پنجشنبه، مهر ۱۸، ۱۳۸۱

ديشب يه خواب ديدم خين و خين ريزی ! اونم سر ناموس !
جريان از اين قراره که من و يه آقايی که شديداً مورد نظره نشسته بوديم لب جوب.. دستم رو انداخته بودم زير بازوش. نمی دونم خستگی در می کرديم؟ جوب و با رودخونه اشتباه گرفته بوديم؟ اصلاً نمی دونم. جاتون خالی خيلی صحنهء رمانتيکی بود.داشتيم راجع به يه موضوعی که يادم نيست چی بود حرف می زديم. يه خورده که گذشت يه خانومی اومد نشست کنار آقای مورد نظر. ساکت بود و مام کاری به کارش نداشتيم. يه دفه ديدم بازوی حاج آقا از دستم در رفت، علت رو که جويآ شدم، ديدم خانم بغل دستی طی يک حرکت کششی يکجانبه لب بر لب ايشان نهاده و حالا نبوس کی ببوس! آقا منو می گی؟ از يه طرف رگ گِيرت گلنبه گرديدندی، از طرف ديگه هاج و واج و بهوت و مبهوت... ناگهان خانم انگار خواسته باشه رشادت و دليری و عشق پاک و خالصانه شو نشون حاج آقای ما بده اومد که منو از صحنه گيتی محو کنه. اينجا يه دفه صحنهء اطراف عوض شد و خودمون رو توی يک خونهء نا آشنا ديدم. اتاق نشيمن يک آپارتمان با چندتا مبل و يک ميز. دوتا بتری رو ميز بود. يکيش باريک و بلند و خالی و اون يکی پر از آبليمو( احتمالاً سمبل ضدحال) و دهن گشاد و کوتاه. سرکار خانم رقيب شيشه باريکَ رو برداشت و اومد بزنه که من با هزار زحمت بتری پر و کوتاهو برداشتم.. همين طور که داشتم سعی می کردم بتری از دستم ليز نخوره اون ترسيد و بتری خودشو گذاشت زمين. منم از خدا خواسته بتری رو گذاشتم رو ميز و با چنگ و دندون رفتم به ميدون جنگ.. حالا نجنگ کی بجنگ. چقدرَم زورم زياد شده بود!
خلاصه خواهر از بس اين روزا جريانات ناموسی می شنويم رومون اثر گذاشته.. البته يه چيز ديگه م هست. هميشه يه ترس کوچولو گوشهء قلب عاشق زندگی می کنه که می گه: نکنه.....؟

بايگانی وبلاگ