دوشنبه، آبان ۱۱، ۱۳۸۳

هرچی فکر می کنم اسمش يادم نمياد... از اين کشيش های مامانی که همه اش بی خودی می گشن عشق... بالام جان عشگ! تومٌيری (تو بميری) عشق! خدايا اسمش چی بود؟ اسم کتابش انگار زندگی عشق و ديگر هيچ بود... آهان يه کتاب ديگه اش همه را دوست دارم و آنان نيز بود، که توش نوشته بود تو آسانسور به مردم می گه دوستتون دارم ... خدايا اسمش چی بود؟....
اه همه اش اسمهای ديگه مياد تو ذهنم.. بابا گارسيا مارکز چيه هی مياد تو کله ام اين وسط!! نــــــــــــــه! لوسيا کاپاچينوئه ام نه!
اه اصن ولش کن. اينو می خواستم بگم. می گم اينطوری که ابطحی داره پيش می ره داره می شه از اون آخوندها که شايد يه روزی مثل اين کشيش مامانيه که من اسمش يادم نمياد مردم انقدر ازشون بدشون نياد که هيچی از اين کتاب های عشق تومٌيری عشق هم بنويسن و عکس خودشونم که دارن گلهای جلوی پنجره شونو آب می دن بندازن رو جلد کتاب.

******

نگرانت شدم با اين پستت. چقدر هم مرموز نوشتی.

******

قلم دريايی!

******

دلم ضعف می ره واسه نقاشی. حالا بيکار بودم عين خيالم نبودها.
تصميم داشتم هر هفته يه نقاش معرفی کنم، اما دارم هی جونور معرفی می کنم... پس فردا امتحان پرکتيکال جک و جونور شناسيمو که بدم بعدش می خوام يه دل سير نقاشی کنم و ببينم و لينک بدم.
می خوام صابی جان و مستخدمش رو بکشم. شايد بذارم تو وبلاگم.

******

يه سر به کلاغ سياه بزنيد و تو شادی و گرمای خونه اش شريک بشيد. جات خالی کلاغ جان اينجا هم گرما و غبار هوا گونه های منو نوازش می ده. (دو نقطه دی)



بايگانی وبلاگ