نشسته بودم روی صندلی ای که برای انجام دادن حرکات پا با دمبل ازش به عنوان تکيه گاه استفاده می کنم. قبلاً صندلی رو از پشت ميز برداشته بودم و آورده بودم اين طرف اتاق جلوی آينهء قدی که وقتی حرکات رو انجام می دم خودم رو توی آينه ببينم و درست انجام بدم. پشتم به آينه بود و روم به در شيشه ای بالکن که پرده تا نصفه هاش کنار رفته بود و مستطيل باريک و روشنی از آسمون رو نشون می داد و کمی از برگهای درخت عرعر که هنوز سبزن. انگار درخت هنوز پاييز رو حس نکرده. رمان " چراغ ها را من خاموش می کنم" دستم بود. انگشتم رو گذاشته بودم روی صفحه ای که داشتم می خوندم و کتاب رو بسته بودم. سرم پايين بود و فکر می کردم اينکه دلم می خواد سه تا بچه داشته باشم که دوتاشون دوقلو هستن کار پاييزه يا زويا پيرزاد؟ با خودم فکر می کردم چه پاييز عجيبی..سرم رو که بلند کردم خشکم زد.. آسمون و هرچی که توش بود، درخت و هرچی که لابلای شاخه هاش بود، بی حرکت مونده بودن.. انگار که دنيا نفسش رو حبس کرده بود.. انگار داشتم به يه کارت پستال سه بعدی نگاه می کردم. نمی دونم چقدر گذشت.... ثانيه ها خشکشون زده بود و زمان رو حس نمی کردم. دنيا نفس نمی کشيد و تنها سکون بود که با بی نهايت يکی شده بود و سکوت مطلق.. فکر کردم ده سال ديگه م که بشينم و بيرون رو نگاه کنم هيچ چیز تکون نمی خوره.
بلند شدم و رفتم طرف در شيشه ای. می خواستم تماشا کنم. تا بلند شدم پرنده هايی که اون دورها شکل هفت و هشت مونده بودن پر زدن و از کادر مستطيل روشن رفتن بيرون. سکون که خواسته بود فرار کنه به محض حرکت کشته شده بود و جسم بی جونش با ذرات معلق توی هوا و برگهای درخت عرعر تاب می خورد و می چرخيد و اين طرف و اون طرف می رفت.
چرا خواسته بود فرار کنه؟ من فقط می خواستم نگاهش کنم..
فکر کردم: چه پاييز عجيبی.....
بايگانی وبلاگ
-
▼
2002
(457)
-
▼
اکتبر
(44)
- من 10 روز نيستم. دارم می رم يه جايی که .. حالا اوم...
- امروز همون دوستم که هفصد ساله با هم قهريم زنگ زد...
- بیعنوان
- با اجازهء هم دهی ها (ده پايينی ها) ، غير هم دهی ها...
- تجربهء وبلاگی - 3
- ديشب توی تاکسی پشت چراغ قرمز بودم. داشتم می رفتم ت...
- از راست به چپ: من ، شخص مورد نظر. عکاس: عمه سا...
- شوشو جان يه کم صبر کن وگرنه يه الف می ذارم بعد از ...
- يک داستان واقعی : اصغر آقای سبزی فروش: -سلام ...
- شعله می رقصيد، بنفش.. با لوندی تمام..و می رقصيد و ...
- نزديک ميدون توی تاريکی پياده رو وايساده .. روسری س...
- شادی صدر : ... اما هيچکس از ما نپرسيد توی اين کتا...
- من سردم بود و نمی خواستم مهمان کسی باشم. در خانه ...
- بلاگ اسپاتيا و پرشين بلاگيا ده پايينيا و ده بالا...
- بعضی از نقاش ها عاشق اينن که بشينن يه چيزی رو عين ...
- آقا يه اتفاق بامزه افتاد الان. می خواستم بگم وطن م...
- چرا در فکر هستيد ؟ چرا افسرده هستيد ؟ چرا اينجا ن...
- بيا برويم سوارگان را به حال خودشان بگذار با من بيا...
- -..... نمی دونم چطوری بگم. - اينطوری بگو. ~~~~~...
- وای من نمی تونم به اين لينک ندم. نوشتهء زيرشم بخو...
- ...آن غريب نيشابوری ..آن به تنگ آمده از دوری...آن ...
- امروز شوشو جون زنگ زد گفت عصر اگه بيکاری بيا با چن...
- آه آيدا ای دختر رؤياها.......آيدا چرا تو را نشناخت...
- الان داشتم نقاشی می کردم، فکر کردم اينو ببينی چه ...
- مائيم . . . ما كه طعنهی زاهد شنيده ايم..... مائيم...
- - عزيزم پشهء تازه دم می خوری؟ LinktoComments('<...
- من می ميرم واسه حس بی همتايی که يه نفر و اينطوری و...
- دو چيز را بايد به ياد داشت: يکی اين که هر کس نظريا...
- عفونت سر چاراه پيرزنی دستمال کاغذی می فروشه.. سر...
- انگشتان خوبم، انگشتان مهربانم، الهی قربان شکلتان ...
- فضولک گفت: ٭ بالاخره مجلس نمايندگان آمريکا روز پنج...
- قهوه رو ميارم کنار بساطم روی ميز.. از نقاشی روی شم...
- ديشب يه خواب ديدم خين و خين ريزی ! اونم سر ناموس !...
- بچه پررو مگه خودت خواننده نداری اومدی به خواندگا...
- به اين می گن زن !
- ● روز جهاني كودك اونها فقط دختر هاي 10-12 ساله بو...
- میاندیشم که بایست از این گربه بیاموزیم، چنانچه ا...
- نشسته بودم روی صندلی ای که برای انجام دادن حرکات پ...
- من سال سوم دبيرستان تا ثلث اول مدرسه رفتم و بعدش ...
- راپورت های يوميه ترور شد! اما نويسنده ش به حسن آق...
- اه.. صبر کن ببينم.. اين که می گه خبر دورغ بوده!
- باطبی رفت! احمد باطبی از ايران رفت! خدايا شکرت! چق...
- از وقتی کتاب آيين دوست يابی ( بهتر بود اسمشو می ذا...
- روی جادهء نمناک: اين جماعت موقع تماشای آن صحنهها...
-
▼
اکتبر
(44)