سه‌شنبه، آذر ۰۳، ۱۳۸۳

چه خوب شد که من طرف رشتهء ادبيات نرفتم وگرنه چهار سال آزگار بايد مثل الان که تند تند نفس می کشم با عصبانيت درس می خوندم.
يه نگاه به نظرخواهيش بندازيد. *
ببنينيد آقايونی که تو خيابون، خونه تون، رختخواب تون، يا توی فضای سايبر به زن -غريبه يا همسر خودتون يا معشوقه تون- توهين می کنيد، همهء توهين هاتون فقط نتيجه اش تنفر و خشمه که بر می گرده و می خوره تو صورت خودتون.




چيزی که چهارماه بود تجربه اش نکرده بودم دوباره برام اتفاق افتاد. با صابخونهء نازنازيم رفته بوديم بازار ميوه. يه عملهء هندی موقعی که داشت از کنارم می گذشت دست کشيد به پام.
از نصفهء راه برگشتتم و با تمام قدرت هلش دادم. برگشت که منو بزنه، صابخونه ام ترسيد اما من خوشبختانه کم نياوردم سرش داد کشيدم که جرأت نکن به من دست بزنی! آخ دلم خنک شد وقتی مثل بز راهشو کشيد رفت...



اما چند روز قبلش يه اتفاق ديگه چندتا خيابون بالاتر افتاد که متأسفانه نتونستم طرف رو مغلوب کنم و الان به اندازهء کافی عصبانی هستم واسه م خوب نيست اونم تعريف کنم...



*نويسندهء مقاله تنها به عنوان مثال برای تحقير زن در ادبيات فارسی ابياتی رو در مقاله آورده و در نظرخواهی شخصی مياد و به عنوان راه حل يک بيت از فردوسی مياره که من دلم نمی خواد اينجا بازگو کنم اگر دوست داريد خودتون بريد بخونيد.

بايگانی وبلاگ