پنجشنبه، مهر ۱۱، ۱۳۸۱

از وقتی کتاب آيين دوست يابی ( بهتر بود اسمشو می ذاشت آيين بازاريابی ) ديل کارنگی رو خوندم، زورم مياد از فروشنده های بداخلاق و بی ادب چيز بخرم. ديروز رفته بودم چندتا چوب لباسی ( پلاستيک لباسی ) و يه چارپايه بخرم که .. راستی اول اينو بگم که من اصلاً خسيس نيستم. اما بعضی چيزا به نظرم اون قيمتی که روش گذاشتن نمی ارزن. اينه که گاهی از فروشنده می خوام که تخفيف بده. البته رو اصل سنگ مفت گنجيشک مفت هميشه می گم تخفيف بده اما گاهی جداً فکر می کنم که بايد تخفيف بده. اين چارپايه پلاستيکی که من می خواستم بخرم، جزو اونهايی بود که به نظرم بايد ارزون تر می داد. من رنگ آبی شو خواسته بودم و شاگرد مغازه رفته بود از طبقهء بالا بياره. به صاحب مغازه گفتم که چوب لباسی ها و چارپايه به اضافهء تخفيفش چقدر می شه. گفت تخفيف نداره. گفتم اما فکر نمی کنم اين قيمت برای يه چارپايه پلاستيکی مناسب باشه. فرمودن( لهجهء ترکی): - خانم مجبور نيستی بيخری ! گفتم من يه چارپايه لازم دارم. حالا مجبورم از شما بخرم يا نه حرف ديگه ست. گفت: نه خير شما مجبور نيستی بيخری. گيمت اينی می خوای بيخر نمی خوای نخر! منم چارپايه رو گذاشتم زمين، چوب لباسی هام روش، اومدم که از در بيام بيرون، با حالتی بين تعجب و عصبانيت گفت: مسخره!
گفتم: اسم بابات اصغره! (البته يه چيز ديگه گفتم اما تو کاريت نباشه قافيه رو بچسب!)

***
مغازهء بعدی: -آقا چارپايه دارين؟
شاگرد مغازه اشاره کرد به گوشهء راست مغازه که چندتا چارپايه چيده شده بود روی هم و ارتفاعش تقريباً تا شونهء من می رسيد: بله اونجاست.
- يه دونه می خواستم.
- خودت برو وردار.
- !! ( بدون حرف رفتم طرف در مغازه )
- اِ ! خانم مگه چارپايه نمی خواستين؟
- خودت برو بخر!


بايگانی وبلاگ