اول ها که با موتور می رفتم و می اومدم و بعدترها که دوچرخه گرفتم از اينکه مردم از تو خيابون راه می رن عصبانی می شدم. مخصوصاْ با دوچرخه بايد از منتهای سمت چپ حرکت کنی که با ماشين ها و موتورهای پر سرعت تصادف نکنی. در نتيجه مردمی که تو خيابون راه می رن بيشتر جلوی راهت هستن.
اما چند روزه که پياده می رم و ميام، و تازه می فهمم چرا مردم خيابون رو برای پياده روی ترجيح می دن.
مردم بی خانمان اينجا واقعاْ زياد هستن و جايى براى راه رفتن باقى نمگذارن مخصوصاَ اونهايى كه مقدارى اساسيه هم دارن. توی يک مسير کوتاه يه عالمه آدم رو می شه ديد که خانوادگی يا تکی تو پياده روها زندگی می کنن. يکی چرت می زنه، يکی داره غذا می پزه، بچه ها لخت و پتی زير آفتاب و رو خاک و خلا بازی می کنن.. بعضی وقتهام شپش های سر همديگرو بيرون ميارن.
وقتی با موتور می رفتم بيرون، يا حتی با دوچرخه، مردم پياده رو نشين رو به اون صورت نمی ديدم. شايد به خاطر سرعت زياد يا اينکه حواسم رو بايد به روندن می دادم.
پياده رو نشين های تنها معمولاْ مردهای دائم الخمر و زنهای متكدى هستند. مردها اغلب تو چنان خواب عميقی هستند که فکر می کنی اگه لگدشون کنی هم بيدار نمی شن. يه بار يکی شون طاق باز خوابيده بود پاهاش از زانو به پايين افتاده بود تو خيابون، اونم نزديک ايستگاه اتوبوس. فکر کردم چقدر پاهاش در معرض خطر له شدن زير اون اتوبوسهای گنده و نخراشيده هستن.
صابخونه جان می گه اينها خطرناک هستن چون هميشه مستن و مبادا از نزديکشون رد بشی يه دفه بلند می شن و يقه تو می گيرن ( که لابد پول بگيرن).
خلاصه پياده رو نشين ها، چه تکی و چه خونوادگی که همهء عرض پياده روها رو اشغال می کنن، باعث می شن آدم مجبور شه تو خيابون راه بره.
ديگه اينکه، نمی دونم چرا، اما مردم خيلی راحت رفع حاجت می کنن.طرف هر جا عشقش می کشه ابولی رو از جيبش درمياره (به قول يه آقايی تو نظرخواهی مهشيد) و حالا جيش نکن پس کی جيش بکن.اينه که يه دفه همينطوری که داری راه می ری می بينی داری خفه هم می شی، از بوی غليظ ادرار. طبيعتاْ پناه می بری وسط خيابون.
يه دليل ديگه اينه که پياده رو معمولاْ خيلی باريکه. اصولاْ همه چيز مطابق قد و اندازهء هندی و از استاندارد جهانی کوچکتره. تازه، يه دفه می بينی خيابون همچنان ادامه داره، اما پياده رو تموم می شه. اینه که خود به خود می ری تو خيابون.(خواهرا و برادرا در اينجا يه فاتحه واسه روح عمو شل سيلور استاين بفرستن و هفت بار به کتاب جايی که پياده رو تموم می شه فوت کنن)
ااين بود انشاء ما در مورد مشکلات زندگی در سرزمين فيلهای ريز و پشه های درشت، سرزمين مردان خيابانشاش و زنان خالبرمياندوابرو.
*******
تئو ونگوگ فيلم ساز هلندى ترور شد!
چه خبر بدى! ىه فيلم ساز به خاطر فيلم ساختن كشته بشه. به خاطر بيان يك واقعيت تو فيلمش.اي مسلمانان! هيچ مى دونيد داريد چه كار مى كنيد؟ واقعاَ فكر مى كنيد مى دونيد؟
*******
مسابقه دوست دارين؟ اگه دوست دارين برين اينجا تو مسابقهء تصوری شرکت کنين اگر هم دوست ندارين برين عکس ها رو نگاه کنين بامزه ان.
هر چند بعد از اون خبر بالا خودم حوصله’ چيزهاى بامزه رو ندارم شما رو نمى دونم.
*******
يه گربه تو کوچهء ما هست که هر وقت از کنارش رد می شم دلم کباب می شه. نمی دونم می دونين يا نه اما هند سيستم جمع آوری اشغال درست و حسابی نداره برای همين زباله ها معمولاْ گوشه و کنار خيابون باقی می مونن. حداقل اين دوتا شهری که من ديدم اينطوری بوده. کوچهء ما هم استثنا نيست و مخصوصاْ عصرها که زباله ها زيد می شن گربه ها و سگ ها و گاهی گاوها ميان زباله ها رو می خورن.اين گربه هه هر وقت مياد شامشو بخوره من نمی دونم از کجا مثل عجل معلق سر می رسم. طفلکی با چه اضطرابی منو نگاه می کنه تا رد شم. هر چی بهش می گم من خودم خونه شام دارم، به مال تو کاری ندارم حاليش نمی شه.
*******
برادر صادق! دستم به دومن.. ببخشيد به جانمازتون! ما داريم زير بار اون گناه کبيره له می شيم ها! همه اش اون دو مفسد فی الارض، گربه های شيطانی خطاکار بدذات که گفتم تو خواب و بيداری ميان جلوی چشمم. کی جواب منو می دی؟ خواهر دينی ات چشم به راه است...
بايگانی وبلاگ
-
▼
2004
(181)
-
▼
نوامبر
(36)
- يه هم کلاسی اهوازی دارم خيلی با مزه اس. هم قيافه ا...
- 1-داستان زندگی اين کودک رو بخونيد 2-تجزيه تحليل ک...
- نوشتن از اين قضيه کمی شجاعت می خواد. بگذار فکر کنم...
- تصحيح می کنم: با اينکه بی بی سی طبق معمول* واقعيت ...
- بابا گوگل بمب منفجر شد تو تازه داری توضيح می دی که...
- صبر کن! اگه قرار باشه فقط قانون اساسی تغيير کنه من...
- پيوند مقدس شايد از رسم عجيب ازدواج در هند خبر داش...
- I hope that what is bad in Iran can change, so eve...
- از ديشب هوس چلوکباب کرده بودم. امروز جای شما خالی ...
- هيچ دوست ندارم به پست قبليم نگاه کنم.. حسهايی که و...
- چه خوب شد که من طرف رشتهء ادبيات نرفتم وگرنه چهار ...
- فرزندم در آخرين تماس ازحال و وضعيت خود ابراز رضايت...
- Arabian Gulf?
- پرندهء نقاشی بهم گفت از اينکه کنار اين شعر گذاشتنش...
- مثل همهء روزهای ديگهء کلاس هنر، نشسته ای پشت ميزت...
- زنان در دنيای هنر هم با تبعيض دست و پنجه نرم می کن...
- من يه زمانی تو سايت آهوی سه گوش نقاش های زن دنيا ر...
- يک عکس از طريق وبلاگ زنانه ها ديدم همين الان که ال...
- هر کاری دلشون می خواد می کنن، چون می بينن ما در مر...
- صابی جان هر روز کتاب مقدس می خونه. بهش می گم تا حا...
- در حياط ما نه قفل داره نه درست بسته می شه. گاهی نص...
- هر چی میام در اين مورد بنويسم جز کارد بخوره به او...
- به جای اينکه هی وبلاگ بنويسين نذارين من درس بخونم ...
- هوم.. می دونين چيه؟ فکر می کنم ايران واقعاً داره ا...
- هالهء عزيزم نقاشی هام رو گذاشته اينجا. گفتم شايد د...
- وقتی تنها بری يه شهر ديگه و يا يه کشور ديگه که يه ...
- دستتون درد نکنه که می خواين بهم تلقين مثبت کنين. ا...
- سه سال پيش يه اتفاقی افتاد که از موهای سرم تا انگش...
- من بنا به خواست خود دوست جون اين پست رو برداشتم ام...
- ماجراهای کلاغجون و اسی نابغه می پرسم متد "شات گان...
- بيانهء کانون وبلاگ نويسان ايران در رابطه با دستگير...
- ترجمه فارسی پتیشن: http://www.petitiononline.com/m...
- دستگیری یک وبلاگ نویس دیگر - خبر رو پخش کنید. هویت...
- اول ها که با موتور می رفتم و می اومدم و بعدترها که...
- نشسته م می گم چه فرقی می کنه؟ راستی کری يا بوش، تن...
- هرچی فکر می کنم اسمش يادم نمياد... از اين کشيش های...
-
▼
نوامبر
(36)