شنبه، مهر ۱۳، ۱۳۸۱

نشسته بودم روی صندلی ای که برای انجام دادن حرکات پا با دمبل ازش به عنوان تکيه گاه استفاده می کنم. قبلاً صندلی رو از پشت ميز برداشته بودم و آورده بودم اين طرف اتاق جلوی آينهء قدی که وقتی حرکات رو انجام می دم خودم رو توی آينه ببينم و درست انجام بدم. پشتم به آينه بود و روم به در شيشه ای بالکن که پرده تا نصفه هاش کنار رفته بود و مستطيل باريک و روشنی از آسمون رو نشون می داد و کمی از برگهای درخت عرعر که هنوز سبزن. انگار درخت هنوز پاييز رو حس نکرده. رمان " چراغ ها را من خاموش می کنم" دستم بود. انگشتم رو گذاشته بودم روی صفحه ای که داشتم می خوندم و کتاب رو بسته بودم. سرم پايين بود و فکر می کردم اينکه دلم می خواد سه تا بچه داشته باشم که دوتاشون دوقلو هستن کار پاييزه يا زويا پيرزاد؟ با خودم فکر می کردم چه پاييز عجيبی..سرم رو که بلند کردم خشکم زد.. آسمون و هرچی که توش بود، درخت و هرچی که لابلای شاخه هاش بود، بی حرکت مونده بودن.. انگار که دنيا نفسش رو حبس کرده بود.. انگار داشتم به يه کارت پستال سه بعدی نگاه می کردم. نمی دونم چقدر گذشت.... ثانيه ها خشکشون زده بود و زمان رو حس نمی کردم. دنيا نفس نمی کشيد و تنها سکون بود که با بی نهايت يکی شده بود و سکوت مطلق.. فکر کردم ده سال ديگه م که بشينم و بيرون رو نگاه کنم هيچ چیز تکون نمی خوره.
بلند شدم و رفتم طرف در شيشه ای. می خواستم تماشا کنم. تا بلند شدم پرنده هايی که اون دورها شکل هفت و هشت مونده بودن پر زدن و از کادر مستطيل روشن رفتن بيرون. سکون که خواسته بود فرار کنه به محض حرکت کشته شده بود و جسم بی جونش با ذرات معلق توی هوا و برگهای درخت عرعر تاب می خورد و می چرخيد و اين طرف و اون طرف می رفت.
چرا خواسته بود فرار کنه؟ من فقط می خواستم نگاهش کنم..
فکر کردم: چه پاييز عجيبی.....



بايگانی وبلاگ