پنجشنبه، تیر ۲۷، ۱۳۸۱

ديشب آکاردئون زنی رو ديدم، که از خستگی تلو تلو می خورد. نه بهتره بگم سکندری می رفت. نگاهش که کردم، نگاهی ديدم دور از اينجا، غرق ... نمی دونم کجا سير می کرد. اما کم کم داشت از ر‌ؤيا می گذشت. داشت غرق می شد تو يه عالم خستگی. اما چنگ زده بود به آکاردئون و ول کن نبود. خيال نداشت فرو بره... غرق شدنی نبود.
من ديگه تا خونه خودم نبودم...

بايگانی وبلاگ