جمعه، مهر ۱۹، ۱۳۸۱

قهوه رو ميارم کنار بساطم روی ميز.. از نقاشی روی شمع که خسته شدم، می خوام بشينم يه کم فکر کنم.... پرتره ای که ديشب کشيدم جلومه. يه ملکهء خودکامهء خيالی که از روی عکس عروسی دوستم کشيدم.. يه قلپ قهوه می خورم.

فکر می کنی بشه يه وقت اتاق آبی روی پشت بوم رو فراموش کنم؟ فکر می کنی بتونی احساس کنی که چقدر نياز دارم الان اونجا باشم؟.. شايد بتونی تصور کنی چقدر دلم برای نگاه توی آينه تنگ شده. اونی که پر از آرامش بود و خالی از اضطراب.. برای پشتی که قرص بود وقتی تکيه ش می دادم به ديوار.. برای دستهايی که هميشه يا گِلی بود يا رنگی.... می تونی اينايی که گفتمو احساس کنی؟
يه قلپ قهوه..
قهوه که تموم بشه برش می گردونم....... تموم شد. برش گردوندم. سفيده.. سفيدِ سفيد.. نه آينده ای نه گذشته ای.. و نه حتی حالی. خودم رو دلداری می دم؛ « بعداً نقش فنجون رو نقاشی می کنم» .می دونم چرت گفتم. بعد از "تناسل پوسيده" هيچ نقشی از توی فنجون بيرون نيومد..«خوب عوضش حالا عکس بقيه بهم الهام می ده. چه فرقی داره؟» «پس برا چی فنجونتو بر می گردونی؟ هان؟ با توام خرافاتی!»
نقشها سرک می کشن.. يکی يکی بر می گردن سر جاشون می شينن.. کاری به کارشون ندارم..

~~~~~
برای برگشتن به اتاق آبی پشت بوم حاضرم سوسک بکشم..به شرطی که بالدار نباشه. عوضش دوتا می کشم. ولی عوضش دو هفته بمونم. اصلاً هفته ای يه سوسک بکشم و تا هر وقت دلم خواست بمونم....


راستی "خواهر بی دليل رفتن ها"، هيچ فکر می کردی يه روز بشی يکی از اون monster های فنجونم؟

بايگانی وبلاگ