یکشنبه، آذر ۰۸، ۱۳۸۳

نوشتن از اين قضيه کمی شجاعت می خواد. بگذار فکر کنم که اين وبلاگ رو خودم می خونم و اونهايی که فکر نمی کنند زشته که آدم سالها با يکی از اعضاء خونواده اش قهر (قهر که نه، چيزی عميق تر و اساسی تر) باشه.

مامانم يک سری عکس از سه نسل خانواده؛ مادربزرگم، خودش و بابام و دختر کوچولوهايی که سه ساله نديدمشون فرستاده.
بابای اين دختر کوچولوها هيچ دلش نمی خواد اونها شبيه من باشن.
جدای از يک سری چيزهايی که مربوط به قول و قراردادهای مالی می شد و نزديک بود به جاهای باريکی هم کشيده بشه، يک علت اينکه من فقط عکس اين دو دختر کوچولو رو می بينم همينه. او از هر مردی که تا به حال توی زندگيم از نزديک ديده ام سنتی تر و خيلی هم خشنه.
همين صفت دوم او باعث شده از يک طرف از نديدن اين دختر کوچولوها خوشحال باشم.
يک جمله توی حافظهء من هميشه باقی خواهد موند و هميشه باعث می شه از انتخاب شدن اين مرد برای همسری خواهرم حيرت کنم..."اين دفعه اگه لاک بزنی با چکش می زنم رو دستت!" و با اشارهء نا صريح به من: نمی خوام اينطوری بشی...
منم نمی خوام ببينم که نقاش کوچولوی حساس من از ترس يه همچين چيزی لاک به انگشتهای قشنگش نمی زنه.



دختر کوچولوی نازنازی يه روزی نقاشی ها و اون خروس خميری که می دونم خيلی دوستشون داشتی و با اين حال به من هديه دادی نشونت می دم که بدونی برام چقدر ارزش دارن...





******


عاطفه اي ديگر در پاي چوبه دار



بايگانی وبلاگ