یکشنبه، تیر ۲۳، ۱۳۸۱

آخرين قسمت گردش ما در آسمان

وقتی می خواستم برگردم اَره و اوره و شمسی کوره جلومو گرفتن که الا و للا بايد بيای از ما عکس بگيری . فکر کرده بودن من خبرنگارم.
خلاصه هر جوری بود از دستشون فرار کردم گوله شدم طرف زمين.
همينطوری که داشتم ميومدم به اين فکر می کردم که چه طوری اصطکاک با جو زمين رو توی مطلبم ماست مالی کنم. آخر سر به اين نتيجه رسيدم که بذارم به عهدهء خودتون.
خواستين مارو بسوزونين خواستين نگه دارين.
خلاصه ، سوخته نسوخته رسيديم زمين. زمين که نه دريا. غروب بود و دوتا دولفين نشسته بودن خورشيد رو تماشا می کردن که نارنجی شده بود و در گوش هم حرفای خصوصی می زدن که بازگو کردنش اينجا درست نيست. يه دفعه من عين يه خروس خيلی بی محل افتادم صاف وسطشون. طفلکيا دو متر پريدن هوا از ترس.



عذر خواهی کردم و آدرس خشکی رو ازشون پرسيدم.



فهميدم که نزديک سواحل مکزيک هستم. ( شلپ شولوپ ) حالام يه کم ديگه مونده که به ساحل برسم.
فردا از مکزيک وبلاگم رو به روز می کنم. فعلاْ خداحافظ... ( شلپ شولوپ )

بايگانی وبلاگ