جمعه، آبان ۰۳، ۱۳۸۱

شعله می رقصيد، بنفش.. با لوندی تمام..و می رقصيد و از ديوار بالا می رفت و روی سقف می لرزيد و می رقصيد..
هوای مرتعش پوستم را می لرزاند و من گوش بودم.. قدرت بودم..
گفتم اگر حتی همين حالا بيايی، همين حالا اگر بيايی برای جنگيدن آخر، ندايی بر خواهم خاست صورت به صورت که نمی شنوی؛
مرا باختی.. خاطرهء خواهرانه ات را از حافظه ام.. دوستی ساده ام را به هم خوابگی دروغی مستند.. و هراس های نسيهء نقش فنجان هايمان را به سراب نقد.. خانه ام را به فريبی ارزان.... باختی.

وخواهم رفت. بی هيچ حرفی.

بايگانی وبلاگ