شنبه، آبان ۲۳، ۱۳۸۳

سه سال پيش يه اتفاقی افتاد که از موهای سرم تا انگشتهای پام رو تغيير داد. موهام ريخت و به شدت بی حالت شد و انگشتهام به ذوق ذوق افتاد و کم خون شدم حسابی. شب ها نمی تونستم بخوابم و وقتی هم که خوابم می برد همه اش کابوس می ديدم.

به مرور زمان و دوا درمون -يعنی قرص فيفل که برای کم خونی عالی هست و مديتيشن و اين بند و بساط ها- بهتر شدم اما يه جورايی می دونستم تا از محيط اون ماجرا دور نشم خوب خوب نمی شم.

فکرم تا حدودی درست بود و از وقتی اومدم اينجا دارم خوب می خوابم ديگه و موهام هم داره به وضعيت و حالت اولش بر می گرده. خوابم داره عميق می شه و ديگه کمتر رويِاها به يادم می مونه -که نشونهء خواب عميقه- و خيلی به ندرت خواب بد می بينم.

اما هفتهء پيش که با تهران تلفنی حرف می زدم صحبت اون ماجرا شد و يه مقدار در موردش بحث کردم.
با کمال حيرت ديدم شبش داره خوابم نمی بره و وقتی خوابم برد يکی از بدترين خوابهای زندگيمو ديدم.

خواب ديدم (اگه ناراحت می شين نخونين)

مامانم توی اتاقه و داره لباس بيرون می پوشه. بعد از اينکه آماده شد به جای اينکه از در بره بيرون پنجره رو باز کرد و از پنجره آويزون شد. چند لحظه با باد تاب خورد و بعد پريد پايين. صدای جيغش رو به وضوح می شنيدم.
يهو فهميدم خواب هستم و مامانم طوريش نمی شه. وقتی صدای جيغش قطع شد رفتم از پنجره پايين رو نگاه کردم. مامانم خيلی پايين رفته بود و داشت از اون پايين منو نگاه می کرد.
صورتش خيلی غمگين بود طوری که از اون ارتفاع زياد مشخص بود.

از خواب پريدم و تا صبح با تلويزيون روشن خوابيدم.

*******

اين روزها جشن سال نوی هندی هاست که بهش می گن ديوالی. حالا بعدن در موردش می نويسم فقط الان اينو می خواستم بگم که اينها هم مثل بچه های ما ترقه بازی می کنن.
الان هم جای شما خالی انگار که جنگ شده باشه ها، يه همچين احساسی دارم.

ياد اون موقه ها افتادم که بالا تعريف کردم. که خوابيدن برام آرزو شده بود. دو شبه از اين صداهای وحشتناک و بی مزه درست نخوابيدم و به اين فکر می کنم که آخه اين چه طرز شادی کردنه؟ اين صدای ناهنجار چه لطفی داره؟


*******
سها خانوم هم که با اجازه تون يک "بيليون" دلار از حساب عرفات برداشت. خبری که ديروز بی بی سی گفت و ديگه تکرارش نکرد. اين پول از کمک های جهانی برای کمک به مبارزات مردم فلسطين جمع شده بود.

بايگانی وبلاگ