امروز شوشو جون زنگ زد گفت عصر اگه بيکاری بيا با چندتا از وبلاگيون می خوايم بريم کافی شاپ: ويشکا>،خرمگس ،اين احسان، بغل دستيشو يادم نيست، پرستو، عمو گارفيلد( نبود توی ليست)، آدم نصفه نيمه ، اون يکی نوجوان که وبلاگشو نديدم، کوروش (کوه و دريا بود؟ پيداش نکردم شرمنده)، اون احسان، معما ( پيداش نکردم).
بسی مشعوف گشتيم و نيز قدری در باب شناختن دوستان سوتی داديم. 40 دقيقهء اول نصفه نيمه رو نشناختم يعنی يادم نمی اومد کدوم وبلاگه. هر چی می گفت بابا پنج شيش بار اومدی نظر دادی يادم نمی اومد. بعد با اين اشتباه گرفتم و ازش پرسيدم وبلاگت آبی نفتيه اول گفت آره بعد گفت نه قبلاً آبی نفتی بود حالا آبی روشنه (کجاش آبی روشنه راستی؟) بعد 40 -50 دقيقه که پچملبا* مخم رو خنک کرد طی يک واکنش به خاطر آوری انفجاری يادم اومد و کلی دوستان خنديدن آخه اين واکنش های انفجاری به خاطر آوری مثل گاز خنده آور عمل می کنه.
راستی يادتون باشه اگه خواستين به خرمگس بگين چقدر لوگوت قشنگه و نصفه نيمه گفت من درستش کردم بهش نگين «ولی کاش يه کم پررنگ درستش می کردی يا درشت ترش می کردی که معلوم باشه چيه» چون ممکنه پاشه دستاشو بزنه به کمرش : «اگه راست می گی خودت برو يه مگس به اين خری پيدا کن بذار تو يه لوگو که مثل مال خودت ناقص نباشه ببينم!» بعدشم ممکنه پشت چشم نازک کنه و ديگه باهاتون حرف نزنه.. از ما گفتن.
راستی، خيلی سخت بود ولی آخرش فهميدم کدوم احسان کدوم احسانه.
پچملبا : بستنی، ژله، کمپوت گيلاس، کمپوت آناناس، و يک زائدهء نارنجی رنگ که هر چی فکر می کنی و از بغل دستيت می پرسی نمی فهمی چيه و از اونجايی که در يک جمع فرهنگی زشته آدم دستشو بکنه توی ظرف بستنی و زائدهء نارنجی رو دربياره که ببينه چيه بهتره تا آخرش صبر کنی بستنی های دورش که تموم شد معلوم می شه کمپوت هلو يا يه چيز تو اين مايه هاست.
خيلی از ديدنتون خوشحال شدم. شب به خير.
بايگانی وبلاگ
-
▼
2002
(457)
-
▼
اکتبر
(44)
- من 10 روز نيستم. دارم می رم يه جايی که .. حالا اوم...
- امروز همون دوستم که هفصد ساله با هم قهريم زنگ زد...
- بیعنوان
- با اجازهء هم دهی ها (ده پايينی ها) ، غير هم دهی ها...
- تجربهء وبلاگی - 3
- ديشب توی تاکسی پشت چراغ قرمز بودم. داشتم می رفتم ت...
- از راست به چپ: من ، شخص مورد نظر. عکاس: عمه سا...
- شوشو جان يه کم صبر کن وگرنه يه الف می ذارم بعد از ...
- يک داستان واقعی : اصغر آقای سبزی فروش: -سلام ...
- شعله می رقصيد، بنفش.. با لوندی تمام..و می رقصيد و ...
- نزديک ميدون توی تاريکی پياده رو وايساده .. روسری س...
- شادی صدر : ... اما هيچکس از ما نپرسيد توی اين کتا...
- من سردم بود و نمی خواستم مهمان کسی باشم. در خانه ...
- بلاگ اسپاتيا و پرشين بلاگيا ده پايينيا و ده بالا...
- بعضی از نقاش ها عاشق اينن که بشينن يه چيزی رو عين ...
- آقا يه اتفاق بامزه افتاد الان. می خواستم بگم وطن م...
- چرا در فکر هستيد ؟ چرا افسرده هستيد ؟ چرا اينجا ن...
- بيا برويم سوارگان را به حال خودشان بگذار با من بيا...
- -..... نمی دونم چطوری بگم. - اينطوری بگو. ~~~~~...
- وای من نمی تونم به اين لينک ندم. نوشتهء زيرشم بخو...
- ...آن غريب نيشابوری ..آن به تنگ آمده از دوری...آن ...
- امروز شوشو جون زنگ زد گفت عصر اگه بيکاری بيا با چن...
- آه آيدا ای دختر رؤياها.......آيدا چرا تو را نشناخت...
- الان داشتم نقاشی می کردم، فکر کردم اينو ببينی چه ...
- مائيم . . . ما كه طعنهی زاهد شنيده ايم..... مائيم...
- - عزيزم پشهء تازه دم می خوری؟ LinktoComments('<...
- من می ميرم واسه حس بی همتايی که يه نفر و اينطوری و...
- دو چيز را بايد به ياد داشت: يکی اين که هر کس نظريا...
- عفونت سر چاراه پيرزنی دستمال کاغذی می فروشه.. سر...
- انگشتان خوبم، انگشتان مهربانم، الهی قربان شکلتان ...
- فضولک گفت: ٭ بالاخره مجلس نمايندگان آمريکا روز پنج...
- قهوه رو ميارم کنار بساطم روی ميز.. از نقاشی روی شم...
- ديشب يه خواب ديدم خين و خين ريزی ! اونم سر ناموس !...
- بچه پررو مگه خودت خواننده نداری اومدی به خواندگا...
- به اين می گن زن !
- ● روز جهاني كودك اونها فقط دختر هاي 10-12 ساله بو...
- میاندیشم که بایست از این گربه بیاموزیم، چنانچه ا...
- نشسته بودم روی صندلی ای که برای انجام دادن حرکات پ...
- من سال سوم دبيرستان تا ثلث اول مدرسه رفتم و بعدش ...
- راپورت های يوميه ترور شد! اما نويسنده ش به حسن آق...
- اه.. صبر کن ببينم.. اين که می گه خبر دورغ بوده!
- باطبی رفت! احمد باطبی از ايران رفت! خدايا شکرت! چق...
- از وقتی کتاب آيين دوست يابی ( بهتر بود اسمشو می ذا...
- روی جادهء نمناک: اين جماعت موقع تماشای آن صحنهها...
-
▼
اکتبر
(44)