دوشنبه، مهر ۲۹، ۱۳۸۱

امروز شوشو جون زنگ زد گفت عصر اگه بيکاری بيا با چندتا از وبلاگيون می خوايم بريم کافی شاپ: ويشکا،خرمگس ،اين احسان، بغل دستيشو يادم نيست، پرستو، عمو گارفيلد( نبود توی ليست)، آدم نصفه نيمه ، اون يکی نوجوان که وبلاگشو نديدم، کوروش (کوه و دريا بود؟ پيداش نکردم شرمنده)، اون احسان، معما ( پيداش نکردم).

بسی مشعوف گشتيم و نيز قدری در باب شناختن دوستان سوتی داديم. 40 دقيقهء اول نصفه نيمه رو نشناختم يعنی يادم نمی اومد کدوم وبلاگه. هر چی می گفت بابا پنج شيش بار اومدی نظر دادی يادم نمی اومد. بعد با اين اشتباه گرفتم و ازش پرسيدم وبلاگت آبی نفتيه اول گفت آره بعد گفت نه قبلاً آبی نفتی بود حالا آبی روشنه (کجاش آبی روشنه راستی؟) بعد 40 -50 دقيقه که پچملبا* مخم رو خنک کرد طی يک واکنش به خاطر آوری انفجاری يادم اومد و کلی دوستان خنديدن آخه اين واکنش های انفجاری به خاطر آوری مثل گاز خنده آور عمل می کنه.
راستی يادتون باشه اگه خواستين به خرمگس بگين چقدر لوگوت قشنگه و نصفه نيمه گفت من درستش کردم بهش نگين «ولی کاش يه کم پررنگ درستش می کردی يا درشت ترش می کردی که معلوم باشه چيه» چون ممکنه پاشه دستاشو بزنه به کمرش : «اگه راست می گی خودت برو يه مگس به اين خری پيدا کن بذار تو يه لوگو که مثل مال خودت ناقص نباشه ببينم!» بعدشم ممکنه پشت چشم نازک کنه و ديگه باهاتون حرف نزنه.. از ما گفتن.

راستی، خيلی سخت بود ولی آخرش فهميدم کدوم احسان کدوم احسانه.


پچملبا : بستنی، ژله، کمپوت گيلاس، کمپوت آناناس، و يک زائدهء نارنجی رنگ که هر چی فکر می کنی و از بغل دستيت می پرسی نمی فهمی چيه و از اونجايی که در يک جمع فرهنگی زشته آدم دستشو بکنه توی ظرف بستنی و زائدهء نارنجی رو دربياره که ببينه چيه بهتره تا آخرش صبر کنی بستنی های دورش که تموم شد معلوم می شه کمپوت هلو يا يه چيز تو اين مايه هاست.





خيلی از ديدنتون خوشحال شدم. شب به خير.

بايگانی وبلاگ