چهارشنبه، مرداد ۰۹، ۱۳۸۱
می دونم که هستی و می دونم که کار داری برای همين نمی گم بهت که چی کار کردم و نمی گم که چقدر خودم از کار خودم وحشت کردم.
کار وحشتناکی کردم ........ طناب رو بريدم و گذاشتم اونکه با طناب من اين همه وقت خودش رو روی آب نگه داشته بود فرو بره.. ديگه يا شنا می کنه يا نابود می شه..
.. هر چی بهش گفتم من ديگه خسته شدم گوش نکرد. هر چی گفتم کمکم کن با هم تا خشکی بريم حواسشو با ماهيای دور و برش مثلاً پرت کرد.. اما من می دونم که اين همه درد منو می ديد و می گذاشت بازم طناب و نگه دارم. ديگه شونه هام حس نداشت.. ديگه احساس حماقت وجودم و پر کرده بود..
کار وحشتناکی کردم ........ طناب رو بريدم و گذاشتم اونکه با طناب من اين همه وقت خودش رو روی آب نگه داشته بود فرو بره.. ديگه يا شنا می کنه يا نابود می شه..
.. هر چی بهش گفتم من ديگه خسته شدم گوش نکرد. هر چی گفتم کمکم کن با هم تا خشکی بريم حواسشو با ماهيای دور و برش مثلاً پرت کرد.. اما من می دونم که اين همه درد منو می ديد و می گذاشت بازم طناب و نگه دارم. ديگه شونه هام حس نداشت.. ديگه احساس حماقت وجودم و پر کرده بود..
اتاق تاريکه. نوری که از در می تابه زوزنقهء سبز روشنی کف اتاق درست کرده که بعد مستطيل شده و خودش رو تا وسط های ديوار روبرو بالا کشيده. اتاق به نظرم خيلی بزرگتر شده. ديوارهاش هم بلندتر شده انگار. از درِ شيشه ای بالکن نگاهی می ندازم به درخت عرعر توی حياط که حسابی مهتابی شده.
دراز می کشم روی تخت قديمی....... همون تخت آشنای سالهای بچگی. اما چرا انقدر بزرگ شده ؟ چوبهای دورش چرا انقدر بلند شده ؟ بيشتر شبيه قلعه ست. ازش می ترسم اما به روی خودم نمی يارم. احساس می کنم از من قوی تره..... بدجنس شده.. فکر کنم می خواد بگيرتم که ديگه نتونم بلند شم.
بابا مياد و سرش رو می ذاره روی پاهای من ...
بايد چی کار می کردم ؟ بايد چکار کنم ؟
خونه رو بگير بابا. پس ِش بگير
چرا تو نمی گيريش
من که نمی تونم ...... فقط تو می تونی ..
خندهء ممتد بی صدا ......... می فهمم. يعنی نه.
از خوابيدن پشيمون می شم. می رم طرف يخچال و درش رو باز می کنم. شيشهء آب رو افقی گذاشتن تو يکی از طبقات اما آب ازش نريخته . پُره. روی شيشه بخار گرفته و آبش حسابی خنکه. سر می کشم.... ..... خنکی آروم از گلوم می ره پايين. بابا اومده توی آشپزخونه. داره به شيشهء آب توی دستم نگاه می کنه. شيشه رو می دم بهش. اونم آب می خوره ....... به من نگاه می کنه. نگاهش می خنده. چقدر چشمهاش سياهن .. چطور تاحالا دقت نکرده بودم؟ چقدر درشتن ....... چرا خنده هاش صدا ندارن ؟
دراز می کشم روی تخت قديمی....... همون تخت آشنای سالهای بچگی. اما چرا انقدر بزرگ شده ؟ چوبهای دورش چرا انقدر بلند شده ؟ بيشتر شبيه قلعه ست. ازش می ترسم اما به روی خودم نمی يارم. احساس می کنم از من قوی تره..... بدجنس شده.. فکر کنم می خواد بگيرتم که ديگه نتونم بلند شم.
بابا مياد و سرش رو می ذاره روی پاهای من ...
بايد چی کار می کردم ؟ بايد چکار کنم ؟
خونه رو بگير بابا. پس ِش بگير
چرا تو نمی گيريش
من که نمی تونم ...... فقط تو می تونی ..
خندهء ممتد بی صدا ......... می فهمم. يعنی نه.
از خوابيدن پشيمون می شم. می رم طرف يخچال و درش رو باز می کنم. شيشهء آب رو افقی گذاشتن تو يکی از طبقات اما آب ازش نريخته . پُره. روی شيشه بخار گرفته و آبش حسابی خنکه. سر می کشم.... ..... خنکی آروم از گلوم می ره پايين. بابا اومده توی آشپزخونه. داره به شيشهء آب توی دستم نگاه می کنه. شيشه رو می دم بهش. اونم آب می خوره ....... به من نگاه می کنه. نگاهش می خنده. چقدر چشمهاش سياهن .. چطور تاحالا دقت نکرده بودم؟ چقدر درشتن ....... چرا خنده هاش صدا ندارن ؟
سهشنبه، مرداد ۰۸، ۱۳۸۱
یکشنبه، مرداد ۰۶، ۱۳۸۱
اين قضيهء خانهء عفاف نمی دونم چرا من رو ياد محلل می اندازه. نمی دونم همهء شما اطلاع داريد يا نه، اگر مردی زنش رو سه طلاقه کنه، در صورتی که بخواد رجوع کنه، يعنی دوباره زنش رو عقد کنه ، بايد يک محلل اول اون زن رو عقد(يا صيغه ؟) کنه و بعد از اون مرد می تونه دوباره زنش رو عقد کنه.
نوار شهر قصه رو خيلی از ما ها شنيديم... يعنی می فرمايين بنده و زنم واسهء شوما شديم لابراتوار ؟
و اين شخص ، جناب خر شهر قصه است.
اصل قضيه چی بوده ؟ من می گم قضيه يه عشق و عاشقی ساده بوده . البته به احتمال قوی يک طرفه.
مثلاٍ فرض بگيريد همون آقای خر شهر قصه . خودش می گفت : ما يه زن داشتيم عينهو دستهء گل . خود همين آقا برامون عقدش کرد ... بعدشم انقدِ زير پام نشست ، تا زنمو طلاق دادم. بعدم دوباره انقدِ زير پام نشست ...
حالا از تمام اين حرفا گذشته ، ... نه از اين حرفا هنوز نگذشته.
ما در مرحله ای بسيار ابتدائی و پست از تمدن بشری به سر می بريم.
به تکنولوژی ناقص خودمون هم بی خود مغروريم. ببينيد چه جوری داريم تنها کره ای که امکان زندگی در اون رو داريم نابود می کنيم ! چه داستان خنده داری هم به خوردمون می دن : مريخ کرهء يدکی ، برای روز مبادايی که داريم بهش نزديک و نزديک تر می شيم. هر روز هم خبر های خوبی می دن بهمون : فسيل باکتری در مريخ ! به به اينجا آب هم بوده ! نگران نباشيد ، بگذاريد ما اين درختان بی مصرف را قطع کنيم تا شما جنگل را بهتر ببينيد. راستی بدون اين مام خوشبو کننده شما خيلی غير قابل تحمل هستيد اينو می دونستيد ؟ هيچ می دونيد بدون اين شامپو نمی توانيد مورد توجه ديگران باشيد ؟ چطور شد که فکر کرديد دختری ممکن است حاضر باشد جواب سلامتان را بدهد در حاليکه انقدر بدبختيد که نوکيا نداريد؟
چقدر احساساتمون سطحيه ! ما حتی توانايی يه همدردی يا هم احساسی ساده با مردم رو نداريم. قدرت لذت بردن از خوشحالی ديگران يا حس کردن دردشون. حاضريم به خاطر نفع خودمون ديگری ضرر کنه.
اکثر ما آدم ها اينطوری هستيم. احساسات بشری هنوز به بلوغ نرسيده. فکرش هم که اگر رشدی کرده باشه - لا اقل فعلاً - داره در جهت نابودی خودش حرکت می کنه.
هنوز به دين و ترس از قيامت احتياج داريم تا هم نوعمون - يا غير هم نوع - رو آزار نديم. هنوز اگر عصبانی بشيم مثل يک آدم ناتوان بچه يا زنمون رو می زنيم.اگه زورمون به کسی برسه دهنمون بسته می شه و مشتمون می ره هوا. حتی شايد اگه منفعت ايجاب کنه صدای عقل و منطق و وجدان خودمونم خفه کنيم.
اگر مردمون بره سفر طولانی - چون مرده - بايد يه خونهء عفاف ( ! ) باشه که غيبت ما جبران بشه.
اين نگرش چقدر ماديه ، نيست ؟ مادی نگاه کردن که فقط پول رو در نظر گرفتن نيست .
می دونيد چرا اينطوريه ؟ چون ما وقتی به قاعدهء مسخره و عجيبی -مثلاً همون محلل- بر می خوريم، از ترس چيز موهومی به نام جهنم چشمامون رو می بنديم و می گيم : صلاح بوده حتماً. ما که نمی فهميم !
ولی من می دونم که ما می فهميم. فقط اونقدر بالغ نيستيم که مسئوليت تغيير کردن و تغيير دادن رو به گردن بگيريم.
نوار شهر قصه رو خيلی از ما ها شنيديم... يعنی می فرمايين بنده و زنم واسهء شوما شديم لابراتوار ؟
و اين شخص ، جناب خر شهر قصه است.
اصل قضيه چی بوده ؟ من می گم قضيه يه عشق و عاشقی ساده بوده . البته به احتمال قوی يک طرفه.
مثلاٍ فرض بگيريد همون آقای خر شهر قصه . خودش می گفت : ما يه زن داشتيم عينهو دستهء گل . خود همين آقا برامون عقدش کرد ... بعدشم انقدِ زير پام نشست ، تا زنمو طلاق دادم. بعدم دوباره انقدِ زير پام نشست ...
حالا از تمام اين حرفا گذشته ، ... نه از اين حرفا هنوز نگذشته.
ما در مرحله ای بسيار ابتدائی و پست از تمدن بشری به سر می بريم.
به تکنولوژی ناقص خودمون هم بی خود مغروريم. ببينيد چه جوری داريم تنها کره ای که امکان زندگی در اون رو داريم نابود می کنيم ! چه داستان خنده داری هم به خوردمون می دن : مريخ کرهء يدکی ، برای روز مبادايی که داريم بهش نزديک و نزديک تر می شيم. هر روز هم خبر های خوبی می دن بهمون : فسيل باکتری در مريخ ! به به اينجا آب هم بوده ! نگران نباشيد ، بگذاريد ما اين درختان بی مصرف را قطع کنيم تا شما جنگل را بهتر ببينيد. راستی بدون اين مام خوشبو کننده شما خيلی غير قابل تحمل هستيد اينو می دونستيد ؟ هيچ می دونيد بدون اين شامپو نمی توانيد مورد توجه ديگران باشيد ؟ چطور شد که فکر کرديد دختری ممکن است حاضر باشد جواب سلامتان را بدهد در حاليکه انقدر بدبختيد که نوکيا نداريد؟
چقدر احساساتمون سطحيه ! ما حتی توانايی يه همدردی يا هم احساسی ساده با مردم رو نداريم. قدرت لذت بردن از خوشحالی ديگران يا حس کردن دردشون. حاضريم به خاطر نفع خودمون ديگری ضرر کنه.
اکثر ما آدم ها اينطوری هستيم. احساسات بشری هنوز به بلوغ نرسيده. فکرش هم که اگر رشدی کرده باشه - لا اقل فعلاً - داره در جهت نابودی خودش حرکت می کنه.
هنوز به دين و ترس از قيامت احتياج داريم تا هم نوعمون - يا غير هم نوع - رو آزار نديم. هنوز اگر عصبانی بشيم مثل يک آدم ناتوان بچه يا زنمون رو می زنيم.اگه زورمون به کسی برسه دهنمون بسته می شه و مشتمون می ره هوا. حتی شايد اگه منفعت ايجاب کنه صدای عقل و منطق و وجدان خودمونم خفه کنيم.
اگر مردمون بره سفر طولانی - چون مرده - بايد يه خونهء عفاف ( ! ) باشه که غيبت ما جبران بشه.
اين نگرش چقدر ماديه ، نيست ؟ مادی نگاه کردن که فقط پول رو در نظر گرفتن نيست .
می دونيد چرا اينطوريه ؟ چون ما وقتی به قاعدهء مسخره و عجيبی -مثلاً همون محلل- بر می خوريم، از ترس چيز موهومی به نام جهنم چشمامون رو می بنديم و می گيم : صلاح بوده حتماً. ما که نمی فهميم !
ولی من می دونم که ما می فهميم. فقط اونقدر بالغ نيستيم که مسئوليت تغيير کردن و تغيير دادن رو به گردن بگيريم.
جمعه، مرداد ۰۴، ۱۳۸۱
من به شدت آزرده ام ، به تو عميقاً توهين شده ... و بحث يا به معذرت خواهی ختم می شه يا اصلاً نا تمام فراموش خواهد شد.
من بهم توهين شده و تو استراحت می کنی. من می رم يه دوش بگيرم و به اين فکر کنم که من احمق کجا رو بيشتر حماقت کردم.
.
.
.
.... از من معذرت خواهی نکن وقتی احساس آزار دهندهء مورد توهين واقع شدگی داری.
و من خوب می دونم معنی هميشه شاد باشی هميشه شاد باشی نيست گاهی.
می روم که آب برايم گريه کند ...
يا به جای من
.
.
.
خداحافظ
من بهم توهين شده و تو استراحت می کنی. من می رم يه دوش بگيرم و به اين فکر کنم که من احمق کجا رو بيشتر حماقت کردم.
.
.
.
.... از من معذرت خواهی نکن وقتی احساس آزار دهندهء مورد توهين واقع شدگی داری.
و من خوب می دونم معنی هميشه شاد باشی هميشه شاد باشی نيست گاهی.
می روم که آب برايم گريه کند ...
يا به جای من
.
.
.
خداحافظ
! SoS !
لطفاً اگر از علل پريدن انگشت کوچک پای چپ اطلاع داريد من رو در جريان بذاريد.
بابا انگار من انقدر مسخره بازی درآوردم کسی ديگه جدی نمی گيره حرفم و.
جدی می گم ، داره نگرانم می کنه. هر شب می پّره. عين عصب پای چشم يا گيجگاه که گاهی می پره. هر چی صبر کردم خودش خوب نشد.
وقتی به پهلو می خوابم شديدتر می شه. می ترسم برم دکتر بگه برو ام آر آی.
فکر می کنم مال بی خوابی و خستگی فکری باشه. راستی ، اول انگشت وسطيم بود ، اون کنار شستيه ، بعد شد کوچيکه. اما داره هی مساحت پرش زياد می شه. انگار داره همهء پام رو می گيره.
بفرما. ديگه کارش به جايی رسيده که پاشنهء پام َم داره می پره. تازه ، الان نشستم رو صندلی. قبلاً فقط دراز که می کشيدم می پريد.
لطفاً اگه کسی می دونه چه مرگشه بگه به منم. خدا عمر با عزتتون بده.
لطفاً اگر از علل پريدن انگشت کوچک پای چپ اطلاع داريد من رو در جريان بذاريد.
بابا انگار من انقدر مسخره بازی درآوردم کسی ديگه جدی نمی گيره حرفم و.
جدی می گم ، داره نگرانم می کنه. هر شب می پّره. عين عصب پای چشم يا گيجگاه که گاهی می پره. هر چی صبر کردم خودش خوب نشد.
وقتی به پهلو می خوابم شديدتر می شه. می ترسم برم دکتر بگه برو ام آر آی.
فکر می کنم مال بی خوابی و خستگی فکری باشه. راستی ، اول انگشت وسطيم بود ، اون کنار شستيه ، بعد شد کوچيکه. اما داره هی مساحت پرش زياد می شه. انگار داره همهء پام رو می گيره.
بفرما. ديگه کارش به جايی رسيده که پاشنهء پام َم داره می پره. تازه ، الان نشستم رو صندلی. قبلاً فقط دراز که می کشيدم می پريد.
لطفاً اگه کسی می دونه چه مرگشه بگه به منم. خدا عمر با عزتتون بده.
چهارشنبه، مرداد ۰۲، ۱۳۸۱
يه بار به دام بحثی افتادم با خانمی که خودش رو معتقد به اسلام می دونست. می گفت محاله آيه ای داشته باشيم که بگه زن ها تون رو بزنيد. بهش گفتم بره قرآنش رو بياره و نشونش دادم.
گفت خوب راست می گه !
گفتم باشه راست می گه اما تو همين الان داشتی می گفتی نيست همچين آيه ای !
خوب بله حدستون درسته آخرشم زير بار نرفت.
شبح عزيز ، تا وقتی زنها خودشون نخوان ، من و تو نمی تونيم حقوقشون رو «مساوی» کنيم و همين جوری «مشابه» می مونه.*
اون دختر هيجده ساله پاکستانی که حکم وحشيانهء تجاوز دست جمعی براش صادر کردن، می تونست زير بار نره. من می گم می تونست. توی ناخودآگاهش به تن دادن معتقد بوده. به قربانی بودن. می دونم که اينم جامعه بهش ديکته کرده ، اما بازم چيزی از مسؤليتش کم نمی شه. ( اگه نمی دونين جريان چيه يه چند روز صبر کنيد دوست و آشنا براتون ايميل می زنن شرح کاملش رو با عکس می فرستن )
می تونست از خودش دفاع کنه. مگه نشنيديم جريان زنی رو که با چاقوی ميوه خوری متجاوز رو کشته بود ؟ حالا درسته که مقتول آدم مهم تری بوده و اون زن قراره اعدام بشه ، اما غرورش شکسته نشده. زيربار نرفته و وجدانش هم در عذاب نيست بابت قتلی که انجام داده.
تن به تحقير نديم. نگذاريم به خاطر عقيده مون ، حقوقمون ، يا جنسيتمون آزارمون بدن. لااقل سعی که می تونيم بکنيم. به خودمون بيشتر ارزش بديم. بيايد يه مبارزهء منفی رو شروع کنيم. بر عکس. با احترام به خودمون نشون بديم مردمی هستيم که کسی نمی تونه تحقيرمون کنه يا حقمون رو ضايع کنه.
هيچ قدرتی روی زمين نمی تونه ما رو تحقير کنه مگر خودمون اجازه بديم.
من راه بهتری برای تغيير به نظرم نمی رسه.
.
*ر.ک به کتاب تعليمات دينی سال چهارم دبيرستان، بخش حقوق خانواده
گفت خوب راست می گه !
گفتم باشه راست می گه اما تو همين الان داشتی می گفتی نيست همچين آيه ای !
خوب بله حدستون درسته آخرشم زير بار نرفت.
شبح عزيز ، تا وقتی زنها خودشون نخوان ، من و تو نمی تونيم حقوقشون رو «مساوی» کنيم و همين جوری «مشابه» می مونه.*
اون دختر هيجده ساله پاکستانی که حکم وحشيانهء تجاوز دست جمعی براش صادر کردن، می تونست زير بار نره. من می گم می تونست. توی ناخودآگاهش به تن دادن معتقد بوده. به قربانی بودن. می دونم که اينم جامعه بهش ديکته کرده ، اما بازم چيزی از مسؤليتش کم نمی شه. ( اگه نمی دونين جريان چيه يه چند روز صبر کنيد دوست و آشنا براتون ايميل می زنن شرح کاملش رو با عکس می فرستن )
می تونست از خودش دفاع کنه. مگه نشنيديم جريان زنی رو که با چاقوی ميوه خوری متجاوز رو کشته بود ؟ حالا درسته که مقتول آدم مهم تری بوده و اون زن قراره اعدام بشه ، اما غرورش شکسته نشده. زيربار نرفته و وجدانش هم در عذاب نيست بابت قتلی که انجام داده.
تن به تحقير نديم. نگذاريم به خاطر عقيده مون ، حقوقمون ، يا جنسيتمون آزارمون بدن. لااقل سعی که می تونيم بکنيم. به خودمون بيشتر ارزش بديم. بيايد يه مبارزهء منفی رو شروع کنيم. بر عکس. با احترام به خودمون نشون بديم مردمی هستيم که کسی نمی تونه تحقيرمون کنه يا حقمون رو ضايع کنه.
هيچ قدرتی روی زمين نمی تونه ما رو تحقير کنه مگر خودمون اجازه بديم.
من راه بهتری برای تغيير به نظرم نمی رسه.
.
*ر.ک به کتاب تعليمات دينی سال چهارم دبيرستان، بخش حقوق خانواده
سهشنبه، مرداد ۰۱، ۱۳۸۱
یکشنبه، تیر ۳۰، ۱۳۸۱
هر وقت خستگی و بی خوابيم از يه حدی می گذره فکرای عجق وجق ميان سراغم. الان دراز کشيده بودم و به زايمان فکر می کردم.
تصميم نداشتم بچه دار بشم هيچ وقت. يه ساليه که نظرم عوض شده. البته فقط چند ماهه که به روی خودم آوردم. خلاصه داشتم به درد وحشتناکش فکر می کردم و هی وحشت می کردم. آخه می گن با هيچ چيز قابل مقايسه نيست. حالا دردش به کنار، اگه قرار باشه يه بچه -با تمام عرض و طولش- از بدن آدم عبور کنه خودش آخر وحشته. اصلاً مگه شدنيه ؟ جواب: بله به توان ميلياردها زن تقسيم بر چندين هزارسال.
طرف سزارين نخواهم رفت. با شکمی که تا تهشو بريدن نمی شه دراز نشست زد.
سی يا سی و يک سالگی بچه دار می شم. تا اون موقع 4 - 5 سال وقت دارم در مورد زايمان طبيعی بی درد تحقيق کنم.
لطفاً اگه اطلاعاتی در اين مورد دارين بهم بگين. دستتون درد نکنه
تصميم نداشتم بچه دار بشم هيچ وقت. يه ساليه که نظرم عوض شده. البته فقط چند ماهه که به روی خودم آوردم. خلاصه داشتم به درد وحشتناکش فکر می کردم و هی وحشت می کردم. آخه می گن با هيچ چيز قابل مقايسه نيست. حالا دردش به کنار، اگه قرار باشه يه بچه -با تمام عرض و طولش- از بدن آدم عبور کنه خودش آخر وحشته. اصلاً مگه شدنيه ؟ جواب: بله به توان ميلياردها زن تقسيم بر چندين هزارسال.
طرف سزارين نخواهم رفت. با شکمی که تا تهشو بريدن نمی شه دراز نشست زد.
سی يا سی و يک سالگی بچه دار می شم. تا اون موقع 4 - 5 سال وقت دارم در مورد زايمان طبيعی بی درد تحقيق کنم.
لطفاً اگه اطلاعاتی در اين مورد دارين بهم بگين. دستتون درد نکنه
شنبه، تیر ۲۹، ۱۳۸۱
زندگی کوتاه است
نامه ای به قديس آگوستين
د. اول
يوستين گوردر
گلی امامی
دفتر هشتم
در دفتر هشتم به شرح ايمان آوردن خود در ميلان می پردازی، آخر از هرچه بگذريم به آرامش دست يافته بودی. نوشته ای: «در اين هنگام به زندگانی ابدی در تو اعتقاد يافته بودم، هر چند آن را از وارای شيشهء تيره می نگريستم.[111] اما از تمام شک ها دربارهء موجوديت وجودی تباهی ناپذير رها شده بودم، همان که تمام موجودات از او هستی می يابند.»[112]
بسيار خوب اورل عزيز، احتمال دارد آن وجود تباهی ناپذير، که تمام جهان و هر چه در او هست را آفريده ، از جمله زنان و کودکان را ، وجود داشته باشد. آنچه مرا شگفت زده می کند نتيجه گيريی است که از باور خود می کنی.
نوشته ای: «از خودم به سبب زندگی دنيا پرستانه ام ناراضی بودم ، مانند وزنه ای سنگين مرا به حضيض می کشاند.»[113] آنگاه توضيح می دهی که منظورت از زندگی دنيا پرستانه چيست: «من همچنان شديداً به عشق زنان پايبند بودم. پولس رسول مرا از ازدواج منع نکرده بود ، اما او مرا به چيزی فراتر از آن ترغيب می کرد و به مراتب ترجيح می داد تمام مردان از او تقليد کنند*. ليکن از آنجا که من موجودی ضعيف النفس بودم، موضعی را برگزيدم که راحت بيشتری برايم داشت. همان به تنهايی سبب اين شد که بيقرار به اين بر و آن بر رو بياورم.بيمار شدم، و نگرانی های جان فرسايی جانم را می خليد.»[114]
کمی بعدتر می افزايی: «به اين ترتيب دو خواسته در وجودم به تقابل برخاسته بود ، نياز قديمی و ديگری نوين ، نيازی جسمانی و نيازی روحانی ، و اين درگيری ذهنم را به دو پاره کرده بود.»[115]
حتماً در اين زمان بود که نامه ای به من نوشتی ، و در آن به روشنی دلتنگی خود را از دوريمان از هم بيان کردی. اما لزومی ندارد که از بابت اين نامه نگران باشی ، آن را به کشيش نشان نخواهم داد.
اعترافات تو چنين ادامه پيدا می کند: «بدين گونه به نحو دلپذيری با رنجهای اين جهان زمينگير شده بودم، شبيه کسی که در خواب است. و درگيريم با افکار تو شبيه تلاش کسی بود که بخواهد از خواب بيدار شود ولی شدت خستگی اش به حدی است که دوباره به خواب فرو می رود. طبيعی است که هيچکس مايل نيست هميشه در خواب بماند. با وجود اين، وقتی اعضای بدنمان دچار رخوت و سنگينی هستند، اغلب اين زدودن رخوت را به تاًخير می اندازيم و ترجيح می دهيم در خواب بمانيم، هر چند از آن بذت نمی بريم، با وجود آن که زمان بيدار شدن برا رسيده است. به همين نسبت ، مطمئن بودم که بهتر است تسليم عشق تو بشوم تا فريب اميال نفسانی ام را بخورم.»[116]
اورل، واقعاً که. آيا باز هم می خواهی اين را تکرار کنی؟ به نظر من اينجا جز تکرار مکررات کار ديگری نمی کنی. که در واقع در مورد تو غير عادی نيست، عادت داری چيزی را بگيری و مدام درباره اش حرف بزنی. اينجا هم همينطور، يک بند همان حرف را تکرار می کنی: « از زمانی که در نوزده سالگی هورتنيوس سيسرون را خواندم سالهای بسيار - در حدود دوازده سال - می گذرد ، زمانی که ميل به جستجوی خرد در من زنده شد. ليکن پرهيز از لذت های زمينی و وقف خود را به جستجوی لذت واقعی به تعويق انداختم. نه تنها يافتن آن که واقعيت روند جستجوی آن به يافتم تمام گنج ها ، پادشاهی جهان ، و لذت های جسمانی ارجح است. حتی اگر اين لذت ها دور و بر آدم شناور باشند و در دسترس.»[117]
در ادامه نوشته ای چکونه خداوند تو را از بند هوای نفس رها کرد. دعا کردی: «خداوندا به من طهارت و پرهيزگاری را عنايت فرما ، اما نه در حال، زيرا خوفم از آن است که دعايم را استجابت کنی، و بلافاصله مرا از بيماری اميال نفسانی برهانی. من ترجيح می دادم اين اميال سيراب شوند تا آنکه به ناگاه پايان بگيرند... با تمام وجود مايل نبودم ، با وجود اين بی ميل هم نبودم.»[118]
و سرانجام عروس جديد آمد و تو را در بر گرفت، «زيبا و سرخوش ، اما شاديش سبکسرانه نبود.»[119]
چنان تحت تاًثير قرار گرفته ام که می خواهم به تو تبريک بگويم، چون به تعبيری در واقع تو ازدواج کردی، حقيقت اين است که با شهبانوای نامرئی ، اما از هر چه بگذريم او همان کسی بود که به او تمايل پيدا کرده بودی. بها ين ترتيب می توانستی ازدواج کنی بی آن که مجبور شوی زن جديدی را به خانهء مادرت بياوری. پس او پيروز شد، پقدر بايد خوشحال شده باشد، برای پنهان کردن اين واقعيت کوششی نمی کنی. او هم زمان هم برای تو زن گرفت و هم تو را غسل تعميد داد.
از عليان شديد احساسات خود پس از ايمان آوردن می نويسی- داشتم می نوشتم ازدواجت : «آنگاه طوفان شديدی در گرفت، و به همراه خود سيلی از اشک آورد. برای آنکه مجال بدهم اشکم به راحتی سرازير شود برخاستم و از آلی پيوس دور شدم. اگر قرار بود بگريم ترجيح می دادم در تنهايی چنين کنم. تا آنجا که می توانستم از او فاصله گرفتم تا از حضورش احساس شرم نکنم.در آن لحظه چنين احساسی داشتم و او نيز متوجه شده بود. گويا چيزی گفته بودم که سبب شده بود صدايم بروز بدهد در مرز اشک ريختن هستم. اين شد که برخاستم. آلی پيوس همانجايی که بود بی حرکت ماند ، غرق در بهت و حيرت.بی آنکه بدانم چه می کنم خود را به زير درخت انجيری کشاندم و مهار اشک را رها کردم. همچون باران بهاری از چشمم می باريد ، تو گويی قربانی محبوبی برای توست.«[120]
که اين طور. پس بار ديگر زير درخت انجيری پناه جستی و عبارتی اين دايره را تکميل کرد، قاعدتاً بايد به درخت انجير اينجا در قرطاجنه انديشيده باشی. از من پرسيدی: «تا به حال به رم رفته ايد؟» وقتی به آن فکر می کنم، پشتم می لرزد چون در روشنايی اعترافات آنچه پس از آن رخ داد کمابيش پيشگويانه می نمايد. آيا امکان دارد از سيل اشکی که از چشمانت جاری شد قطراتی هم برای من بوده باشد؟ تا زمانی که در زير درخت انجير از پای درآمدی آينياس سرزمين موعود را نيافت. اکنون کامل شده بود: همه چيز بر عشق پيروز شده بود.[121]
نوشته ای: « سپس نزد مادرم رفتيم. به او می گوييم چه اتفاقی رخ داد. آوخ که چه قدر شادمان شد... زيرا تو مرا به خودت خوانده بودی، اکنون ديگر نه ميل به همسر داشتم و نه چيز ديگری که در اين جهان به آن ايمان داشته باشم. زيرا من اکنون به شاخهء آن درخت ايمانی ايستاده بودم که سالها پيش او مرا در رؤيايی ديده بود. تو اندوه را به شعف تبديل کرده بودی، شعفی به مراتب فراتر از آنچه تصورش را می کرد، و نيز بسی نابتر و با ارزش تر از چيزی که زمانی توقع داشت از طريق نوه ای از پشت من به دست آورد.»[122]
خودمانيم، آيآ فکر نمی کنی برای حذف بالقوهء آدئوتادوس از اين دايره قدری شتاب کردی؟ تو که در اين مقطع از سرنوشت اندوهبار او چيزی نمی دانستی ؟ نکند پسرک بيچاره هم در اين سن پرهيزگاری را پيشه کرده بود؟ يا فراتر از آن ، نکند اصلاً او را پسر خود نمی دانستی ؟ خب البته او حرامزاده بود، و ما هنوز به پردهء آخر تراژدی نرسيده ايم.
دربارهء سفر بازگشت از ملک بيرون شهر به ورکومدوس در کتاب نهم نوشته ای: «ادئوتادوس ، پسر واقعی ام، ثمرهء گناهم را به همراه برديم. خداوندا تو لطفت را در حق او تمام کرده بودی. حدود پانزده سال از سنش می گذشت، اما ذکاوتش از بسياری از مردان خردمند فراتر می رفت. باريتعالی، ترا به سبب الطافت سپاسگذارم، تو آفرينندهء کل کائنات هستی و قادری که گناه های ما را به چيزهای زيبا تبديل کنی. زيرا سهم من از آن پسر جز گناه چيز ديگری نبود. و تربيتی که ار آغاز کودکی به او داديم تنها و تنها خواست و مرحمت تو بود. من تو را شکرگذارم.»[123]
سپس ادامه می دهی:«کتابی نوشته ام با عنوان "آموزگار" ، و اين گفتگويی است ميان من و او.تو بهتر می دانی تمام افکاری که مخاطب من بيان می کند، به راستی انديشه هايست که آدئوتادوس در شانزده سالگی داشت. من از او چيزهای بيشتری نيز شنيدم که با ارزش تر هم بودند. واقعيت اين است که از شدت هوش و ذکاوت او بر خود می لرزم. و چه کسی جز تو قادر است چنين اعجابی بيافريند؟ تو او را از اين زندگی زمينی بس زود بردی. پس می توانم بدون دغدغه . با خيال راحت به دوران کودکی، شباب و تمام زندگی او بينديشم.»[124]
نمی توانم پنهان کنم که خواندن اين سطور چقدر دلم را به درد آورد. من نيز بر خود می لرزم، اما به دليل ديگر. من نمی دانم که آيا خداوند آدئوتادوس را از زندگی محروم کرد يا کس ديگر، در اين مورد نظری ندارم. همين قدر می دانم که اين تو بودی که او را از مادرش جدا کردی. عاليجناب، آدئوتادوس تنها فرزند من بود. مگر زمانی که تحت مراقبت تو بود از دست نرفت و جوانمرگ نشد، و هر دوی ما را تنها نگذاشت؟
اکنون بايد چه سرخوش باشی و فارغ از نگرانی که مبادا آدئوتادوس نيز به وسيلهء زن هوسبازی به زير درخت انجيری کشانده بشود. من شخصاً بيشتر نگران آن بودم که مبادا روزی او نيز در مقابل پرهيزگاری به زانو در آيد، همچون برده و شوهری ذليل.[125]
.
[111]: ن.ک. به نامهء اول پولس حواری به قرنتيان، باب 13 ، آيهء 12
ترجمهء لاتين آن: Videmus nunc per speculum in enigmate, tunc autem facie ad faciem , nunc cognosco ex parte, tunc autem cognoscam sicut et cognitus sum.
« که الحال به
واسطهء آينه منعکساً می بينم و آن وقت روبرو حال جزئی را می فهمم و آن وقت خواهم يافت به نوعی که يافته شده ام.»
[112]:اعترافات ج هشتم، ص1.
[113]:پيشين
[114]:پيشين
[115]:اعترافات ج هشتم ، ص5.
[116]:پيشين
[117]:اعترافات ج هشتم، ص 7.
[118]:اعترافات ج هشتم، ص 7 و 10.
[119]:اعترافات ، ج هشتم ، ص 11.
[120]:اعترافات ، ج هشتم ، ص 12.
[121]: Omnia vicerant amorem به گمان من در اينجا فلوريا جملهء ويرژيل «عشق بر همه چيز فاتح خواهد شد» را معکوس کرده. چون در متن ويرژيل و نيز وزن کلمات چنين آمده Onima vincit amor. لازم به يادآوريست که آينياس پسر آفروديت ايزدبانوی عشق (ونوس) بود.
[122]: اعترافات، ج هشتم، ص12
[123]: اعترافات، ج نهم ص 12.
[124]: پيشين
[125]: اسطلاح «زن ذليل» از عهد باستان در زبان نروژی وجود داشته است. اما من هرچه جستجو کردم کاربرد اين واژه را در فرهنگ های زبان يا متن های باستان نيافتم. در اينجا فلوريا از واژهء crepundia استفاده می کند که می توان آن را به جغجغه که نوعی اسباب بازی برای کودکان است ترجمه کرد، يا النگ دولنگ، و زلم زيمبو از واژهء cerpo به معنی تلق تلق، جرينگ جرينگ يا تق تق. اما crepida همچنين در يونانی به معنی کفش دمپايی نيز هست، که از همان فعل بر گرفته شده است. پس اگر بخواهيم ترجمه ای دقيق از جمله بکنيم، فلوريا پرهيزگاری اورل را به النگ دولنگ او تشبيه می کند. من در ترجمهء متن او ار واژهء hen-pecked استفاده کرده ام.
نامه ای به قديس آگوستين
يوستين گوردر
گلی امامی
دفتر هشتم
در دفتر هشتم به شرح ايمان آوردن خود در ميلان می پردازی، آخر از هرچه بگذريم به آرامش دست يافته بودی. نوشته ای: «در اين هنگام به زندگانی ابدی در تو اعتقاد يافته بودم، هر چند آن را از وارای شيشهء تيره می نگريستم.[111] اما از تمام شک ها دربارهء موجوديت وجودی تباهی ناپذير رها شده بودم، همان که تمام موجودات از او هستی می يابند.»[112]
بسيار خوب اورل عزيز، احتمال دارد آن وجود تباهی ناپذير، که تمام جهان و هر چه در او هست را آفريده ، از جمله زنان و کودکان را ، وجود داشته باشد. آنچه مرا شگفت زده می کند نتيجه گيريی است که از باور خود می کنی.
نوشته ای: «از خودم به سبب زندگی دنيا پرستانه ام ناراضی بودم ، مانند وزنه ای سنگين مرا به حضيض می کشاند.»[113] آنگاه توضيح می دهی که منظورت از زندگی دنيا پرستانه چيست: «من همچنان شديداً به عشق زنان پايبند بودم. پولس رسول مرا از ازدواج منع نکرده بود ، اما او مرا به چيزی فراتر از آن ترغيب می کرد و به مراتب ترجيح می داد تمام مردان از او تقليد کنند*. ليکن از آنجا که من موجودی ضعيف النفس بودم، موضعی را برگزيدم که راحت بيشتری برايم داشت. همان به تنهايی سبب اين شد که بيقرار به اين بر و آن بر رو بياورم.بيمار شدم، و نگرانی های جان فرسايی جانم را می خليد.»[114]
کمی بعدتر می افزايی: «به اين ترتيب دو خواسته در وجودم به تقابل برخاسته بود ، نياز قديمی و ديگری نوين ، نيازی جسمانی و نيازی روحانی ، و اين درگيری ذهنم را به دو پاره کرده بود.»[115]
حتماً در اين زمان بود که نامه ای به من نوشتی ، و در آن به روشنی دلتنگی خود را از دوريمان از هم بيان کردی. اما لزومی ندارد که از بابت اين نامه نگران باشی ، آن را به کشيش نشان نخواهم داد.
اعترافات تو چنين ادامه پيدا می کند: «بدين گونه به نحو دلپذيری با رنجهای اين جهان زمينگير شده بودم، شبيه کسی که در خواب است. و درگيريم با افکار تو شبيه تلاش کسی بود که بخواهد از خواب بيدار شود ولی شدت خستگی اش به حدی است که دوباره به خواب فرو می رود. طبيعی است که هيچکس مايل نيست هميشه در خواب بماند. با وجود اين، وقتی اعضای بدنمان دچار رخوت و سنگينی هستند، اغلب اين زدودن رخوت را به تاًخير می اندازيم و ترجيح می دهيم در خواب بمانيم، هر چند از آن بذت نمی بريم، با وجود آن که زمان بيدار شدن برا رسيده است. به همين نسبت ، مطمئن بودم که بهتر است تسليم عشق تو بشوم تا فريب اميال نفسانی ام را بخورم.»[116]
اورل، واقعاً که. آيا باز هم می خواهی اين را تکرار کنی؟ به نظر من اينجا جز تکرار مکررات کار ديگری نمی کنی. که در واقع در مورد تو غير عادی نيست، عادت داری چيزی را بگيری و مدام درباره اش حرف بزنی. اينجا هم همينطور، يک بند همان حرف را تکرار می کنی: « از زمانی که در نوزده سالگی هورتنيوس سيسرون را خواندم سالهای بسيار - در حدود دوازده سال - می گذرد ، زمانی که ميل به جستجوی خرد در من زنده شد. ليکن پرهيز از لذت های زمينی و وقف خود را به جستجوی لذت واقعی به تعويق انداختم. نه تنها يافتن آن که واقعيت روند جستجوی آن به يافتم تمام گنج ها ، پادشاهی جهان ، و لذت های جسمانی ارجح است. حتی اگر اين لذت ها دور و بر آدم شناور باشند و در دسترس.»[117]
در ادامه نوشته ای چکونه خداوند تو را از بند هوای نفس رها کرد. دعا کردی: «خداوندا به من طهارت و پرهيزگاری را عنايت فرما ، اما نه در حال، زيرا خوفم از آن است که دعايم را استجابت کنی، و بلافاصله مرا از بيماری اميال نفسانی برهانی. من ترجيح می دادم اين اميال سيراب شوند تا آنکه به ناگاه پايان بگيرند... با تمام وجود مايل نبودم ، با وجود اين بی ميل هم نبودم.»[118]
و سرانجام عروس جديد آمد و تو را در بر گرفت، «زيبا و سرخوش ، اما شاديش سبکسرانه نبود.»[119]
چنان تحت تاًثير قرار گرفته ام که می خواهم به تو تبريک بگويم، چون به تعبيری در واقع تو ازدواج کردی، حقيقت اين است که با شهبانوای نامرئی ، اما از هر چه بگذريم او همان کسی بود که به او تمايل پيدا کرده بودی. بها ين ترتيب می توانستی ازدواج کنی بی آن که مجبور شوی زن جديدی را به خانهء مادرت بياوری. پس او پيروز شد، پقدر بايد خوشحال شده باشد، برای پنهان کردن اين واقعيت کوششی نمی کنی. او هم زمان هم برای تو زن گرفت و هم تو را غسل تعميد داد.
از عليان شديد احساسات خود پس از ايمان آوردن می نويسی- داشتم می نوشتم ازدواجت : «آنگاه طوفان شديدی در گرفت، و به همراه خود سيلی از اشک آورد. برای آنکه مجال بدهم اشکم به راحتی سرازير شود برخاستم و از آلی پيوس دور شدم. اگر قرار بود بگريم ترجيح می دادم در تنهايی چنين کنم. تا آنجا که می توانستم از او فاصله گرفتم تا از حضورش احساس شرم نکنم.در آن لحظه چنين احساسی داشتم و او نيز متوجه شده بود. گويا چيزی گفته بودم که سبب شده بود صدايم بروز بدهد در مرز اشک ريختن هستم. اين شد که برخاستم. آلی پيوس همانجايی که بود بی حرکت ماند ، غرق در بهت و حيرت.بی آنکه بدانم چه می کنم خود را به زير درخت انجيری کشاندم و مهار اشک را رها کردم. همچون باران بهاری از چشمم می باريد ، تو گويی قربانی محبوبی برای توست.«[120]
که اين طور. پس بار ديگر زير درخت انجيری پناه جستی و عبارتی اين دايره را تکميل کرد، قاعدتاً بايد به درخت انجير اينجا در قرطاجنه انديشيده باشی. از من پرسيدی: «تا به حال به رم رفته ايد؟» وقتی به آن فکر می کنم، پشتم می لرزد چون در روشنايی اعترافات آنچه پس از آن رخ داد کمابيش پيشگويانه می نمايد. آيا امکان دارد از سيل اشکی که از چشمانت جاری شد قطراتی هم برای من بوده باشد؟ تا زمانی که در زير درخت انجير از پای درآمدی آينياس سرزمين موعود را نيافت. اکنون کامل شده بود: همه چيز بر عشق پيروز شده بود.[121]
نوشته ای: « سپس نزد مادرم رفتيم. به او می گوييم چه اتفاقی رخ داد. آوخ که چه قدر شادمان شد... زيرا تو مرا به خودت خوانده بودی، اکنون ديگر نه ميل به همسر داشتم و نه چيز ديگری که در اين جهان به آن ايمان داشته باشم. زيرا من اکنون به شاخهء آن درخت ايمانی ايستاده بودم که سالها پيش او مرا در رؤيايی ديده بود. تو اندوه را به شعف تبديل کرده بودی، شعفی به مراتب فراتر از آنچه تصورش را می کرد، و نيز بسی نابتر و با ارزش تر از چيزی که زمانی توقع داشت از طريق نوه ای از پشت من به دست آورد.»[122]
خودمانيم، آيآ فکر نمی کنی برای حذف بالقوهء آدئوتادوس از اين دايره قدری شتاب کردی؟ تو که در اين مقطع از سرنوشت اندوهبار او چيزی نمی دانستی ؟ نکند پسرک بيچاره هم در اين سن پرهيزگاری را پيشه کرده بود؟ يا فراتر از آن ، نکند اصلاً او را پسر خود نمی دانستی ؟ خب البته او حرامزاده بود، و ما هنوز به پردهء آخر تراژدی نرسيده ايم.
دربارهء سفر بازگشت از ملک بيرون شهر به ورکومدوس در کتاب نهم نوشته ای: «ادئوتادوس ، پسر واقعی ام، ثمرهء گناهم را به همراه برديم. خداوندا تو لطفت را در حق او تمام کرده بودی. حدود پانزده سال از سنش می گذشت، اما ذکاوتش از بسياری از مردان خردمند فراتر می رفت. باريتعالی، ترا به سبب الطافت سپاسگذارم، تو آفرينندهء کل کائنات هستی و قادری که گناه های ما را به چيزهای زيبا تبديل کنی. زيرا سهم من از آن پسر جز گناه چيز ديگری نبود. و تربيتی که ار آغاز کودکی به او داديم تنها و تنها خواست و مرحمت تو بود. من تو را شکرگذارم.»[123]
سپس ادامه می دهی:«کتابی نوشته ام با عنوان "آموزگار" ، و اين گفتگويی است ميان من و او.تو بهتر می دانی تمام افکاری که مخاطب من بيان می کند، به راستی انديشه هايست که آدئوتادوس در شانزده سالگی داشت. من از او چيزهای بيشتری نيز شنيدم که با ارزش تر هم بودند. واقعيت اين است که از شدت هوش و ذکاوت او بر خود می لرزم. و چه کسی جز تو قادر است چنين اعجابی بيافريند؟ تو او را از اين زندگی زمينی بس زود بردی. پس می توانم بدون دغدغه . با خيال راحت به دوران کودکی، شباب و تمام زندگی او بينديشم.»[124]
نمی توانم پنهان کنم که خواندن اين سطور چقدر دلم را به درد آورد. من نيز بر خود می لرزم، اما به دليل ديگر. من نمی دانم که آيا خداوند آدئوتادوس را از زندگی محروم کرد يا کس ديگر، در اين مورد نظری ندارم. همين قدر می دانم که اين تو بودی که او را از مادرش جدا کردی. عاليجناب، آدئوتادوس تنها فرزند من بود. مگر زمانی که تحت مراقبت تو بود از دست نرفت و جوانمرگ نشد، و هر دوی ما را تنها نگذاشت؟
اکنون بايد چه سرخوش باشی و فارغ از نگرانی که مبادا آدئوتادوس نيز به وسيلهء زن هوسبازی به زير درخت انجيری کشانده بشود. من شخصاً بيشتر نگران آن بودم که مبادا روزی او نيز در مقابل پرهيزگاری به زانو در آيد، همچون برده و شوهری ذليل.[125]
.
[111]: ن.ک. به نامهء اول پولس حواری به قرنتيان، باب 13 ، آيهء 12
ترجمهء لاتين آن: Videmus nunc per speculum in enigmate, tunc autem facie ad faciem , nunc cognosco ex parte, tunc autem cognoscam sicut et cognitus sum.
« که الحال به
واسطهء آينه منعکساً می بينم و آن وقت روبرو حال جزئی را می فهمم و آن وقت خواهم يافت به نوعی که يافته شده ام.»
[112]:اعترافات ج هشتم، ص1.
[113]:پيشين
[114]:پيشين
[115]:اعترافات ج هشتم ، ص5.
[116]:پيشين
[117]:اعترافات ج هشتم، ص 7.
[118]:اعترافات ج هشتم، ص 7 و 10.
[119]:اعترافات ، ج هشتم ، ص 11.
[120]:اعترافات ، ج هشتم ، ص 12.
[121]: Omnia vicerant amorem به گمان من در اينجا فلوريا جملهء ويرژيل «عشق بر همه چيز فاتح خواهد شد» را معکوس کرده. چون در متن ويرژيل و نيز وزن کلمات چنين آمده Onima vincit amor. لازم به يادآوريست که آينياس پسر آفروديت ايزدبانوی عشق (ونوس) بود.
[122]: اعترافات، ج هشتم، ص12
[123]: اعترافات، ج نهم ص 12.
[124]: پيشين
[125]: اسطلاح «زن ذليل» از عهد باستان در زبان نروژی وجود داشته است. اما من هرچه جستجو کردم کاربرد اين واژه را در فرهنگ های زبان يا متن های باستان نيافتم. در اينجا فلوريا از واژهء crepundia استفاده می کند که می توان آن را به جغجغه که نوعی اسباب بازی برای کودکان است ترجمه کرد، يا النگ دولنگ، و زلم زيمبو از واژهء cerpo به معنی تلق تلق، جرينگ جرينگ يا تق تق. اما crepida همچنين در يونانی به معنی کفش دمپايی نيز هست، که از همان فعل بر گرفته شده است. پس اگر بخواهيم ترجمه ای دقيق از جمله بکنيم، فلوريا پرهيزگاری اورل را به النگ دولنگ او تشبيه می کند. من در ترجمهء متن او ار واژهء hen-pecked استفاده کرده ام.
در مورد تابلوی جديد:
برای کسانی که صفحهء نقاشی هام رو نديدن بگم که اسم اين تابلو "تناسل پوسيده" ست. زنی حامله که بچهء ديگه اش رو بغل کرده و از پله هايی بالا میره که به هيچ جا ختم نمی شن و از جايی شروع نشدن. چشم اندازی که زن در حال بالا رفتن از پله ها به اون خيره شده، طبيعتی ست با رنگهای غير طبيعی و خورشيدی در حال فروپاشی.
نقاشی با رنگ روغن و پاستل روغنی و مداد رنگی کشيده شده.
با تشکر از تابلوگذاری
برای کسانی که صفحهء نقاشی هام رو نديدن بگم که اسم اين تابلو "تناسل پوسيده" ست. زنی حامله که بچهء ديگه اش رو بغل کرده و از پله هايی بالا میره که به هيچ جا ختم نمی شن و از جايی شروع نشدن. چشم اندازی که زن در حال بالا رفتن از پله ها به اون خيره شده، طبيعتی ست با رنگهای غير طبيعی و خورشيدی در حال فروپاشی.
نقاشی با رنگ روغن و پاستل روغنی و مداد رنگی کشيده شده.
با تشکر از تابلوگذاری
پنجشنبه، تیر ۲۷، ۱۳۸۱
ديشب آکاردئون زنی رو ديدم، که از خستگی تلو تلو می خورد. نه بهتره بگم سکندری می رفت. نگاهش که کردم، نگاهی ديدم دور از اينجا، غرق ... نمی دونم کجا سير می کرد. اما کم کم داشت از رؤيا می گذشت. داشت غرق می شد تو يه عالم خستگی. اما چنگ زده بود به آکاردئون و ول کن نبود. خيال نداشت فرو بره... غرق شدنی نبود.
من ديگه تا خونه خودم نبودم...
من ديگه تا خونه خودم نبودم...
سهشنبه، تیر ۲۵، ۱۳۸۱
چند وقت پيش که رفته بودم چشم پزشکی ، توی اتاق انتظار يه دختر فسقلی (حدود۷۵/۰ وجب) هم منتظر نوبتش بود.
فسقل خانوم يه عينک زده بود اندازه هيکلش. آخی بگردم ! نمی شد ازش چشم ورداری. موزائيک های کف اتاق رو يکی يکی می پريد و سر هر کدوم يه صدا از خودش در مياورد. درست حسابی زبون باز نکرده بود. بعد کم کم حرکاتش تبديل شد به يه رقص فی البداهه، که آهنگش همون اوراد منحصر به فرد خودش بود. با يه کم هيجان بيشتر. هر چند ثانيه يک بار هم بر می گشت طرف مامانش با کلی عشوه می گفت : هی هی !
يعنی ديدی چی کارا بلدم ؟
نيش تا بنا گوش کشيده غرق تماشای نمايش بی نظيرش بودم که باباش يه دفه حال دوتامونو گرفت: « نکن بچه ! بيا بشين اينجا ببينم ! بسه ديگه ! » اينجوری که بی صدا می خونين نه ها ! فريادی کشيد سر نيم وجب بچه که من يک و نيم متری شيش اينچ از جام پريدم ! وای دلم می خواست همون فرياد و سرش خالی کنم. با اين جيغ جيغويیِ خودم کرش کنم. تمام حرصم رو ريختم توی نگاهم و سرش خالي کردم. ديگه به بچه گير نداد. از اون فاصله نمی ديدم که چشم غرهء منو ديد يا نه، اما احساس کردم خودش از بلندی صدای خودش شرمنده شد. هنرمند کوچولوی من اما ديگه نمايش نداد. فکر کرده بود کار بدی کرده.
اينو خوب می دونم، لکه ای که اون فرياد روی ضمير بی همتای شاد و شنگولش گذاشت، می شه همون تيرگی که آواز من و تو رو ساکت کرده و رقص آفرينی رو از يادمون برده.
مگر اينکه آهنگی نو بسازيم و فريادها رو در اعماق فراموشی های آگاهانه دفن کنيم.
فسقل خانوم يه عينک زده بود اندازه هيکلش. آخی بگردم ! نمی شد ازش چشم ورداری. موزائيک های کف اتاق رو يکی يکی می پريد و سر هر کدوم يه صدا از خودش در مياورد. درست حسابی زبون باز نکرده بود. بعد کم کم حرکاتش تبديل شد به يه رقص فی البداهه، که آهنگش همون اوراد منحصر به فرد خودش بود. با يه کم هيجان بيشتر. هر چند ثانيه يک بار هم بر می گشت طرف مامانش با کلی عشوه می گفت : هی هی !
يعنی ديدی چی کارا بلدم ؟
نيش تا بنا گوش کشيده غرق تماشای نمايش بی نظيرش بودم که باباش يه دفه حال دوتامونو گرفت: « نکن بچه ! بيا بشين اينجا ببينم ! بسه ديگه ! » اينجوری که بی صدا می خونين نه ها ! فريادی کشيد سر نيم وجب بچه که من يک و نيم متری شيش اينچ از جام پريدم ! وای دلم می خواست همون فرياد و سرش خالی کنم. با اين جيغ جيغويیِ خودم کرش کنم. تمام حرصم رو ريختم توی نگاهم و سرش خالي کردم. ديگه به بچه گير نداد. از اون فاصله نمی ديدم که چشم غرهء منو ديد يا نه، اما احساس کردم خودش از بلندی صدای خودش شرمنده شد. هنرمند کوچولوی من اما ديگه نمايش نداد. فکر کرده بود کار بدی کرده.
اينو خوب می دونم، لکه ای که اون فرياد روی ضمير بی همتای شاد و شنگولش گذاشت، می شه همون تيرگی که آواز من و تو رو ساکت کرده و رقص آفرينی رو از يادمون برده.
مگر اينکه آهنگی نو بسازيم و فريادها رو در اعماق فراموشی های آگاهانه دفن کنيم.
دوشنبه، تیر ۲۴، ۱۳۸۱
می خوام تمرين کنم : نفی پليدی بدون صرف انرژی و بار عاطفی. اينجوری هم معقول تره هم داغون نمی شم.
منظورم از پليدی هر سه نوع سياسی ، اقتصادی و اجتماعی و هر چيز عذاب آوره که شامل گرسنه موندن مردم آفريقا هم می شه. الان با ديدن عکس های باطبی توی وبلاگ گل کو و خوندن نامه اش احساس کردم قلبم داره سوراخ می شه. بعد ياد اين کتاب افتادم که قبلاْ خونده بودم. واسه آدم حساسی مثل من واجبه که به اين توصيه عمل کنه :
به جا ماندن با صحنهء نامطلوب مهم است. البته می توانيد در اتاق پنهان شويد يا شهر را ترک کنيد...اما می توانيد...در کمال ظرافت جا خالی کنيد و به شيوه ا ی آشکار، اوضاع جهان را بهبود بخشيد. محبت نيرومندترين جادوست.
از کتاب خودآموز روشن بينی
تاديوس گولاس
منظورم از پليدی هر سه نوع سياسی ، اقتصادی و اجتماعی و هر چيز عذاب آوره که شامل گرسنه موندن مردم آفريقا هم می شه. الان با ديدن عکس های باطبی توی وبلاگ گل کو و خوندن نامه اش احساس کردم قلبم داره سوراخ می شه. بعد ياد اين کتاب افتادم که قبلاْ خونده بودم. واسه آدم حساسی مثل من واجبه که به اين توصيه عمل کنه :
به جا ماندن با صحنهء نامطلوب مهم است. البته می توانيد در اتاق پنهان شويد يا شهر را ترک کنيد...اما می توانيد...در کمال ظرافت جا خالی کنيد و به شيوه ا ی آشکار، اوضاع جهان را بهبود بخشيد. محبت نيرومندترين جادوست.
از کتاب خودآموز روشن بينی
تاديوس گولاس
یکشنبه، تیر ۲۳، ۱۳۸۱
آخرين قسمت گردش ما در آسمان
وقتی می خواستم برگردم اَره و اوره و شمسی کوره جلومو گرفتن که الا و للا بايد بيای از ما عکس بگيری . فکر کرده بودن من خبرنگارم.
خلاصه هر جوری بود از دستشون فرار کردم گوله شدم طرف زمين.
همينطوری که داشتم ميومدم به اين فکر می کردم که چه طوری اصطکاک با جو زمين رو توی مطلبم ماست مالی کنم. آخر سر به اين نتيجه رسيدم که بذارم به عهدهء خودتون.
خواستين مارو بسوزونين خواستين نگه دارين.
خلاصه ، سوخته نسوخته رسيديم زمين. زمين که نه دريا. غروب بود و دوتا دولفين نشسته بودن خورشيد رو تماشا می کردن که نارنجی شده بود و در گوش هم حرفای خصوصی می زدن که بازگو کردنش اينجا درست نيست. يه دفعه من عين يه خروس خيلی بی محل افتادم صاف وسطشون. طفلکيا دو متر پريدن هوا از ترس.
عذر خواهی کردم و آدرس خشکی رو ازشون پرسيدم.
فهميدم که نزديک سواحل مکزيک هستم. ( شلپ شولوپ ) حالام يه کم ديگه مونده که به ساحل برسم.
فردا از مکزيک وبلاگم رو به روز می کنم. فعلاْ خداحافظ... ( شلپ شولوپ )
وقتی می خواستم برگردم اَره و اوره و شمسی کوره جلومو گرفتن که الا و للا بايد بيای از ما عکس بگيری . فکر کرده بودن من خبرنگارم.
خلاصه هر جوری بود از دستشون فرار کردم گوله شدم طرف زمين.
همينطوری که داشتم ميومدم به اين فکر می کردم که چه طوری اصطکاک با جو زمين رو توی مطلبم ماست مالی کنم. آخر سر به اين نتيجه رسيدم که بذارم به عهدهء خودتون.
خواستين مارو بسوزونين خواستين نگه دارين.
خلاصه ، سوخته نسوخته رسيديم زمين. زمين که نه دريا. غروب بود و دوتا دولفين نشسته بودن خورشيد رو تماشا می کردن که نارنجی شده بود و در گوش هم حرفای خصوصی می زدن که بازگو کردنش اينجا درست نيست. يه دفعه من عين يه خروس خيلی بی محل افتادم صاف وسطشون. طفلکيا دو متر پريدن هوا از ترس.
عذر خواهی کردم و آدرس خشکی رو ازشون پرسيدم.
فهميدم که نزديک سواحل مکزيک هستم. ( شلپ شولوپ ) حالام يه کم ديگه مونده که به ساحل برسم.
فردا از مکزيک وبلاگم رو به روز می کنم. فعلاْ خداحافظ... ( شلپ شولوپ )
"Suddenly a veil was torn away...My destiny as a painter opened out to me."
ديروز ادگار دگا رو با مونه مقايسه کردم. امروز می خوام يه کم به مونه لينک بدم.
تصويری که از کلود مونه توی ذهنم دارم يه چيزيه شبيه اين :
اينجا چيزهای جالبی برای ديدن و خوندن می تونيد پيدا کنيد.
اينم مطلب قبلی خودم راجع به نقاش. البته يه کم بايد قدم رنجه کنيد پايين صفحه چون لينک روی خود مطلب باز نمی شه.
يه پيرمرد سيگار فروش هست نزديکای خونهء ما که توی يه پارکينگ بساط داره. خيلی شبيه مونه است. مخصوصاْ از نظر ريش.
تابلوی زنها در باغ . اگه من بودم اسمش رو می ذاشتم گل و بلبل و پيشی.
تو رو خدا ياد مملکت آريای اسلامی نمی افتين يه جورايی ؟
احساس امنيت بيشترين چيزيه که تابلوهای با موضوع باغ مونه به من القا می کنند. آرامش در آفتابی بی پايان. دنيا غرق در صلحی خدشه ناپذير. شايد هم آفتاب درخشنده ای که سفيدی اين پيراهن ها رو انقدر صلح آميز کرده فقط در پاريس تابيده باشه. اون هم وقتی که مونه قلم می کشيده به بوم نيمه کاره.
راستی ! اگه يه روز کارهای مونه رو توی يکی از اين موزه ها داشتيد تماشا می کرديد ياد منم بکنيد. گرچه قسم می خورم تا خودم همه شو نبينم جون به ازراعيل تسليم نکنم.
ديروز ادگار دگا رو با مونه مقايسه کردم. امروز می خوام يه کم به مونه لينک بدم.
تصويری که از کلود مونه توی ذهنم دارم يه چيزيه شبيه اين :
اينجا چيزهای جالبی برای ديدن و خوندن می تونيد پيدا کنيد.
اينم مطلب قبلی خودم راجع به نقاش. البته يه کم بايد قدم رنجه کنيد پايين صفحه چون لينک روی خود مطلب باز نمی شه.
يه پيرمرد سيگار فروش هست نزديکای خونهء ما که توی يه پارکينگ بساط داره. خيلی شبيه مونه است. مخصوصاْ از نظر ريش.
تابلوی زنها در باغ . اگه من بودم اسمش رو می ذاشتم گل و بلبل و پيشی.
تو رو خدا ياد مملکت آريای اسلامی نمی افتين يه جورايی ؟
احساس امنيت بيشترين چيزيه که تابلوهای با موضوع باغ مونه به من القا می کنند. آرامش در آفتابی بی پايان. دنيا غرق در صلحی خدشه ناپذير. شايد هم آفتاب درخشنده ای که سفيدی اين پيراهن ها رو انقدر صلح آميز کرده فقط در پاريس تابيده باشه. اون هم وقتی که مونه قلم می کشيده به بوم نيمه کاره.
راستی ! اگه يه روز کارهای مونه رو توی يکی از اين موزه ها داشتيد تماشا می کرديد ياد منم بکنيد. گرچه قسم می خورم تا خودم همه شو نبينم جون به ازراعيل تسليم نکنم.
شنبه، تیر ۲۲، ۱۳۸۱
من عاشق اين کار دگا هستم :
کلاْ اون دسته از کارهای دگا که از تمرينات باله کشيده شده اند، به دليل حرکت چرخشي اجزاء تابلو, ريتم آرام و پرلطافت خطوط منحنی و تضاد شديد نور و تاريکی خيلی جذاب هستند.
ادگار دگا از استادان امپرسيونيست قرن نوزدهم و بيستم پاريس است. بر خلاف مونه، دگا بيشتر به ثبت لحظه ها توجه داشت تا مطالعهء دقيق نور و اثرش بر رنگ اشياء.
اينجا کارهای بيشتری از او می تونيد ببينيد.
اينم خونهء دگا ست در نيو اورلئان.
اهالی محترم نيو اورلئان می تونند عروسی ها و ساير جشن ها شون رو خونهء ادگار اينا برگذار کنند. شما هم می تونيد اينکارو بکنيد.
اينم کروکی :
کلاْ اون دسته از کارهای دگا که از تمرينات باله کشيده شده اند، به دليل حرکت چرخشي اجزاء تابلو, ريتم آرام و پرلطافت خطوط منحنی و تضاد شديد نور و تاريکی خيلی جذاب هستند.
ادگار دگا از استادان امپرسيونيست قرن نوزدهم و بيستم پاريس است. بر خلاف مونه، دگا بيشتر به ثبت لحظه ها توجه داشت تا مطالعهء دقيق نور و اثرش بر رنگ اشياء.
اينجا کارهای بيشتری از او می تونيد ببينيد.
اينم خونهء دگا ست در نيو اورلئان.
اهالی محترم نيو اورلئان می تونند عروسی ها و ساير جشن ها شون رو خونهء ادگار اينا برگذار کنند. شما هم می تونيد اينکارو بکنيد.
اينم کروکی :
من موقع تايپ کردن بيشتر از نوشتن روی کاغذ اشتباه می کنم. الان متوجه دو تا غلط توی نوشتهء ديروزم شدم. يه نکتهء ديگه که برام عجيبه اينه که تازگيها ۲۴ ساعت بعد از نوشتن متوجه غلطهام می شم که البته می تونه مال خستگی ناشی از نوشتن يا دنبال عکس گشتن باشه. اما امروز با ديدن اين دوتا غلط - که يکيش دستوری بود - جداْ خجالت کشيدم.
جمعه، تیر ۲۱، ۱۳۸۱
سلام عرض شد قربان ! اهل و ايال که خوبند انشالله ؟ چيزه می گما .. حيف که اخلاق ندارين والا می شستيم با هم يه قهوه می خورديم گپ می زديم و حسابی غيبت اين اورانوس پر افاده رو می کرديم. می گما ، حالا شما چرا انقد با خودت درگيری ؟ ببين مسئله اي نيست که ، من يه دکتر خوب ... هه هه چرا عصبانی می شی بابا جان واسه اون جوش گنده ات می خواستم بگم يه دکتر خوب سراغ دارم. ببين خودم همهء جوشام خوب شده . نيگا کن : ( o ) => ( x )
سلام گاليله جان خوبی ؟ منم خوبم قربانت. چيزه .. خوب باشه برو کنار دارم با آقا صحبت می کنم.
آخي اروپا جون سلام !
خوب ديگه من مزاحم نميشم ژوپی خان. برم با اين قمر يخيتون يه کم اختلاط کنم. مرحمت عالی زياد !
...چطوری ؟ چرا انقد از اون سال که ديدمت ( ۱ ) شکسته شدی ؟ بميرم الهی می دونم اين ژوپيتر اخلاق نداره. تو ام که همه چيز و می ريزی تو خودت . همهء احساست رو زير اون لايهء يخت مخفی کردی. بابا يهو سکته می کنيا !
سر همين توداری تو چند وقت پيش ما فکر می کرديم لابد يه چيز باارزش زير اون يخها قايم کردی. چه می دونم ، باکتری ای چيزی ... واسه همين حاضر نيستی مثل اونای ديگه آپارتی بازی در بياری. چی بگم ! ما هنوز سر از کار تو درنياورديم. فکر نکنم اين گاليلهء فضول هم سر از کار تو در بياره.
خوب ديگه من برم. نن جون زمينم گفته زود برگردم. يه عکس از خودت يادگاری می دی بهم ؟
مرسی ! اين عکسو هميشه يادگاری نگه می دارم. بازم بياين بالای پنجرمون. آشپزخونهء خودتونه ! ( ۲ )
آخی ! چقدر به هم ميان نه ؟
.
۱ و ۲ - خواب ديدم مشتری و چهار قمرش بالای پنجرهء آشپزخونه مون هستند. اروپا ، همين ماه يخ زدهء مشتری ، از پنجره اومد توی اتاق. اما تا خواستم بگيرمش مقوا شد. ( البته يادم هست که يکبار ديگه هم اين رو نوشته بودم ، اما گفتم شايد بعضی از شما اون مطلب رو نخونده باشيد. )
سلام گاليله جان خوبی ؟ منم خوبم قربانت. چيزه .. خوب باشه برو کنار دارم با آقا صحبت می کنم.
آخي اروپا جون سلام !
خوب ديگه من مزاحم نميشم ژوپی خان. برم با اين قمر يخيتون يه کم اختلاط کنم. مرحمت عالی زياد !
...چطوری ؟ چرا انقد از اون سال که ديدمت ( ۱ ) شکسته شدی ؟ بميرم الهی می دونم اين ژوپيتر اخلاق نداره. تو ام که همه چيز و می ريزی تو خودت . همهء احساست رو زير اون لايهء يخت مخفی کردی. بابا يهو سکته می کنيا !
سر همين توداری تو چند وقت پيش ما فکر می کرديم لابد يه چيز باارزش زير اون يخها قايم کردی. چه می دونم ، باکتری ای چيزی ... واسه همين حاضر نيستی مثل اونای ديگه آپارتی بازی در بياری. چی بگم ! ما هنوز سر از کار تو درنياورديم. فکر نکنم اين گاليلهء فضول هم سر از کار تو در بياره.
خوب ديگه من برم. نن جون زمينم گفته زود برگردم. يه عکس از خودت يادگاری می دی بهم ؟
مرسی ! اين عکسو هميشه يادگاری نگه می دارم. بازم بياين بالای پنجرمون. آشپزخونهء خودتونه ! ( ۲ )
آخی ! چقدر به هم ميان نه ؟
.
۱ و ۲ - خواب ديدم مشتری و چهار قمرش بالای پنجرهء آشپزخونه مون هستند. اروپا ، همين ماه يخ زدهء مشتری ، از پنجره اومد توی اتاق. اما تا خواستم بگيرمش مقوا شد. ( البته يادم هست که يکبار ديگه هم اين رو نوشته بودم ، اما گفتم شايد بعضی از شما اون مطلب رو نخونده باشيد. )
پنجشنبه، تیر ۲۰، ۱۳۸۱
۱ - جداْ ديگه شورشو در آوردم و با اينکه خودم می دونم کاريش نمی تونم بکنم : فقط در صورتی می تونم مرغ خورد کنم که يکی قبلاْ از شکل اوليه خارج کرده باشدش. يعني يه کم خورد شده باشه که شکل موجودی که داره تيکه تيک ک ک ک ... وای خدا ! من ديگه کيم ؟؟
۲ - از جواب دادن به ايميل دوستاني که در سايت پرشين وبلاگ هستند ( بلاگ دارند ( معذورم.
۳ - خوشمزه تر از طالبي يخ زده فقط يه چيز هست : توت فرنگی يخ زده.
۲ - از جواب دادن به ايميل دوستاني که در سايت پرشين وبلاگ هستند ( بلاگ دارند ( معذورم.
۳ - خوشمزه تر از طالبي يخ زده فقط يه چيز هست : توت فرنگی يخ زده.
چهارشنبه، تیر ۱۹، ۱۳۸۱
- ننه جون زمين، ميشه امروز و دل از ما بکَني بريم يخده بگرديم ببينيم دنيا دست کيه ؟
بابا خرس گنده شديم ديگه به خدا گم نمي شيم !
- ننه جون آخه مي ترسم خرسِ اکبر آقا يه وقت بخورتت ! اون وقت جواب بابا خورشيدتو چي بدم ؟
- نترس ازطرف مزرع سبز فلکِ اکبر آقا اينا نمي رم. يه راست مي ندازم از اتوبان شمس.
- باشه ننه جون منکه حريف تو نمي شم ! پس تا من نچرخيدم اون وري برگرد. به خاله هاليتم* سلام برسون.
- باشه نن جون. بوس بوس !
باي باي !
اين ننجون مام از دور چه دلي مي بره ها ! آدم باورش نمي شه وسط اين همه آبي يه شهر پيدا بشه با اين همه خاکستري ، اين همه ديوار سيماني...
ادامه دارد ...
.
* خاله هالی ات هم
بابا خرس گنده شديم ديگه به خدا گم نمي شيم !
- ننه جون آخه مي ترسم خرسِ اکبر آقا يه وقت بخورتت ! اون وقت جواب بابا خورشيدتو چي بدم ؟
- نترس ازطرف مزرع سبز فلکِ اکبر آقا اينا نمي رم. يه راست مي ندازم از اتوبان شمس.
- باشه ننه جون منکه حريف تو نمي شم ! پس تا من نچرخيدم اون وري برگرد. به خاله هاليتم* سلام برسون.
- باشه نن جون. بوس بوس !
باي باي !
اين ننجون مام از دور چه دلي مي بره ها ! آدم باورش نمي شه وسط اين همه آبي يه شهر پيدا بشه با اين همه خاکستري ، اين همه ديوار سيماني...
ادامه دارد ...
.
* خاله هالی ات هم
آقا لامپه اين روزا که XP ندارم همش دعا به جونت مي کنم. گرچه کاش مي شد آدم نوشته هاش رو save هم بکنه.
سهشنبه، تیر ۱۸، ۱۳۸۱
همين الان Shoot the dog جرج مايکل رو ديدم. آب دستتونه بذارين زمين برين گيرش بيارين
خداست !
پ.س : جاي توني بلر بودم واسه حفظ ظاهر ( ديکته اش درسته ؟ ) ام که شده اعتراض مي کردم.
پ.س ۲ : واي ! اول نوشته بودم ضاهر ! حالا اين درسته ديگه نه ؟
خداست !
پ.س : جاي توني بلر بودم واسه حفظ ظاهر ( ديکته اش درسته ؟ ) ام که شده اعتراض مي کردم.
پ.س ۲ : واي ! اول نوشته بودم ضاهر ! حالا اين درسته ديگه نه ؟
دوشنبه، تیر ۱۷، ۱۳۸۱
There is a woman in Somalia
Scraping for pearls on the roadside
There's a force stronger than nature
Keeps her will alive
This how she's dying
She's dying to survive
Don't know what she's made of
I would like to be that brave
She cries to the heaven above
There is a stone in my heart
She lives a life she didn't choose
And it hurts like brand-new shoes
Hurts like brand-new shoes
There is a womam in Somalia
The sun gives her no mercy
The same sky we lay under
Burns her to the bone
Long as afternoon shadows
It's gonna take her get home
Each grain carefully wrapped up
Pearls for the little girl
Hallelujah
Hallelujah
.................
by Sade
Scraping for pearls on the roadside
There's a force stronger than nature
Keeps her will alive
This how she's dying
She's dying to survive
Don't know what she's made of
I would like to be that brave
She cries to the heaven above
There is a stone in my heart
She lives a life she didn't choose
And it hurts like brand-new shoes
Hurts like brand-new shoes
There is a womam in Somalia
The sun gives her no mercy
The same sky we lay under
Burns her to the bone
Long as afternoon shadows
It's gonna take her get home
Each grain carefully wrapped up
Pearls for the little girl
Hallelujah
Hallelujah
.................
by Sade
پنجشنبه، تیر ۱۳، ۱۳۸۱
کيهان - چهارشنبه 14 تير - کامران نجف زاده
كمك نخواستيم
1- ديروز اولين محموله كمكي آمريكايي ها براي زلزله زدگان ايراني با خدمه اوگاندايي در فرودگاه تهران نشست و تجهيزاتي براي تصفيه آب، لوازم بهداشتي ونزديك45 تن مواد غذايی از هواپيمای دی سی 10 تخليه شد. روي كيسه هاي موادغذايي كه از «آژانس توسعه بين الملل آمريكا » تقديم شده بود برچسبی زده بودند که رويش نوشته شده بود:« از طرف مردم آمريکا»
[...]
4- کمک نخواستيم...!
- آره والّا کمک می خوایم چيکار ؟ کيهان که بحمدالله زلزله نيومده. طرفای قزوين و همدان بوده. فک و فاميل شما هم که نجف هستن پس چرا ديگه کمک بخوایم ؟ مگه جون مردم ارزشی هم داره ؟ خفت کمک گرفتن از آمريکا ؟ نه نه هرگز ! اونم وقتی نه کيهان طوريش شده و نه جناب عالی و عزيزانتون !
كمك نخواستيم
1- ديروز اولين محموله كمكي آمريكايي ها براي زلزله زدگان ايراني با خدمه اوگاندايي در فرودگاه تهران نشست و تجهيزاتي براي تصفيه آب، لوازم بهداشتي ونزديك45 تن مواد غذايی از هواپيمای دی سی 10 تخليه شد. روي كيسه هاي موادغذايي كه از «آژانس توسعه بين الملل آمريكا » تقديم شده بود برچسبی زده بودند که رويش نوشته شده بود:« از طرف مردم آمريکا»
[...]
4- کمک نخواستيم...!
- آره والّا کمک می خوایم چيکار ؟ کيهان که بحمدالله زلزله نيومده. طرفای قزوين و همدان بوده. فک و فاميل شما هم که نجف هستن پس چرا ديگه کمک بخوایم ؟ مگه جون مردم ارزشی هم داره ؟ خفت کمک گرفتن از آمريکا ؟ نه نه هرگز ! اونم وقتی نه کيهان طوريش شده و نه جناب عالی و عزيزانتون !
جو غيرقابل تحملی بر فضای جامعهء هنری امروز حاکمه. قبلاً فکر می کردم اين مسئله مختص ايرانه ، اما اينطور نيست. شايد مختص زمان ما باشه. فکر نمی کنم هيچ زمان ديگه ای ، هنرمندان تا اين حد برای اثبات بار هنری خودشون نيازمند داوری در مورد کارهای ديگران بوده باشند.
اين شيوه - به اعتقاد من - مال کسانی ست که نمی تونن احساسشون رو برای لمس يک اثر به کار بگيرند. حتی نمی دونن که می شه اين کار رو کرد. اين نشون دهندهء عدم ارتباط با خود و اطمينان و اعتماد به خوده.
. البته من ممکنه در اين مورد اشتباه کنم ، اما يک چيز رو با اطمينان می گم : برای فهميدن يک اثر هنری ، به هيچ وجه نيازی به داوری ، طبقه بندی و ارزش گذاری روی اون نداريم. نيازی نيست چيزی بگيم.
در موزه ها و نمايشگاه ها بايد خاموش بود.
نقاشی نيازمند احساس و احترام به اون احساس است. نقاش و بيننده هر دو بايد توانايی برقرار کردن ارتباط با خودشون رو داشته باشند. لازم نيست هر اثری رو تأييد کنيم ، اما بگذاريم بينندهء درونمون تصميم بگيره. با اطلاعات ناقص خودمون، سعی در ساختار بخشيدن و طبقه بندی کردن اونها نکنيم. همهء ما نقاش نيستيم ، مجسمه ساز نيستيم ، نويسنده نيستيم ، اما بخشی از وجودمون ارزش هر نقاشی ، ساختار تجسمی ، يا نوشته رو درک می کنه، و برای اين کار نياز به هيچگونه استدلالی نداره.
بگذرايد اثر از شما رد بشه ! انقدر بهش گير نديد! چرا می خواهيد ثابت کنيد که می فهميدش؟ و به چه کسی قصد داريد اينو ثابت کنيد ؟
اين شيوه - به اعتقاد من - مال کسانی ست که نمی تونن احساسشون رو برای لمس يک اثر به کار بگيرند. حتی نمی دونن که می شه اين کار رو کرد. اين نشون دهندهء عدم ارتباط با خود و اطمينان و اعتماد به خوده.
. البته من ممکنه در اين مورد اشتباه کنم ، اما يک چيز رو با اطمينان می گم : برای فهميدن يک اثر هنری ، به هيچ وجه نيازی به داوری ، طبقه بندی و ارزش گذاری روی اون نداريم. نيازی نيست چيزی بگيم.
در موزه ها و نمايشگاه ها بايد خاموش بود.
نقاشی نيازمند احساس و احترام به اون احساس است. نقاش و بيننده هر دو بايد توانايی برقرار کردن ارتباط با خودشون رو داشته باشند. لازم نيست هر اثری رو تأييد کنيم ، اما بگذاريم بينندهء درونمون تصميم بگيره. با اطلاعات ناقص خودمون، سعی در ساختار بخشيدن و طبقه بندی کردن اونها نکنيم. همهء ما نقاش نيستيم ، مجسمه ساز نيستيم ، نويسنده نيستيم ، اما بخشی از وجودمون ارزش هر نقاشی ، ساختار تجسمی ، يا نوشته رو درک می کنه، و برای اين کار نياز به هيچگونه استدلالی نداره.
بگذرايد اثر از شما رد بشه ! انقدر بهش گير نديد! چرا می خواهيد ثابت کنيد که می فهميدش؟ و به چه کسی قصد داريد اينو ثابت کنيد ؟
چهارشنبه، تیر ۱۲، ۱۳۸۱
سهشنبه، تیر ۱۱، ۱۳۸۱
. توی مدرسه هميشه بی دقت بودم، و نمرهء رياضی و ديکته ام - بيشتر به همين خاطر- کم می شد.
هميشه دو کلمهء "ظاهر" و "حاضر" رو با هم قاطی می کردم. تا اينکه همين چند روز پيش در نظرخواهی باکره ، دوباره مخم شيرين کاری کرد و اين دوتا کلمهء خوشگل مامانی رو هم زد و محلول امولسيونی داد بيرون به اين مضمون : ضاهر.
عابری که تصادفاً از اونجا رد می شد به شيوهء خودش غلط منو گوشزد کرد و همين باعث شد که برم اين دوتا لغت رو از فرهنگ لغات بکشم بيرون و يکبار ديگه - با شرح مفصل و معنی دقيق - يادشون بگيرم و ديگه مثل دفعهء قبل طوطی وار حفظ نکنم. ايناهاش :
ظاهر: پيدا ، آشکار ، هويدا ، نمايان. خلاف باطن.
حاضر: صفت فاعلی از حضور و حضارت، حضور دارنده ، بحضور آمده ، ضد غايب.
بعد ديدم کلمهء قبلشم با مزه است حيفه ننويسم :
حاصن : صفت فاعلی از حصن و حصانت، زن پاکدامن، زن پارسا و شوهر دار. حاصنه هم می گويند. حواصن و حاصنات جمع.
حالا موندم اگه اون رهگذر غلط گير نظر خواهی زهره رو می ديد چی می گفت ؟ آخه تازگی ها اونجا مخ جونم يه سوتی تاريخی داده: اوز
اين اُوز نيست.
اِوَز هم نيست.
اووز هم نيست.
عوض است !
ولی به خدا اين يکی رو بلد بودم ! مخم هنگ کرده بود !
.
احوال حاصنه خانوم ؟
هميشه دو کلمهء "ظاهر" و "حاضر" رو با هم قاطی می کردم. تا اينکه همين چند روز پيش در نظرخواهی باکره ، دوباره مخم شيرين کاری کرد و اين دوتا کلمهء خوشگل مامانی رو هم زد و محلول امولسيونی داد بيرون به اين مضمون : ضاهر.
عابری که تصادفاً از اونجا رد می شد به شيوهء خودش غلط منو گوشزد کرد و همين باعث شد که برم اين دوتا لغت رو از فرهنگ لغات بکشم بيرون و يکبار ديگه - با شرح مفصل و معنی دقيق - يادشون بگيرم و ديگه مثل دفعهء قبل طوطی وار حفظ نکنم. ايناهاش :
ظاهر: پيدا ، آشکار ، هويدا ، نمايان. خلاف باطن.
حاضر: صفت فاعلی از حضور و حضارت، حضور دارنده ، بحضور آمده ، ضد غايب.
بعد ديدم کلمهء قبلشم با مزه است حيفه ننويسم :
حاصن : صفت فاعلی از حصن و حصانت، زن پاکدامن، زن پارسا و شوهر دار. حاصنه هم می گويند. حواصن و حاصنات جمع.
حالا موندم اگه اون رهگذر غلط گير نظر خواهی زهره رو می ديد چی می گفت ؟ آخه تازگی ها اونجا مخ جونم يه سوتی تاريخی داده: اوز
اين اُوز نيست.
اِوَز هم نيست.
اووز هم نيست.
عوض است !
ولی به خدا اين يکی رو بلد بودم ! مخم هنگ کرده بود !
.
احوال حاصنه خانوم ؟
اشتراک در:
نظرات (Atom)
بايگانی وبلاگ
-
▼
2002
(457)
-
▼
ژوئیهٔ
(53)
- راستی ، فهميدين خانم و آقای خاک به من چه هديه ای د...
- می دونم که هستی و می دونم که کار داری برای همين نم...
- اتاق تاريکه. نوری که از در می تابه زوزنقهء سبز روش...
- Dear PaGonde ; edit a name for it please. Thanx
- ببين ، عين طراحی سريع می مونه. زياد اگه خطها رو پ...
- اين قضيهء خانهء عفاف نمی دونم چرا من رو ياد محلل م...
- پيشانی ام که مماس می شود با آب فکر می کنم اگر صخر...
- من به شدت آزرده ام ، به تو عميقاً توهين شده ... و...
- ! SoS ! لطفاً اگر از علل پريدن انگشت کوچک پای چپ...
- يه بار به دام بحثی افتادم با خانمی که خودش رو معتق...
- اسم من به هيروگليف چقدر دست داره ! ايناه...
- هر وقت خستگی و بی خوابيم از يه حدی می گذره فکرای ع...
- زندگی کوتاه است نامه ای به قديس آگوستين ...
- بر منکرش لعنت !
- در مورد تابلوی جديد: برای کسانی که صفحهء نقاشی ها...
- هاها ! جدی می گی ؟ موافقم ! يه فکريم واسه ما بکن ...
- ديشب آکاردئون زنی رو ديدم، که از خستگی تلو تلو می ...
- چند وقت پيش که رفته بودم چشم پزشکی ، توی اتاق انتظ...
- بنابرين هم کونتان سوخته و بايد غسل کنيد، هم اينکه...
- - اون وقتا انقد بچه بازی می کرديم ! - هان ؟!؟ -...
- می خوام تمرين کنم : نفی پليدی بدون صرف انرژی و بار...
- آخرين قسمت گردش ما در آسمان وقتی می خواستم برگرد...
- "Suddenly a veil was torn away...My destiny as a p...
- اينم يه لينک اختصاصی به رقصندگان باله
- من عاشق اين کار دگا هستم : کلاْ اون دسته از کار...
- من موقع تايپ کردن بيشتر از نوشتن روی کاغذ اشتباه م...
- اخبار ديشب : امروز نماز جمعهء اصفهان با حضور گسترد...
- سلام عرض شد قربان ! اهل و ايال که خوبند انشالله ؟...
- ۱ - جداْ ديگه شورشو در آوردم و با اينکه خودم می دو...
- ماه که هم ايکبيريه هم صابونش به تنم خورده* واسه هم...
- - ننه جون زمين، ميشه امروز و دل از ما بکَني بريم ...
- مرا بنواز ... مرا بساز ... آيـــــــــــــــــــــ...
- آقا لامپه اين روزا که XP ندارم همش دعا به جونت مي ...
- همين الان Shoot the dog جرج مايکل رو ديدم. آب دست...
- يک آهوي دو گوش٫ تقديم به سه گوش.
- يک ربع مانده به ده. دو ساعت و ربع مانده از هيجدهم ...
- بياي پائين می خورمت !
- naghashi ba aab rang o doost darid ?
- man ta chand rooz nemitoonam farsi benevisam. sha...
- Hapali Hapo : همه چيز زياد است... همه چيز خوب اس...
- There is a woman in Somalia Scraping for pearls on...
- ديگه بهش اعتقادی ندارم.
- کيهان - چهارشنبه 14 تير - کامران نجف زاده كمك نخوا...
- مهار می کنم انگشتم را - که قيزمال می رود برای چال ...
- جو غيرقابل تحملی بر فضای جامعهء هنری امروز حاکمه. ...
- مری باب کردی هِه قسم !
- بیعنوان
- خراشهای عميقی رو زير پوستم حس می کنم. چندين لايه ز...
- . توی مدرسه هميشه بی دقت بودم، و نمرهء رياضی و ديک...
- آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی مردم ! دوستتان دارم.
- در نظرخواهی هودر آمده است : من سالها پيش يه داستا...
- از بچه معروف ( مطرح سابق ) : پس اي برادر، بر من ...
- امروز خوشمزه ترين فالودهء زندگيم رو خوردم. بعد از...
-
▼
ژوئیهٔ
(53)