شنبه، آبان ۱۶، ۱۳۸۳

اول ها که با موتور می رفتم و می اومدم و بعدترها که دوچرخه گرفتم از اينکه مردم از تو خيابون راه می رن عصبانی می شدم. مخصوصاْ‌ با دوچرخه بايد از منتهای سمت چپ حرکت کنی که با ماشين ها و موتورهای پر سرعت تصادف نکنی. در نتيجه مردمی که تو خيابون راه می رن بيشتر جلوی راهت هستن.
اما چند روزه که پياده می رم و ميام، و تازه می فهمم چرا مردم خيابون رو برای پياده روی ترجيح می دن.
مردم بی خانمان اينجا واقعاْ زياد هستن و جايى براى راه رفتن باقى نمگذارن مخصوصاَ اونهايى كه مقدارى اساسيه هم دارن. توی يک مسير کوتاه يه عالمه آدم رو می شه ديد که خانوادگی يا تکی تو پياده روها زندگی می کنن. يکی چرت می زنه، يکی داره غذا می پزه، بچه ها لخت و پتی زير آفتاب و رو خاک و خلا بازی می کنن.. بعضی وقتهام شپش های سر همديگرو بيرون ميارن.
وقتی با موتور می رفتم بيرون، يا حتی با دوچرخه، مردم پياده رو نشين رو به اون صورت نمی ديدم. شايد به خاطر سرعت زياد يا اينکه حواسم رو بايد به روندن می دادم.
پياده رو نشين های تنها معمولاْ‌ مردهای دائم الخمر و زنهای متكدى هستند. مردها اغلب تو چنان خواب عميقی هستند که فکر می کنی اگه لگدشون کنی هم بيدار نمی شن. يه بار يکی شون طاق باز خوابيده بود پاهاش از زانو به پايين افتاده بود تو خيابون، اونم نزديک ايستگاه اتوبوس. فکر کردم چقدر پاهاش در معرض خطر له شدن زير اون اتوبوسهای گنده و نخراشيده هستن.
صابخونه جان می گه اينها خطرناک هستن چون هميشه مستن و مبادا از نزديکشون رد بشی يه دفه بلند می شن و يقه تو می گيرن ( که لابد پول بگيرن).
خلاصه پياده رو نشين ها، چه تکی و چه خونوادگی که همهء عرض پياده روها رو اشغال می کنن، باعث می شن آدم مجبور شه تو خيابون راه بره.
ديگه اينکه، نمی دونم چرا، اما مردم خيلی راحت رفع حاجت می کنن.طرف هر جا عشقش می کشه ابولی رو از جيبش درمياره (به قول يه آقايی تو نظرخواهی مهشيد) و حالا جيش نکن پس کی جيش بکن.اينه که يه دفه همينطوری که داری راه می ری می بينی داری خفه هم می شی، از بوی غليظ ادرار. طبيعتاْ‌ پناه می بری وسط خيابون.
يه دليل ديگه اينه که پياده رو معمولاْ خيلی باريکه. اصولاْ‌ همه چيز مطابق قد و اندازهء هندی و از استاندارد جهانی کوچکتره. تازه، يه دفه می بينی خيابون همچنان ادامه داره، اما پياده رو تموم می شه. اینه که خود به خود می ری تو خيابون.(خواهرا و برادرا در اينجا يه فاتحه واسه روح عمو شل سيلور استاين بفرستن و هفت بار به کتاب جايی که پياده رو تموم می شه فوت کنن)
ااين بود انشاء ما در مورد مشکلات زندگی در سرزمين فيلهای ريز و پشه های درشت، سرزمين مردان خيابانشاش و زنان خالبرمياندوابرو.

*******

تئو ونگوگ فيلم ساز هلندى ترور شد!
چه خبر بدى! ىه فيلم ساز به خاطر فيلم ساختن كشته بشه. به خاطر بيان يك واقعيت تو فيلمش.اي مسلمانان! هيچ مى دونيد داريد چه كار مى كنيد؟ واقعاَ فكر مى كنيد مى دونيد؟

*******
مسابقه دوست دارين؟ اگه دوست دارين برين اينجا تو مسابقهء تصوری شرکت کنين اگر هم دوست ندارين برين عکس ها رو نگاه کنين بامزه ان.
هر چند بعد از اون خبر بالا خودم حوصله’ چيزهاى بامزه رو ندارم شما رو نمى دونم.

*******
يه گربه تو کوچهء ما هست که هر وقت از کنارش رد می شم دلم کباب می شه. نمی دونم می دونين يا نه اما هند سيستم جمع آوری اشغال درست و حسابی نداره برای همين زباله ها معمولاْ‌ گوشه و کنار خيابون باقی می مونن. حداقل اين دوتا شهری که من ديدم اينطوری بوده. کوچهء ما هم استثنا نيست و مخصوصاْ عصرها که زباله ها زيد می شن گربه ها و سگ ها و گاهی گاوها ميان زباله ها رو می خورن.اين گربه هه هر وقت مياد شامشو بخوره من نمی دونم از کجا مثل عجل معلق سر می رسم. طفلکی با چه اضطرابی منو نگاه می کنه تا رد شم. هر چی بهش می گم من خودم خونه شام دارم،‌ به مال تو کاری ندارم حاليش نمی شه.

*******

برادر صادق! دستم به دومن.. ببخشيد به جانمازتون! ما داريم زير بار اون گناه کبيره له می شيم ها! همه اش اون دو مفسد فی الارض، گربه های شيطانی خطاکار بدذات که گفتم تو خواب و بيداری ميان جلوی چشمم. کی جواب منو می دی؟ خواهر دينی ات چشم به راه است...

بايگانی وبلاگ