چهارشنبه، آذر ۰۴، ۱۳۸۳

هيچ دوست ندارم به پست قبليم نگاه کنم.. حسهايی که واقعيت دارند و هميشه بعد از هر تجربهء تلخ از اين دست ميان به سراغم. اما هميشه بعد از اينکه سرد می شم از تب خشم با خودم می گم چرا؟... حقيقت ماجرا چيه؟ اين نياز به تحقير يک جنس ريشه اش کجاست؟




حتماً شنيديد که ژن خدا کشف شده. من با باور خدا مشکلی ندارم اما اگه ژن تعصب به اعتقادات و همينطور ژن خشونت از DNA انسان پاکسازی بشه، به اون تمدن واقعی می رسيم که الان ناممکن به نظر می رسه.



تعطيلات سال نو رو به پايانه و من دارم فرصت درس خوندن رو حروم می کنم. قبل از شروع تعطيلات کلی برنامه ريزی کردم واسه درس خوندن و صبحا دويدن و... اما نمی دونم چرا وقتی در عمل بهش رسيدم نتونستم شبها درست بخوابم (بعد از اون ترقه بازی شب سال نو) و روزها همه اش کسل بودم و به هيچ کاری نرسيدم.

خوب... شايد سال ديگه.





تيلا ی عزيزاز تعريفت ممنون اين تشويقهای شما دوستان باعث شده خلاقيت خشکيدهء من اوضاعش بهتر بشه. قربون همه تون....... بالای ديوارم خانوم اجازه يه بار رفتيم حالا می ترسيم بپريم پايين!


بايگانی وبلاگ