جمعه، آبان ۰۳، ۱۳۸۱

نزديک ميدون توی تاريکی پياده رو وايساده .. روسری سفيدش رو سفت سفت بسته. شده عين تخم مرغ. يه تخم مرغ که روش دو چيکه قير بچکونی جای چشم. مثل بقيه نيست. يه چيزی انگار اضافه داره.. يا چندتا چيز کم. بی صدا مياد طرفم.
نگاهم می کنه: (بخر).
- چی می فروشی؟
- (با يه صدای جير جيری که فقط خودم می تونم اداشو در بيارم) چسب!
-چند؟
-دويست
( نگاهشو دوخته بهم.. منم همينطوری نگاهش می کنم.. به هم می خنديم)
-وايسا يه دقه ببينم دويست تومنی دارم....
چسب و می ده دستم.. پولو بهش می دم.. می خوام جلوی خودمو بگيرم اما نمی شه: قُلبون اون قيافت برم!

ته دالون سياه چشماش، پشت يه عالم تاريکی، دوتا پنجره باز می شه ، دوتا آفتاب می خنده....

بايگانی وبلاگ