پنجشنبه، تیر ۱۳، ۱۳۸۱

جو غيرقابل تحملی بر فضای جامعهء هنری امروز حاکمه. قبلاً فکر می کردم اين مسئله مختص ايرانه ، اما اينطور نيست. شايد مختص زمان ما باشه. فکر نمی کنم هيچ زمان ديگه ای ، هنرمندان تا اين حد برای اثبات بار هنری خودشون نيازمند داوری در مورد کارهای ديگران بوده باشند.
اين شيوه - به اعتقاد من - مال کسانی ست که نمی تونن احساسشون رو برای لمس يک اثر به کار بگيرند. حتی نمی دونن که می شه اين کار رو کرد. اين نشون دهندهء عدم ارتباط با خود و اطمينان و اعتماد به خوده.
. البته من ممکنه در اين مورد اشتباه کنم ، اما يک چيز رو با اطمينان می گم : برای فهميدن يک اثر هنری ، به هيچ وجه نيازی به داوری ، طبقه بندی و ارزش گذاری روی اون نداريم. نيازی نيست چيزی بگيم.
در موزه ها و نمايشگاه ها بايد خاموش بود.
نقاشی نيازمند احساس و احترام به اون احساس است. نقاش و بيننده هر دو بايد توانايی برقرار کردن ارتباط با خودشون رو داشته باشند. لازم نيست هر اثری رو تأييد کنيم ، اما بگذاريم بينندهء درونمون تصميم بگيره. با اطلاعات ناقص خودمون، سعی در ساختار بخشيدن و طبقه بندی کردن اونها نکنيم. همهء ما نقاش نيستيم ، مجسمه ساز نيستيم ، نويسنده نيستيم ، اما بخشی از وجودمون ارزش هر نقاشی ، ساختار تجسمی ، يا نوشته رو درک می کنه، و برای اين کار نياز به هيچگونه استدلالی نداره.
بگذرايد اثر از شما رد بشه ! انقدر بهش گير نديد! چرا می خواهيد ثابت کنيد که می فهميدش؟ و به چه کسی قصد داريد اينو ثابت کنيد ؟

بايگانی وبلاگ