جمعه، مهر ۱۲، ۱۳۸۱

من سال سوم دبيرستان تا ثلث اول مدرسه رفتم و بعدش ديگه نرفتم. از اون به بعد يکی از خوابهايی که هر چند وقت يکبار می ديدم مدرسه بود و امتحانهای آخر سال. يکسال بعد شروع کردم توی خونه با نوارهای ودئويی درسی و کلاس های بيرون درسها رو خوندم و رفتم متفرقه امتحان دادم و دو سال بعد ديپلمم رو گرفتم. اما خوابهای مدرسه قطع نشدن. ديشب دوباره خواب می ديدم سه تا از درسهای سوم و همهء درسهای چهارم مونده. کتاب هندسه مثلثات دستم بود و داشتم به اين فکر می کردم که بعد از اين همه مدت درسها يادم رفته و حالا چکار کنم که يادم افتاد ديپلمم خونه ست اونوقت نمی دونستم اينجا تو مدرسه چکار می کنم؟
حالا شانس آوردم کتاب تاريخ دستم نبود واِلا می شد کابوس! فکرشو بکن، چارصد صفحه دروغ و جفنگ که صد دور پيچونده بودن دور کله شون بعد نوشته بودن! جمله ها همه نتراشيده و کج و کوله! هرکدومشو سه بار بايد می خوندی تا بفهمی چی می خواسته تو کله ت کنه! قسمت معاصرش رو زندگی کرده بودی و حالا مجبور بودی خلاف تمام چيزهايی که ديده بودی رو قبول کنی که توی کله ت بمونه.....
من هيچ وقت تاريخ سوم دبيرستان رو بالای هشت نشدم. مطمئنم دفهء آخر هم که 10 شدم خودشون دادن که يه نظام قديمی کم شه!
آخه نظام جديد ها تازه اومده بودن و تداخل ما با اونها کلی دردسر و کار اضافهء دفتری براشون درست کرده بود.


بايگانی وبلاگ