سه‌شنبه، آبان ۰۷، ۱۳۸۱



امروز همون دوستم که هفصد ساله با هم قهريم زنگ زد.. گفت مامانت خوبه؟ گفتم آره..فقط يه خورده ناراحته. گفت من خواب ديدم فوت کرده.. يه صدقه ای چيزی بده..
کلی با هم حرف زديم....از وجود وبلاگستان خبر داشت. بهش گفتم وبلاگ دارم اما علاقه ای نشون نداد برای اينکه آدرس وبلاگمو بدونه. منم چيزی نگفتم. از طرفی خودم هم اينطوری راحتترم.. می ترسم وبلاگمو بخونه مسخره م کنه. آخه يه جورايی با مثبت نگاه کردن ميونه ای نداره. يعنی نه که من خيلی مثبت می نويسم ها، منظورم اينه که کلاً حرف زدن و نوشتن اين مدلی رو بی معنی و بی فايده میدونه. خودش داستان ها و شعرهای خيلی قشنگی می نويسه، اما با اينجوری روزمره نوشتن شايد ميونهء خوبی نداشته باشه. نظر منو اگه می پرسيد بهش می گفتم يه وبلاگ درست کنه که همه از نوشته هاش لذت ببرن.. اما چيزی نگفتم.. اگه بخواد خودش اينکارو می کنه.
گفت توی کنسرت راجر واترز- که دوبی برگذار شده بود- با ابراهيم نبوی رفيق شده. اما خيلی زود فهميده که آدم خيلی ..( هر جوری بخوام بگم فحش می شه....آهان! يه جورايی معنيش به آدم زرنگ نزديکه) خلاصه از دوستی کردن با ايشون پشيمون می شه.
يه چيز ديگه م گفت.. گفت که يه نفر و اونجا هو کردن که نمی گم کيه اما می شناسينش.. گفتم چرا اينکارو کردين؟گفت آخه اونو چه به کنسرت راجر واترز؟ اون که اينجوری می خونه و افکارش اينجوريه، بی خود می کنه پا می شه ميآد اونجا!
گفتم يعنی هر کی موزيکی توليد کنه که به نظر تو جالب نيست بايد "هو" ش کرد؟ گفت نه افکارش هم معلومه چه جوريه ديگه! گفتم خوب به نظر تو هر کی افکارش رو قبول نداريم يآ اصلاً واقعا هم طرز فکرش جالب نيست بايد "هو" بشه؟ گفت نه آخه اين اطلاعاتيه! گفتم آره منم فکر می کنم که باشه... اما چيزی که بهش نگفتم اين بود که به نظر من همون دليل اول از نظر تو برای هو کردنش کافی بوده.
گفت خيلی اعصابش خرابه.. بهش گفتم که وقتی ازش فاصله گرفتم تونستم ببينم اشکال کارهاش کجاست؛ «چرا چيزهايی که ناراحتت می کنه رو ناديده می گيری؟ بابا بشين ببين راه حل چيه يه راهی رو تا آخرش برو شايد درست بشه آخه! از وقتی می شناسمت ثبات نداشتی.. همه ش عقايدت تغيير می کنه، دائم راهت رو عوض می کنی. به نظر من اشکال از اينجاست.» انگار خودش هم يه جورايی به همين نتيجه رسيده بود.. گفت يه برنامه هايی داره..
گفت يه بيماری گرفته ؛ هر چی قند توی بدنش هست تبديل به يک مادهء ناهنجار می شه و سر از دمل های چرکی بزرگ درمياره.. راست می گه هفصد سال پيش قبل از اينکه قهر کنيم دمل ها رو ديده بودم. دکتر بهش گفته هيچ چيز شيرينی نبايد بخوره. حتی سيب.. «اما اون چند روز که دوبی بودم يه عالم شکلات خوردم و هيچيم نشد.. می دونی؟ از اينکه بايد همش خودم رو بپوشونم حالم به هم می خوره»....
شايد تنها خبر خوبی که داد اين بود که با شوهرش خيلی خوبه در حال حاضر.
يه زمانی تمام عشق و دلخوشی ش اين بود که بره هند.. يه مدتيشن مشتی با يه استاد مشتی! .. يه عالم معبد مشتی! حالا اما «حالم از هر چيزی که رنگ و بويی از هند داشته باشه به هم می خوره» چون « فهميدم هنديا خيلی آدم های مزخرفی هستن..».. اين کلی نگاه کردنش اغلب باعث شده بحثمون بشه.. خود منم يه زمانی همين طور فکر می کردم: اصفهانيا همه شون اينجوری .. مشهديا همه شون اونجوری .. مردهای ايرانی همه شون اينجوری.. زن ها همه شون اون جوری .. فکر می کنم از وقتی دست از اينطور نگاه کردن برداشتم بيشترين پيشرفت زندگيم رو کردم. اما ديگه چيزی بهش نمی گم.. هر روز که می گذره انگار بيشتر راهمون جدا می شه. تازه، اصلاً همهء مردم هند هم بد. بابا تو مگه می خواستی بری اونجا با مردم معاشرت کنی؟ « نيگا کن، من اصلاً ديگه با مديتيشن حال نمی کنم»....
کاش يه روز بياد که ببينم بيماری توی تنش نمونده و از زندگيش راضيه ..

وای راستی خدا کنه خوابش تعبير نشه!


بايگانی وبلاگ