يه هم کلاسی اهوازی دارم خيلی با مزه اس. هم قيافه اش هم حرف زدنش. بعد چون خيلی بامزه اس حرف که می زنه من خنده ام می گيره. بعد وقتی من خنده ام می گيره سريع يه جمله می گه که با خواهرم شروع می شه. خواهر خودش نه، منو می گه! مثلا: راستی خواهرم موتورتونو فروختين؟
بعدم سرشو می ندازه پايين يا دکمه بالايی لباسشو می بنده!
هاهاهاها خيلی با مزه س، گفتم که.
دوشنبه، آذر ۰۹، ۱۳۸۳
1-داستان زندگی اين کودک رو بخونيد
2-تجزيه تحليل کنيد
3-اين پتيشن رو امضاء کنيد... چرا نه؟ ليلا کسی رو نکشته! حتی شمايی هم که با اعدام موافق هستيد اگه داستان زندگی ليلا رو بخونيد از حکمی که قاضی براش داده حيرت می کنيد.
4- اگه موافق نيستيد بيايد بحث کنيم
5- چرا فقط 410امضاء؟
6-شما که امضاء نکردی می شه دليلتو بگی؟ خواهش می کنم. فقط می خوام بدونم. به خدا گازت نمی گيرم.
2-تجزيه تحليل کنيد
3-اين پتيشن رو امضاء کنيد... چرا نه؟ ليلا کسی رو نکشته! حتی شمايی هم که با اعدام موافق هستيد اگه داستان زندگی ليلا رو بخونيد از حکمی که قاضی براش داده حيرت می کنيد.
4- اگه موافق نيستيد بيايد بحث کنيم
5- چرا فقط 410امضاء؟
6-شما که امضاء نکردی می شه دليلتو بگی؟ خواهش می کنم. فقط می خوام بدونم. به خدا گازت نمی گيرم.
یکشنبه، آذر ۰۸، ۱۳۸۳
نوشتن از اين قضيه کمی شجاعت می خواد. بگذار فکر کنم که اين وبلاگ رو خودم می خونم و اونهايی که فکر نمی کنند زشته که آدم سالها با يکی از اعضاء خونواده اش قهر (قهر که نه، چيزی عميق تر و اساسی تر) باشه.
مامانم يک سری عکس از سه نسل خانواده؛ مادربزرگم، خودش و بابام و دختر کوچولوهايی که سه ساله نديدمشون فرستاده.
بابای اين دختر کوچولوها هيچ دلش نمی خواد اونها شبيه من باشن.
جدای از يک سری چيزهايی که مربوط به قول و قراردادهای مالی می شد و نزديک بود به جاهای باريکی هم کشيده بشه، يک علت اينکه من فقط عکس اين دو دختر کوچولو رو می بينم همينه. او از هر مردی که تا به حال توی زندگيم از نزديک ديده ام سنتی تر و خيلی هم خشنه.
همين صفت دوم او باعث شده از يک طرف از نديدن اين دختر کوچولوها خوشحال باشم.
يک جمله توی حافظهء من هميشه باقی خواهد موند و هميشه باعث می شه از انتخاب شدن اين مرد برای همسری خواهرم حيرت کنم..."اين دفعه اگه لاک بزنی با چکش می زنم رو دستت!" و با اشارهء نا صريح به من: نمی خوام اينطوری بشی...
منم نمی خوام ببينم که نقاش کوچولوی حساس من از ترس يه همچين چيزی لاک به انگشتهای قشنگش نمی زنه.
دختر کوچولوی نازنازی يه روزی نقاشی ها و اون خروس خميری که می دونم خيلی دوستشون داشتی و با اين حال به من هديه دادی نشونت می دم که بدونی برام چقدر ارزش دارن...
******
عاطفه اي ديگر در پاي چوبه دار
مامانم يک سری عکس از سه نسل خانواده؛ مادربزرگم، خودش و بابام و دختر کوچولوهايی که سه ساله نديدمشون فرستاده.
بابای اين دختر کوچولوها هيچ دلش نمی خواد اونها شبيه من باشن.
جدای از يک سری چيزهايی که مربوط به قول و قراردادهای مالی می شد و نزديک بود به جاهای باريکی هم کشيده بشه، يک علت اينکه من فقط عکس اين دو دختر کوچولو رو می بينم همينه. او از هر مردی که تا به حال توی زندگيم از نزديک ديده ام سنتی تر و خيلی هم خشنه.
همين صفت دوم او باعث شده از يک طرف از نديدن اين دختر کوچولوها خوشحال باشم.
يک جمله توی حافظهء من هميشه باقی خواهد موند و هميشه باعث می شه از انتخاب شدن اين مرد برای همسری خواهرم حيرت کنم..."اين دفعه اگه لاک بزنی با چکش می زنم رو دستت!" و با اشارهء نا صريح به من: نمی خوام اينطوری بشی...
منم نمی خوام ببينم که نقاش کوچولوی حساس من از ترس يه همچين چيزی لاک به انگشتهای قشنگش نمی زنه.
دختر کوچولوی نازنازی يه روزی نقاشی ها و اون خروس خميری که می دونم خيلی دوستشون داشتی و با اين حال به من هديه دادی نشونت می دم که بدونی برام چقدر ارزش دارن...
******
عاطفه اي ديگر در پاي چوبه دار
شنبه، آذر ۰۷، ۱۳۸۳
تصحيح می کنم: با اينکه بی بی سی طبق معمول* واقعيت رو تحريف کرده من با اين رفراندوم که يک نه بزرگ به جمهوری اسلامی است موافقم و خودمم امضا کردم و فرستادم همه فک و فاميلها هم امضا کنند.
اما
اومديم و رفرندوم برگذار شد و مجلس مؤسسان چهارتا از همين اصلاح طلب ها بودند و کمی جمله ها رو چرخ دادند و دوباره به خورد مردم دادند و تا بفهميم چه شده يکبار ديگه نظام خودش رو با سوپاپ ديگه ای نجات داده باشه.
شکل گیری حکومتی دموکراتیک مبتنی بر اعلامیه جهانی حقوق بشر
چيزی فراتر از تغيير قانون در بستر همين حکومت بايد باشد.
پ.ن: صميمانه آروز می کنم تاريخ فرانسه برای انقلاب ما هم تکرار بشه.
*سر انتخابات مجلس کانال بی بی سی سعی کرد انتخاباتی رو که از طرف مردم بايکوت شده بود رو پر شور نشون بده و اصلاً واقعيت رو منعکس نکرد بلکه صد و هشتاد درجه وارونه اش کرد.
اما
اومديم و رفرندوم برگذار شد و مجلس مؤسسان چهارتا از همين اصلاح طلب ها بودند و کمی جمله ها رو چرخ دادند و دوباره به خورد مردم دادند و تا بفهميم چه شده يکبار ديگه نظام خودش رو با سوپاپ ديگه ای نجات داده باشه.
شکل گیری حکومتی دموکراتیک مبتنی بر اعلامیه جهانی حقوق بشر
چيزی فراتر از تغيير قانون در بستر همين حکومت بايد باشد.
پ.ن: صميمانه آروز می کنم تاريخ فرانسه برای انقلاب ما هم تکرار بشه.
*سر انتخابات مجلس کانال بی بی سی سعی کرد انتخاباتی رو که از طرف مردم بايکوت شده بود رو پر شور نشون بده و اصلاً واقعيت رو منعکس نکرد بلکه صد و هشتاد درجه وارونه اش کرد.
بابا گوگل بمب منفجر شد تو تازه داری توضيح می دی که اون چی بودی؟اون گوگل اجی آدم بودی خيلج عربی که خدا بيشتر می پسندی به جاش خليج فارسی نمی ذاشتی. اصن اجی آدم بودی ای گوگل می ذاشتی خليج اروميه که اون اسم خيلی خوبی هستش و البته چون مثل اون زن ضعيف ه داری بهتر بود بذاری خليج اردبيل که خيلی هم بيل داره و همه خدا پسندانه برن زمين بيل بزنی.
صبر کن! اگه قرار باشه فقط قانون اساسی تغيير کنه من با رفراندوم مخالفم! همين الان هم قانون اساسی ما با اونچه در عمل می بينيم زمين تا آسمون فرق داره. مشکل خيلی اساسی تر از اين حرف هاست. باز فريب نخوريم؟
جمعه، آذر ۰۶، ۱۳۸۳
پيوند مقدس
شايد از رسم عجيب ازدواج در هند خبر داشته باشيد، اينجا خانوادهء عروس موظف هست پول کلانی به داماد به عنوان جهيزيه بده، که خيلی از خانواده ها به خاطر فقر از عهده تهيه اش بر نمی آن. اما برای اينکه ازدواج دخترشون سر بگيره قول می دن که بعد از ازدواج به تدريج پول رو فراهم کنند و پرداخت کنند. بعد از مدتی شوهر که می بينه از پول خبری نيست زن رو-معمولاً با سوزاندن- می کشه تا با زنی که می تونه از عهدهء جهيزيه بر بياد ازدواج کنه.
اين رسم حتی در قشر تحصيل کرده هم ديده می شه. داستان يک زوج جوان رو شنيده ام که هر دو پزشک هستند و حتی در يک بيمارستان کار می کنند، با اين وجود مرد از خانوادهء همسرش جهيزيهء کلانی طلب کرده و حاضر به گذشت نيست. چون خانوادهء دختر قادر به پرداخت پول نيستند همسرش رو روحی و جسمی آزار می ده و اجازه نمی ده کارش رو در بيارستان ادامه بده. خوشبختانه اين خانم در پی پايان دادن به اين وضع از شوهرش شکايت کرده و قصد داره از او جدا بشه. اما اين قصه در خانواده های سنتی - که تعدادشون به مراتب بيشتره- اينطور به پايان نمی رسه. در اعتقادات مردم هند، خدايان با بر قرار شدن پيوند زناشويی پيوند "مقدس"ی رو بين زن و مرد به وجود می آرن که به هيچ وجه نبايد شکسته بشه. اين تقدس اغلب باعث شده طلاق چيز زشت و بدی تلقی بشه. اما عجيب اينجاست که تقدس ازدواج و زشتی طلاق تنها دامن زن رو می گيره. به زنی که طلاق گرفته مثل کسی که گناه بزرگی رو مرتکب شده نگاه می شه در نتيجه اونها هر محنت و عذابی رو تحمل می کنند و تن به جدايی نمی دهند.
زنی که تن به تحقير و تحمل نداده انگار کاری بر خلاف طبيعت خودش مرتکب شده باشه انگشت نما می شه.
زنان خدمتکار زيادی رو می شناسم که بچه های محصل و شوهرهای الکلی و بيکاری دارند که با کتک و زور هر چه با رنج و سختی در آورده اند خرج الواتی های خود می کنند، و زنها که چاره ای جز درآوردن خرج خانواده و تحصيل بچه ها ندارن هر روز بيشتر و سخت تر کار می کنن.
اما همين زنان انقدر بچه دار می شوند تا پسردار شوند و پسر رو انقدر عزيزتر از دختران بار می آرند که انگار تنها فرزند هست و هيچ تعجب نمی کنی اگر در آينده مثل پدر خود رو از زندگی اينطور طلبکار به حساب بيارن.
به طور کلی در خانواده های هندو وقتی فرزند پسری به دنيا مياد جشن و شادی هم به دنبال خود مياره و فرزند دختر غم و ناراحتی. شايد يک علت همون ترس از جهيزيهء کلانی باشه که در آينده خانواده بايد متحمل بشه. خانواده های فقير با وجود اينکه نمی تونن از عهدهء خرج چند بچه بر بيان آنقدر بچه دار می شن تا آخر صاحب پسری بشن. پسر علاوه بر اينکه پرداخت جهيزيه رو به اونها تحميل نمی کنه برای کار قدرت بيشتری داره و زودتر می تونه کمک خرج خانواده باشه.
اما عجيب اينجاست که حتی در خانواده های متوسط که همهء فرزندان تحصيل می کنند و دختر و پسر به يک اندازه توانايی کار کردن دارند باز هم کم و بيش اين ارجحيت فرزند پسر ديده می شه.
از طرف ديگه از ترس آبروريزی های ناموسی خانواده ها دخترها رو به شدت کنترل می کنند. پدران تحصيل کرده -و نکرده- دخترانشون رو به يک اندازه تحت کنترل خود دارند. در حدی که دختر در بعضی موارد حتی حق ديدن فيلم های غربی که از تلويزيون پخش می شن رو نداره. فقط و فقط فيلم های هندی که در نود و نه درصد اونها زن موجودی بی اراده و ذليل هست که آشکارا توانايی ادارهء خودش رو نداره، به اندازهء مردی که با او دور درخت می گرده و آواز می خونه نمی فهمه و اگر او نباشه کوچکترين قدرت دفاع از خودش رو نداره و هر اتفاق بدی که می افته تنها کاری که از او بر مياد گريه کردنه.
در کنار دخترانی که با باور به پيوند مقدس زندگی می کنن و دعا می کنند شوهر آينده شون اونها رو کتک نزنه و زنانی که کاری جز رنج بردن و تحقير شدن ياد نگرفته اند جرقه های آگاهی هم کم وبيش ديده می شه. زنان ستم ديده و يا طرد شده هر روز بيشتر به مراکز و خانه های امن پناهنده می شن و کمتر تن به سازش و تحمل می دهند. با اين حال هندوستان هنوز در چمبرهء باورهای سنتی و زن ستيز دست و پا می زنه و حتی نمی شه گفت جامعه ای هست در حال گذار. اما شايد بتوانيم اون رو جامعه ای در آغاز دورهء گذار به حساب بياريم.
شايد از رسم عجيب ازدواج در هند خبر داشته باشيد، اينجا خانوادهء عروس موظف هست پول کلانی به داماد به عنوان جهيزيه بده، که خيلی از خانواده ها به خاطر فقر از عهده تهيه اش بر نمی آن. اما برای اينکه ازدواج دخترشون سر بگيره قول می دن که بعد از ازدواج به تدريج پول رو فراهم کنند و پرداخت کنند. بعد از مدتی شوهر که می بينه از پول خبری نيست زن رو-معمولاً با سوزاندن- می کشه تا با زنی که می تونه از عهدهء جهيزيه بر بياد ازدواج کنه.
اين رسم حتی در قشر تحصيل کرده هم ديده می شه. داستان يک زوج جوان رو شنيده ام که هر دو پزشک هستند و حتی در يک بيمارستان کار می کنند، با اين وجود مرد از خانوادهء همسرش جهيزيهء کلانی طلب کرده و حاضر به گذشت نيست. چون خانوادهء دختر قادر به پرداخت پول نيستند همسرش رو روحی و جسمی آزار می ده و اجازه نمی ده کارش رو در بيارستان ادامه بده. خوشبختانه اين خانم در پی پايان دادن به اين وضع از شوهرش شکايت کرده و قصد داره از او جدا بشه. اما اين قصه در خانواده های سنتی - که تعدادشون به مراتب بيشتره- اينطور به پايان نمی رسه. در اعتقادات مردم هند، خدايان با بر قرار شدن پيوند زناشويی پيوند "مقدس"ی رو بين زن و مرد به وجود می آرن که به هيچ وجه نبايد شکسته بشه. اين تقدس اغلب باعث شده طلاق چيز زشت و بدی تلقی بشه. اما عجيب اينجاست که تقدس ازدواج و زشتی طلاق تنها دامن زن رو می گيره. به زنی که طلاق گرفته مثل کسی که گناه بزرگی رو مرتکب شده نگاه می شه در نتيجه اونها هر محنت و عذابی رو تحمل می کنند و تن به جدايی نمی دهند.
زنی که تن به تحقير و تحمل نداده انگار کاری بر خلاف طبيعت خودش مرتکب شده باشه انگشت نما می شه.
زنان خدمتکار زيادی رو می شناسم که بچه های محصل و شوهرهای الکلی و بيکاری دارند که با کتک و زور هر چه با رنج و سختی در آورده اند خرج الواتی های خود می کنند، و زنها که چاره ای جز درآوردن خرج خانواده و تحصيل بچه ها ندارن هر روز بيشتر و سخت تر کار می کنن.
اما همين زنان انقدر بچه دار می شوند تا پسردار شوند و پسر رو انقدر عزيزتر از دختران بار می آرند که انگار تنها فرزند هست و هيچ تعجب نمی کنی اگر در آينده مثل پدر خود رو از زندگی اينطور طلبکار به حساب بيارن.
به طور کلی در خانواده های هندو وقتی فرزند پسری به دنيا مياد جشن و شادی هم به دنبال خود مياره و فرزند دختر غم و ناراحتی. شايد يک علت همون ترس از جهيزيهء کلانی باشه که در آينده خانواده بايد متحمل بشه. خانواده های فقير با وجود اينکه نمی تونن از عهدهء خرج چند بچه بر بيان آنقدر بچه دار می شن تا آخر صاحب پسری بشن. پسر علاوه بر اينکه پرداخت جهيزيه رو به اونها تحميل نمی کنه برای کار قدرت بيشتری داره و زودتر می تونه کمک خرج خانواده باشه.
اما عجيب اينجاست که حتی در خانواده های متوسط که همهء فرزندان تحصيل می کنند و دختر و پسر به يک اندازه توانايی کار کردن دارند باز هم کم و بيش اين ارجحيت فرزند پسر ديده می شه.
از طرف ديگه از ترس آبروريزی های ناموسی خانواده ها دخترها رو به شدت کنترل می کنند. پدران تحصيل کرده -و نکرده- دخترانشون رو به يک اندازه تحت کنترل خود دارند. در حدی که دختر در بعضی موارد حتی حق ديدن فيلم های غربی که از تلويزيون پخش می شن رو نداره. فقط و فقط فيلم های هندی که در نود و نه درصد اونها زن موجودی بی اراده و ذليل هست که آشکارا توانايی ادارهء خودش رو نداره، به اندازهء مردی که با او دور درخت می گرده و آواز می خونه نمی فهمه و اگر او نباشه کوچکترين قدرت دفاع از خودش رو نداره و هر اتفاق بدی که می افته تنها کاری که از او بر مياد گريه کردنه.
در کنار دخترانی که با باور به پيوند مقدس زندگی می کنن و دعا می کنند شوهر آينده شون اونها رو کتک نزنه و زنانی که کاری جز رنج بردن و تحقير شدن ياد نگرفته اند جرقه های آگاهی هم کم وبيش ديده می شه. زنان ستم ديده و يا طرد شده هر روز بيشتر به مراکز و خانه های امن پناهنده می شن و کمتر تن به سازش و تحمل می دهند. با اين حال هندوستان هنوز در چمبرهء باورهای سنتی و زن ستيز دست و پا می زنه و حتی نمی شه گفت جامعه ای هست در حال گذار. اما شايد بتوانيم اون رو جامعه ای در آغاز دورهء گذار به حساب بياريم.
پنجشنبه، آذر ۰۵، ۱۳۸۳
I hope that what is bad in Iran can change, so everyone could see howwonderful can be your country!
اينو يه دختر دانشجوی ايتاليايی برام نوشته، که جواب سوالهاش رو دادم راجع به ايران. رشته اش ارتباط بين فرهنگ ها يا يه همچين چيزيه. اول فکر می کرد زنها تو ايران نقاب (روبنده) می زنن! اينو يه يونانی هم قبلاً بهم گفته بود.. اينا مگه هيچ وقت تو تلويزيون خيابونهای تهران و شهرهای ديگه رو نديدن؟
حالا شايد سوالهاش رو با جوابهای خودم رو فارسی گذاشتم تو وبلاگ.
بالاخره مام به راه راست هدايت شديم هدايت شدنی! اما چه فايده اين کوچهء ما پر از گربه است و هرچقدر می ندازيمشون جلو سگا بازم می بينيم هستن.. اصلاً اين سگام خودشون مورد دارن. ديروز دوتاشون داشتن از هم لب می گرفتن. استغفرلله... پيشی الهی گمشی سگه الهی به سر نوشت پيشی دچار شی.
اينو يه دختر دانشجوی ايتاليايی برام نوشته، که جواب سوالهاش رو دادم راجع به ايران. رشته اش ارتباط بين فرهنگ ها يا يه همچين چيزيه. اول فکر می کرد زنها تو ايران نقاب (روبنده) می زنن! اينو يه يونانی هم قبلاً بهم گفته بود.. اينا مگه هيچ وقت تو تلويزيون خيابونهای تهران و شهرهای ديگه رو نديدن؟
حالا شايد سوالهاش رو با جوابهای خودم رو فارسی گذاشتم تو وبلاگ.
بالاخره مام به راه راست هدايت شديم هدايت شدنی! اما چه فايده اين کوچهء ما پر از گربه است و هرچقدر می ندازيمشون جلو سگا بازم می بينيم هستن.. اصلاً اين سگام خودشون مورد دارن. ديروز دوتاشون داشتن از هم لب می گرفتن. استغفرلله... پيشی الهی گمشی سگه الهی به سر نوشت پيشی دچار شی.
چهارشنبه، آذر ۰۴، ۱۳۸۳
از ديشب هوس چلوکباب کرده بودم. امروز جای شما خالی پياده راه افتادم رفتم همون محله خطرناکه که پشه م داره، که يه عالم رستوران و ساندويچی خوشمزه ام داره. به غير رستوران های ايرانی يه دکه هست به اسم "کته کباب" که با اينکه اصلاً بهداشتی نيست همه هلاک ساندويچ هاش هستن. بله! بر خلاف اسمش ساندويچ جوجه می فروشه با نونی که توی تخم مرغ سرخ شده... وای گرسنه ام شد دوباره.
يه رستوران کوچولو هم هست که تابلوش فارسيه: رستوران ايرانيان. که آش رشته داره اما چون رشته اش رشتهء آشی ايران نيست نمی چسبه. اما زرشک پلوهاش حرف نداره (آخ دلم ضعف رفت)
خلاصه بعد از چهار وخورده ای کيلومتر پياده روی رسيدم به رستوران مورد نظر که کباب کوبيده و چنجه و اينها داره. يه دونه کباب کوبيده گرفتم و با ريکشا برگشتم خونه و از جلوی خونه هم برنج خريدم و يه کته گذاشتم و يه دلی از عزا در آوردم. بعدش هم گرفتم خوابيدم و بيدار که شدم هوس کته ماست کردم. الان می خواستم برم بستنی بخرم که نمی دونم چرا موفق نشدم از در برم بيرون فکر کنم تو اين بارون ها درخونه ام آب رفته باشه.
اين بود انشاء من در مورد تناسب اندام.
راستی يادم باشه ايندفه با خودم يه چمدون کشک و سماغ بيارم.
اين خيلی با نمک شده: الخليج العربی
پ.ن: يادتون باشه اگه اومدين هند يه وقت اگه يه پيرمرد خوش اخلاق ديدين که عسل می فروخت کنار خيابون ازش نخرين چون بعدن می فهمين که پيرمرده فکر کرده شما سرکهء شيرين شده رو بيشتر از عسل دوست دارين.
يه رستوران کوچولو هم هست که تابلوش فارسيه: رستوران ايرانيان. که آش رشته داره اما چون رشته اش رشتهء آشی ايران نيست نمی چسبه. اما زرشک پلوهاش حرف نداره (آخ دلم ضعف رفت)
خلاصه بعد از چهار وخورده ای کيلومتر پياده روی رسيدم به رستوران مورد نظر که کباب کوبيده و چنجه و اينها داره. يه دونه کباب کوبيده گرفتم و با ريکشا برگشتم خونه و از جلوی خونه هم برنج خريدم و يه کته گذاشتم و يه دلی از عزا در آوردم. بعدش هم گرفتم خوابيدم و بيدار که شدم هوس کته ماست کردم. الان می خواستم برم بستنی بخرم که نمی دونم چرا موفق نشدم از در برم بيرون فکر کنم تو اين بارون ها درخونه ام آب رفته باشه.
اين بود انشاء من در مورد تناسب اندام.
راستی يادم باشه ايندفه با خودم يه چمدون کشک و سماغ بيارم.
اين خيلی با نمک شده: الخليج العربی
پ.ن: يادتون باشه اگه اومدين هند يه وقت اگه يه پيرمرد خوش اخلاق ديدين که عسل می فروخت کنار خيابون ازش نخرين چون بعدن می فهمين که پيرمرده فکر کرده شما سرکهء شيرين شده رو بيشتر از عسل دوست دارين.
هيچ دوست ندارم به پست قبليم نگاه کنم.. حسهايی که واقعيت دارند و هميشه بعد از هر تجربهء تلخ از اين دست ميان به سراغم. اما هميشه بعد از اينکه سرد می شم از تب خشم با خودم می گم چرا؟... حقيقت ماجرا چيه؟ اين نياز به تحقير يک جنس ريشه اش کجاست؟
حتماً شنيديد که ژن خدا کشف شده. من با باور خدا مشکلی ندارم اما اگه ژن تعصب به اعتقادات و همينطور ژن خشونت از DNA انسان پاکسازی بشه، به اون تمدن واقعی می رسيم که الان ناممکن به نظر می رسه.
تعطيلات سال نو رو به پايانه و من دارم فرصت درس خوندن رو حروم می کنم. قبل از شروع تعطيلات کلی برنامه ريزی کردم واسه درس خوندن و صبحا دويدن و... اما نمی دونم چرا وقتی در عمل بهش رسيدم نتونستم شبها درست بخوابم (بعد از اون ترقه بازی شب سال نو) و روزها همه اش کسل بودم و به هيچ کاری نرسيدم.
خوب... شايد سال ديگه.
تيلا ی عزيزاز تعريفت ممنون اين تشويقهای شما دوستان باعث شده خلاقيت خشکيدهء من اوضاعش بهتر بشه. قربون همه تون....... بالای ديوارم خانوم اجازه يه بار رفتيم حالا می ترسيم بپريم پايين!
حتماً شنيديد که ژن خدا کشف شده. من با باور خدا مشکلی ندارم اما اگه ژن تعصب به اعتقادات و همينطور ژن خشونت از DNA انسان پاکسازی بشه، به اون تمدن واقعی می رسيم که الان ناممکن به نظر می رسه.
تعطيلات سال نو رو به پايانه و من دارم فرصت درس خوندن رو حروم می کنم. قبل از شروع تعطيلات کلی برنامه ريزی کردم واسه درس خوندن و صبحا دويدن و... اما نمی دونم چرا وقتی در عمل بهش رسيدم نتونستم شبها درست بخوابم (بعد از اون ترقه بازی شب سال نو) و روزها همه اش کسل بودم و به هيچ کاری نرسيدم.
خوب... شايد سال ديگه.
تيلا ی عزيزاز تعريفت ممنون اين تشويقهای شما دوستان باعث شده خلاقيت خشکيدهء من اوضاعش بهتر بشه. قربون همه تون....... بالای ديوارم خانوم اجازه يه بار رفتيم حالا می ترسيم بپريم پايين!
سهشنبه، آذر ۰۳، ۱۳۸۳
چه خوب شد که من طرف رشتهء ادبيات نرفتم وگرنه چهار سال آزگار بايد مثل الان که تند تند نفس می کشم با عصبانيت درس می خوندم.
يه نگاه به نظرخواهيش بندازيد. *
ببنينيد آقايونی که تو خيابون، خونه تون، رختخواب تون، يا توی فضای سايبر به زن -غريبه يا همسر خودتون يا معشوقه تون- توهين می کنيد، همهء توهين هاتون فقط نتيجه اش تنفر و خشمه که بر می گرده و می خوره تو صورت خودتون.
چيزی که چهارماه بود تجربه اش نکرده بودم دوباره برام اتفاق افتاد. با صابخونهء نازنازيم رفته بوديم بازار ميوه. يه عملهء هندی موقعی که داشت از کنارم می گذشت دست کشيد به پام.
از نصفهء راه برگشتتم و با تمام قدرت هلش دادم. برگشت که منو بزنه، صابخونه ام ترسيد اما من خوشبختانه کم نياوردم سرش داد کشيدم که جرأت نکن به من دست بزنی! آخ دلم خنک شد وقتی مثل بز راهشو کشيد رفت...
اما چند روز قبلش يه اتفاق ديگه چندتا خيابون بالاتر افتاد که متأسفانه نتونستم طرف رو مغلوب کنم و الان به اندازهء کافی عصبانی هستم واسه م خوب نيست اونم تعريف کنم...
*نويسندهء مقاله تنها به عنوان مثال برای تحقير زن در ادبيات فارسی ابياتی رو در مقاله آورده و در نظرخواهی شخصی مياد و به عنوان راه حل يک بيت از فردوسی مياره که من دلم نمی خواد اينجا بازگو کنم اگر دوست داريد خودتون بريد بخونيد.
يه نگاه به نظرخواهيش بندازيد. *
ببنينيد آقايونی که تو خيابون، خونه تون، رختخواب تون، يا توی فضای سايبر به زن -غريبه يا همسر خودتون يا معشوقه تون- توهين می کنيد، همهء توهين هاتون فقط نتيجه اش تنفر و خشمه که بر می گرده و می خوره تو صورت خودتون.
چيزی که چهارماه بود تجربه اش نکرده بودم دوباره برام اتفاق افتاد. با صابخونهء نازنازيم رفته بوديم بازار ميوه. يه عملهء هندی موقعی که داشت از کنارم می گذشت دست کشيد به پام.
از نصفهء راه برگشتتم و با تمام قدرت هلش دادم. برگشت که منو بزنه، صابخونه ام ترسيد اما من خوشبختانه کم نياوردم سرش داد کشيدم که جرأت نکن به من دست بزنی! آخ دلم خنک شد وقتی مثل بز راهشو کشيد رفت...
اما چند روز قبلش يه اتفاق ديگه چندتا خيابون بالاتر افتاد که متأسفانه نتونستم طرف رو مغلوب کنم و الان به اندازهء کافی عصبانی هستم واسه م خوب نيست اونم تعريف کنم...
*نويسندهء مقاله تنها به عنوان مثال برای تحقير زن در ادبيات فارسی ابياتی رو در مقاله آورده و در نظرخواهی شخصی مياد و به عنوان راه حل يک بيت از فردوسی مياره که من دلم نمی خواد اينجا بازگو کنم اگر دوست داريد خودتون بريد بخونيد.
دوشنبه، آذر ۰۲، ۱۳۸۳
شنبه، آبان ۳۰، ۱۳۸۳
مثل همهء روزهای ديگهء کلاس هنر، نشسته ای پشت ميزت و داری کار می کنی. همينطور که داری کارت رو انجام می دی يا با بغل دستی ات حرف می زنی، يک چيز يا آدم عجيب رو گوشهء ميدان ديد خودت می بينی. می شنوی که يه نفر از تو کلاس می پرسه: هی! چی شده؟ اين چيه ديگه؟
به بالا نگاه می کنی و دختری رو می بينی که با ماسک گوريل و مقداری موز و کاغذ در دست، داخل کلاس شده. دختر گوريل-سر به هر کس يک موز می ده و اعلام می کنه که گوريلا گرلز رسماً از کلاس شکايت دارند. او ادامه می ده و می گه معلم هنر شما به دليل اينکه داره "هنر مرد سفيد اروپايی مُرده" رو آموزش می ده گناه کار تشخيص داده شده.
گوريلا گرل يک سری کاغذ به معلم می ده، و از کلاس می ره بيرون. همه گيج شده ان و نمی دونن دقيقاً چه اتفاقی افتاده. خيلی ها هم فکر می کنند در کل چيز عجيب و مضحک بوده. به موزی که توی دستته نگاه می کنی، و متوجه می شی که روی اون پيامی نوشته شده که می گه: "آيا زنان برای ورود به موزه ها بايد لخت شوند؟"
موز بغل دستی ات رو از دستش می قاپی و می بينی پيام متفاوتی داره: " قضيه چيه؟"*
همه از اتفاقی که افتاده شوکه شده ان و تو احساس می کنی که وسط يک رؤيای عجيب هستی...
بقيه اش بعدن. باشد؟ نباشد؟ باشد.
*برای "Whats the deal" رو به فارسی ترجمه کردن گيج شدم. شما چيز بهتری به جای اينکه من نوشتم سراغ داريد؟ لطفاً بگيد.
زنان در دنيای هنر هم با تبعيض دست و پنجه نرم می کنند
آيا فکر می کنيد زنان نسبت به مردان هنرمندان ضعيف تری هستند؟ اگر اينطوره کافيه به همون صفحه ای که تو مطلب قبلی لينکش رو دادم يک نگاه بندازين. کارها خيلی قوی هستند و اگر کمی با سبک های نقاشی آشنايی داشته باشيد هنرمندان صاحب سبکی رو در همين صفحه- که نمونهء کوچکی هست پيدا می کنيد.
متأسفانه کارهای هنری زنان بيشتر ناديده گرفته می شه و سعی غالب (چه گل واژه ای) بر اينه که زنان رو هنرمندان درجه دوم نسبت به مردان جلوه بدهند. دليلش؟ راستش نظر شخصی من اينه که در همهء زمينه ها آقايون با يک ترس خاصی سعی می کنند از زنها برتر باشند و اصولاً برتری جويی ريشه اش به نظر من در ترس هست.
بگذريم
می خوام امروز يک گروه از هنرمندان زن رو معرفی کنم که با تبعيض هنری مبارزه می کنن.
گروه گوريلا گرلز
امروز بعد از اينکه کارهای خودم تموم شد يا نهايتاً تا فردا مقاله ای رو در مورد اين گروه براتون ترجمه می کنم.
always welcome, Laura Alma-Tadema ,1852 - 1909
آيا فکر می کنيد زنان نسبت به مردان هنرمندان ضعيف تری هستند؟ اگر اينطوره کافيه به همون صفحه ای که تو مطلب قبلی لينکش رو دادم يک نگاه بندازين. کارها خيلی قوی هستند و اگر کمی با سبک های نقاشی آشنايی داشته باشيد هنرمندان صاحب سبکی رو در همين صفحه- که نمونهء کوچکی هست پيدا می کنيد.
متأسفانه کارهای هنری زنان بيشتر ناديده گرفته می شه و سعی غالب (چه گل واژه ای) بر اينه که زنان رو هنرمندان درجه دوم نسبت به مردان جلوه بدهند. دليلش؟ راستش نظر شخصی من اينه که در همهء زمينه ها آقايون با يک ترس خاصی سعی می کنند از زنها برتر باشند و اصولاً برتری جويی ريشه اش به نظر من در ترس هست.
بگذريم
می خوام امروز يک گروه از هنرمندان زن رو معرفی کنم که با تبعيض هنری مبارزه می کنن.
گروه گوريلا گرلز
امروز بعد از اينکه کارهای خودم تموم شد يا نهايتاً تا فردا مقاله ای رو در مورد اين گروه براتون ترجمه می کنم.
always welcome, Laura Alma-Tadema ,1852 - 1909
جمعه، آبان ۲۹، ۱۳۸۳
من يه زمانی تو سايت آهوی سه گوش نقاش های زن دنيا رو معرفی می کردم و يه چيزهايی هم ازشون می نوشتم. امروز علائم افسردگی و بی حالی در من هويداست و حال ندارم چيزی در موردشون بنويسم. اما فقط يه سوال. اين همه نقاش زن چرا اسمی ازشون تو کتاب های تاريخ هنر نيست حتی کتاب هلن گاردنر؟
يه خاطره.
يه بار دوم راهنمايی که بودم يکی از هم کلاسی هام يه نامه نشونم داد که دوست پسرش نوشته بود می خوام تو رو ببوسم. دختره از من پرسيد به نظر تو چيکار کنم؟ مام با بچه ها جلسه گذاشتيم که ببينيم ايشون با عباس آقای مریوطه ماچ ماچ بازی بکنه يا نه. بعد از دو ساعت به اين نتيجه رسيديم که نه.
فرداش دختره اومد و اون بی ناموسی رو مرتکب شده بود. فقط می خواست دل ما بيچاره ها رو آب کنه.
می گم بعضی آدم ها چه بلاهای غم انگيزی سر آدم ميارن. و چه غم انگيزتر که دویاره به قلبمون راهشون می ديم. اين که می گم هيچ مربوط به عشق و عاشقی نيست. دوستی ها رو می گم.
من يه جورايی "خراب رفيق" هستم.
اما ديگه می خوام نباشم.
يه خاطره.
يه بار دوم راهنمايی که بودم يکی از هم کلاسی هام يه نامه نشونم داد که دوست پسرش نوشته بود می خوام تو رو ببوسم. دختره از من پرسيد به نظر تو چيکار کنم؟ مام با بچه ها جلسه گذاشتيم که ببينيم ايشون با عباس آقای مریوطه ماچ ماچ بازی بکنه يا نه. بعد از دو ساعت به اين نتيجه رسيديم که نه.
فرداش دختره اومد و اون بی ناموسی رو مرتکب شده بود. فقط می خواست دل ما بيچاره ها رو آب کنه.
می گم بعضی آدم ها چه بلاهای غم انگيزی سر آدم ميارن. و چه غم انگيزتر که دویاره به قلبمون راهشون می ديم. اين که می گم هيچ مربوط به عشق و عاشقی نيست. دوستی ها رو می گم.
من يه جورايی "خراب رفيق" هستم.
اما ديگه می خوام نباشم.
يک عکس از طريق وبلاگ زنانه ها ديدم همين الان که البته هشدار بدم اگر حساس هستيد نگاه نکنيد چون صحنهء دلخراشی رو به تصوير کشِده از مردانی که از قرون گذشته اشتباهی به قرن بيست و يک پرتاب شده اند.
اما يک نکته توی اين عکس هست. اولين نفراز سمت چپ در تصوير با اون کروات و اون سبيل مدل قديمی وسط اون آدمهای مدل اسلامی چکار می کنه؟
اول فکر کردم عکس منتاژ هست اما اگر دقت کنيد نگاه همه روی يک نقطه متمرکز هست که به نظر می رسه بدن و صورت قربانی باشه
چيزی که به نظر من نمی تونه تصادفی باشه.
و در وسط هم همون خاتمی عزيزتون که دو بار! بهش رای داديد. آخه دفعهء دومتون برای چی بود؟
هيچ وقت چهرهء اون خانم رو يادم نمی ره که وقتی پستر خاتمی رو که به طرفم گرفته بود پس زدم با چه نفرتی بهم نگاه کرد. ای خانم کجايی؟ ديدی اشتباه کردی؟
موقهء انتخابات مجلس گفتم حتی برای رای ندادن هم ديگه ديره و متاسفانه ديديم که نتونستيم با رای ندادنمون چيزی رو تغيير بديم. موقع رای ندادن همون دورهء دوم انتخابات رياست جمهوری بود.
رای ندادن به مردی که با همون لبخند که به من و شما تحويل می ده به صورت پاره پارهء انسانی شکنجه شده نگاه می کنه.
تف به روت خاتمی.
پ.ن : می گن اين عکس مربوط به موزهء ساواک يا يک سريال تلويزيونيه. می تونه درست باشه مخصوصاً اولی. اما آيا در ايران امروز نيازی به موزهء زندان مخوف ساواک هست؟ وقتی از اون بدتر رو به صورت واقعی و زنده داريم؟
پ.ن 2: موزهء عبرت؟ با چه هدفی؟ ترساندن مردم؟ چه کسی بايد عبرت بگيره؟ مردم؟ قضيهء کارد و استخوان رو نشنيده ايد؟ يه دردی داره که فرياد ترسو ترين آدم ها رو هم بلند می کنه.
پ.ن3: خوب شد من تونستم به اين بهانه يه کم دق و دلی مو سر خاتمی خالی کنم.
اما يک نکته توی اين عکس هست. اولين نفراز سمت چپ در تصوير با اون کروات و اون سبيل مدل قديمی وسط اون آدمهای مدل اسلامی چکار می کنه؟
اول فکر کردم عکس منتاژ هست اما اگر دقت کنيد نگاه همه روی يک نقطه متمرکز هست که به نظر می رسه بدن و صورت قربانی باشه
چيزی که به نظر من نمی تونه تصادفی باشه.
و در وسط هم همون خاتمی عزيزتون که دو بار! بهش رای داديد. آخه دفعهء دومتون برای چی بود؟
هيچ وقت چهرهء اون خانم رو يادم نمی ره که وقتی پستر خاتمی رو که به طرفم گرفته بود پس زدم با چه نفرتی بهم نگاه کرد. ای خانم کجايی؟ ديدی اشتباه کردی؟
موقهء انتخابات مجلس گفتم حتی برای رای ندادن هم ديگه ديره و متاسفانه ديديم که نتونستيم با رای ندادنمون چيزی رو تغيير بديم. موقع رای ندادن همون دورهء دوم انتخابات رياست جمهوری بود.
رای ندادن به مردی که با همون لبخند که به من و شما تحويل می ده به صورت پاره پارهء انسانی شکنجه شده نگاه می کنه.
تف به روت خاتمی.
پ.ن : می گن اين عکس مربوط به موزهء ساواک يا يک سريال تلويزيونيه. می تونه درست باشه مخصوصاً اولی. اما آيا در ايران امروز نيازی به موزهء زندان مخوف ساواک هست؟ وقتی از اون بدتر رو به صورت واقعی و زنده داريم؟
پ.ن 2: موزهء عبرت؟ با چه هدفی؟ ترساندن مردم؟ چه کسی بايد عبرت بگيره؟ مردم؟ قضيهء کارد و استخوان رو نشنيده ايد؟ يه دردی داره که فرياد ترسو ترين آدم ها رو هم بلند می کنه.
پ.ن3: خوب شد من تونستم به اين بهانه يه کم دق و دلی مو سر خاتمی خالی کنم.
پنجشنبه، آبان ۲۸، ۱۳۸۳
چهارشنبه، آبان ۲۷، ۱۳۸۳
صابی جان هر روز کتاب مقدس می خونه. بهش می گم تا حالا ديگه بايد از حفظ شده باشی.. می گه نه، گاهی ريزه کارياش يادم می ره. مثلاً يادم نيست که عيسی قبل از اينکه دميد به آدم که جون بهش بده حوا رو از دندهء آدم خلق کرد يا بعدش.
با يه لبخند شيرين که مثل کوه يخ قسمت اعظمش توی دلم و به شکل قهقهه ست می گم: اوهوم.. رايت.
تا پنج صبح خوابم نبرده. يازده و نيم بيدار شدم و يه عالمه کار.. تا چشمم می دوه دنبال خط های کتاب پلک سنگينم می خواد خودشو بندازه رو اون يکی پلکم... بی ادب!
ببخشين منظوری نداشتم. خلاصه پا می شم چای دارجلينگ رو که فکر می کنم خيلی خر بودم که تا حالا نمی خوردم دم می کنم.
يه ليوان.. دو ليوان.. نه بازم خوابم مياد.. صبر کنين من برم يه قهوهء مشتی درست درست کنم....
دبستان يادتونه سر صف می گفتن بگين " از عمر ما بکاه و بر عمر رهبر افزا" ؟
فرض کن از عمر چند ميليون بچهء جقلی خوشگل مشگل کم بشه و بر عمر يه دونه رهبر پير - االبته ايشونم خوشگل بودن مخصوصاً در کودکی- افزوده!
نه جان من برو تو عمق فاجعه.
خلاصه من به جای اون می گفتم: از عمر ما بکاهُر بر عمر رهبر افزا... تا آخر دبستان درستشو ياد نگرفتم.
با يه لبخند شيرين که مثل کوه يخ قسمت اعظمش توی دلم و به شکل قهقهه ست می گم: اوهوم.. رايت.
تا پنج صبح خوابم نبرده. يازده و نيم بيدار شدم و يه عالمه کار.. تا چشمم می دوه دنبال خط های کتاب پلک سنگينم می خواد خودشو بندازه رو اون يکی پلکم... بی ادب!
ببخشين منظوری نداشتم. خلاصه پا می شم چای دارجلينگ رو که فکر می کنم خيلی خر بودم که تا حالا نمی خوردم دم می کنم.
يه ليوان.. دو ليوان.. نه بازم خوابم مياد.. صبر کنين من برم يه قهوهء مشتی درست درست کنم....
دبستان يادتونه سر صف می گفتن بگين " از عمر ما بکاه و بر عمر رهبر افزا" ؟
فرض کن از عمر چند ميليون بچهء جقلی خوشگل مشگل کم بشه و بر عمر يه دونه رهبر پير - االبته ايشونم خوشگل بودن مخصوصاً در کودکی- افزوده!
نه جان من برو تو عمق فاجعه.
خلاصه من به جای اون می گفتم: از عمر ما بکاهُر بر عمر رهبر افزا... تا آخر دبستان درستشو ياد نگرفتم.
سهشنبه، آبان ۲۶، ۱۳۸۳
در حياط ما نه قفل داره نه درست بسته می شه. گاهی نصفه شبا دزد مياد اما فقط رخت های روی بند رو می بره. الان که من می خوام بخوابم، صدای پا مياد از پشت پنجره ام. يکی داره رو برگ های خشک تو حياط راه می ره.. و با اينکه کسی رخت رو بند نگذاشته باز هم اون داره تو حياط راه می ره.. و من شديدا از اينکه در ها رو فقل نکرده ام پشيمونم.
هر چی میام در اين مورد بنويسم جز کارد بخوره به اون شکم بزرگی که اين حکم رو داد چيزی ديگه ای نمياد تو کله ام.
هوم.. می دونين چيه؟ فکر می کنم ايران واقعاً داره از بين می ره.
بعضی ها نگران تجزيه شدن کشور هستن. قبلاً هم نظام ملوک الطوايفی داشتيم، قبل از خوارزمشاهيان بود يا بعدش؟ ای بابا... تاريخ هم يادم رفته. اما به اون نمی شد گفت انحطاط.
اما... وقتی اکثريت يک نسل رو بياره به مواد مخدر - گرچه اين حرف من دقيق نيست اما نسبت زيادی از جوونها رو در بر می گيره- اين يعنی مرگ يک ملت.
به خودمون تسليت می گم.
از ارزون شدن مواد مخدر همونطور که زيتون توضيح داده و طرز عمل پليس معلومه که اين دست هايی که در کاره دست خود حکومته، که دور گردن اين بچه ها رو گرفته و داره فشار می ده.. تا صدای ملتی رو خفه کنه.
و اول از همه دانشجو رو.
دانشجويی که معتاد باشه ديگه جنبش دانشجويی رو می خواد چه کنه؟
دستت درد نکنه ای جمهوری اسلامی که اومدی آزادی و استقلال برامون بياری. فکر می کنی اگه يه گورستان بزرگ بسازی و بهش حکومت کنی خيالت راحت می شه؟
****
هر کس دنيا و آدمها رو همونطور می بينه که خودش هست..
زنی رو می شناسم که خودش هم قبول داره کمی خورده شيشه داره و می گه زن ها همه شون موزی هستن.
مردهای هيز هميشه سعی می کنن زنشون رو محدود کنن و از چشم مردها بپوشونن. (البته در شرق اين افتاق می افته غربی های هيز نمی دونم چکار می کنن).
زنی که احساس قدرت می کنه و شخصيت قوی ای داره رو می شناسم که فکر می کنه مردها رو به راحتی می شه کنترل کرد و مثلاً اگه زنی بهش تجاوز می شه يا مورد ضرب و شتم قرار می گيره تقصير خودشه. اگه واقعاً بخواد می تونه جلوی اين اتفاق رو بگيره.
چه خوبه آدم انقدر رشد کنه که بدونه دنيا خيلی رنگوارنگ تر از اين حرف هاست. فقط بايد عينک بی رنگ به چشم زد تا ديد.
بعضی ها نگران تجزيه شدن کشور هستن. قبلاً هم نظام ملوک الطوايفی داشتيم، قبل از خوارزمشاهيان بود يا بعدش؟ ای بابا... تاريخ هم يادم رفته. اما به اون نمی شد گفت انحطاط.
اما... وقتی اکثريت يک نسل رو بياره به مواد مخدر - گرچه اين حرف من دقيق نيست اما نسبت زيادی از جوونها رو در بر می گيره- اين يعنی مرگ يک ملت.
به خودمون تسليت می گم.
از ارزون شدن مواد مخدر همونطور که زيتون توضيح داده و طرز عمل پليس معلومه که اين دست هايی که در کاره دست خود حکومته، که دور گردن اين بچه ها رو گرفته و داره فشار می ده.. تا صدای ملتی رو خفه کنه.
و اول از همه دانشجو رو.
دانشجويی که معتاد باشه ديگه جنبش دانشجويی رو می خواد چه کنه؟
دستت درد نکنه ای جمهوری اسلامی که اومدی آزادی و استقلال برامون بياری. فکر می کنی اگه يه گورستان بزرگ بسازی و بهش حکومت کنی خيالت راحت می شه؟
****
هر کس دنيا و آدمها رو همونطور می بينه که خودش هست..
زنی رو می شناسم که خودش هم قبول داره کمی خورده شيشه داره و می گه زن ها همه شون موزی هستن.
مردهای هيز هميشه سعی می کنن زنشون رو محدود کنن و از چشم مردها بپوشونن. (البته در شرق اين افتاق می افته غربی های هيز نمی دونم چکار می کنن).
زنی که احساس قدرت می کنه و شخصيت قوی ای داره رو می شناسم که فکر می کنه مردها رو به راحتی می شه کنترل کرد و مثلاً اگه زنی بهش تجاوز می شه يا مورد ضرب و شتم قرار می گيره تقصير خودشه. اگه واقعاً بخواد می تونه جلوی اين اتفاق رو بگيره.
چه خوبه آدم انقدر رشد کنه که بدونه دنيا خيلی رنگوارنگ تر از اين حرف هاست. فقط بايد عينک بی رنگ به چشم زد تا ديد.
دوشنبه، آبان ۲۵، ۱۳۸۳
هالهء عزيزم نقاشی هام رو گذاشته اينجا.
گفتم شايد دوست داشته باشين ببينين.
اگه اسم هر کدوم رو خواستين بدونين ... می خواستم بگم بپرسين يهو ياد اون جک "حاج آقا شوما بودين شافتک* زدين " افتادم.
خلاصه اگه توضيح خواستين شافتک بزنين.
ممنونم مهربونترين. کاش منم می تونستم برات کاری کنم.
پ.ن: چهار پنج تا نقاشی هم غايبن که اسکنشون رو نداشتم و يکی شون هم سلف پرتره است (به اسم "هنوز نه" که چند وقت پيش گذاشته بودم تو وبلاگ) و چون من پسر شجاع هستم فعلاً ترجيح دادم نشونش ندم.
*سوت
گفتم شايد دوست داشته باشين ببينين.
اگه اسم هر کدوم رو خواستين بدونين ... می خواستم بگم بپرسين يهو ياد اون جک "حاج آقا شوما بودين شافتک* زدين " افتادم.
خلاصه اگه توضيح خواستين شافتک بزنين.
ممنونم مهربونترين. کاش منم می تونستم برات کاری کنم.
پ.ن: چهار پنج تا نقاشی هم غايبن که اسکنشون رو نداشتم و يکی شون هم سلف پرتره است (به اسم "هنوز نه" که چند وقت پيش گذاشته بودم تو وبلاگ) و چون من پسر شجاع هستم فعلاً ترجيح دادم نشونش ندم.
*سوت
یکشنبه، آبان ۲۴، ۱۳۸۳
وقتی تنها بری يه شهر ديگه و يا يه کشور ديگه که يه مدت نسبنتاً طولانی بمونی، طبيعتاً مجبوری پول زيادی همراه خودت ببری. بعد اونجا بايد يه جايی برای زندگی پيدا کنی و هر چه سريعتر که پولت حروم نشه و زياد پول هتل ندی.اينه که يهو می بينی يک ماهه داری تمام زندگيتو تو يه کوله پشتی با خودت اينور اونور می بری.خيلی وضعيت غير عادی و عجيبيه. اگه ماجرا جو نباشی مثل بقيهء کسايی که اينجا می شناسم- حتماً به جايی سفر می کنی که آشنا داشته باشی يا اينکه مادر، خواهر يا برادرت رو هم همراهت مياری.
****
يه عکس می ذارم که توضيح اون حرفمه که می گم هند زِبايی و زشتی رو با هم قاطی داره. يا شايد بهتره باشه بگم در کنار هم.
اينجا يکی از محله های خوب اين شهره. خونه ها به سبک جديد معماری درست شده و خيابون ها نسبتاً خيلی تميزتر از جاهای ديگه هستن. همه چيز هم گرونتر از جاهای ديگه است. باغ اوشو هم اينجاست که خيلی قشنگه.
...اما اسفالت نداره! و وقتی بارون مياد و اين درياچه های پر از پشه و قورباغه تشکيل می شه، دلت می خواد هر چی دستته بذاری زمين و فقط فرار کنی.
راستی، من از ديشب تا حالا اينترنت-در-منزل دار شدم.
****
يه عکس می ذارم که توضيح اون حرفمه که می گم هند زِبايی و زشتی رو با هم قاطی داره. يا شايد بهتره باشه بگم در کنار هم.
اينجا يکی از محله های خوب اين شهره. خونه ها به سبک جديد معماری درست شده و خيابون ها نسبتاً خيلی تميزتر از جاهای ديگه هستن. همه چيز هم گرونتر از جاهای ديگه است. باغ اوشو هم اينجاست که خيلی قشنگه.
...اما اسفالت نداره! و وقتی بارون مياد و اين درياچه های پر از پشه و قورباغه تشکيل می شه، دلت می خواد هر چی دستته بذاری زمين و فقط فرار کنی.
راستی، من از ديشب تا حالا اينترنت-در-منزل دار شدم.
شنبه، آبان ۲۳، ۱۳۸۳
سه سال پيش يه اتفاقی افتاد که از موهای سرم تا انگشتهای پام رو تغيير داد. موهام ريخت و به شدت بی حالت شد و انگشتهام به ذوق ذوق افتاد و کم خون شدم حسابی. شب ها نمی تونستم بخوابم و وقتی هم که خوابم می برد همه اش کابوس می ديدم.
به مرور زمان و دوا درمون -يعنی قرص فيفل که برای کم خونی عالی هست و مديتيشن و اين بند و بساط ها- بهتر شدم اما يه جورايی می دونستم تا از محيط اون ماجرا دور نشم خوب خوب نمی شم.
فکرم تا حدودی درست بود و از وقتی اومدم اينجا دارم خوب می خوابم ديگه و موهام هم داره به وضعيت و حالت اولش بر می گرده. خوابم داره عميق می شه و ديگه کمتر رويِاها به يادم می مونه -که نشونهء خواب عميقه- و خيلی به ندرت خواب بد می بينم.
اما هفتهء پيش که با تهران تلفنی حرف می زدم صحبت اون ماجرا شد و يه مقدار در موردش بحث کردم.
با کمال حيرت ديدم شبش داره خوابم نمی بره و وقتی خوابم برد يکی از بدترين خوابهای زندگيمو ديدم.
خواب ديدم (اگه ناراحت می شين نخونين)
مامانم توی اتاقه و داره لباس بيرون می پوشه. بعد از اينکه آماده شد به جای اينکه از در بره بيرون پنجره رو باز کرد و از پنجره آويزون شد. چند لحظه با باد تاب خورد و بعد پريد پايين. صدای جيغش رو به وضوح می شنيدم.
يهو فهميدم خواب هستم و مامانم طوريش نمی شه. وقتی صدای جيغش قطع شد رفتم از پنجره پايين رو نگاه کردم. مامانم خيلی پايين رفته بود و داشت از اون پايين منو نگاه می کرد.
صورتش خيلی غمگين بود طوری که از اون ارتفاع زياد مشخص بود.
از خواب پريدم و تا صبح با تلويزيون روشن خوابيدم.
*******
اين روزها جشن سال نوی هندی هاست که بهش می گن ديوالی. حالا بعدن در موردش می نويسم فقط الان اينو می خواستم بگم که اينها هم مثل بچه های ما ترقه بازی می کنن.
الان هم جای شما خالی انگار که جنگ شده باشه ها، يه همچين احساسی دارم.
ياد اون موقه ها افتادم که بالا تعريف کردم. که خوابيدن برام آرزو شده بود. دو شبه از اين صداهای وحشتناک و بی مزه درست نخوابيدم و به اين فکر می کنم که آخه اين چه طرز شادی کردنه؟ اين صدای ناهنجار چه لطفی داره؟
*******
سها خانوم هم که با اجازه تون يک "بيليون" دلار از حساب عرفات برداشت. خبری که ديروز بی بی سی گفت و ديگه تکرارش نکرد. اين پول از کمک های جهانی برای کمک به مبارزات مردم فلسطين جمع شده بود.
به مرور زمان و دوا درمون -يعنی قرص فيفل که برای کم خونی عالی هست و مديتيشن و اين بند و بساط ها- بهتر شدم اما يه جورايی می دونستم تا از محيط اون ماجرا دور نشم خوب خوب نمی شم.
فکرم تا حدودی درست بود و از وقتی اومدم اينجا دارم خوب می خوابم ديگه و موهام هم داره به وضعيت و حالت اولش بر می گرده. خوابم داره عميق می شه و ديگه کمتر رويِاها به يادم می مونه -که نشونهء خواب عميقه- و خيلی به ندرت خواب بد می بينم.
اما هفتهء پيش که با تهران تلفنی حرف می زدم صحبت اون ماجرا شد و يه مقدار در موردش بحث کردم.
با کمال حيرت ديدم شبش داره خوابم نمی بره و وقتی خوابم برد يکی از بدترين خوابهای زندگيمو ديدم.
خواب ديدم (اگه ناراحت می شين نخونين)
مامانم توی اتاقه و داره لباس بيرون می پوشه. بعد از اينکه آماده شد به جای اينکه از در بره بيرون پنجره رو باز کرد و از پنجره آويزون شد. چند لحظه با باد تاب خورد و بعد پريد پايين. صدای جيغش رو به وضوح می شنيدم.
يهو فهميدم خواب هستم و مامانم طوريش نمی شه. وقتی صدای جيغش قطع شد رفتم از پنجره پايين رو نگاه کردم. مامانم خيلی پايين رفته بود و داشت از اون پايين منو نگاه می کرد.
صورتش خيلی غمگين بود طوری که از اون ارتفاع زياد مشخص بود.
از خواب پريدم و تا صبح با تلويزيون روشن خوابيدم.
*******
اين روزها جشن سال نوی هندی هاست که بهش می گن ديوالی. حالا بعدن در موردش می نويسم فقط الان اينو می خواستم بگم که اينها هم مثل بچه های ما ترقه بازی می کنن.
الان هم جای شما خالی انگار که جنگ شده باشه ها، يه همچين احساسی دارم.
ياد اون موقه ها افتادم که بالا تعريف کردم. که خوابيدن برام آرزو شده بود. دو شبه از اين صداهای وحشتناک و بی مزه درست نخوابيدم و به اين فکر می کنم که آخه اين چه طرز شادی کردنه؟ اين صدای ناهنجار چه لطفی داره؟
*******
سها خانوم هم که با اجازه تون يک "بيليون" دلار از حساب عرفات برداشت. خبری که ديروز بی بی سی گفت و ديگه تکرارش نکرد. اين پول از کمک های جهانی برای کمک به مبارزات مردم فلسطين جمع شده بود.
جمعه، آبان ۲۲، ۱۳۸۳
ماجراهای کلاغجون و اسی نابغه
می پرسم متد "شات گان" رو متوجه نشدم، می شه دوباره توضيح بدين؟
می گه: هوم.. درگير اسمش شدی نه؟ زياد توجه به اين اسم ها نکن چون فقط اسم هستن.. وقتی همچين اسمهايی می بينی گيج می شی می دونم... اتفاقاْ يه شاگرد ايرانی ديگه هم داشتم خيلی درگير معنی کلمه ها می شد ولی خوب درعوض حالا از من سوادش بيشتره...
تو دلم می گم می شه آدرسشو بدی شايد اون بتونه برام توضيح بده يا اصلاْ بياد برای تو توضيح بده که من درگير اسم اين متود نشدم خنگول جان من توضيح ناقص و کوتاه کتاب هندی/انگليش رو نفهميدم.
و به جای اينکه وقت تلف کنم ميام پيش اينترنت جون و گوگل جون که هميشه دمش قيژه و خنگ بازی هم در نمياره.
می پرسم متد "شات گان" رو متوجه نشدم، می شه دوباره توضيح بدين؟
می گه: هوم.. درگير اسمش شدی نه؟ زياد توجه به اين اسم ها نکن چون فقط اسم هستن.. وقتی همچين اسمهايی می بينی گيج می شی می دونم... اتفاقاْ يه شاگرد ايرانی ديگه هم داشتم خيلی درگير معنی کلمه ها می شد ولی خوب درعوض حالا از من سوادش بيشتره...
تو دلم می گم می شه آدرسشو بدی شايد اون بتونه برام توضيح بده يا اصلاْ بياد برای تو توضيح بده که من درگير اسم اين متود نشدم خنگول جان من توضيح ناقص و کوتاه کتاب هندی/انگليش رو نفهميدم.
و به جای اينکه وقت تلف کنم ميام پيش اينترنت جون و گوگل جون که هميشه دمش قيژه و خنگ بازی هم در نمياره.
چهارشنبه، آبان ۲۰، ۱۳۸۳
بيانهء کانون وبلاگ نويسان ايران در رابطه با دستگيری مجتبی سميعی نژاد وبلاگ نويس
******
برای آزادی دکتر محبوبه عباسقلی زاده، روزنامه نگار، فعال حقوق بشر و حقوق زنان امضا کنيد لطفاْ.
******
برای آزادی دکتر محبوبه عباسقلی زاده، روزنامه نگار، فعال حقوق بشر و حقوق زنان امضا کنيد لطفاْ.
دوشنبه، آبان ۱۸، ۱۳۸۳
ترجمه فارسی پتیشن:
http://www.petitiononline.com/mojsn/petition.html
به کميسيون حقوق بشر، سازمان ملل:
ما، امضا کنندگان اين طومار، به زندانی شدن مجتبی سميعی نژاد، وبلاگ نويس ايراني، اعتراض ميکنيم. وی يکهفته قبل بی هيچ دليلی در تهران دستگير شده است. با باور به اينکه مجتبی سميعی نژاد بیگناه ميباشد قوه قضائيه بايد جرم او را سريعا" ابلاغ کرده و به وی فرصت حضور در يک دادگاه عادل و دفاع از خود را بدهد. متأسفانه طبق تجربه اين کار در سيستم قضائی جمهوری اسلامی ايران معمول نيست.
ما خواستار آزادی سريع او شده و بدينوسيله مراتب نگرانی خود را در مورد موج دستگيريهای اخير روزنامه نگاران و نويسندگان مطبوعات اعلام ميداريم.
خبر كامل رو در سرزمين آفتاب بخونيد.
پتيشن رو امضا كنيد حتماَ.
http://www.petitiononline.com/mojsn/petition.html
به کميسيون حقوق بشر، سازمان ملل:
ما، امضا کنندگان اين طومار، به زندانی شدن مجتبی سميعی نژاد، وبلاگ نويس ايراني، اعتراض ميکنيم. وی يکهفته قبل بی هيچ دليلی در تهران دستگير شده است. با باور به اينکه مجتبی سميعی نژاد بیگناه ميباشد قوه قضائيه بايد جرم او را سريعا" ابلاغ کرده و به وی فرصت حضور در يک دادگاه عادل و دفاع از خود را بدهد. متأسفانه طبق تجربه اين کار در سيستم قضائی جمهوری اسلامی ايران معمول نيست.
ما خواستار آزادی سريع او شده و بدينوسيله مراتب نگرانی خود را در مورد موج دستگيريهای اخير روزنامه نگاران و نويسندگان مطبوعات اعلام ميداريم.
خبر كامل رو در سرزمين آفتاب بخونيد.
پتيشن رو امضا كنيد حتماَ.
یکشنبه، آبان ۱۷، ۱۳۸۳
دستگیری یک وبلاگ نویس دیگر - خبر رو پخش کنید. هویت این وبلاگ نویس رو میدونیم ولی فعلا" از انتشار اون قسمت خودداری کرده ایم تا به جرائمش اضافه نشود.
خبرگزاري دانشجويان ايران - تهران
سرويس فقه و حقوق - حقوق سياسي
پدر يكي از بازداشتشدگان پرونده سايتهاي اينترنتي از بازداشت فرزندش و سه تن از دوستانش در 6 روز پيش خبر داد.
صفر سميعينژاد در گفتوگو با خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) با بيان اينكه فرزندش در يك وبلاگ فعاليت داشته است، گفت: پس از بازداشت فرزندم به دادسراي فرودگاه مراجعه كرديم كه آنجا به ما گفتند پسرتان در دادسراي ارشاد است كه اين دادسرا نيز خبري از وضعيت وي نداشت.
وي با اشاره به تماس شب گذشته فرزندش گفت كه او در اين تماس، از سلامتي خود خبر داد.
سميعينژاد نسبت به بياطلاعي از وضعيت فرزندش ابراز نگراني كرد.
copied of: http://mithras.org/
خبرگزاري دانشجويان ايران - تهران
سرويس فقه و حقوق - حقوق سياسي
پدر يكي از بازداشتشدگان پرونده سايتهاي اينترنتي از بازداشت فرزندش و سه تن از دوستانش در 6 روز پيش خبر داد.
صفر سميعينژاد در گفتوگو با خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) با بيان اينكه فرزندش در يك وبلاگ فعاليت داشته است، گفت: پس از بازداشت فرزندم به دادسراي فرودگاه مراجعه كرديم كه آنجا به ما گفتند پسرتان در دادسراي ارشاد است كه اين دادسرا نيز خبري از وضعيت وي نداشت.
وي با اشاره به تماس شب گذشته فرزندش گفت كه او در اين تماس، از سلامتي خود خبر داد.
سميعينژاد نسبت به بياطلاعي از وضعيت فرزندش ابراز نگراني كرد.
copied of: http://mithras.org/
شنبه، آبان ۱۶، ۱۳۸۳
اول ها که با موتور می رفتم و می اومدم و بعدترها که دوچرخه گرفتم از اينکه مردم از تو خيابون راه می رن عصبانی می شدم. مخصوصاْ با دوچرخه بايد از منتهای سمت چپ حرکت کنی که با ماشين ها و موتورهای پر سرعت تصادف نکنی. در نتيجه مردمی که تو خيابون راه می رن بيشتر جلوی راهت هستن.
اما چند روزه که پياده می رم و ميام، و تازه می فهمم چرا مردم خيابون رو برای پياده روی ترجيح می دن.
مردم بی خانمان اينجا واقعاْ زياد هستن و جايى براى راه رفتن باقى نمگذارن مخصوصاَ اونهايى كه مقدارى اساسيه هم دارن. توی يک مسير کوتاه يه عالمه آدم رو می شه ديد که خانوادگی يا تکی تو پياده روها زندگی می کنن. يکی چرت می زنه، يکی داره غذا می پزه، بچه ها لخت و پتی زير آفتاب و رو خاک و خلا بازی می کنن.. بعضی وقتهام شپش های سر همديگرو بيرون ميارن.
وقتی با موتور می رفتم بيرون، يا حتی با دوچرخه، مردم پياده رو نشين رو به اون صورت نمی ديدم. شايد به خاطر سرعت زياد يا اينکه حواسم رو بايد به روندن می دادم.
پياده رو نشين های تنها معمولاْ مردهای دائم الخمر و زنهای متكدى هستند. مردها اغلب تو چنان خواب عميقی هستند که فکر می کنی اگه لگدشون کنی هم بيدار نمی شن. يه بار يکی شون طاق باز خوابيده بود پاهاش از زانو به پايين افتاده بود تو خيابون، اونم نزديک ايستگاه اتوبوس. فکر کردم چقدر پاهاش در معرض خطر له شدن زير اون اتوبوسهای گنده و نخراشيده هستن.
صابخونه جان می گه اينها خطرناک هستن چون هميشه مستن و مبادا از نزديکشون رد بشی يه دفه بلند می شن و يقه تو می گيرن ( که لابد پول بگيرن).
خلاصه پياده رو نشين ها، چه تکی و چه خونوادگی که همهء عرض پياده روها رو اشغال می کنن، باعث می شن آدم مجبور شه تو خيابون راه بره.
ديگه اينکه، نمی دونم چرا، اما مردم خيلی راحت رفع حاجت می کنن.طرف هر جا عشقش می کشه ابولی رو از جيبش درمياره (به قول يه آقايی تو نظرخواهی مهشيد) و حالا جيش نکن پس کی جيش بکن.اينه که يه دفه همينطوری که داری راه می ری می بينی داری خفه هم می شی، از بوی غليظ ادرار. طبيعتاْ پناه می بری وسط خيابون.
يه دليل ديگه اينه که پياده رو معمولاْ خيلی باريکه. اصولاْ همه چيز مطابق قد و اندازهء هندی و از استاندارد جهانی کوچکتره. تازه، يه دفه می بينی خيابون همچنان ادامه داره، اما پياده رو تموم می شه. اینه که خود به خود می ری تو خيابون.(خواهرا و برادرا در اينجا يه فاتحه واسه روح عمو شل سيلور استاين بفرستن و هفت بار به کتاب جايی که پياده رو تموم می شه فوت کنن)
ااين بود انشاء ما در مورد مشکلات زندگی در سرزمين فيلهای ريز و پشه های درشت، سرزمين مردان خيابانشاش و زنان خالبرمياندوابرو.
*******
تئو ونگوگ فيلم ساز هلندى ترور شد!
چه خبر بدى! ىه فيلم ساز به خاطر فيلم ساختن كشته بشه. به خاطر بيان يك واقعيت تو فيلمش.اي مسلمانان! هيچ مى دونيد داريد چه كار مى كنيد؟ واقعاَ فكر مى كنيد مى دونيد؟
*******
مسابقه دوست دارين؟ اگه دوست دارين برين اينجا تو مسابقهء تصوری شرکت کنين اگر هم دوست ندارين برين عکس ها رو نگاه کنين بامزه ان.
هر چند بعد از اون خبر بالا خودم حوصله’ چيزهاى بامزه رو ندارم شما رو نمى دونم.
*******
يه گربه تو کوچهء ما هست که هر وقت از کنارش رد می شم دلم کباب می شه. نمی دونم می دونين يا نه اما هند سيستم جمع آوری اشغال درست و حسابی نداره برای همين زباله ها معمولاْ گوشه و کنار خيابون باقی می مونن. حداقل اين دوتا شهری که من ديدم اينطوری بوده. کوچهء ما هم استثنا نيست و مخصوصاْ عصرها که زباله ها زيد می شن گربه ها و سگ ها و گاهی گاوها ميان زباله ها رو می خورن.اين گربه هه هر وقت مياد شامشو بخوره من نمی دونم از کجا مثل عجل معلق سر می رسم. طفلکی با چه اضطرابی منو نگاه می کنه تا رد شم. هر چی بهش می گم من خودم خونه شام دارم، به مال تو کاری ندارم حاليش نمی شه.
*******
برادر صادق! دستم به دومن.. ببخشيد به جانمازتون! ما داريم زير بار اون گناه کبيره له می شيم ها! همه اش اون دو مفسد فی الارض، گربه های شيطانی خطاکار بدذات که گفتم تو خواب و بيداری ميان جلوی چشمم. کی جواب منو می دی؟ خواهر دينی ات چشم به راه است...
اما چند روزه که پياده می رم و ميام، و تازه می فهمم چرا مردم خيابون رو برای پياده روی ترجيح می دن.
مردم بی خانمان اينجا واقعاْ زياد هستن و جايى براى راه رفتن باقى نمگذارن مخصوصاَ اونهايى كه مقدارى اساسيه هم دارن. توی يک مسير کوتاه يه عالمه آدم رو می شه ديد که خانوادگی يا تکی تو پياده روها زندگی می کنن. يکی چرت می زنه، يکی داره غذا می پزه، بچه ها لخت و پتی زير آفتاب و رو خاک و خلا بازی می کنن.. بعضی وقتهام شپش های سر همديگرو بيرون ميارن.
وقتی با موتور می رفتم بيرون، يا حتی با دوچرخه، مردم پياده رو نشين رو به اون صورت نمی ديدم. شايد به خاطر سرعت زياد يا اينکه حواسم رو بايد به روندن می دادم.
پياده رو نشين های تنها معمولاْ مردهای دائم الخمر و زنهای متكدى هستند. مردها اغلب تو چنان خواب عميقی هستند که فکر می کنی اگه لگدشون کنی هم بيدار نمی شن. يه بار يکی شون طاق باز خوابيده بود پاهاش از زانو به پايين افتاده بود تو خيابون، اونم نزديک ايستگاه اتوبوس. فکر کردم چقدر پاهاش در معرض خطر له شدن زير اون اتوبوسهای گنده و نخراشيده هستن.
صابخونه جان می گه اينها خطرناک هستن چون هميشه مستن و مبادا از نزديکشون رد بشی يه دفه بلند می شن و يقه تو می گيرن ( که لابد پول بگيرن).
خلاصه پياده رو نشين ها، چه تکی و چه خونوادگی که همهء عرض پياده روها رو اشغال می کنن، باعث می شن آدم مجبور شه تو خيابون راه بره.
ديگه اينکه، نمی دونم چرا، اما مردم خيلی راحت رفع حاجت می کنن.طرف هر جا عشقش می کشه ابولی رو از جيبش درمياره (به قول يه آقايی تو نظرخواهی مهشيد) و حالا جيش نکن پس کی جيش بکن.اينه که يه دفه همينطوری که داری راه می ری می بينی داری خفه هم می شی، از بوی غليظ ادرار. طبيعتاْ پناه می بری وسط خيابون.
يه دليل ديگه اينه که پياده رو معمولاْ خيلی باريکه. اصولاْ همه چيز مطابق قد و اندازهء هندی و از استاندارد جهانی کوچکتره. تازه، يه دفه می بينی خيابون همچنان ادامه داره، اما پياده رو تموم می شه. اینه که خود به خود می ری تو خيابون.(خواهرا و برادرا در اينجا يه فاتحه واسه روح عمو شل سيلور استاين بفرستن و هفت بار به کتاب جايی که پياده رو تموم می شه فوت کنن)
ااين بود انشاء ما در مورد مشکلات زندگی در سرزمين فيلهای ريز و پشه های درشت، سرزمين مردان خيابانشاش و زنان خالبرمياندوابرو.
*******
تئو ونگوگ فيلم ساز هلندى ترور شد!
چه خبر بدى! ىه فيلم ساز به خاطر فيلم ساختن كشته بشه. به خاطر بيان يك واقعيت تو فيلمش.اي مسلمانان! هيچ مى دونيد داريد چه كار مى كنيد؟ واقعاَ فكر مى كنيد مى دونيد؟
*******
مسابقه دوست دارين؟ اگه دوست دارين برين اينجا تو مسابقهء تصوری شرکت کنين اگر هم دوست ندارين برين عکس ها رو نگاه کنين بامزه ان.
هر چند بعد از اون خبر بالا خودم حوصله’ چيزهاى بامزه رو ندارم شما رو نمى دونم.
*******
يه گربه تو کوچهء ما هست که هر وقت از کنارش رد می شم دلم کباب می شه. نمی دونم می دونين يا نه اما هند سيستم جمع آوری اشغال درست و حسابی نداره برای همين زباله ها معمولاْ گوشه و کنار خيابون باقی می مونن. حداقل اين دوتا شهری که من ديدم اينطوری بوده. کوچهء ما هم استثنا نيست و مخصوصاْ عصرها که زباله ها زيد می شن گربه ها و سگ ها و گاهی گاوها ميان زباله ها رو می خورن.اين گربه هه هر وقت مياد شامشو بخوره من نمی دونم از کجا مثل عجل معلق سر می رسم. طفلکی با چه اضطرابی منو نگاه می کنه تا رد شم. هر چی بهش می گم من خودم خونه شام دارم، به مال تو کاری ندارم حاليش نمی شه.
*******
برادر صادق! دستم به دومن.. ببخشيد به جانمازتون! ما داريم زير بار اون گناه کبيره له می شيم ها! همه اش اون دو مفسد فی الارض، گربه های شيطانی خطاکار بدذات که گفتم تو خواب و بيداری ميان جلوی چشمم. کی جواب منو می دی؟ خواهر دينی ات چشم به راه است...
پنجشنبه، آبان ۱۴، ۱۳۸۳
نشسته م می گم چه فرقی می کنه؟ راستی کری يا بوش، تنها اگر کری می برد می فهميدم که فرق می کرد برای مردم غير آمريکايی يا نه.
اما نيست که یه بار رئيس جمهور خوبه برد (خاتمی) و تقريباْ اتفاق خاصی به نفع مردم نيفتاد فکر می کنم انگار هيچ اتفاقی توی دنيا قرار نيست به نفع ما باشه.
بعد فکر می کنم بردن بوش حداقل بديش اينه که تکراريه. (!) خودمم گاهی تو فکرهايی که می کنم می مونم.
اما به قول تيلا اون جانک ممکنه احمق تر از جرجک باشه و قاتلک تر هم باشه. منتظرم ببينم چطور به اين نتيجه رسيده.
از اين طرف کيميا يه حرفی می زنه که به نظرم از همه درست تر مياد.
اما هيچ کس به اندازهء درخشان عزا نگرفته. طفلکی با چه ذوقی پا شد رفت بوستون که وقتی کری برد و خواست بره کاخ سفيد جلو آپارتمانش گوسفند بکشه.
آخ اين اخبار گوی بی بی سی که زير چشماش مثل الکلی ها پف داره دو کلمه گفت که من بهش حساسيت دارم: Iran و Next...
درست شنيدم يا خيالاتی شدم؟
اما نيست که یه بار رئيس جمهور خوبه برد (خاتمی) و تقريباْ اتفاق خاصی به نفع مردم نيفتاد فکر می کنم انگار هيچ اتفاقی توی دنيا قرار نيست به نفع ما باشه.
بعد فکر می کنم بردن بوش حداقل بديش اينه که تکراريه. (!) خودمم گاهی تو فکرهايی که می کنم می مونم.
اما به قول تيلا اون جانک ممکنه احمق تر از جرجک باشه و قاتلک تر هم باشه. منتظرم ببينم چطور به اين نتيجه رسيده.
از اين طرف کيميا يه حرفی می زنه که به نظرم از همه درست تر مياد.
اما هيچ کس به اندازهء درخشان عزا نگرفته. طفلکی با چه ذوقی پا شد رفت بوستون که وقتی کری برد و خواست بره کاخ سفيد جلو آپارتمانش گوسفند بکشه.
آخ اين اخبار گوی بی بی سی که زير چشماش مثل الکلی ها پف داره دو کلمه گفت که من بهش حساسيت دارم: Iran و Next...
درست شنيدم يا خيالاتی شدم؟
دوشنبه، آبان ۱۱، ۱۳۸۳
هرچی فکر می کنم اسمش يادم نمياد... از اين کشيش های مامانی که همه اش بی خودی می گشن عشق... بالام جان عشگ! تومٌيری (تو بميری) عشق! خدايا اسمش چی بود؟ اسم کتابش انگار زندگی عشق و ديگر هيچ بود... آهان يه کتاب ديگه اش همه را دوست دارم و آنان نيز بود، که توش نوشته بود تو آسانسور به مردم می گه دوستتون دارم ... خدايا اسمش چی بود؟....
اه همه اش اسمهای ديگه مياد تو ذهنم.. بابا گارسيا مارکز چيه هی مياد تو کله ام اين وسط!! نــــــــــــــه! لوسيا کاپاچينوئه ام نه!
اه اصن ولش کن. اينو می خواستم بگم. می گم اينطوری که ابطحی داره پيش می ره داره می شه از اون آخوندها که شايد يه روزی مثل اين کشيش مامانيه که من اسمش يادم نمياد مردم انقدر ازشون بدشون نياد که هيچی از اين کتاب های عشق تومٌيری عشق هم بنويسن و عکس خودشونم که دارن گلهای جلوی پنجره شونو آب می دن بندازن رو جلد کتاب.
******
نگرانت شدم با اين پستت. چقدر هم مرموز نوشتی.
******
قلم دريايی!
******
دلم ضعف می ره واسه نقاشی. حالا بيکار بودم عين خيالم نبودها.
تصميم داشتم هر هفته يه نقاش معرفی کنم، اما دارم هی جونور معرفی می کنم... پس فردا امتحان پرکتيکال جک و جونور شناسيمو که بدم بعدش می خوام يه دل سير نقاشی کنم و ببينم و لينک بدم.
می خوام صابی جان و مستخدمش رو بکشم. شايد بذارم تو وبلاگم.
******
يه سر به کلاغ سياه بزنيد و تو شادی و گرمای خونه اش شريک بشيد. جات خالی کلاغ جان اينجا هم گرما و غبار هوا گونه های منو نوازش می ده. (دو نقطه دی)
اه همه اش اسمهای ديگه مياد تو ذهنم.. بابا گارسيا مارکز چيه هی مياد تو کله ام اين وسط!! نــــــــــــــه! لوسيا کاپاچينوئه ام نه!
اه اصن ولش کن. اينو می خواستم بگم. می گم اينطوری که ابطحی داره پيش می ره داره می شه از اون آخوندها که شايد يه روزی مثل اين کشيش مامانيه که من اسمش يادم نمياد مردم انقدر ازشون بدشون نياد که هيچی از اين کتاب های عشق تومٌيری عشق هم بنويسن و عکس خودشونم که دارن گلهای جلوی پنجره شونو آب می دن بندازن رو جلد کتاب.
******
نگرانت شدم با اين پستت. چقدر هم مرموز نوشتی.
******
قلم دريايی!
******
دلم ضعف می ره واسه نقاشی. حالا بيکار بودم عين خيالم نبودها.
تصميم داشتم هر هفته يه نقاش معرفی کنم، اما دارم هی جونور معرفی می کنم... پس فردا امتحان پرکتيکال جک و جونور شناسيمو که بدم بعدش می خوام يه دل سير نقاشی کنم و ببينم و لينک بدم.
می خوام صابی جان و مستخدمش رو بکشم. شايد بذارم تو وبلاگم.
******
يه سر به کلاغ سياه بزنيد و تو شادی و گرمای خونه اش شريک بشيد. جات خالی کلاغ جان اينجا هم گرما و غبار هوا گونه های منو نوازش می ده. (دو نقطه دی)
اشتراک در:
نظرات (Atom)
بايگانی وبلاگ
-
▼
2004
(181)
-
▼
نوامبر
(36)
- يه هم کلاسی اهوازی دارم خيلی با مزه اس. هم قيافه ا...
- 1-داستان زندگی اين کودک رو بخونيد 2-تجزيه تحليل ک...
- نوشتن از اين قضيه کمی شجاعت می خواد. بگذار فکر کنم...
- تصحيح می کنم: با اينکه بی بی سی طبق معمول* واقعيت ...
- بابا گوگل بمب منفجر شد تو تازه داری توضيح می دی که...
- صبر کن! اگه قرار باشه فقط قانون اساسی تغيير کنه من...
- پيوند مقدس شايد از رسم عجيب ازدواج در هند خبر داش...
- I hope that what is bad in Iran can change, so eve...
- از ديشب هوس چلوکباب کرده بودم. امروز جای شما خالی ...
- هيچ دوست ندارم به پست قبليم نگاه کنم.. حسهايی که و...
- چه خوب شد که من طرف رشتهء ادبيات نرفتم وگرنه چهار ...
- فرزندم در آخرين تماس ازحال و وضعيت خود ابراز رضايت...
- Arabian Gulf?
- پرندهء نقاشی بهم گفت از اينکه کنار اين شعر گذاشتنش...
- مثل همهء روزهای ديگهء کلاس هنر، نشسته ای پشت ميزت...
- زنان در دنيای هنر هم با تبعيض دست و پنجه نرم می کن...
- من يه زمانی تو سايت آهوی سه گوش نقاش های زن دنيا ر...
- يک عکس از طريق وبلاگ زنانه ها ديدم همين الان که ال...
- هر کاری دلشون می خواد می کنن، چون می بينن ما در مر...
- صابی جان هر روز کتاب مقدس می خونه. بهش می گم تا حا...
- در حياط ما نه قفل داره نه درست بسته می شه. گاهی نص...
- هر چی میام در اين مورد بنويسم جز کارد بخوره به او...
- به جای اينکه هی وبلاگ بنويسين نذارين من درس بخونم ...
- هوم.. می دونين چيه؟ فکر می کنم ايران واقعاً داره ا...
- هالهء عزيزم نقاشی هام رو گذاشته اينجا. گفتم شايد د...
- وقتی تنها بری يه شهر ديگه و يا يه کشور ديگه که يه ...
- دستتون درد نکنه که می خواين بهم تلقين مثبت کنين. ا...
- سه سال پيش يه اتفاقی افتاد که از موهای سرم تا انگش...
- من بنا به خواست خود دوست جون اين پست رو برداشتم ام...
- ماجراهای کلاغجون و اسی نابغه می پرسم متد "شات گان...
- بيانهء کانون وبلاگ نويسان ايران در رابطه با دستگير...
- ترجمه فارسی پتیشن: http://www.petitiononline.com/m...
- دستگیری یک وبلاگ نویس دیگر - خبر رو پخش کنید. هویت...
- اول ها که با موتور می رفتم و می اومدم و بعدترها که...
- نشسته م می گم چه فرقی می کنه؟ راستی کری يا بوش، تن...
- هرچی فکر می کنم اسمش يادم نمياد... از اين کشيش های...
-
▼
نوامبر
(36)