از وقتی کتاب آيين دوست يابی ( بهتر بود اسمشو می ذاشت آيين بازاريابی ) ديل کارنگی رو خوندم، زورم مياد از فروشنده های بداخلاق و بی ادب چيز بخرم. ديروز رفته بودم چندتا چوب لباسی ( پلاستيک لباسی ) و يه چارپايه بخرم که .. راستی اول اينو بگم که من اصلاً خسيس نيستم. اما بعضی چيزا به نظرم اون قيمتی که روش گذاشتن نمی ارزن. اينه که گاهی از فروشنده می خوام که تخفيف بده. البته رو اصل سنگ مفت گنجيشک مفت هميشه می گم تخفيف بده اما گاهی جداً فکر می کنم که بايد تخفيف بده. اين چارپايه پلاستيکی که من می خواستم بخرم، جزو اونهايی بود که به نظرم بايد ارزون تر می داد. من رنگ آبی شو خواسته بودم و شاگرد مغازه رفته بود از طبقهء بالا بياره. به صاحب مغازه گفتم که چوب لباسی ها و چارپايه به اضافهء تخفيفش چقدر می شه. گفت تخفيف نداره. گفتم اما فکر نمی کنم اين قيمت برای يه چارپايه پلاستيکی مناسب باشه. فرمودن( لهجهء ترکی): - خانم مجبور نيستی بيخری ! گفتم من يه چارپايه لازم دارم. حالا مجبورم از شما بخرم يا نه حرف ديگه ست. گفت: نه خير شما مجبور نيستی بيخری. گيمت اينی می خوای بيخر نمی خوای نخر! منم چارپايه رو گذاشتم زمين، چوب لباسی هام روش، اومدم که از در بيام بيرون، با حالتی بين تعجب و عصبانيت گفت: مسخره!
گفتم: اسم بابات اصغره! (البته يه چيز ديگه گفتم اما تو کاريت نباشه قافيه رو بچسب!)
***
مغازهء بعدی: -آقا چارپايه دارين؟
شاگرد مغازه اشاره کرد به گوشهء راست مغازه که چندتا چارپايه چيده شده بود روی هم و ارتفاعش تقريباً تا شونهء من می رسيد: بله اونجاست.
- يه دونه می خواستم.
- خودت برو وردار.
- !! ( بدون حرف رفتم طرف در مغازه )
- اِ ! خانم مگه چارپايه نمی خواستين؟
- خودت برو بخر!
بايگانی وبلاگ
-
▼
2002
(457)
-
▼
اکتبر
(44)
- من 10 روز نيستم. دارم می رم يه جايی که .. حالا اوم...
- امروز همون دوستم که هفصد ساله با هم قهريم زنگ زد...
- بیعنوان
- با اجازهء هم دهی ها (ده پايينی ها) ، غير هم دهی ها...
- تجربهء وبلاگی - 3
- ديشب توی تاکسی پشت چراغ قرمز بودم. داشتم می رفتم ت...
- از راست به چپ: من ، شخص مورد نظر. عکاس: عمه سا...
- شوشو جان يه کم صبر کن وگرنه يه الف می ذارم بعد از ...
- يک داستان واقعی : اصغر آقای سبزی فروش: -سلام ...
- شعله می رقصيد، بنفش.. با لوندی تمام..و می رقصيد و ...
- نزديک ميدون توی تاريکی پياده رو وايساده .. روسری س...
- شادی صدر : ... اما هيچکس از ما نپرسيد توی اين کتا...
- من سردم بود و نمی خواستم مهمان کسی باشم. در خانه ...
- بلاگ اسپاتيا و پرشين بلاگيا ده پايينيا و ده بالا...
- بعضی از نقاش ها عاشق اينن که بشينن يه چيزی رو عين ...
- آقا يه اتفاق بامزه افتاد الان. می خواستم بگم وطن م...
- چرا در فکر هستيد ؟ چرا افسرده هستيد ؟ چرا اينجا ن...
- بيا برويم سوارگان را به حال خودشان بگذار با من بيا...
- -..... نمی دونم چطوری بگم. - اينطوری بگو. ~~~~~...
- وای من نمی تونم به اين لينک ندم. نوشتهء زيرشم بخو...
- ...آن غريب نيشابوری ..آن به تنگ آمده از دوری...آن ...
- امروز شوشو جون زنگ زد گفت عصر اگه بيکاری بيا با چن...
- آه آيدا ای دختر رؤياها.......آيدا چرا تو را نشناخت...
- الان داشتم نقاشی می کردم، فکر کردم اينو ببينی چه ...
- مائيم . . . ما كه طعنهی زاهد شنيده ايم..... مائيم...
- - عزيزم پشهء تازه دم می خوری؟ LinktoComments('<...
- من می ميرم واسه حس بی همتايی که يه نفر و اينطوری و...
- دو چيز را بايد به ياد داشت: يکی اين که هر کس نظريا...
- عفونت سر چاراه پيرزنی دستمال کاغذی می فروشه.. سر...
- انگشتان خوبم، انگشتان مهربانم، الهی قربان شکلتان ...
- فضولک گفت: ٭ بالاخره مجلس نمايندگان آمريکا روز پنج...
- قهوه رو ميارم کنار بساطم روی ميز.. از نقاشی روی شم...
- ديشب يه خواب ديدم خين و خين ريزی ! اونم سر ناموس !...
- بچه پررو مگه خودت خواننده نداری اومدی به خواندگا...
- به اين می گن زن !
- ● روز جهاني كودك اونها فقط دختر هاي 10-12 ساله بو...
- میاندیشم که بایست از این گربه بیاموزیم، چنانچه ا...
- نشسته بودم روی صندلی ای که برای انجام دادن حرکات پ...
- من سال سوم دبيرستان تا ثلث اول مدرسه رفتم و بعدش ...
- راپورت های يوميه ترور شد! اما نويسنده ش به حسن آق...
- اه.. صبر کن ببينم.. اين که می گه خبر دورغ بوده!
- باطبی رفت! احمد باطبی از ايران رفت! خدايا شکرت! چق...
- از وقتی کتاب آيين دوست يابی ( بهتر بود اسمشو می ذا...
- روی جادهء نمناک: اين جماعت موقع تماشای آن صحنهها...
-
▼
اکتبر
(44)