چهارشنبه، آبان ۲۷، ۱۳۸۳

صابی جان هر روز کتاب مقدس می خونه. بهش می گم تا حالا ديگه بايد از حفظ شده باشی.. می گه نه، گاهی ريزه کارياش يادم می ره. مثلاً يادم نيست که عيسی قبل از اينکه دميد به آدم که جون بهش بده حوا رو از دندهء آدم خلق کرد يا بعدش.
با يه لبخند شيرين که مثل کوه يخ قسمت اعظمش توی دلم و به شکل قهقهه ست می گم: اوهوم.. رايت.





تا پنج صبح خوابم نبرده. يازده و نيم بيدار شدم و يه عالمه کار.. تا چشمم می دوه دنبال خط های کتاب پلک سنگينم می خواد خودشو بندازه رو اون يکی پلکم... بی ادب!
ببخشين منظوری نداشتم. خلاصه پا می شم چای دارجلينگ رو که فکر می کنم خيلی خر بودم که تا حالا نمی خوردم دم می کنم.
يه ليوان.. دو ليوان.. نه بازم خوابم مياد.. صبر کنين من برم يه قهوهء مشتی درست درست کنم....





دبستان يادتونه سر صف می گفتن بگين " از عمر ما بکاه و بر عمر رهبر افزا" ؟

فرض کن از عمر چند ميليون بچهء جقلی خوشگل مشگل کم بشه و بر عمر يه دونه رهبر پير - االبته ايشونم خوشگل بودن مخصوصاً در کودکی- افزوده!

نه جان من برو تو عمق فاجعه.
خلاصه من به جای اون می گفتم: از عمر ما بکاهُر بر عمر رهبر افزا... تا آخر دبستان درستشو ياد نگرفتم.



بايگانی وبلاگ