينطوری بگو. ~~~~~...
- وای من نمی تونم به اين لينک ندم. نوشتهء زيرشم بخو...
- ...آن غريب نيشابوری ..آن به تنگ آمده از دوری...آن ...
- امروز شوشو جون زنگ زد گفت عصر اگه بيکاری بيا با چن...
- آه آيدا ای دختر رؤياها.......آيدا چرا تو را نشناخت...
- الان داشتم نقاشی می کردم، فکر کردم اينو ببينی چه ...
- مائيم . . . ما كه طعنهی زاهد شنيده ايم..... مائيم...
- - عزيزم پشهء تازه دم می خوری؟ LinktoComments('<...
- من می ميرم واسه حس بی همتايی که يه نفر و اينطوری و...
- دو چيز را بايد به ياد داشت: يکی اين که هر کس نظريا...
- عفونت سر چاراه پيرزنی دستمال کاغذی می فروشه.. سر...
- انگشتان خوبم، انگشتان مهربانم، الهی قربان شکلتان ...
- فضولک گفت: ٭ بالاخره مجلس نمايندگان آمريکا روز پنج...
- قهوه رو ميارم کنار بساطم روی ميز.. از نقاشی روی شم...
- ديشب يه خواب ديدم خين و خين ريزی ! اونم سر ناموس !...
- بچه پررو مگه خودت خواننده نداری اومدی به خواندگا...
- به اين می گن زن !
- ● روز جهاني كودك اونها فقط دختر هاي 10-12 ساله بو...
- میاندیشم که بایست از این گربه بیاموزیم، چنانچه ا...
- نشسته بودم روی صندلی ای که برای انجام دادن حرکات پ...
- من سال سوم دبيرستان تا ثلث اول مدرسه رفتم و بعدش ...
- راپورت های يوميه ترور شد! اما نويسنده ش به حسن آق...
- اه.. صبر کن ببينم.. اين که می گه خبر دورغ بوده!
- باطبی رفت! احمد باطبی از ايران رفت! خدايا شکرت! چق...
- از وقتی کتاب آيين دوست يابی ( بهتر بود اسمشو می ذا...
- روی جادهء نمناک: اين جماعت موقع تماشای آن صحنهها...
-
▼
اکتبر
(44)