چهارشنبه، مرداد ۰۹، ۱۳۸۱

می دونم که هستی و می دونم که کار داری برای همين نمی گم بهت که چی کار کردم و نمی گم که چقدر خودم از کار خودم وحشت کردم.
کار وحشتناکی کردم ........ طناب رو بريدم و گذاشتم اونکه با طناب من اين همه وقت خودش رو روی آب نگه داشته بود فرو بره.. ديگه يا شنا می کنه يا نابود می شه..
.. هر چی بهش گفتم من ديگه خسته شدم گوش نکرد. هر چی گفتم کمکم کن با هم تا خشکی بريم حواسشو با ماهيای دور و برش مثلاً پرت کرد.. اما من می دونم که اين همه درد منو می ديد و می گذاشت بازم طناب و نگه دارم. ديگه شونه هام حس نداشت.. ديگه احساس حماقت وجودم و پر کرده بود..

بايگانی وبلاگ