شنبه، تیر ۲۹، ۱۳۸۱

زندگی کوتاه است
نامه ای به قديس آگوستين


د. اول

يوستين گوردر
گلی امامی

دفتر هشتم
در دفتر هشتم به شرح ايمان آوردن خود در ميلان می پردازی، آخر از هرچه بگذريم به آرامش دست يافته بودی. نوشته ای: «در اين هنگام به زندگانی ابدی در تو اعتقاد يافته بودم، هر چند آن را از وارای شيشهء تيره می نگريستم.[111] اما از تمام شک ها دربارهء موجوديت وجودی تباهی ناپذير رها شده بودم، همان که تمام موجودات از او هستی می يابند.»[112]
بسيار خوب اورل عزيز، احتمال دارد آن وجود تباهی ناپذير، که تمام جهان و هر چه در او هست را آفريده ، از جمله زنان و کودکان را ، وجود داشته باشد. آنچه مرا شگفت زده می کند نتيجه گيريی است که از باور خود می کنی.
نوشته ای: «از خودم به سبب زندگی دنيا پرستانه ام ناراضی بودم ، مانند وزنه ای سنگين مرا به حضيض می کشاند.»[113] آنگاه توضيح می دهی که منظورت از زندگی دنيا پرستانه چيست: «من همچنان شديداً به عشق زنان پايبند بودم. پولس رسول مرا از ازدواج منع نکرده بود ، اما او مرا به چيزی فراتر از آن ترغيب می کرد و به مراتب ترجيح می داد تمام مردان از او تقليد کنند*. ليکن از آنجا که من موجودی ضعيف النفس بودم، موضعی را برگزيدم که راحت بيشتری برايم داشت. همان به تنهايی سبب اين شد که بيقرار به اين بر و آن بر رو بياورم.بيمار شدم، و نگرانی های جان فرسايی جانم را می خليد.»[114]
کمی بعدتر می افزايی: «به اين ترتيب دو خواسته در وجودم به تقابل برخاسته بود ، نياز قديمی و ديگری نوين ، نيازی جسمانی و نيازی روحانی ، و اين درگيری ذهنم را به دو پاره کرده بود.»[115]
حتماً در اين زمان بود که نامه ای به من نوشتی ، و در آن به روشنی دلتنگی خود را از دوريمان از هم بيان کردی. اما لزومی ندارد که از بابت اين نامه نگران باشی ، آن را به کشيش نشان نخواهم داد.
اعترافات تو چنين ادامه پيدا می کند: «بدين گونه به نحو دلپذيری با رنجهای اين جهان زمينگير شده بودم، شبيه کسی که در خواب است. و درگيريم با افکار تو شبيه تلاش کسی بود که بخواهد از خواب بيدار شود ولی شدت خستگی اش به حدی است که دوباره به خواب فرو می رود. طبيعی است که هيچکس مايل نيست هميشه در خواب بماند. با وجود اين، وقتی اعضای بدنمان دچار رخوت و سنگينی هستند، اغلب اين زدودن رخوت را به تاًخير می اندازيم و ترجيح می دهيم در خواب بمانيم، هر چند از آن بذت نمی بريم، با وجود آن که زمان بيدار شدن برا رسيده است. به همين نسبت ، مطمئن بودم که بهتر است تسليم عشق تو بشوم تا فريب اميال نفسانی ام را بخورم.»[116]
اورل، واقعاً که. آيا باز هم می خواهی اين را تکرار کنی؟ به نظر من اينجا جز تکرار مکررات کار ديگری نمی کنی. که در واقع در مورد تو غير عادی نيست، عادت داری چيزی را بگيری و مدام درباره اش حرف بزنی. اينجا هم همينطور، يک بند همان حرف را تکرار می کنی: « از زمانی که در نوزده سالگی هورتنيوس سيسرون را خواندم سالهای بسيار - در حدود دوازده سال - می گذرد ، زمانی که ميل به جستجوی خرد در من زنده شد. ليکن پرهيز از لذت های زمينی و وقف خود را به جستجوی لذت واقعی به تعويق انداختم. نه تنها يافتن آن که واقعيت روند جستجوی آن به يافتم تمام گنج ها ، پادشاهی جهان ، و لذت های جسمانی ارجح است. حتی اگر اين لذت ها دور و بر آدم شناور باشند و در دسترس.»[117]
در ادامه نوشته ای چکونه خداوند تو را از بند هوای نفس رها کرد. دعا کردی: «خداوندا به من طهارت و پرهيزگاری را عنايت فرما ، اما نه در حال، زيرا خوفم از آن است که دعايم را استجابت کنی، و بلافاصله مرا از بيماری اميال نفسانی برهانی. من ترجيح می دادم اين اميال سيراب شوند تا آنکه به ناگاه پايان بگيرند... با تمام وجود مايل نبودم ، با وجود اين بی ميل هم نبودم.»[118]
و سرانجام عروس جديد آمد و تو را در بر گرفت، «زيبا و سرخوش ، اما شاديش سبکسرانه نبود.»[119]
چنان تحت تاًثير قرار گرفته ام که می خواهم به تو تبريک بگويم، چون به تعبيری در واقع تو ازدواج کردی، حقيقت اين است که با شهبانوای نامرئی ، اما از هر چه بگذريم او همان کسی بود که به او تمايل پيدا کرده بودی. بها ين ترتيب می توانستی ازدواج کنی بی آن که مجبور شوی زن جديدی را به خانهء مادرت بياوری. پس او پيروز شد، پقدر بايد خوشحال شده باشد، برای پنهان کردن اين واقعيت کوششی نمی کنی. او هم زمان هم برای تو زن گرفت و هم تو را غسل تعميد داد.
از عليان شديد احساسات خود پس از ايمان آوردن می نويسی- داشتم می نوشتم ازدواجت : «آنگاه طوفان شديدی در گرفت، و به همراه خود سيلی از اشک آورد. برای آنکه مجال بدهم اشکم به راحتی سرازير شود برخاستم و از آلی پيوس دور شدم. اگر قرار بود بگريم ترجيح می دادم در تنهايی چنين کنم. تا آنجا که می توانستم از او فاصله گرفتم تا از حضورش احساس شرم نکنم.در آن لحظه چنين احساسی داشتم و او نيز متوجه شده بود. گويا چيزی گفته بودم که سبب شده بود صدايم بروز بدهد در مرز اشک ريختن هستم. اين شد که برخاستم. آلی پيوس همانجايی که بود بی حرکت ماند ، غرق در بهت و حيرت.بی آنکه بدانم چه می کنم خود را به زير درخت انجيری کشاندم و مهار اشک را رها کردم. همچون باران بهاری از چشمم می باريد ، تو گويی قربانی محبوبی برای توست.«[120]
که اين طور. پس بار ديگر زير درخت انجيری پناه جستی و عبارتی اين دايره را تکميل کرد، قاعدتاً بايد به درخت انجير اينجا در قرطاجنه انديشيده باشی. از من پرسيدی: «تا به حال به رم رفته ايد؟» وقتی به آن فکر می کنم، پشتم می لرزد چون در روشنايی اعترافات آنچه پس از آن رخ داد کمابيش پيشگويانه می نمايد. آيا امکان دارد از سيل اشکی که از چشمانت جاری شد قطراتی هم برای من بوده باشد؟ تا زمانی که در زير درخت انجير از پای درآمدی آينياس سرزمين موعود را نيافت. اکنون کامل شده بود: همه چيز بر عشق پيروز شده بود.[121]
نوشته ای: « سپس نزد مادرم رفتيم. به او می گوييم چه اتفاقی رخ داد. آوخ که چه قدر شادمان شد... زيرا تو مرا به خودت خوانده بودی، اکنون ديگر نه ميل به همسر داشتم و نه چيز ديگری که در اين جهان به آن ايمان داشته باشم. زيرا من اکنون به شاخهء آن درخت ايمانی ايستاده بودم که سالها پيش او مرا در رؤيايی ديده بود. تو اندوه را به شعف تبديل کرده بودی، شعفی به مراتب فراتر از آنچه تصورش را می کرد، و نيز بسی نابتر و با ارزش تر از چيزی که زمانی توقع داشت از طريق نوه ای از پشت من به دست آورد.»[122]
خودمانيم، آيآ فکر نمی کنی برای حذف بالقوهء آدئوتادوس از اين دايره قدری شتاب کردی؟ تو که در اين مقطع از سرنوشت اندوهبار او چيزی نمی دانستی ؟ نکند پسرک بيچاره هم در اين سن پرهيزگاری را پيشه کرده بود؟ يا فراتر از آن ، نکند اصلاً او را پسر خود نمی دانستی ؟ خب البته او حرامزاده بود، و ما هنوز به پردهء آخر تراژدی نرسيده ايم.
دربارهء سفر بازگشت از ملک بيرون شهر به ورکومدوس در کتاب نهم نوشته ای: «ادئوتادوس ، پسر واقعی ام، ثمرهء گناهم را به همراه برديم. خداوندا تو لطفت را در حق او تمام کرده بودی. حدود پانزده سال از سنش می گذشت، اما ذکاوتش از بسياری از مردان خردمند فراتر می رفت. باريتعالی، ترا به سبب الطافت سپاسگذارم، تو آفرينندهء کل کائنات هستی و قادری که گناه های ما را به چيزهای زيبا تبديل کنی. زيرا سهم من از آن پسر جز گناه چيز ديگری نبود. و تربيتی که ار آغاز کودکی به او داديم تنها و تنها خواست و مرحمت تو بود. من تو را شکرگذارم.»[123]
سپس ادامه می دهی:«کتابی نوشته ام با عنوان "آموزگار" ، و اين گفتگويی است ميان من و او.تو بهتر می دانی تمام افکاری که مخاطب من بيان می کند، به راستی انديشه هايست که آدئوتادوس در شانزده سالگی داشت. من از او چيزهای بيشتری نيز شنيدم که با ارزش تر هم بودند. واقعيت اين است که از شدت هوش و ذکاوت او بر خود می لرزم. و چه کسی جز تو قادر است چنين اعجابی بيافريند؟ تو او را از اين زندگی زمينی بس زود بردی. پس می توانم بدون دغدغه . با خيال راحت به دوران کودکی، شباب و تمام زندگی او بينديشم.»[124]
نمی توانم پنهان کنم که خواندن اين سطور چقدر دلم را به درد آورد. من نيز بر خود می لرزم، اما به دليل ديگر. من نمی دانم که آيا خداوند آدئوتادوس را از زندگی محروم کرد يا کس ديگر، در اين مورد نظری ندارم. همين قدر می دانم که اين تو بودی که او را از مادرش جدا کردی. عاليجناب، آدئوتادوس تنها فرزند من بود. مگر زمانی که تحت مراقبت تو بود از دست نرفت و جوانمرگ نشد، و هر دوی ما را تنها نگذاشت؟
اکنون بايد چه سرخوش باشی و فارغ از نگرانی که مبادا آدئوتادوس نيز به وسيلهء زن هوسبازی به زير درخت انجيری کشانده بشود. من شخصاً بيشتر نگران آن بودم که مبادا روزی او نيز در مقابل پرهيزگاری به زانو در آيد، همچون برده و شوهری ذليل.[125]

.

[111]: ن.ک. به نامهء اول پولس حواری به قرنتيان، باب 13 ، آيهء 12
ترجمهء لاتين آن: Videmus nunc per speculum in enigmate, tunc autem facie ad faciem , nunc cognosco ex parte, tunc autem cognoscam sicut et cognitus sum.
« که الحال به
واسطهء آينه منعکساً می بينم و آن وقت روبرو حال جزئی را می فهمم و آن وقت خواهم يافت به نوعی که يافته شده ام.»
[112]:اعترافات ج هشتم، ص1.
[113]:پيشين
[114]:پيشين
[115]:اعترافات ج هشتم ، ص5.
[116]:پيشين
[117]:اعترافات ج هشتم، ص 7.
[118]:اعترافات ج هشتم، ص 7 و 10.
[119]:اعترافات ، ج هشتم ، ص 11.
[120]:اعترافات ، ج هشتم ، ص 12.
[121]: Omnia vicerant amorem به گمان من در اينجا فلوريا جملهء ويرژيل «عشق بر همه چيز فاتح خواهد شد» را معکوس کرده. چون در متن ويرژيل و نيز وزن کلمات چنين آمده Onima vincit amor. لازم به يادآوريست که آينياس پسر آفروديت ايزدبانوی عشق (ونوس) بود.
[122]: اعترافات، ج هشتم، ص12
[123]: اعترافات، ج نهم ص 12.
[124]: پيشين
[125]: اسطلاح «زن ذليل» از عهد باستان در زبان نروژی وجود داشته است. اما من هرچه جستجو کردم کاربرد اين واژه را در فرهنگ های زبان يا متن های باستان نيافتم. در اينجا فلوريا از واژهء crepundia استفاده می کند که می توان آن را به جغجغه که نوعی اسباب بازی برای کودکان است ترجمه کرد، يا النگ دولنگ، و زلم زيمبو از واژهء cerpo به معنی تلق تلق، جرينگ جرينگ يا تق تق. اما crepida همچنين در يونانی به معنی کفش دمپايی نيز هست، که از همان فعل بر گرفته شده است. پس اگر بخواهيم ترجمه ای دقيق از جمله بکنيم، فلوريا پرهيزگاری اورل را به النگ دولنگ او تشبيه می کند. من در ترجمهء متن او ار واژهء hen-pecked استفاده کرده ام.


بايگانی وبلاگ