سه سال پيش يه اتفاقی افتاد که از موهای سرم تا انگشتهای پام رو تغيير داد. موهام ريخت و به شدت بی حالت شد و انگشتهام به ذوق ذوق افتاد و کم خون شدم حسابی. شب ها نمی تونستم بخوابم و وقتی هم که خوابم می برد همه اش کابوس می ديدم.
به مرور زمان و دوا درمون -يعنی قرص فيفل که برای کم خونی عالی هست و مديتيشن و اين بند و بساط ها- بهتر شدم اما يه جورايی می دونستم تا از محيط اون ماجرا دور نشم خوب خوب نمی شم.
فکرم تا حدودی درست بود و از وقتی اومدم اينجا دارم خوب می خوابم ديگه و موهام هم داره به وضعيت و حالت اولش بر می گرده. خوابم داره عميق می شه و ديگه کمتر رويِاها به يادم می مونه -که نشونهء خواب عميقه- و خيلی به ندرت خواب بد می بينم.
اما هفتهء پيش که با تهران تلفنی حرف می زدم صحبت اون ماجرا شد و يه مقدار در موردش بحث کردم.
با کمال حيرت ديدم شبش داره خوابم نمی بره و وقتی خوابم برد يکی از بدترين خوابهای زندگيمو ديدم.
خواب ديدم (اگه ناراحت می شين نخونين)
مامانم توی اتاقه و داره لباس بيرون می پوشه. بعد از اينکه آماده شد به جای اينکه از در بره بيرون پنجره رو باز کرد و از پنجره آويزون شد. چند لحظه با باد تاب خورد و بعد پريد پايين. صدای جيغش رو به وضوح می شنيدم.
يهو فهميدم خواب هستم و مامانم طوريش نمی شه. وقتی صدای جيغش قطع شد رفتم از پنجره پايين رو نگاه کردم. مامانم خيلی پايين رفته بود و داشت از اون پايين منو نگاه می کرد.
صورتش خيلی غمگين بود طوری که از اون ارتفاع زياد مشخص بود.
از خواب پريدم و تا صبح با تلويزيون روشن خوابيدم.
*******
اين روزها جشن سال نوی هندی هاست که بهش می گن ديوالی. حالا بعدن در موردش می نويسم فقط الان اينو می خواستم بگم که اينها هم مثل بچه های ما ترقه بازی می کنن.
الان هم جای شما خالی انگار که جنگ شده باشه ها، يه همچين احساسی دارم.
ياد اون موقه ها افتادم که بالا تعريف کردم. که خوابيدن برام آرزو شده بود. دو شبه از اين صداهای وحشتناک و بی مزه درست نخوابيدم و به اين فکر می کنم که آخه اين چه طرز شادی کردنه؟ اين صدای ناهنجار چه لطفی داره؟
*******
سها خانوم هم که با اجازه تون يک "بيليون" دلار از حساب عرفات برداشت. خبری که ديروز بی بی سی گفت و ديگه تکرارش نکرد. اين پول از کمک های جهانی برای کمک به مبارزات مردم فلسطين جمع شده بود.
بايگانی وبلاگ
-
▼
2004
(181)
-
▼
نوامبر
(36)
- يه هم کلاسی اهوازی دارم خيلی با مزه اس. هم قيافه ا...
- 1-داستان زندگی اين کودک رو بخونيد 2-تجزيه تحليل ک...
- نوشتن از اين قضيه کمی شجاعت می خواد. بگذار فکر کنم...
- تصحيح می کنم: با اينکه بی بی سی طبق معمول* واقعيت ...
- بابا گوگل بمب منفجر شد تو تازه داری توضيح می دی که...
- صبر کن! اگه قرار باشه فقط قانون اساسی تغيير کنه من...
- پيوند مقدس شايد از رسم عجيب ازدواج در هند خبر داش...
- I hope that what is bad in Iran can change, so eve...
- از ديشب هوس چلوکباب کرده بودم. امروز جای شما خالی ...
- هيچ دوست ندارم به پست قبليم نگاه کنم.. حسهايی که و...
- چه خوب شد که من طرف رشتهء ادبيات نرفتم وگرنه چهار ...
- فرزندم در آخرين تماس ازحال و وضعيت خود ابراز رضايت...
- Arabian Gulf?
- پرندهء نقاشی بهم گفت از اينکه کنار اين شعر گذاشتنش...
- مثل همهء روزهای ديگهء کلاس هنر، نشسته ای پشت ميزت...
- زنان در دنيای هنر هم با تبعيض دست و پنجه نرم می کن...
- من يه زمانی تو سايت آهوی سه گوش نقاش های زن دنيا ر...
- يک عکس از طريق وبلاگ زنانه ها ديدم همين الان که ال...
- هر کاری دلشون می خواد می کنن، چون می بينن ما در مر...
- صابی جان هر روز کتاب مقدس می خونه. بهش می گم تا حا...
- در حياط ما نه قفل داره نه درست بسته می شه. گاهی نص...
- هر چی میام در اين مورد بنويسم جز کارد بخوره به او...
- به جای اينکه هی وبلاگ بنويسين نذارين من درس بخونم ...
- هوم.. می دونين چيه؟ فکر می کنم ايران واقعاً داره ا...
- هالهء عزيزم نقاشی هام رو گذاشته اينجا. گفتم شايد د...
- وقتی تنها بری يه شهر ديگه و يا يه کشور ديگه که يه ...
- دستتون درد نکنه که می خواين بهم تلقين مثبت کنين. ا...
- سه سال پيش يه اتفاقی افتاد که از موهای سرم تا انگش...
- من بنا به خواست خود دوست جون اين پست رو برداشتم ام...
- ماجراهای کلاغجون و اسی نابغه می پرسم متد "شات گان...
- بيانهء کانون وبلاگ نويسان ايران در رابطه با دستگير...
- ترجمه فارسی پتیشن: http://www.petitiononline.com/m...
- دستگیری یک وبلاگ نویس دیگر - خبر رو پخش کنید. هویت...
- اول ها که با موتور می رفتم و می اومدم و بعدترها که...
- نشسته م می گم چه فرقی می کنه؟ راستی کری يا بوش، تن...
- هرچی فکر می کنم اسمش يادم نمياد... از اين کشيش های...
-
▼
نوامبر
(36)