چهارشنبه، مرداد ۰۹، ۱۳۸۱

اتاق تاريکه. نوری که از در می تابه زوزنقهء سبز روشنی کف اتاق درست کرده که بعد مستطيل شده و خودش رو تا وسط های ديوار روبرو بالا کشيده. اتاق به نظرم خيلی بزرگتر شده. ديوارهاش هم بلندتر شده انگار. از درِ شيشه ای بالکن نگاهی می ندازم به درخت عرعر توی حياط که حسابی مهتابی شده.
دراز می کشم روی تخت قديمی....... همون تخت آشنای سالهای بچگی. اما چرا انقدر بزرگ شده ؟ چوبهای دورش چرا انقدر بلند شده ؟ بيشتر شبيه قلعه ست. ازش می ترسم اما به روی خودم نمی يارم. احساس می کنم از من قوی تره..... بدجنس شده.. فکر کنم می خواد بگيرتم که ديگه نتونم بلند شم.
بابا مياد و سرش رو می ذاره روی پاهای من ...
بايد چی کار می کردم ؟ بايد چکار کنم ؟
خونه رو بگير بابا. پس ِش بگير
چرا تو نمی گيريش
من که نمی تونم ...... فقط تو می تونی ..
خندهء ممتد بی صدا ......... می فهمم. يعنی نه.
از خوابيدن پشيمون می شم. می رم طرف يخچال و درش رو باز می کنم. شيشهء آب رو افقی گذاشتن تو يکی از طبقات اما آب ازش نريخته . پُره. روی شيشه بخار گرفته و آبش حسابی خنکه. سر می کشم.... ..... خنکی آروم از گلوم می ره پايين. بابا اومده توی آشپزخونه. داره به شيشهء آب توی دستم نگاه می کنه. شيشه رو می دم بهش. اونم آب می خوره ....... به من نگاه می کنه. نگاهش می خنده. چقدر چشمهاش سياهن .. چطور تاحالا دقت نکرده بودم؟ چقدر درشتن ....... چرا خنده هاش صدا ندارن ؟

بايگانی وبلاگ