سه‌شنبه، تیر ۲۵، ۱۳۸۱

چند وقت پيش که رفته بودم چشم پزشکی ، توی اتاق انتظار يه دختر فسقلی (حدود۷۵/۰ وجب) هم منتظر نوبتش بود.
فسقل خانوم يه عينک زده بود اندازه هيکلش. آخی بگردم ! نمی شد ازش چشم ورداری. موزائيک های کف اتاق رو يکی يکی می پريد و سر هر کدوم يه صدا از خودش در مياورد. درست حسابی زبون باز نکرده بود. بعد کم کم حرکاتش تبديل شد به يه رقص فی البداهه، که آهنگش همون اوراد منحصر به فرد خودش بود. با يه کم هيجان بيشتر. هر چند ثانيه يک بار هم بر می گشت طرف مامانش با کلی عشوه می گفت :‌ هی هی !
يعنی ديدی چی کارا بلدم ؟
نيش تا بنا گوش کشيده غرق تماشای نمايش بی نظيرش بودم که باباش يه دفه حال دوتامونو گرفت: « نکن بچه ! بيا بشين اينجا ببينم ! بسه ديگه ! » اينجوری که بی صدا می خونين نه ها ! فريادی کشيد سر نيم وجب بچه که من يک و نيم متری شيش اينچ از جام پريدم ! وای دلم می خواست همون فرياد و سرش خالی کنم. با اين جيغ جيغويیِ خودم کرش کنم. تمام حرصم رو ريختم توی نگاهم و سرش خالي کردم. ديگه به بچه گير نداد. از اون فاصله نمی ديدم که چشم غرهء منو ديد يا نه، اما احساس کردم خودش از بلندی صدای خودش شرمنده شد. هنرمند کوچولوی من اما ديگه نمايش نداد. فکر کرده بود کار بدی کرده.
اينو خوب می دونم، لکه ای که اون فرياد روی ضمير بی همتای شاد و شنگولش گذاشت، می شه همون تيرگی که آواز من و تو رو ساکت کرده و رقص آفرينی رو از يادمون برده.
مگر اينکه آهنگی نو بسازيم و فريادها رو در اعماق فراموشی های آگاهانه دفن کنيم.

بايگانی وبلاگ